؛

گذشته و آینده!

اشتباه محض

یک اشتباه شاید بشه آخرین اشتباه!

آخرین گندی که میتونستم بزنم همین بود...گول یه آدم بی سرو پا خوردن که با چشم حتی این موضوعو میدیدم ولی با حرف گولم زد

وای چه خریت محضی...

از خودم متنفر شدم که چرا باید یه زنیکه دوزاری بخاد بهم فحاشی کنه و بااینکه جوابشو دادم بازم آروم و قرار ندارم...چرا هرکسی که هیچی نیست بیشتر به خودش اجازه میدهبهت توهین کنه...که البته خاک بر سره من با نفهمیام...الانم فقط میتونم دعاکنم که اون زنیکه بگیره بتمرگه یه جا و دست از سره زندگیم برداره...یه آدم بدبخت گداگشنه که مال دهاتای اطرافه اومده تو شهر داره تو مسکن مهر زندگی میکنه میاد به من دری وری میگه .سره خریت من!

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:0

امروز از اون روزاست!

امروز از اون روزاست که همه ناراحتیا باهم اتفاق میوفته

هم با یکی از همکارات بحثت میشه که یعنی الکی میخاد بهت گیر بده و موفق نمیشه

هم با خودت مشکل داری

هم کاری که میخاستی انجام بدی نشده

هم شب قبلش گریه کردی/

خلاصه همه چی به هم رسیده که تو حالت بد شه

الان برا چندمین بار اومدم گریه بیوفتم و هی با دست باد خودمو زدم و نفس عمیق کشیدم که گریم نگیره و چشمام پره اشکه....

چقدرررر حالم بده...

نهارمو که واسم اوردن گذاشتم کنار،حتی میل به غذا هم ندارم...میخام فریاد بزنم...آخه چرا،چرا یه نفر باید همه کارشو خودش یه تنه انجام بده...چرا کسی نیست که بفکرش باشه یا بیادش باشه

از تمام آدمای محیط کارم بدم میاد.از تمام آدما متنفر شدم...کاش یه نفر از آسمون پیدا میشد یهویی زنگم میزد میگفت من خیلی وقته دوستت دارم اومدم بقیشو من انجام بدم برات تو فقط استراحت کن...وای که چقدر و چند بار تاحالا این آرزوی واهی رو کردم...منتظره چه چیزاییم من هستم...الان بغض کردم و مینویسم...امروز باز رییس کارخونه میخاد بیاد و من باید جلوش محکم و با لبخند باشم...چقدر سخت،من چشمام قرمزه از شدته ناراحتی و درد عمیقی که تو وجودمه...چجوری لبخند بزنم و کار کنم...

مزخرف ترین روزام داره میگذره و نمیدونم کی قراره خوب بشه و تنها نباشم دیگه.

مهتا شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ 13:0

...

شده دیگه نخای نفس بکشی؟

نخای دیگه زنده بمونی و ادامه بدی؟

یموقع هایی هیچ چیزی حالتو خوب نکنه و خسته از همه جا باشی اونم بی دلیل!

نمیدونی الان با وجود چیزایی که داری یا میخای داشته باشی آیا حالت خوب میشه؟

یا نه!!!

میدونی ، یموقع هایی بی انگیزه میشی،بی امید،بی هدف...هیچی نمیخای؛باخودت میگی مثلا فلانکارم کردم یا فلان چیزم خریدم خب بعدش...

نکنه بلد نیستیم خوش باشیم،

یا نمیخایم خوش باشیم

اصلا خوشی چیه؟

مهتا شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ 11:37

ترس بیخود!

سلام از یک آدم بی خواب!

دیشب فکرکنم دزد یا اجنه اومده بود تو ساختمان، حدود ساعت 3 بیدارشدم که دیدم یهو چراغ چشمی راه پله روشن شد.و من از ترس کپ کرده بودم مثه جغد نگاه میکردم کی الان میاد تو خونم...

چون دو سه شبه در از داخل با کلید بسته نمیشه فکرکنم از بس هی قفل میکنم هی باز میکنم بازیش گرفته..

یعنی یه ترس وحشتناکی اومد سراغم که کی بود که تا دید من برقارو روشن کردم ،رفت،یا اومد،نمیدونم، فقط نگاه میکردم به سقف و از ترس پتو رو بغل کرده بودم سردم شده بود و منتظره یه نفر بودم بیاد دره دهنمو بگیره...

هزاار جور فکر به سرم رسید تو یک ثانیه .آخه چرا باید چشمی روشن بشه جز اینکه یه نفر بره یا بیاد.طبقه بالاییا خواب بودن مطمینم هیچ صدایی نبود.

نوشتنش راحته ،فقط باید تو اون موقعیت قرار بگیری که بفهمی چی میگم...حتی دستم یاری نمیکرد گوشیمو بردارم و شماره بگیرم...حالا بالفرض میخاستم شماره بگیرم،شماره کیو بگیرم؟هیچکسو ندارم بخام بهش زنگ بزنم....

حتی استرس همون صابخونمو داشتم که نکنه کلید داره و کلید میندازه میاد داخل، همه جور فکر و استرسی به خودم وارد کردم...خیلی شب بدی بود.تا دو سه ساعت خوابم نبرد و 6 هرچی گوشیم آلارم داد بیدار نشدم...و صبحش یخ زده بودم از ترسی که تو بدنم مونده بود...بالآخره بدو بدو حاضر شدم اومدم سره کار...خداروشکر الان خوابم نمیاد.عجیبه.ولی میخام عصر برم یه سری وسیلمو بردارمو برم خونه مامانم...فعلا تا دو سه شب خونم نمیتونم بخوابم ...ممکنه واقعا چیزی باشه...

تا بعد که برم قفل درو درست کنم...

برچسب‌ها: شب
مهتا چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:23

فیس اومدن!

حدود چند روزیه اصلا خواهرم بهم زنگ نزده و پریروز که زنگش زده بودم بگم بیاد اینجا براش کاشت رنگی بزنم و از کارم بگم دیدم رفتم پشت خطش و بعد از یک ساعت زنگ زده که من داشتم با زن داداش صحبت میکردم که چه لباسی برا مهمونی امشب بپوشم.

منم دیگه بهش کارمو نگفتم و سریع خدافظی کردم.

الآن حدود یکی دو ماهه با شوهرش آشتی کرده و باز هم مثل اون چند سال وقتی آشتی میکنه انگار هیچکسو نمیشناسه و رو ابراست..خب اگه اینطوریه چرا قهر میکنی؟

قهر که میگم به این صورته که 6 ماه از سال میاد خونه ی مامان من پلاس.و بعد از یکی دو هفته اول، شروع میکنه به دعوا درست کردن و تشنج و خودزنی و فحش و قهر و خودکشی...یه وضعی اصن.اعصاب برا ما نمیذاره.ترکشاش به ما میخوره

شوهرش از این وضع خوباس که تو سال باید چند ماهشو بره مسافرت خارج و هر بار که میره یکی دوماه بمونه و بقول خودش هربار دو میلیارد هزینه (ببخشید)زیر و بالاش کنه.اکثر وقتا یعنی هربار با خواهرم میرن و دوتایی خوش میگذرونن و به محضی که برمیگردن خواهرم اثاثشو برمیداره میاد خونه مامانم به نیت طلاق و دنبال وکیل...الان حدود 4 ساله هر عید خواهرم خونه ی ماست تا برج 4 حدودی.باز با منت کشی(از طرف خوده خواهرم به شوهرش) برمیگرده میره یکی دو ماه زندگی میکنه میرن مسافرت و باز همون داستان از نو...

