؛

گذشته و آینده!

چقدر مونده!؟

نمیدونم چقدر دیگه مونده به یائستگیم و یا چقدر زمان دارم

فقط میدونم این روزها عجیب دلم بچه میخاد

من تقریبا از سن 18 سالگی تا همین الآن دلم بچه میخاست،اسمشم انتخاب کردم یا میذارم هاوین، به معنی قلب تابستان یا میذارم گندم...

بشدت دلم بچه ی دختر میخاد...اما بااین روندی که دارم پیش میرم باید خودمو به خانه سالمندان معرفی کنم و نه تنها بچه ای در کار نیست بلکه علایم یائستگی رو دارم تو خودم میبینم ...دلم خیلی گرفته،عصبی و زودرنج شدم، دلم یه شوهره خوب میخاد، یه پارتنر آدم!

برچسب‌ها: روزمرگی هام، ازدواج
مهتا چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ 13:44

دومین گل!

دیشب دومین گلو بهم داد...

دیشب رفتم بیرون بچرخم که پیام داد کجایی ببینمت و خب من اینطوری بودم که حتما باز مثه شب اول میاد بغل ماشینم وایمیسه و صحبت میکنه که دیدم نه، شیشه رو پایین داد یه دسته گل کوچیک بهم داد و رفت...و من اینطوری بودم که دمش گرم که وسط شلوغیا حواسش بهمه.

اینمدت از مغازش که داره از صفر دکوراسیون میکنه گفت و مدام عکس فرستاد که تا آخر شب یا بالا چارپایست یا داره کفپوشو درست میکنه...و منم خیلی روش فوکوس نکردم گه کی و چی هستی،براهمین چندین بار ازش پرسیده بودم متولد چندی و هربار گفته بود و حتی تو بیو اینستاش زده بود و وقتی براآخرین بار خاست جواب بده گفت چرا درموردم کنجکاو نیستی یا مهم نیستم که یه چیزو ازم تو خاطرت بسپاری...خب درست میگفت من اینمدت خیلی سعی نکردم نزدیکش بشم...اما دیشب رفتم خونه و شب خواب بابامو دیدم (و فکرکنم خیرات میخاست) از خواب جا پریدم و پیامش دادم دیدم بیداره و شروع کردیم به حرف زدن،که ببخش که الان سرم شلوغه و جبران میشه و کم کم خودمو بهت ثابت میکنم... .این آقا هم مثه من مستقله و خونه مجردی داره ولی نه اون خونه ای که کروکثیف باشه و هرروز یه رنگ دختر توش باشه،اینو از چیدمان خونش میشد فهمید،از وسایل تمیز و مرتبش ،البته چون لوازم خونگی میفروشه بایدم وسایلش نو و لوکس باشه،

شاید زود باشه برا اینهمه قضاوته خوب ؛ولی خب انشاا...که همینطور باشه که دارم فکرمیکنم...

همیشه تو ذهنم این بود که رستوران یا کافه لوکس دعوتم میکنه و میشینه ساعتها از اهدافش میگه ولی خب میذارم پا حساب اینکه درگیر مغازست و وقتی تموم شد چه بهانه ای ممکنه داشته باشه.

راستی نمیدونم گفتم یا نه ،قدش فکرمیکنم کوتاهه ،یعنی یا هم قده منه یا کوتاهتر!ولی فیسش بد نیس و پولدار بودنش رو قدش ممکنه سرپوش بذاره.باید زمان بگذره تا ببینم کیه و چیه

برچسب‌ها: روزمرگی هام، ازدواج
مهتا سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 10:1

کامنت یه فرد....!!

بین کامنت ها این کامنتو گرفتم و خاستم باشما به اشتراک بذارم:

اینهمه تلاش برای خرید موتور...

حالا بیا و نفست رو بریز روی دایره
توی این نفس ،‌چقدر حاضری پول کنار بگذاری ، شده قرض کنی و بری کربلا برای جلای روح ، مثلا هزینه پدر و مادر رو متقبل باشی و به عنوان فرزند سرسوزنی از محبتاشون رو جبران کنی؟
بابا ننه حق دارن به گردن فرزند ، درسته؟
این نفس (نفس همه ما ادما) اگر مهار نشه ، روی موتور میشینه تک چرخ میزنه!
و ممکنه بامخ مارو زمین بزنه

