حدود چند روزیه اصلا خواهرم بهم زنگ نزده و پریروز که زنگش زده بودم بگم بیاد اینجا براش کاشت رنگی بزنم و از کارم بگم دیدم رفتم پشت خطش و بعد از یک ساعت زنگ زده که من داشتم با زن داداش صحبت میکردم که چه لباسی برا مهمونی امشب بپوشم.
منم دیگه بهش کارمو نگفتم و سریع خدافظی کردم.
الآن حدود یکی دو ماهه با شوهرش آشتی کرده و باز هم مثل اون چند سال وقتی آشتی میکنه انگار هیچکسو نمیشناسه و رو ابراست..خب اگه اینطوریه چرا قهر میکنی؟
قهر که میگم به این صورته که 6 ماه از سال میاد خونه ی مامان من پلاس.و بعد از یکی دو هفته اول، شروع میکنه به دعوا درست کردن و تشنج و خودزنی و فحش و قهر و خودکشی...یه وضعی اصن.اعصاب برا ما نمیذاره.ترکشاش به ما میخوره
شوهرش از این وضع خوباس که تو سال باید چند ماهشو بره مسافرت خارج و هر بار که میره یکی دوماه بمونه و بقول خودش هربار دو میلیارد هزینه (ببخشید)زیر و بالاش کنه.اکثر وقتا یعنی هربار با خواهرم میرن و دوتایی خوش میگذرونن و به محضی که برمیگردن خواهرم اثاثشو برمیداره میاد خونه مامانم به نیت طلاق و دنبال وکیل...الان حدود 4 ساله هر عید خواهرم خونه ی ماست تا برج 4 حدودی.باز با منت کشی(از طرف خوده خواهرم به شوهرش) برمیگرده میره یکی دو ماه زندگی میکنه میرن مسافرت و باز همون داستان از نو...
که دیگه این اواخر شوهر خواهرم که با خواهرم قهر بود با خانوادش میره خارج و اونار بجا خواهرم میبره.فقط هم یک کشور میرن،تایلند.بقول خودش پاسپورتش جای مهر نداره و هی باید عوض بشه...
و هربار که چه با خواهرم میره چه تنهایی به اندازه یه خونه سوغاتی مارک میاره برا فامیل و خانواده ی خودش و حتی خواهرمم که میره دریغ از یک گل سر یا یه لاک که بیاره برا من! ولی برا خودشون یا فامیلشون به کمک و نظر خواهرم برا هر نفر مثلا چند جفت کفش مارک میاره از برندای مختلفت!الان که یادم افتاد دلم میخاد با دندونام جرشون بدم که چقدر این زن و شوهر به همدیگه میان و کثیفن...و من فقط نگاهشون میکنم و بازم لبخند میزنم توروشون و باهاشون میجوشم ،اصلا به رو خودم نمیارم که شماها چقدر نجس میتونین باشین.
وقتایی که آشتی هستن همش حواسشون به اینه که لباسای مارکشونو جلو من ست بزنن و فیس و ادا اطفار!
انگار نه انگار که 4 الی 6 ماه قهر بودن و ریدن به هم.
الانم که باز آشتی هستن زنگش میزنی میگه ماهرشب دوره همی و مهمونی داریم موندم چی بپوشم(بماند که این وسط شوهرش فیلم مهمونی و... برا من میفرسته که ببینم)من این کارارو تو سن 23-4 سالگی میکردم که خر بودم وقتی مهمونی میرفتم فکرمیکردم کار شاقیه ،اونوقت اینا از بس نرفتن و ندیدن و نکردن فکرمیکنن باکلاس بازیه...زبونم از فحش و بد و بیراه قاصره که هرچی فحش بدم تو دلم کم گفتم...اینقدر چندش و ندید بدیدن..
باز هم باید منتظره قهر اومدن و خراب شدنش خونه ی مامانم باشم ،چون مرداد تا شهریور باز میخان دوتایی برن خارج ...
اینا اندک حال بهم زنی های زندگیشون بود که اگه وارد جزِئیات بشم میدونم بهم میگین چرا باهاشون حرف میزنی حتی.
کاش خدا میدونست پولو به کیا بده...من اگه به اندازه ی اون وضعم خوب بود حداقل یه شال یا یه لاک یا یه چیز چند هزارتومنی کوچیک هم که شده بود هر ازگاهی برا خواهرم که میدونستم مجردی داره زندگیشو هندل میکنه میبردم...نه اینکه تازه بخام فیس برم.اه اه اه.بازم خداروشکر دستم جلو هیچکدومشون دراز نیست و شایدم بهم حسودی کنن که اموراتمو دارم میگذرونم و در حد خودم دارم...همینم شکر
مهتا
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲
8:33