که دیگه این اواخر شوهر خواهرم که با خواهرم قهر بود با خانوادش میره خارج و اونار بجا خواهرم میبره.فقط هم یک کشور میرن،تایلند.بقول خودش پاسپورتش جای مهر نداره و هی باید عوض بشه...

و هربار که چه با خواهرم میره چه تنهایی به اندازه یه خونه سوغاتی مارک میاره برا فامیل و خانواده ی خودش و حتی خواهرمم که میره دریغ از یک گل سر یا یه لاک که بیاره برا من! ولی برا خودشون یا فامیلشون به کمک و نظر خواهرم برا هر نفر مثلا چند جفت کفش مارک میاره از برندای مختلفت!الان که یادم افتاد دلم میخاد با دندونام جرشون بدم که چقدر این زن و شوهر به همدیگه میان و کثیفن...و من فقط نگاهشون میکنم و بازم لبخند میزنم توروشون و باهاشون میجوشم ،اصلا به رو خودم نمیارم که شماها چقدر نجس میتونین باشین.

وقتایی که آشتی هستن همش حواسشون به اینه که لباسای مارکشونو جلو من ست بزنن و فیس و ادا اطفار!

انگار نه انگار که 4 الی 6 ماه قهر بودن و ریدن به هم.

الانم که باز آشتی هستن زنگش میزنی میگه ماهرشب دوره همی و مهمونی داریم موندم چی بپوشم(بماند که این وسط شوهرش فیلم مهمونی و... برا من میفرسته که ببینم)من این کارارو تو سن 23-4 سالگی میکردم که خر بودم وقتی مهمونی میرفتم فکرمیکردم کار شاقیه ،اونوقت اینا از بس نرفتن و ندیدن و نکردن فکرمیکنن باکلاس بازیه...زبونم از فحش و بد و بیراه قاصره که هرچی فحش بدم تو دلم کم گفتم...اینقدر چندش و ندید بدیدن..

باز هم باید منتظره قهر اومدن و خراب شدنش خونه ی مامانم باشم ،چون مرداد تا شهریور باز میخان دوتایی برن خارج ...

اینا اندک حال بهم زنی های زندگیشون بود که اگه وارد جزِئیات بشم میدونم بهم میگین چرا باهاشون حرف میزنی حتی.

کاش خدا میدونست پولو به کیا بده...من اگه به اندازه ی اون وضعم خوب بود حداقل یه شال یا یه لاک یا یه چیز چند هزارتومنی کوچیک هم که شده بود هر ازگاهی برا خواهرم که میدونستم مجردی داره زندگیشو هندل میکنه میبردم...نه اینکه تازه بخام فیس برم.اه اه اه.بازم خداروشکر دستم جلو هیچکدومشون دراز نیست و شایدم بهم حسودی کنن که اموراتمو دارم میگذرونم و در حد خودم دارم...همینم شکر

برچسب‌ها: خواهر
مهتا دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:33

حوصلم سررفته

حوصلم شدید سررفته و بااینکه تو شرکتم ولی کلافم...

صبح چندتایی پیام از سمت شوهر خواهر گرامی دریافت کردم که بیشتر حالت طعنه داشت که خوشبحالت بی غمی و بیشتر شبیه مسخره کردن بود!

دلم میخاد یه نفر بود باهاش میرفتم بیرون و حالمو خوب میکرد...

عزا گرفتم وقتی برم خونه چیکار کنم،همش تمیز کاری و تو گوشی...

هیچ کاره دیگه ای برای انجام ندارم.

آه این دیگه چه زندگی شد.

مهتا یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ 15:0

دیدار!

دیروز بعد از کار رفتم خونه و تا ساعت 8و 9 فکر میکردم که عایا همت دارم برم بیرون ؟(خسته بودم ) یا اینکه بذارم کارای عقب افتادم رو هم تلنبار بشه؟

بالاخره سریع حاضر شدم و رفتم کارامو انجام دادم و باید میرفتم خونه مامانم که اتوشونو قرض بگیرم چون اتوی خودمو بچه خواهرم زد شکست و بردن دادن تعمیر که مشکل آب ریزیش حل بشه.

وقتی رفتم تو کوچمون پارک کردم دیدم مامانم و دوتا از همسایه ها بیرون نشستن،بیهوده!!!!یه سلام کردم و کلید داشتم رفتم تو خونمون...همینجوری فقط به این موضوع فکرمیکردم که چطور میشه یک مادر هیچ محبتی به بچش نداشته باشه.پس چرا من دلم مثه اونا نیست.من واقعا دلم تنگ شده بود که ببینمشون...و همش به خدامیگفتم خدایا این قلب منو از جاش دربیار یه تیکه سنگ بذار...چرااینا اینقدر بی عاطفن؟فقط حواسشون به همون چند دقیقه بوده که بچه تشکیل بدن و بذارن به امانه خدا؟اونم تو این جامعه و دوره زمونه که هرکسی کلی طایفه و خاندان باید طرفدارش باشن تا بتونه زندگی کنه و تو خیابون بره و خلاصه تو اجتماع بتونه زندگی کنه،ازدواج کنه،ووو

تمامممم آدمایی که میشناسم یه گردان پشتشونن و علاوه بر حمایت پدر مادرشون، حمایت فامیل و دوست و رفیقشونو دارن...

من یه زمانی یه سگ اورده بودم و اینقدر دوسش داشتم که فکرمیکردم بچه ی خودمه ،واقعا فکرمیکردم تیکه ای از وجودمه بااینکه یه حیوون بود،اونوقت ما آدمیم دارای عقل و ادراک هستیم و اینقدر میتونن سنگدل باشن و پست...مثلاً اسمشون پدر و مادره(دلم ازشون خیلی پره)

سریع چیزایی که میخاستمو برداشتم و خدافظی کردم با همسایه ها و رفتم خونم...مغزم میسوخت...که من انسان نیستم یا اینا...

اینا چه جور بشری هستن؟چند شب پیش زنگشون زدم که شام میذارم بیاید اینجا،که مامانم برگشت گفت ما ساعت 10 میخایم بخوابیم و نمیایم...به خودم کلی فحش دادم که چرا اصلاً بهشون گفتی وقتی میدونی نمیان.

باهمه ی این تفاسیر برای اینکه بتونم روزا باز سراپا باشم ،برا خودم آهنگ میذارم و تنهایی میخندم، خونمو لایت میکنم و یه جوری با آهنگا میخونم که هرکی ندونه فکرمیکنه ده نفر تو این خونه دارن زندگی میکنن. درنهایت شام خوردم.و خوابیدم...

یموقع هایی اونقدر بلند میخندم و قهقهه میزنم که یادم بره چه دردی دارم میکشم و بتونم ادامه بدم...اگه اینجوری نبودم خیلی وقت پیش مرده بودم یا تو تیمارستان بستری بودم .نه مثه الآن که بتونم بیام سره کار و اجتماعی باشم و بروز ندم که سبک زندگیم چه کوفیه و چه دردا و زجرایی دارم متحمل میشم...

برچسب‌ها: مثلاً مامانم
مهتا یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ 9:11

چشمای پفی!