پرگویی کردم که برسم به اینجا ، اینکه گاهی باید ی برگه کاغذ بیاریم ، روش بنویسیم من به تقی ، نقی ، ممد وووو این ظلما رو کردم خوب حالا چه ریختی جبرانش کنم
به x وy بدهی داشتم ندادم حتی شده قد یه ریال!
حق این و اونو خوردم....
ادمیم دیگه معصوم که نیستیم
اینکه حساب کتاب کنیم توی این دنیا چه کاره بودیم ، حساب کتاب کنیم پیش از اونکه خدا حساب و کتاب کنه و نتونیم دفاع کنیم و دستمون خالی باشه


مخلص حرفم مایه گذاشتن و خرج برای معنویاتِ
البت خودِ منِ گنه کار خاک به دهن قد این کلمات نیستم و باید به حال نامه اعمالم زار بزنم...
روزی که بگن خودت چقد شبیه حرفات بودی و بهشون عمل کردی!

لطفا جوابی نده ، همین که خوندی کفایت می کنه و درشتی کلامم رو ببخش
شاید دیگه ننوشتم پس حلالم کن
یاعلی

دونه دونه جواب این بنده خدارو میدم و اسمشو نمیذارم،

اول اینکه من اصلا حاضر نیستم پول کنار بذارم و برم کربلا به هزار و یک دلیل که خودم میدونم و از تمام افرادی که حاضرن با سختی وفقر و بدبختی برن کربلا پیاده روی کنن متنفرم.اگه کسی میخاد بره کربلا هم یا نره یا وقتی تونست پول پرواز و بهترین هتل رو جور کنه بره خیلی شیک و مجلسی زیارتشو بکنه.کربلا رفتن به این میگن نه اونی که همه هم شنیدیم هم دیدیم .

درمورد هزینه کردن برای پدر و مادر هم من تازمانی که پدرم زنده بود هیچ دینی گردنش نداشتم و الان هم که مادرم زندست دارم از زندگی خودم میگذرم که کنارش بمونم و هواشو داشته باشم واز همه لحاظ.یعنی صرف نظر از اینکه به دنیا اوردنم،انگار من والد بودم و اونا اولاد!

و شمایی که منو قضاوت کردی که ممکنه ظلمی کرده باشم یا پول کسی رو خورده باشم باید عرض کنم من مشخصات و لوکیشینم مشخصه برا همه ،اگه کسی پولی ازم میخاست تابه این ثانیه الان اینجا ننشسته بودم که شما اومدی میگی ظلم کردی به دیگران و پولشونو خوردی و به تقی و نقی بدهی داری.بدهی که من راجع بهش صحبت کردم تا ندونم که میتونم پس بدم یا نه نمیگریم ازشون .

تو این دنیا هم همین بس که خودم میدونم چکاره بودم و هرکاره که بودم مثه شما نبودم هزار مرتبه شکر...شما اوضاع سلامت روانت بسیاااار داغونه و بقیشم نمیگم!

میدونی شمایی که حرف از نفس میزنی چون من گفتم عاشقم بنظرم خیلی سنگدل میتونی باشی،سنگدل از این لحاظ که مگه انسان نمیتونه دوست داشته بشه و دوست داشته باشه؟اگه شما حسی از آدما نمیگیری و اینجوری حس تعفن میدی یعنی با ریگ های توی بیابون هیچچچ فرقی نداری چه بسا سنگ تری،چون ما همه احساس داریم و ممکنه تو طول زندگیمون بارها از یه نفر خوشمون بیاد عشق بدیم و عشق بگیریم..

نگران حساب و کتاب منم پیش خدا نباشید شما نگران خودت باش که بین همه کامنتایی که بهم تبریک گفتنو ابراز خوشحالی کردن رفتی رو منبر واینهمه آسمون ریسمون بافتی چو.ن پر از تاریکی و نفرت هستی و شماهم نگی من میدونم گناهکاری،چه گناهی بدتراز اینکه آدما رو قضاوت و ابراز نظر میکنی،میتونستی نظرتو برا خودت نگه داری ولی شما شما و امثال شما عادت دارین به تحمیل عقایده پوسیده ی خودتون دیگه نمیشه کاریتون کرد و حتما باید یه نظری میدادین این وسط..

برچسب‌ها: فضول
مهتا شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ 7:31

بالاخره خریدمش!

خبر خوب اینکه بالاخره موتورمو خریدم

حالا چجوری خریدم؟با 40 تومن و 20 تومن و این آخریاش دیگه با 5 تومن قرض و قوله .

اینقدر از این و اون قرض گرفتم که باید تا چندماه کار کنم پس بدم...

