؛

گذشته و آینده!

اعتراف خوب یا بد!

یه چیزی که تازه دیشب باهاش روبه رو شدم ( که البته بارها شاید باهاش روبه رو شده بودم و به این شدت نبود) این بود که من اخلاقم خیییلی بده و به درد زندگی با کسی نمیخورم.اخلاقم جوری نیست که کسی کنارم بند بیاد و شاید تو طول این سالهای زندگیم فقط همون پیمان بود که نیم من بود و میتونستم باهاش زندگی کنم...

کنترل اعصابم تو موقعیت های چالشی و حساس اصلاااااا دست خودم نیست و اصلا خارج از کنترلمه...نمیدونم چرااینجوریم و اینقدر شدید عصبانی میشم.

یه خوردشو میدونم و یه خوردشم شاید نمیدونم ،

میدونم که چون زیادی تو محیط کار آرومم ،تو موقعیت های حساس یهو خودمو بیرون میریزم.

میدونم چون تو خانواده هیچ محبتی ندیدم و همیشه سعی کردم جلوی بقیه متین به نظر برسم و بگم اشباع از محبتم، یهو به کوچکترین چیز اینهمه عصبانی میشم؛

میدونم چون همیشه به خاظر اختلاف سنی مامان بابام و بقیه خواهر برادرام اینقدر تنها بودم ، یهو فوران میکنم...

درجه عصبانیتم بالای هزار میشه، یه چیز غیرقابل تصور.درسته که دو دقیقست درسته که خییییلی تایمش کوتاهه ولی میشد یه جور دیگه هم رفتار کرد.ولی من بلد نیستم.

میشد یه کم ریلکس تر باشم.فقط یه کم.ولی متاسفانه من خیییلی خیییلی .. .

و باخودم دیشب فکرمیکردم که مهتا خدای نکرده اگه تو موقعیت های خیلی حساس قرار بگیری ( تو زندگی متاهلی هزار جور دست انداز و بالاو پایین هست) اونموقع میخای چجوری رفتار کنی و باز هم همینقدر میخای بد بشی؟و جوابم متاسفاهههه آره بود.چون من هیچ کنترلی رو اخلاقم ندارم....

من از اوناییم که هی میجوشم هی میجوشم هی تو خودم میریزم ولی اگه فقط یکبار قرار بشه عصبانی بشم دیگه نگاه نمیکنم کجام و تو چه موقعیتی هستم و نقطه جوشم خارج از حد تصور میشه...و بدنم میپوکه.اینجوری میشم که کل روزم میسوزه و بدنم مثه سکته ایا میشه و تا دو سه روز بعدش هم دستام بی حس میشه و گیجم ؛ آروم میشم ولی مریض میشم.

چون تو همون تایم کوتاهی که عصبانیم و خودمو بیرون میریزم خیییلی بیشتر میزان عصبانیت یک آدم معمولیه...

و همه و همه و همه ی اینا نشأت گرفته در کودکیمه...

تو تمام بی عدالتیا سرم پایین بود و به رو خودم نمیوردم ، همه جا میخاستم ادای آدمای عاقل و بزرگ رو در بیارم درصورتی که هیچ ایرادی نداشت اگر من هم بچگی میکردم و دوست داشته میشدم...بابام 60 ساله بوده که منو به دنیا اورده و الان این مهتا شده پراز حس خفه شدن...بزرگ هم که شدم باز هم میخاستم به دیگران بفهمونم که من با بقیه فرق دارم و منتظر تایید دیگران بودم براهمین زیادی سکوت میکردم و میگذشتم...یه نفره به همه چیزایی که میخاستم رسیدم...همه ی چیزای خونه زندگیمو خودم خریدم و بابت هریک دونش گفتم اشکالی نداره مهتا خودت بخر.خودت برا خودت ارزش قایل شو.هرجا چیزی دیدم گفتم اشکالی نداره مهتا تو خودتو داری.هرجا هر طوری شد گفتم تو بکن براشون اونا نکردن عیب نداره یه روزی قدرتو میدونن و و و

الان سره کوچکترین چیز ، همه ی اونارو میریزم بیرون...همه ی اون دوست داشته نشدن هارو.