دیشب هیچ جوره خوابم نمیبرد...اشکام بند نمیومد و بااینکه میدونستم صبح چشمام شبیه قورباغه پف میکنه بازم گریه میکردم...تا صبح هی گوشیمو نگاه میکردم که نکنه خوابم ببره...خلاصه تا خوده صبح با استرس و ناراحتی خوابیدم...همش با خدا حرف میزنم...همش ازش کلی سوال میپرسم .سوالای بی جواب..یه سوال تکراری که زیاد ازش میپرسم اینه:

که خدایا چجوری میشه یه نفرو هم از لحاظ خانواده، هم دوست،فامیل و همسر، اینقدر تنها و بی کس کنی؟چرا من باید از همه لحاظ تنها باشم...حتی یه دوسته پسر یا دختر نداشته باشم یا اعضای خانوادم،و مامان بابام، بهم محبت نکنن ،فقط پس انداختن؟بدونهیچ محبتی؟

خونم 160 متره نوساز با تمام امکانات لوکس که همشو بازحمت خودم خریدم و تمامش نوعه.سالن خونم بزرگه تقریبا و چیدمانش مدرن با نورپردازی جدید.اما میرم تو اتاق خوابم..مثه سلول انفرادی،رو تختم سینی غذامو میبرم میخورم...تو گوشی میرم.کارامو میکنم...چی بشه برم تو آشپزخونه یا تو سالن باشم...دیشب فقط به این موضوع فکرمیکردم که اگه منم مثه جوونای امروزی تو خواب سکته کنم و تو این اتاق بمیرم هیچکس نمیفهمه...هیچکس زنگم نمیزنه ببینه کجام و خوبم یا نه...

اون آقای شیرازی که قرار بود ازش ماشین بخرم مجرد از آب دراومده بود و طی یه تماس فردای اون روز بهم گفت شما مجردی؟من مجردم و قصد ازدواج دارم .که یهو برگشتم گفتم من از راه دادگاه میترسم و قصد ازدواج ندارم.یعنی نه چیزی پرسیدم نه هیچی.که خودش شروع کرد بگه آخه من خیلی ارث بهم رسیده و دنبال خانمی مثه شما بودم و فقط یکی از زمینای بابام20 میلیارده و فلان

که اصلا واسم مهم نبودو فقط گوش میدادم چون فکرمیکردم یه شوخیه و داره همینجوری مالشو به رخ من میکشه..که برگشتم گفتم خدا زیادش کنه و منم فقط بتونم ماشینمو ارتقا بدم دیگه هیچی تو دنیا نمیخام...

نمیدونم چرا همه چی برام سخت شده...همین نفس کشیدن برام سخته دیگه...

صبح تختمو مرتب کردم و با خودم گفتم شاید عصر یکی بهم رسید و خونم مرتب باشه که بعد یادم افتاد اصلا من کیو دارم که بیاد خونم که بخاد ببینه...یه کم یخ برداشتم و قبل از اینکه ریمل بزنم شروع کردم رو چشمام گذاشتم که یه کم پفشو بخوابونه...وبا بغض اومدم شرکت.

تشنه ی محبت شدم...انگار اولین عابری که به پستم بخوره رو بایدمحکم بغل کنم و فقط زار بزنم...چراااا اینقدر تنهام...این حق من نیست...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ 11:18

جیب خالی

امروز تصمیم گرفتم برم خونه و آش بپزم، اونم برا اولین بار یا (یادم نیست) دومین بار!

آش رشته..

حالا که حوصلم سرمیره و امروزم مشتری ندارم برم برا خودم یه چیزیو که دوس دارم درست کنم...

فکرکنم اول باید حبوباتشو بپزم که دیگه میشه شب!

شایدم بیوفته برا فردا.

هنوز مشخص نیست فردا آف هستم، یا نه باید بیام سره کار.اگه رییس شرکت بیاد منم باید بیام و اگه خبری نشد یعنی فردا رو میتونم یه ساعت حداقل بیشتر بخوابم...و بتونم آشمو بپزم

یه خورده وقت پیش تو اینستا داشتم میچرخیدم که دلم یه کیف خاست 127 تومن!بنظرم خیلی مسخره و بچگانه اومدم ولی دلم خاست بگیرمش!معلوم بود از این بیخودیاس

تو حسابم برااولین بار 170 هزارتومن موجودی داشت،منی که معروفم به اینکه هیچی هیچ تو کارتام نداشته باشم حداقل 4-5ملیونو داشتم(تو خانواده و همکار و همه و همه میدونن اخلاقمو که وقتی مهتا میگه ندارم ندارم یعنی تو یکی از کارتاش هنوزم چند تومن هست)

راستش من اگه پول تو حسابم نباشه انگار مریضم،انگار قدرت ندارم.ولی امروز عین 6-7 تا کارتمو موجودیاشو چک کردم و فقط تو یکیش 170 هزارتومن بود.اونم شانسی 50تومنشو تهش نگه نداشت و اون کیفو از اینستا ثبت سفارش کردم و الآن خیالم راحته که خالی خالیم...

نمیدونم بخندم به حال و روزم یا ناراحت باشم...ولی هرچی هست سابقه نداشت اینقدر به پیسی بخورم و همه خوشحالیم برا شنبه هست که حقوق میدن و باز میتونم حقوقمو تو کارتام پخش کنم تو هرکارتی یکی دو تومن بذارم که بعبارتی پس انداز کرده باشم و بتونم تا آخر ماه سرکنم.

دلم بازم گرفت یاده خواهرم افتادم که تمااام کیفاش و کفشاش و لباساش مارک و برنده و کیفاش چند ملیونیه

و باز قراره هفته ی آینده که تعطیل رسمیه بیان و ممکنه باز خودش و شوهرش مسخرم کنن...از الان بغض کردم و نمیدونم کی قراره این تحقیرا تموم بشه و از طرفی هم نمیخام منزوی باشم و باهاشون نرم و بیام.

شایدم اون کیف تااونموقع نرسه یا اگه رسید یه جا قایم کنم رو نکنم که بهم بخندن..هوووف به این زندگی!

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ 14:5

گریه

دیشب اونقدر بی دلیل گریه کردم که آخر رو بالشت خیس خوابم برد.

من اصولا شبا ساعت نهایت 10:30 باید بخوابم که صبح بتونم بیدار بشم، نمیدونم اینجوری عادت کردم؛

ولی دشب تا سه ساعت فقط گریه میکردم و به همه چی فکرکردم...دلم برا داداشم تنگ شده بود...همون داداشم که بی خبر و ناگهانی از آسانسور 8 طبقه سقوط کرد و بدون گفتنه آبجی مواظب خودت باش و خداحافظی،رفت...

حدود 5 سالی هست که دیگه داداشم پیش ما نیست.همون آدمی که شرکت دکوراسیون داشت و برا خودش چه شخصیت مهربون و با متانتی داشت که تا سالیان دیگه مثلش تو طایفه ی ما نخواهد آمد...اینارو که دارم مینویسم میخام داد بزنم و باید برم پنجره اتاقمو باز کنم که یموقع ارباب رجوع نیاد و ببینه چه قیافه ای شدم...

دیشب از همه چی متنفر بودم،ازخدا،از بنده هاش،حس تهی بودن داشتم که چرا کسی نیست آرومم کنه...چقددددررر بی کسم

همینجوری که اشک میریختم به خدا میگفتم خدایا بغلم کن..محکم بغلم کن..حالا که نخاستی کسی تو زندگیم بیاد و کسی دوسم داشته باشه خودت بغلم کن آرومم کن ...

که با گفتن همین جملات آروم آروم اشکام بند اومد و نفهمیدم کی صبح شده نزدیک بود خوابم ببره....