20 تومنشو از داداشم گرفتم

40 تومنشو از یه رفیقی که برای خوشحالیام نبود ولی برای اینجور مواقع پشتم بود.تو سختیا دستمو گرفت

یه پسری که بزرگترین نمایشگاه ماشینو تو بهترین جایاصفهان داره،و چندسال پیش که بورسی بودم بااین شخص هم کار میکردم و ازش ماشین میگرفتم و میفروختم و دستش بشدت خوب بود.هم ماشین ارزون از همکاراش برام پیدامیکرد که به قیمت بالاتر بفروشم هم ماشینی بهم میداد که یارو تا چندوقت بعدش زنگم میزد و بهم دعا میکرد؛یه پسر متولد 73 یا 75 فکرمیکنم که اینقدر بچه درستیه که خدا براش میرسونه.یه بار دیگه هم بهش رو انداختم و پول قرض خاستم بهم داد ،حدود 2-3 سال پیش.صرفا چون یه سال و زمانی باهاش خرید و فروش میکردم و پول میدادم بهش و روم شناخت داشت.مثلایه زمانی بود 100تومن بهش داده بودم حدود سال 98 اینا، که ماشینای چکی که تو ماه میفروشه به من سود بده و هیچموقع مو لادرزش نمیرفت تو حساب کتاب.و دوباره پریروز که مجدد بهش رو زدم رومو گرفت چون از قبل پیشش اعتبار داشتم و میدونست پس میدم ...

حتی یه 30 تومن از صاحبخونم قرض گرفتم و حقوق که دادن به فاصله 2 روز بعد براش واریز کردم و اعتبارمو پیشش خراب نکردم...فکرکن بری از صاحبخونت قرض بگیری خخخخخ

حساب کردم باید تا 3 ماه دیگه فیکس همه حقوقمو بذارم برای بدهی هام...که قرضامو پس بدم.

ولی بجاش خریدمو انجام دادم ،چون مشخص نیس فرداروزی زنده باشیم یا نه ...گرونتر بشه یا نه

چمیدونم منم به این چیزا دل خوش کردم...

موتورم تهرانه و هنوز به دستم نرسیده چون نمیدونم با چی باید بفرستن اگه بخوان با وانت بیارن هیچی هیچی نشه 5-6 تومن کرایشه البته باز هم نمیدونم..ولی تصمیم بر این شد که وکیوم بشه و تو جعبه اتوبوس بذارن بیارن اینجوری برام ارزون تر در میاد...انشاا...امشب یا فردا شب بدستم میرسه

یعنی من سره این موتور خریدن امسال خون دل خوردم...پارسال خیلی شیک رفتم یه پیش پرداخت به نسبته امسال،ناچیز دادم با یه دسته چک و یه بنلی خوشکل خریدم اومدم.امسال اینقدر تورم بالا بود و ارزش پول پایین،که با مکافات تونستم یه مگلی مدل 402 بخرم ....بازم خداروشکرمیکنم...به دستم رسید عکسشو میذارم...

مهندسی که اینجا بود رو شنبه بیرون کردن و من حجم کارم 3 برابر شد با همون حقوق پایین...یعنی از شنبه تاالان کار اونو انجام دادم ولی تصمیم گرفتم از امروز بشینم سره جام چرا؟چون چند بار صحبت کردم که رو حقوقم بذارید و موافقت نکردن که کار مفتی براشون انجام بدم منم نمیکنم تاامروز کافی بود.جاش خیلی خالیه و همه نیروها احساس کمبود میکنیم،

اگه بخام از احساس قلبیم بگم قلبم انگار هنوز عاشقه و عقلم کاملا به این اشتباه واقفه...نمیدونم چرا بیرونش کردن و دنبال حاشیه نیستم فقط میدونم دلم برای همون بدیهاش تو محیط کار تنگ شده بااینکه فقط و فقط به من بی احترامی میکرد ولی خیلی وقتا هم بود که رفتارش باهام متفاوت بود و همه میفهمیدن این یه جور دیگست با من.حتی همون بدرفتاریهاشم هم کم و بیش میدونستن از چیه...

کاش حداقل اخراجش نمیکردن...