32 سال به چشم دیدم که مامانم منو نخاست.تا یه جاهاییش برام قابل تحمل و هضم بود و میگذشتم.الان که اینقدر تنها شدم دیگه نمیتونم نادیده بگیرم و حس خشم و تنفر و همه چیم قاطی شده.

درحال حاضر باز آرومم و مودب و سر به زیر دارم کارمو انجام میدم و باز هم همون مهتام،ولی به درد زندگی در کنار یک آدم نمیخورم.و این بده.به درد کار و شغل فقط میخورم.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 10:16

خیال راحت!

دیروز صبح نزدیک 50-60 کیلومتر موتور روندم تا برسم تو شهر.چون موتور تو گاراژ یکی از روستاهای اطراف بود.

موتورم سی بی نیست ولی هنوز اونقدر اینجا جا نیوفتاده دخترموتورسوار تو سطح شهر باشه و اکثر خانمها موتور 50 سی سی ، برقی یا اسکوتری میرونن.و تعدادشونم خیلی زیاد و خیلیم عادیه.

وقتی رسیدم به شهر باخیال راحت هرجا میخاستم رفتم و کسی کاری به کارم نداشت...حالا چرا کاری به کارم نداشتن چون تقریبا استایلمو پسرونه زده بودم یعنی تی شرت و روش پیرهن و جوراب ساق بلند که یموقع پاچم رفت بالا تاتو هام مشخص نباشه اما از جلو همچنان هرچی سعی میکنم پسرونه به نظر بیام نمیشه و رد که میشدن میدیدن عه دختره...

دیروز چون جمعه بود باخیال راحت همه جا رفتم ولی درمورد روزهای دیگه باید یه فکری برا لباسم کنم هرچند ممکنه باز بفهمن...

دلم میخاد یه کلاه معمولی بذارم و موهام باز باشه ولی اینقدر خودمو میپوشونم که سنگین میشم...

هنوز مساعده رو بهم ندادن و من چند تا چیز دیگه میخام...

یه تلق اضافه کلاه ، دستکش و یه ست هودی شلوار جنس تی سی نازک میخام که خنکم باشه ولی نمیتونم فعلا بخرم و باید صبوری کنم تا 5م یا 10م برج دیگه که حقوق بدن.

یموقع هایی که فکرمیکنم این مملکت واقعا به درد نمیخوره و خوشبحال اونایی که توانشو دارن و میرن...تو این کشور هیچ کاری نمیتونی بکنی و همیشه باید محتاط باشی...

همین سره کارش که میام همیشه باید حواسم باشه که مانتوم تنگ نباشه یا مقنعم اینقدر بلند باشه که تا رو باسنمو بگیره و خودش مثه ماکسی میمونه درصورتی که دلم میخاست راحتتر لباس بپوشم...

راستی اسم موتورمو گذاشتم سورنا،پسره به شدت بامعرفیه.یه بار تو خاکی که داشتم از سربالایی بالا میرفتم و دور زدن امتحان میکردم زمینم زد،دسته کلاج و کایتاش شکست ولی اینقدر بامعرفت بود که خودمو سالم از زیرش کشیدن بیرون ، نه که چون تو خاکی بود چیزیم نشه ،بااینکه وزنش زیاد بود روم افتاد ولی دست و پام سالم بود و فهمیدم انتخاب درستی کردم.

شاید اگه بلایی هم سرم میومد و بیاد باز هم همینقدر دوسش داشته باشم ، چون عشقی که به این موتور دارم به آدمش نداشتم...آدمارو بخاطره یه کار خوب یا چیزی که ازشون میبینیم دوست داریم ولی موتور رو بااینکه میدونیم داره سرمون رو میبره دوسش داریم...این همون عشق واقعیه.

برچسب‌ها: سورنا
مهتا شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴ 9:44

صفر!

ولی جدی این چه وضعشه موتورو میخری حالا جمع هزینه خرید وسایل موتور خودش اندازه یه قیمت موتوره!

یعنی هرچیشو میخری یه چیز دیگه باید بخری...

اسمشم هست اکسسوری درصورتی که نیازه موتور و موتورسواریه.

میری کلاه بخری از 5-6 تومنه تا 48 ملیون اصلاً شاخ درمیاری البته شاید من اینجوریم برا اونی که موتورش بالای 1 میلیارده پولی نیست.