دیروز عصر زنگ زدم به همون آقای شیرازی با لهجه ی شیرین.بهش داشتم درمورد چونه اینا حرف میزدم که برگشت گفت خانم شما یه شیرزنی و وقتی دیدم از سره کار اومدی و اینقدر خوش زبون و کارکنی و خودت اومدی داری ماشینو برانداز میکنی فهمیدم یه پا مردی برا خودت و ماشین برا شما و عجله نکن تا پول ماشینت جور بشه و من آگهیمو برداشتم.ته دلم قرص شد ولی کاش بقول اون آقا شیر نبودم..یه موشی بودم که کارامو شوهرم انجام میداد و من اصلا به این مسائل فکرنمیکردم...فقط کاره خونه و بغل دست شوهرم مینشستم و منو اینور اونور میبرد و خبر از نداری و دارایی و هیچی نداشتم...

برچسب‌ها: شب
مهتا چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:18

بگیر بشین یه جا دیگه!!

بشین مهتا

این جمله ایه که هرروز به خودم میگم و باز آدم نمیشم...مهتا بسه بشین سره جات!

آخه مگه تو مردی؟تو پسری؟تورو چه به این کارا

اینهمه خلق و خوی مردونه...یموقع هایی مثه الان دلم میخاد سرمو بذارم زمین و بخوابم...شاید حالم خوب شد...اینهمه بدو بدو آخه...حرص و طمع دنیارو دارم؟ یا دنبال پیشرفتم؟کدومش؟به صدنفر زنگ و سر زدن طبیعیه؟...حدود 4-5 ماهی هست که میخام ماشین عوض کنمو حدود 20 تا ماشین دیدم که یا به دلم نبوده یا معاملم نشده

امروز باز تو این گیری ویری مرخصی ساعتی گرفتم رفتم بالا سره یه ماشین یه آقای شیرازی فوق العاده خوش قلب.ازینایی که میشه باهاش معامله کرد

با ماشینش رفتم دور بزنم که همینجوری فکرمیکردمممم مهتا دنبال چی هستی؟تو واقعا با ماشین حالت خوب میشه؟نه. وقتی مریضی و یکسره تو بیمارستان بستری میشی کسی هست بالاسرت؟حالا میخاد بنز دم بیمارستان پارک باشه یا یه پراید فکستنی...به حال تو چه فرقی داره که خودتو به آب و آتیش میزنی و به هر دری میزنی که اونی که میخایو بخری(جدیدا تقریبا یک روز درمیون حالم بد میشه و بستری میشم).

چرا بیخیالش نمیشی مهتا...همینجوری فکرمیکردم و ماشینو برگردونم پیش یارو .باز باهاش وعده کردم که ببرم تشخیص رنگو اینجور داستانا.

با خودم گفتم مهتا نه این طلاهایی که الان دستته به دردت میخوره نه اون ماشینی که میخای با فروش طلا بخری، تو فقط داری خودتو گول میزنی، خودتو سرگرم میکنی که نفهمی چقدر کمبود عاطفی داری.

وقتی سوار ماشین خودم شدم دلم میخاست زار بزنم تو جاده...دلم میخاست فقط داد بزنم و خدارو صدا بزنم

از بیرونه قضیه همه میگن آفرین، خوشبحالش فلان.و فقط خودمم که دارم میبینم حتی استخونام دارن فریاد میکشن و چه دردی دارم میکشم...دلم خواب ابدی میخاد....من همه ی کمبودامو میخام با یه تیکه آهن جایگزین و جبران کنم

اینکه نمیشه دختره خوب!

هیچوقت نخاستم به خودم بیام...و اینه که الان دپرس ،پر از خشم،پر از قلب درد نشستم و مینویسم....

کاش منم خونسرد مینشستم و به زندگی معمولیم ادامه میدادم و منتظر مرگم بودم...ولی متاسفانه فقط دارم میدوعم...

برچسب‌ها: جایگزین
مهتا سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 14:47

دسترنج

بالاخره یه فکری برا حقوقم کردن!

دیروز آخر وقت که داشتم میومدم خونه بحث خرج و مخارج شدو یهو گفتم کاش 500 تومن فقط رو حقوقم میرفت من به 500 تومنم راضیم که بتونم از پس کرایه خونم بربیام..که یهو گفتن اگه به 500 تومنه ما دیروز همین مقدارو تو لیست حقوقت رد کردیم که از فروردین زیاد بشه،نمیدونین چه حس خوبی بود انگار داشتم بال در میوردم...500 تومن پولی نیست ولی من بخاطرش خیلی ذوق کردم...وخوشحال و قبراق رفتم خونه...

دیشب برا خودم کاشت مژه زدم و من اصلا کاشت انجام نمیدم فقط اکستنشن اونم بدون عفونت و خداروشکر تاالان همه ی مشتریام راضی بودن و گفتن اصلا چشممون نمیسوزه و عالی بوده همه چی.

ولی برا خودم بجا اکستنشن ،کاشت مژه زدم با ترکیت صورتی اینقدر بهم میومد که حد نداشت...تو خواب یهو دیدم چشمم اینقدر درد میکنه که حس کردم دارم کور میشم سریع بیدار شدم دیدم اصلا چشمم باز نمیشه و داره ورم میکنه سریع ریموو کردم و چشممو با چایی و چامپو بچه شستم و تاصبح خدا خدا میکردم که خوب بشه چون امروز هم مصاحبه داریم از کل کشور، هم مهمون میخاد بیاد و من اومدم بدو بدو دارم اینارو مینویسم و برم به کارام برسم...

پ ن : خلاصه که هر چسبی رو برا کاشت مژه استفاده نکنید!

و اینکه به افزایش حقوق هرچند ناچیز هم راضی باشید!خدا بیشترش میکنه قول

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 9:2

زندگی یه نفره!

چقدر زندگی یه نفره سخته...و بدترش اینکه کسی درکت نکنه....دیروز با مامانم هماهنگ شده بودم بعد از کارم برم دنبالش و بریم یه شهره دیگه برا خرید وسایل مژه که نخام هی اینترنتی سفارش بدم...بماند که مدیر یه کم دیر کارتابلشو امضاء زد و تا رفتم خونه شده بود 4:50.

با عصبانیت و ...رفتم دنبال مامانم و با بحث راه افتادیم و داشتم هی غر غر میکردم...خلاصه ساعت 7 رسیدیم اون فروشگاه و بماند این وسط ویز گوشیمم جواب نمیداد و کل اون شهرو تابیدیم تا بالاخره فروشگاهو پیدا کردیم.چقدر قیمتا بالا رفته بود.

چند قلم جنس خریدم و اومدم تو آسانسور که با یه خانمی سر حرفو پیش کشیدم و باهام با مهربونی تمام حرف زدو بعدم با شوهرش راهو نشونمون داد یه مسیری با ماشین خودش دنبالمون اومد..مامانم تو ماشین هی گفت چقدر اخلاق مهمه و .... که تو نداری.

منم دره دلم باز شد.بهش گفتم یه بار نگفتین این دختر 6 صبح که پا میشه بره سره کار چقدر سختشه...یموقع مریض باشه یموقع اصلا حال نداشته باشه یموقع اونم دلش بخاد بخوابه تا ساعت 9-10،

یا مثلا با وجود دو تا شغل هنوز برا یه خرید دودوتا 4 تا میکنه...و سره هرچیزی یه نفره باید خودش باشه و خودش، گفتین؟نه نگفتین.یه بار نگفتین باره مسئولیت رو دوششه.وقتی کارد به استخون آدم میرسه و عصبی میشه رو میبینین فقط...

چقدر بده قضاوت آدما...حوصلم از زندگی کردن سررفته...

مهتا دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 11:34

افسردگی

یه موقع هایی یه افسردگیه بدی سراغم میاد...

جوری که اگه کسی زنگم بزنه مثه الآن فقط گوش میدم...بیزار میشم از همه چی...اول از همه از زنده بودن....وقتی یه چیزی نمیشه لجم میگیره...و هربار با جمله ی:به زیردستات نگاه کن، روبه رو میشم که اصلا روم اثر نداره...

اعتمادا از بین رفته...خیلی بد شدن آدما...میخاد خودی باشه میخاد غریبه،تا براشون صرف نداشته باشی کاریو برات انجام نمیدن...خوده همین شوهر خواهرم...اگه بخاد میتونه ولی نمیکنه بااینکه پولم دستشه ولی حاضر نیست برام ماشینمو عوض کنه بااینکه نمایشگاه داره و دستش بازه...خودم میدونم پشت پرده چه خبره ولی از طرفی میگم ازش بگیرم و تو بانک بذارم یا دست خودم باشه چه فایده...دست خودم باشه ممکنه براش نقشه بکشم و تو بانک باشه میخان دو قرون سود بدن...

جداً چرا هرکسی فقط به فکر سود و منفعت خودشه؟کاش منم مرد داشتم...برام همه کاری میکرد که نخام به کسی رو بزنم....نخام به کسی کارامو بگم

صبح باز فکرم رفت سمت دعابین و اینجور چیزا ولی بعدش به خودم گفتم ولش کن این چند صباح دیگشم بره.یهو میبینی یه نفر بی خاصیت میاد تو زندگیت و بدتر از این میشه زندگیم.شوهر میخای چیکار و باهمین جملات خودم قانع کردم....

الان ساعت 12:15 هست و باز مودم رفت سمت افسردگی و سرخوردگی نسبت به آدما و همه چی...چقدر بده آدم ندونه چی میخاد.هم یکیو کناره خودم میخام (برا رفع مشکلاتم) هم نمیخام(برا پابرجابودن نسبی آرامشم)...

راستش بیشتر از تعویض ماشین دلم بچه میخاد،یه بچه از جنس خودم که بهس عشق و محبت بدم ولی خودمو سرگرم ماشین کردم که از فکرش در بیام و کمتر غصه بخورم

لعنت به تنها زندگی کردن که همه فکرمیکنن من دارم عشق و حال میکنم.

هرروز تو دیوار میگردم و بااینکه میدونم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه و چون زنم سرم کلاه میذارن بازم میرم سراغ دیوار...

همش استرس گرون تر شدن چیزارو دارم و اینکه پیر شدم هیچ سرمایه ای ندارم...نه بچه نه خانواده نه خونه...همه داراییم همین یه ماشینه ...کاش منم دلخوشی داشتم...

برچسب‌ها: 30 سالگی
مهتا یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:31

سرازیری 30 سالگی

امروز صبح که بیدار شدم برا اولین بار احساس کردم زندگیم تو سرازیری 30 سالگی افتاده...یعنی با سرعت زیادی داره سپری میشه و البته غیر قابل کنترل!

چقدر حس بدی بهم منتقل شد...همینجوری که داشتم کارامو میکردم که بیام سره کار با خودم فکرمیکردم من برا همین کار به دنیا اومدم؟که 30 سال عمرم اوج جوونیم تنها باشم و هر روزم به حرف پوچ بگذره؟نه شوهری نه بچه ای نه محبتی...فقط مثه بته خودرو کار کنم و مشکلاتمو یه نفره حل کنم؟و نفس بکشم

وای یعنی عمقی بشینم بهش فکرکنم دلم میخاد داد بزنم....گریه جوابگو نیست...روزام داره به سرعت میگذره و بقیش دیگه مهم نیست...درسته میگن وقت داری ولی بنظرم تو همون 25 تا 30 میتونستم بهترین روزارو داشته باشم نه اینکه فقط کار کار

دیشب برا چندمین بار رفتم مغازه ی مانتو فروشی و چندتا مانتو انتخاب کردم که بیشتر از رنگش قیمتش برام مهم بود،با وجود دو تا شغل هزینه هام به هم نمیخونه....بالاخره دوتاشو انتخاب کردم اوردم خونه بپوشم یکیش 1 ملیون بودو اونیکی زشت تره 780...مونده بودم فقط بخاطره پولش...

یاده خواهرم افتادم که شوهرش بعد از کلی مانتو که خودش قبل از عید رنگ و وارنگ خریده بود، براش از خارج چندتا مانتو اورده بود و جلو ماها براش تنگ کرد پشت چرخ نشست درستش کرد و اتو کرد و گفت به پول ایران میشه دونه ای 2 میلیون...و فقط خواهرم پوشیدو گفت خوب شد علی مرسی

وقتی دیشب یاد این موضوع افتادم که برا همین 1 هفته پیش بود ،بغض میخاست خفم کنه...من باید برا خودم کار کنم تا بتونم بعد از 3-4 ماه یه مانتو بخرم و هی تو قیمتش باشم و بقیه...اینا اصلاااااااا ربطی به حسودی نداره....

به سرنوشتم فکرمیکنم و قسمتم...که چقدر بدبختم...

دیشب یکی از مشتری های مژم زنگ زد و گفت برات مشتری فرستادم و کلی خوشحال شدم،200 تومنم 200 تومنه ولی بیشترش فعلا میره برا پول مواد تا کم کم پیجم بره بالا و بتونم قیمتمو استاندارد کنم...

ولی بازم خستگیش بهم میمونه تا درآمدش...

لعنت به 30 سالگی.لعنت به تنهایی.لعنت به این دنیا.لعنت به...

برچسب‌ها: 30 سالگی
مهتا یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 7:47

سحر و جادو

کسی هست به سحر و جادو جنبل اعتقاد داشته باشه؟

من اعتقاد ندارم ولی خیلی وقتا دیدم.حتی تو زندگی خودم.که اورده بودن.یااینکه کسایی که میرن دنبالش و چقدر موفق و خوشبختن...انگار خدا هم برا یه سری ها میخاد که اون جادو اثر کنه و برا یه سری انگار نه انگار ...دلم میخاد برم برا خودم یه باطل السحر بگیرم .جاهایی که سرکتاب میدیدم و بهم از توی قرآن میگفتن،میگفتن برات جادو شده .آره خب اینکه مسلمه...مگه میشه یه نفر اینقدر تنهایی بکشه و هیچ مردی مناسبش نباشه؟

من خودمو به بیخیالی میزنم و همش تو خلوت خودم به خدا میگم خدایاااا تو اگه بخای میشه.هیچ چیزه نشدنی برات وجود نداره،حتی همون جادویی که توی قرآنت گفتی رو اگه بخای میتونی کاری کنی نشه .اثر نکنه.همش میگم خدایا خودت درست کن زندگیمو و رو روال بندازش...خیلی از زن های مسن رو میبینم که هیییچییی ندارن(از هیچ نظر) و اتفاقاً وضع مالیشون افتضاحه ولی پسرای دهه 70 ای اومدن گرفتنشون و زمینو فوت میکنن که زناشون بشینن(زندگیاشونم پاربرجاست).که اصلا هیچ جوره به همدیگه نمیان.یا مثلا خوده دختر داییم سنش بالا نبود و یه دیپلم خیاطی داشت و همش شمال بود با پسرا و رفیق باز بود و آخرش یه پسری اومد گرفتش که 2سال باهاش دوست بودو بهترین خونه و ماشینو تهران خریده و بچه دار شده.دلم خیلی گرفتهههه...بیشتره عمرم دلم گرفته ...انگار خدا نمیخاد...همش باخودم میگم چرااااا..مگه من چقدر بدم،چقدر کاستی دارم،چی ندارم یا چی دارم که قسمتم اینجوریه....هرچییی اطرافمو میبینم بیشتر دلم میگیره...بنظرتون برم پیش دعابین؟یا کلا از فکرش در بیام؟نمیدونم...