لباس و شولدر میری بخری یه جور...

هرچی میخری یه چیزیش کمه...

فکرکنم بجا پول پیش پرداخت موتور باید اول خورد خورد وسایلشو میخریدم بعد خودشو...

چون تو پیج میری قیمت مناسب که پیدا میکنی میگه این پست مال قبل از عیده الان چندبرابر شده...

خلاصه میخاستم امروز 1 تومن مساعده بگیرم که نگرفتم ولی فردا قطعا باید بگیرم چون اینجوری نمیشه، حتی پول شارژ هم ندارم...

ولی ناراحت نیستم چون برا دلم خریدم و یه مدت اینجوریه و تموم میشه ، همیشه که اینجوری نمیمونه...تاالان هرچیزی که خریدم قسطش و سختیش تموم شده ولی من صاحبش شدم.اگه با چک نمیخریدم سال دیگه عمراً میتونستم بخرم.

امروز یه اتفاق جالب افتاد اون هم این بود که یکی از پسرای فامیل، فامیل که نه آشناهای مامانم پیام داد که ببینم عکس موتورتو

وقتی فرستادم میگه چقدر زشته.حالا زشت بودن رو از رو سوزشش گفت که خودش 33 سالشه و هرچی کار کرده فقط خورده و از دار دنیا همون یه دونه موتور هنداشو نداره و دستش تو سفره پدرمادرشه...و نداره.

دیدم پسرا هم میتونن حسود باشن.نه اینکه من کاره شاقی کردم موتور خریدم ولی من نسبت به دختر بودنم خیلی از اون جلوترم بعد اومده میگه زشته.چون دهنه قلبشو هم نمیکشه و خودش بتونه بخره وگرنه میگفت مبارکه و فلان.خودش از اینهاست که خانوادش بخاطرش حرص میخورن که پولشو تو رستورانا خرج میکنه و هیچ پس اندازی نداره و یک ماه کار میکنه 6 ماه میخوره.مثلا بهش میگی فلان بانک وام میده میگه برو بابا کی میره وام بگیره و قسط بده.

کلاً اگه چیزی میخرید ، کاری میکنید به بقیه نگید هیچکس از خوشحالیه شما خوشحال نمیشه...بیشتر حسادت میکنن تا تحسینت کنن.

برچسب‌ها: سورنا
مهتا شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 13:57

خرید روز دختر!

بالاخره بعد از آخرین جریان که نشد و من هم دیگه بهش فکرنکردم یه خرید برای خودم زدم.

امروز بعد از یک سال تقریباً و چندین سال که عشقش رو داشتم و نمیتونستم برحسب شرایط بخرم ، خریدمش...

امروز 5 تا چک دوماهه دادم ، در واقع 10 قسط و هرچی پس انداز حقوق و عیدی بود رو دادم ولی چیزی که میخاستم رو خریدم.

پارسال بود که حرف موتور پاکشتی میزدم که تو رنگش مونده بودم فکرکنم همین ماههای ابتدایی سال بود که مدام عکسای موتور های رنگی وینو رو میدیدم و اینجا حتی درموردش نوشتم که بنفش بخرم یا آبی، چقدر تباه بودم ؛) یادمه 39 تومن اینا بود که البته امسال گرون شده و رفته رو پایه 50-60 تومن .حتی به همون موتور 50 سیسی مسخره راضی بودم و خداروشکر که نخریدم و پولشم که به اون نیت بود خرج شد.

خب من از بچگی عاشق موتور سنگین بودم و امروز بالاخره خریدمش...و تو پوست خودم نمیگنجم.

یه مدت موتور بقیه رو سوار میشدم و تمرین میکردم و این خیلی بد بود که موتور خودمو نداشتم و هر برندی رو باید سوار میشدم...فرقی نمیکرد موتور طرف اتومات بود یا دنده.

الان موتور عزیز خودمو سوار میشم و برام حکم تیک خوردنه یکی از آرزوهای بچگیمو داره...

قیمتش برای منی که کارمندم و حقوقم کارمندیه به نسبت زیاد بود و باید تا برج 11 کمتر خرید کنم (یعنی نمیتونم خریدی کنم:) )ولی بجاش به آرزوم رسیدم و قشنگترین کادوی روز دخترو به خودم دادم...