خیلی وقتا سعی میکنم خنثی بشم و معلق ادامه بدم.ولی درمقابل خیلی موقع ها دلم یکیو کنار خودم میخاد...

مهتا شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:42

صاحبخونه ی بیشعور

امروز صاحبخونم زنگ زد که عصر با نصاب هماهنگ کرده بیاد کابینت خونه رو چک کنه و ببینه شیر آبسردکن یخچال کجاست داخل کابینت(چون مخفی زده و حالا پیدا نمیشه)...مردک بی شعور زنگ زده و هی داره با مشتریاش حرف میزنه(مغازه داره) و هی قطع میکنه یا اونقدر منو پشت خط گذاشته که حد نداره.خب وقتی سرت شلوغه زنگ نزن ،آزاد که شدی زنگ بزن.حالا کاری باایناش ندارم؛

اینقدر جوشیم کرده که مجبور شدم دو تا پیام بلند بالا بهش بدم(که مضمومش این بود که خیلی بی فرهنگی و اگه من مرد بالاسرم داشتم تو به خودت اجازه نمیدادی اینجوری با من صحبت کنی) و قبلشم با جمله ی من توفکره یه خونه ی دیگم روش قطع کردم.حالا دلیل حرفم و پیامم اینه که:

این آقا هر بار که به من زنگ میزنه با لحن فحش و بقول خودش احساس راحتی با من حرف مینزهههه یا بقول خودش شوخی، و میخاد یخم باز بشه(آخه مردک من چه شوخی باهات دارم). یعنی اوووج بی شخصیتی.هرچی بهش میگم آقای...ما چه نسبتی باهم داریم که هرجور خاستی حرف میزنی میگه ما دوستیم.توروش برگشتم و میگم هیچ دوستی ندارم با شما.فقط در حد یه صابخونه ای که سر برج باید منتظر اسمس واریزی کرایه خونت باشی والسلام.و باز با یه فحش و حرف ناجور با من حرف میزنه.یک ماهه دقیق رفتم تو این خونه و قبلش 6 سال جای دیگه مستاجر بودم ولی عاصیم کرده تو همین یک ماه. چون مجرده یا مثلاً پولداره به خودش اجازه میده به من زنگ بزنه.بهش میگم بلاکتون میکنم ولی باز نیششو باز میکنه.تو عمرم با هیچکس به این وقاحت و صراحت حرف نزده بودم و باز خودشو به خری میزنه.

وای از سرم حس میکنم داره آتیش بلند میشه.هیچچچوقت ندیدم چه دوستم چه هرکسی تو محیط کار یا بیرون یا رفاقت باهام اینجوری حرف زده باشه...میخام مرخصی بگیرم و فقط برم خونه و بشینم فکرکنم که کجا برم و اثاثمو کجا ببرم...هرچی فکرمیکنم هیچ کجای رفتارم مشکل دار نبوده که این بخاد اینجوری رفتار کنه.هرچند میدونم تو ذاتشه ، دره مغازشم دیدم با دخترای دیگه چجوری حرف میزنه ولی خودم همیشه اخمام تو هم بوده و گفته چرا چشم و ابروتو اینجوری میکنی....هوووف به هرچی صابخونه ی عوضیه.....کاش ازدواج میکردم...دیگه بریدم

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:33

فال گیر

قراره امروز زنگ بزنم به همون فالگیری که تمام حرفاش راست در میاد

من به این چیزا کلاً اعتقادی ندارم ولی نمیدونم این فال قهوه ی این خانم چیه که هر چیزی که میگه از آینده تک تک درست در میاد...و من در کمال تعجب به تک تک رسیدم

یادمه برج دو پارسال که پیشش فال گرفتم حرفاشو رو کاغذ نوشتم و وقتی میگفت زیر لب میخندیدم که این چرت و پرتا چیه و غیر ممکنه...یکی از حرفاش درمورد برج 2 امسال بود که من اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که اتفاق بیوفته و این وادیا نبودم...خلاصه قراره باز 200 براش بزنم (پارسال 150 بود) و زنگش بزنم ببینم چه اتفاقاتی قراره بیوفته

حتی درمورد کارم

درمورد همون پسری که اومد تو زندگیم و در نهایت گفت خودت ردشو ول میکنی

درمورد هرچیزی راست در اومد!

درسته یه کوچولو شاید پس و پیش بگه...خیلی کوچولو، ولی اتفاق افتاد...

امیدوارم امروز چیز بدی نگه و یه آدم درست و حسابی برام پیدا بشه که بتونم عاشقش بشم...بیشتر به نیت ازدواج میخام زنگش بزنم

این همه آدم رو کره ی زمین هست نمیدونم چرا خدا خاسته ما تنها زندگی کنیم خب بسه دیگه

مهتا چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:45

بازم صبح شد!

سلام

بازم زود صبح شد و من یه کم زودتر بیدار شدم...اینقدر مثه شیربرنج داشتم وا میرفتم به زور این کرم پودر و ریملو زدم وتو کوچه رفته بودم سوار یه ماشین دیگه بشم و از صدا ریموت فهمیدم باید برم اونوری...پاهام تلو تلو میخورد و خودمو انداختم تو ماشین و همینجوری که تو چرت بودم اومدم سمت جاده چون شرکت خارج از شهره تقریبا.توشهرک صنعتیه...

هرچی بیشتر نزدیک محل کارم میشدم بیشتر چشمام بسته میشد...انگار سالهاست نخوابیدم بااینکه شیشه ماشینو پایین میدم و ولوم ضبطو زیا میکنم که از صدا خوابم نبره ولی انگار نه انگار...پیاده شدم طبق معمول کیفو گوشیمو دست گرفتم و باز تو شن و ریگای دم کارخونه نزدیک بود بیوفتم اصلاً نمیفهمیدم کجا دارم راه میرم...

همش از خودم میپرسم این حجم از خواب آلودگی و خستگی عادیه؟

دلم میخاد حداقل 3 روز متوالی بخوابم و هیچ کار و استرسی نداشته باشم

دیروز بعد از کارم رفتم خونه و دیدم باز برگای گلم ریخته...دوباره رفتم گلخونه ومقداری سنگ بهم داد که براش جزیره درست کنم . برگشتم خونه گلدونارو جابجا کردم پشت پنجره و براش جزیره درست کردم ولی دیگه کمر برام نموندخیلی سنگین بود...بازم غر زدم که چرا یه مرد نیست که برام انجام بده یا یکی نیست که کمکم کنه...بیشتر از گلم دلم برا خودم میسوخت...

تارفتم به خودم بیام شب بودو باید میخوابیدم

شبا راس ساعت 10:15 آلارم گوشیمو کوک کردم برا خواب.اگه یه کوچولو دیر تر بخوابم بی خواب میشم...تو خواب از شدت کمر درد ناله میکردم....و انتظار داشتم بیشتر بخوابم که نشد...

الان پشت سیستمم نشستم و در اتاقمو سریع بستم که کسیو نبینم یا اون منو با این قیافه خوابالو ببینه...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 7:24

بی هدف

هنوز یک ساعته دیگه مونده که کارم تموم بشه و بدو بدو برم پشت ماشینم بشینم و طبق روال هرروزم تو آفتاب خودمو سریع برسونم خونه...از ساعت 1:30 به بعد اینجا خیلی سخت بهم میگذره...یادمه دانشگاهم که میرفتم سال 90 همش دوس داشتم زودتر برم خونه و فکرمیکردم تو خونه خبریه.

اکثر مواقع پشت فرمون که میشینم بغض میکنم و گریم میگیره که چرا باید زمستون و تابستون برم کار کنم و بعد برم تو خونه ای که کسی منتظرم نیست... یعنی همیشه دعا میکنم یکی بیاد که تایم کاریمون به هم بخوره و انگیزه بهم بده برا زندگی...همش خیالبافی میکنم که اگه شوهر داشتم عصرا باهم قلیون میچاقیدیم چایی دم میکردیم،میرفتیم خرید،مهمونی،فیلم میدیدیم، چالش میرفتیم و....کلی کارای دیگه که میشه دو نفره انجام داد.ولی زهی خیال باطل.من سالهاست تنهام و در نهایت باید با یه بیخیال گفتن،فکرمو جمعش کنمو خودمو قانع کنم که حتما خدا خاسته زجر نکشم و اینجوری شاید برام بهتره.شوهرخواهرم یه کم وقت پیش باز سعی کرد رو مخم بره که تابستون باهاش (با خواهرم اینا) همگی بریم مسافرت تایلند.هیچی هیچی نخاد 100 تومن میخاد که من این پولو برا تعویض ماشینم کنار گذاشتم کل پس اندازمه و از طرفی تو این 30 سال عمرم مسافرت نهایت تا کیش رفتم.همش سرکوفت میزنه که بااین سن هیچ لذتی از دنیا نبردی و هیچ جارو ندیدی و درواقع مغزت رشد نکرده...اون خودشو میبینه که نمایشگاه ماشین خارجی داره و دست کم تو هر ماشین 500 میلیون میخوره...آخه چه به منی که یه کارمند معمولیم و حقوقم کفاف اجاره خونه و بنزین و استهلاک ماشینمو نمیده...هوف چقدر مغزم خستس.از همه چی...منی که هرروز از اینستا چیز سفارش میدادم الان چند ماهه هیچی برا خودم نتونستم بخرم چون پول پیش خونم زیاد بود...دلم خرید میخاد.مسافرت میخاد.اصلا یه پول قلمبه میخام...که روزمرگی هامو باهاش بگذرونم حالا مسافرت خارج پیش کش...سالهاست تمام هزینه هام با خودمه و این دردآوره برام...دلم میخاست فقط هزار تومن خانوادم بهم کمک میکردن....ولی دریغ!

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 14:54

بی خوابی

آدم خواب پرست

سلام

آدم خواب پرست به من میگن.هرروز نالون و خسته از تو رختخواب بیرون میام و انگار روز قبلش یه کوه بزرگو جابجا کردم.نمیدونم چرااینقدر هرروز خستم.البته میدونم ولی میگم نمیدونم بعبارتی تو طول روز اینقدر بااین کفش تقریبا پاشنه دار(پاشنه 5 سانت) تق تق تو سالن شرکت راه میرم و کار میکنم که شب پاهامو از خستگی نمیتونم رو زمین بذارم و راه برم دیگه.دیروز بعد از سره کارم نوبت یه ترمیم مژه داشتم، بدو بدو رفتم یه ساعته کارشو انجام دادم و یهو دیدم گلام همه برگاش ریخته...نخل ماداگاسکارم تمام برگاش ریخته بود...رفتم گلخونه ای که ازش خریده بودم یه جلبک بهم داد و رفتم باهاش آبیاری کردم

امیدوارم امروز عصر که میرم بهش سر بزنم اون چند تا دونه برگ دیگش نریخته باشه...

بعد از آبیاری گلم صابخونم یه پسرلاغراندام بی ادب بی نظاکت از خودراضیه پولداره اومد زیر پرده ای خونمو نصب کنه چون چارپایش خونم بود(1 ماهه اومدم این خونه جدیده) بماند که چقدر پرروعه ، هربار میرم تو شاخش بازم آدم نمیشه

یعنی انگار نه انگار صابخونمه هردفعه بهش میگم یه کرایه خونه میخای بهت میدم دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکن

و فکرای اشتباه به ذهنت نرسه...پرو پرو دیشب میگه یه قلیونم بچاق بکشم بهش گفتم خونه منو با قهوه خونه اشتباه گرفتی . بیرونش کردم..چقدر چندشه...وضعشون خیلی خوبه ولی به سرو وضعش نمیرسه از طرفی فکرمیکنه چون صابخونمه باید خونه من بیاد.یعنی عین دوبار که اومده بد حالشو گرفتم ولی نمیفمهمه

دیشب هم آخرین بار بود که اومد.میترسم.دیگه به هیچ بهانه ای نباید اجازه بدم بیاد...لاغرمردنی

بعدش که بیرونش کردم با مامانم و دختر همسایه(17 سالشه) رفتیم یه کافه نشستیم و تارفتیم خونه ساعت 10 شب بود

براهمینه که روزا دوس ندارم بیدارم شم...دلم میخاد عصرا یکساعت میتونستم بخوابم و همش ندوعم...

پ ن:وای که چقدر بده آدم مرد نداشته باشه و هرکسی به خودش اجازه هرنوع رفتاریو بده!

همیشه سره همین چیزاست که فکر ازدواج به ذهنم خطور میکنه و بعدش میگم نع همینجوری ادامه بده.

چقدر آدما بد شدن...انگار کمتر کسی هست که سالم زندگی میکنه...خیلی وقتا به خودم میگم اگه هرکسی جای من بود 6سال مستاجر بود الان فاحشه خونه راه انداخته بود...خوب بودن زیادی هم فقط خودتو میرنجونه،مثه من که همش از تنهاییم میرنجم...اگه دورمو پر از دوست میکردم شاید خوشحال تر زندگی میکردم. ولی ترجیح دادم تنها باشم و کسی خونم نیاد چه دختر چه پسر و برا خودم یه هل و ولی میکنم و اموراتمو میگذرونم...شاید روزی یه نفر بیاد که دیگه نخام سختی بکشم...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:7

خسته از مجردی!

هوف به این زندگی

واقعا آدم بعضی وقتا دلش میخاد یکی پیدا بشه و مثه تو قصه ها و فیلما دوسش داشته باشه...من با وجود همه ی تظاهر به عاشق تنهایی و مستقل بودنم،بریدم!

چرا کسی نمیاد که مارو برا خودمون بخاد؟وقتی نگاه به اطرافیانم میکنم که هیچی نداشتن و حالا صاحب همه چی شدن از عمق وجود دلم برا خودم میسوزه...

وقتی خودم مجبورم کرایه خونه بدم و با حقوق و دسترنج خودم همه خرجامو بدم ناراحت میشم.این خیلی خوبه که پول در میارم که میتونم خرج کنم واگه همین شغلو نداشتم خیلی بدتر میشد اوضاع، و مثه خیلی از دخترای دیگه باید دستم جلوی بابام دراز بودیا نمیخریدم یا نمیخوردم..ولی خب بحث خرج و مخارجو که کناز بذاریم آدم یه موقع هایی دلش میخاد وقتی تنها میره بیمارستان یا دکتر و یا هرمشکلی براش پیش میاد،یکیو کنار خودش داشته باشه، نه هرکسیاااا.کسی که اخلاقش خوب باشه و تورو بفهمه و بخور بخواب نباشه.یه فرد مهربون ذات درست.