همیشه موتور سنگین که میدیدم با حسرت بهش نگاه میکردم ولی الان خوشحالم حتی اگه زمینم بزنه.

دیروز که رفتم برا خرید تا فروشنده خواست از انبار بیاره رفتم اکثر مغازه ها رو دیدم و انواع موتورای وسپای رنگی رو موجود داشتن که میگفتن خانم اینا برا شما خیلی مناسبه و دخترونست و واقعا هم خوشکل بودن ،اما من موتور سبز خودمو سفارش داده بودم و هیچیش دخترونه نبود و از نظرم رانندگی با موتورای دخترونه خیلی مسخرست ...یعنی خودش میره و حکم دوچرخه رو داره.

امیدوارم کار دست خودم ندم چون دیروز در حالت عادی وقتی از موتور فروشی اومدم خونه ، پام تو خونه رو زمین صاف سر خورد و نزدیک بود لگن و ساعدم بشکنه چون افتادم رو سمت راستم و به شدت آسیب دیدم،تازه سرم به میلیمیتری آینه کنسول بود که اگه رو اون خورده بودم درجا مغزم میترکید...الان با دست راستم که ورم کرده دارم تایپ میکنم ولی برا موتورسواری مطمئنم درد دستم و بدنم یادم میره...

مامانم بشدت بااین موضوع مخالفه و امیدوارم اتفاقی نیوفته( که بگه دیدی گفتم) ، چون من باید این چکارو پاس کنم در نتیجه باید سالم باشم که بتونم بیام سره کار و حقوق داشته باشم.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 13:49

دکترا!

نمیدونم بقیه هم تو این فصل اینجورین یا فقط من خیلی خستم...فصل بهار کلا از نظره من فصل استراحت و خوابه...

خبر خوب اینکه دکترا قبول شدم ولی انتخاب رشته نمیکنم....انتظار قبول شدنش رو نداشتم ولی هم رتبم به نسبت خوب بود و هم درصد ترکیبام.

ولی خستم برا ادامه دادن،برای 4 سال خوندن،نه که از کتاب و درس بدم بیاد اتفاقاً عاشق کتاب درسیم و ذوق دارم تو هر سنی ولی از اینکه 4 سال عمرم بره و کار درست درمونی برام نباشه میسوزم...

همین الانشم با ارشد مهندسی مالی اینجا نشستم و حقوقم با سوادم نمیخونه.اگه دکترا بگیرم سطح توقعم بالاتر میره و هیچچچچ کسیو یا هیچ پارتی ندارم که سره یه کار خوب بذارتم...

امروزم مثه همه ی اون روزها و سالها که میومدم سمت کارخونه فکر میکردم...

درواقع من وقتی بیدار میشم یه ده دقیقه ای میشینم تو رختخوابم به شغلم فکرمیکنم که تاکی باید برم و چرا هیچ انگیزه ای تو این کار ندارم...خانمهای دیگه ی اینجا بشدت خوشحالن از کارشون چون همه ی تایم پیش همن و به غیبت و بطالت میگذره و همش صدا خندشون میاد و کلا خوشن...

و فقط منم که منزویم و چندسالیه اینجا باهیچکدومشون صمیمی نشدم و شاید تو طول روز اصلا بیرون از اتاقم نمیرم که ببینمشون.

شاید این عیب من باشه ، گوشه گیرم و اگه سره کاره دیگه هم برم همینجوری یکنواخت بگذره ولی این کار هم دیگه به دردم نمیخوره...

متاسفانه مامانم از روزی که بابام رفته باز هم نگاه نمیکنه که یه دختر تو خونه داره و این دختر شاید نتونه بره سره کار همه چی بدتر از قبل شده که بهتر نشده، باید خودم دستم تو جیبم باشه و تاکی نمیدونم...سالهاست که هزار تومن به من ندادن و من فقط کار میکنم و کار.یک روز بیکار باشم خرج یومیه یا بنزین ماشینمو ندارم و نمیبینن که محیط کارگری اینجا چقدر مسمومه...

کارخونه ای که همه جمعیتش آقا باشه و فقط 3-4 تا خانم توش باشن به درد نمیخوره...روحیم رفته...

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ 7:34
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