اگه نخام دروغ بگم باید بگم که رخ آدما برام مهمه.خودم قیافم معمولیه و میخام حداقل طرف به خودم بیاد نه اینکه دیگه همون قیافه رو نداشته باشه.تو این چند سال خودمو بارها امتحان کردم و دیدم آدمی که یه کم جذابیت و خوشکلیو نداشته باشه رو نمیتونم حتی برا حرف زدن انتخاب کنم و بیخیال میشم و میگم اینو میخامش چیکار.اخلاقم بده میدونم.ولی خودم همیشه نوع مرتب بودن و پوشش مخصوصا رسمی برام مهم بوده و اینجوری بودم و از پسرای اسلش پوش اونم تو همه مکان متنفرم!

تو محیط کارم چندماه پیش عاشق پسری شدم که فقط رخ داشت و چشماش جذبم کردو بعد فهمیدم نمیتونه فقط منو دوست داشته باشه و اصلا نمیتونه با یه نفر باشه.نشستم سره جام و به خودم قول دادم عاشق قیافه نشم ولی فکرنکنم بتونم رو قول خودم بمونم...از طرفی خونه و ماشین داشتن و به خودرسیدنم باعث شده سرخورده بشم که چرا با وجود این چیزا نه کسی سمتم میاد نه خودم کسی به دلم میشینه برا ازدواج و رو هرکسی یه عیبی میذارم...مثلا یه پسری که تو صنایع دفاع کار میکرد یک ساله برا جواب متنظره و من فقط تو حرف زدنش دقت میکنم که چه جملاتی بکار میبره و درنهایت دیدم به دردم نمیخوره و وقتی بیاد زیر یه سقف به مشکل میخوریم خودمو میشناسم...

چند سالیه حس میکنم کسی برام جادو کرده با اینکه اعتقاد ندارم به اینچیزا و میگم نکنه واقعا بختمو بستن...نمیدونم ...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 9:55

آبدارچی و کارکنان

سلامه من از شرکته مزخرف

مزخرف میگم چون تمام افرادی که اینجا کار میکنن مودی هستن و غیرقابل پیش بینی.

دیروز برای شرکت مهمون و مدیرعامل چند تا از شرکتا و کارخونه های دیگه اومده بود و اندازه تماااام این 30 سال عمرم از این آبدارچی خانم حرص خوردم.

یعنی یه جوری رفتار میکنه انگار من نیروی زیر دستشم.آخر وقت وقتی به مدیر کارخونه زنگ زدم که وقت دارین بیام صحبت کنم و درنهایت خودش اومد تو اتاقم و بهش گفتم رفتارا و حرفاشو ، خیلی شیک و مجلسی برگشت بهم گفت:چشمت کور شه از روز اول بهت گفتم باهاشون چجوری رفتار کن!!!

بعبارتی خودمم کپ کردم،بی ادبی گفت ولی دقیق درست گفت.من از بس با این چند تا نیرویی که بهم دادن خوب رفتار کردم دیگه حرفمو نمیخونن هیچ، تو روم برمیگردن

حالا ایناش به کنار،منم مثه بقیه ( مثلاً)مهندسه اینجا ،تحصیلکردم و رزومه ی خوبی تا ارگانهای دولتی دارم ولی یموقع هایی مثه همین الان مثه بیشعورا رفتار میکنن و میام تو اتاقم میشینم ،به سیستمم خیره میشم و زیر لب فقط به خودم فحش میدم که چرا اینجا موندم.

وقتی اینقدر شخصیتمو خورد میکنن.نه که با من اینجوری باشن کلاً شخصیتشون اینجوریه .

شایدم من بین اینا غریب افتادم و همشون با بند پ اومدن سره کار و همه پشت همدیگن!

وای که چقدر دلم میخاد همین الان کیفمو بردارم و بزنم بیرون و میترسم حق و حقوق این یک سال و حقوق فروردینمو بخورن!

خداروشکر خیلی آدم تو اتاقم نمیره و بیاد وگرنه نمیتونستم تحملشون کنم

من عصرا هرازگاهی میرم خونه خودم و یکی از اتاقامو سالن اکستنشن مژه کردم و مشتری برام میاد ولی متاسفانه هنوز اونقدر جا نیوفتاده که این شغلمو رها کنم.هیچوقت اون روزایی که مسمم کتابای شریفو میخوندم برا کنکور کارشناسی ارشد(تو همین اتاق ) فکرشو نمیکردم بشم مژه آریست!!

انگار نون فقط تو شغل آزاده

شغل دولتی فقط بیمش خوبه اونم اگه محیطش سمی نباشهمثه اینجا

خلاصه که هرروز روحم بیشتر از قبل آسیب میبینه بااینکه کارم تقریبا راحت و پشت میزیه.ولی دلم میخاستم سریع برسم پله آخره کاره اکستنشم و بشم یه اکستنشن کاره معروف با درآمد بالا.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 11:5

خسته از کار

الان بعد از کلی استرس و خستگی نشستم...از محیط کارم خسته شدم واقعا، همه چی از بیرونش قشنگه.امروز قراره برا شرکت مهمون بیاد.بماند باز همین الان برا صدمین بار از جام پاشدم و هی کار بهم گفتن...واقعا افسردگی گرفتم از جو مسموم اینجا...به اسم روابط عمومی تو اتاق رئیس کار میکنم ولی هرکسی به خودش اجازه میده هرجور خاست رفتار کنه.اشتباه نشه خودم از همون اول اینجوری برخورد کردم و رفته رفته سرخورده شدم از کاراشون.مثلا به من میکن تو چایی ببر و پذیرایی کن.درصورتی که اینجا آبدارچی خانم داره و وظیفه اونه

ولی من چون انجام دادم الان وظیفم شده...واقعا دیگه دوست ندارم کار کنم کاش ازدواج میکردم و استراحت میکردم مثه زنا مردم

هم کار کنم هم کرایه خونه بدم هم خرج خودمو ماشینمو بدم...بریدم...البته عصرا اکستنشن مژه و ابرو هم انجام میدم.حداقل تو همون یه شغل پیشرفت کنم. اینجوری موندم انگار خیلی بار مسئولیت رو دوشمه

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:5

زندگی تازه

سلام

منم گفتم حالا که بیکارم بشینم بنویسم هرچند به خوبی و صراحت بقیه شاید نشه.دیشب تو مخم رفت که برم مسافرتای خارج.یهو به سرم زده بااینکه ترس دارم ولی بد نیست تنوع داشته باشم و از استان اصفهان بکشم بیرون.هرچند بیشتر شهرای ایرانو هم ندیدم.راستش حدود 5 ماه از وقتت و زندگیم رفت سره ماشین عوض کردن که آخر هم موفق نشدم و سرخورده شدم.انگار قراره من هرشب فقط با فکرش بخوابم و همش استرس داشته باشم.یعنی منی که هر روز خرید میکردم امسال نه تنها برای عید بلکه چندماهه هیچ خریدی نکردم چون همه فکر و ذکرم شده ماشین و پادویی.ولی دیشب شوهر خواهرم گفت ولش کن و بزن به تفریح و مسافرت ،دیدم بدم نمیگه و بهتره سبک زندگیکو عوض کنم.بعبارتی دلخوشیمو تو ماشین میدیدم ولی انگار خیلی از دنیا و زیباییاش عقب موندم.از صبح اینجا یعنی محل کارم دارم قیمت تورای مختلفو میبینم و البته یه کوچولو ترس دارم که تنهایی میخام برم.کاش منم یه پایه داشتم.حالا نه پسر، حتی دختر هم بود بیشتر خوش میگذشت...در کل تنهایی زندگی کردن و قوی بودن و به خودت تکیه کردن تو هر مرحله ای خیلی سخته....من از تنها بودن خیلی وقتا لذت میبرم ولی یموقع هاییم دلم میخاست یکیو داشتم که دوستم داشت و براش مهم بودم...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:7
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