بااین شخص هم زیاد صحبت نمیکنم نه تو اینستا نه تلفن و پیام...شاید دوروز یه بار یه زنگ بزنیم...نمیدونم هدفش چیه با من،از طرفی از ور مغازش که رد میشم میبینم دستش بنده و سرش خیلی شلوغه و باتوجه به قطعی برق بهش حق میدم که بدو بدو کارهاشو هندل میکنه و ممکنه نرسه با من صحبت کنه حتی یه بیوگرافی کلی هم نمیدونم ازش.اصلا نمیدونم چرا اینجوری شروع شد یا اصلا رابطم باهاش شروع شده یا نه.خیلیم بهش فکرنمیکنم...فکرم پیش موتورمه که جمعه بندازم کف آسفالت و گاز بدم....

برچسب‌ها: موتور
مهتا چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ 9:20

اسمشو بذارم کوالا؟

کم وزیاد بااون شخص تو اینستا چت میکنیم

مثلا هرازگاهی یه کلیپی بفرسته یا از خودش بگه و ازم فرصت بخواد که زمان بهم ثابت کنه.درواقع همون حرفایی که مردا برای جذب یه خانم استفاده میکنن ولی وقتی نزدیکتر میشی میبینی سراب بوده و حرف و عمل نمیخونه.

پریروز عصر بشدت تمام حالم بد بود،سره جریان یه داستانی که فعلا حوصله ندارم بگم...

یکی از همکارهای آقام کافه رستوران داره زنگش زدم که کی باز میکنه و تنهایی رفتم قهوه خونش و براخودم یه قلیون هندونه یخ گرفتم و داشتم میکشیدم،که پیام دادم به همون آقا که کجایین؟گفت اومدم با خواهرم میخاد فرش بخره و خسته شدم از صبح درگیرشم و اینا،گفتم عه خب منم اومدم قهوه خونه ،تنها و حالم امشب خیییلی بده دیدم جواب داد کدوم قهوه خونه و وایسا من بیام .منم که تقریبا یکی دوساعت نشسته بودم نمیخاستم بشینم اونم بیاد و اولین دیتمون بشه تو قهوه خونه ،بهش گفتم من دارم کم کم میرم ،گفت یه جا وایسا دارم میام ،اهمیت ندادم رفتم خونه خودم یه کم خورده کاری کردم یه ساعت بعد پیام داد پس کجایی من اومدم و یه ثانیه ببینمت و برو ...دیگه دیدم هی داره عکس و فیلم میفرسته که تو خیابونه منتظره رفتم بغلش وایسادم که پیاده شد با یه دسته گل رز آبی(حالا بماند که من از رزآبی متنفرم خخخ)ولی بحدی خوشحال شدم که سرم درد گرفت از ذوق زیاد!یادم اومد که نزدیک 2 ساله کسی برا من گل نخریده...اومدم خونه و باز کلی تشکر کردم و بهش یادآوری کردم که این گل و یا هرچیزی که من میتونم برا خودم بخرم ولی وقتی شما یهویی برام خریدی و توجهتو نشون دادی یه ارزش دیگه برام داشت...

عکس خونه و خونه باغ تو روستا و مغازه ای که داره دکوراسیون میکنه رو هرازگاهی میفرسته و من برام اصلا اهمیت نداره که ببینم راست میگه یا دروغ.چون این حرفارو پسرا زیاد میزنن بعد کاشف عمل میاد عکس خونه فامیل و خواهر و غریبه ها بوده .دیگه بااین سنم با 4 تا عکس گول نمیخورم.اما..اما از صحبتاش وایب خوبی میگیرم و حس میکنم بی شیله پیلس و قصدش جدیه.مثلا همون شبی که حالم بد بود گفت شماره مادرو میدین من زنگشون بزنم حضوری بیام...نه که حرفشو جدی بگیرم فقط وایب خوبی میگیرم...

میخاستم تواین مدت بهش بگم من از دروغ و خیانت متنفرم ولی دیدم چه فایده که اکثریت خودشونو نشون میدن و دروغ و خیانت جز لاینفک زندگیشونه.

میخاستم بگم من اگه تو تمام این سالها رفیق داشتم فقط با یه نفر بودم کات شده رفتم سراغ بعدی و همزمان ده نفرو هندل نکردم چون تو شخصیتم نیست و اگه دختری تو دوران مجردیش اینجوری بوده که با چندتا همزمان بوده قطع به یقین وقتی شوهر هم کنه نمیتونه بایه نفر فقط شوهرش باشه و تعهد داشته باشه و این میشه که دوست پسر هم داره...تقریبا 80 درصد زنهای متاهل الآنی اینجورین.

درکل خیلی چوب خطها و حرفای مهم هست که تو دلمه بهش بگم ولی فقط از گذشتش میگه و اینکه من شدم دلیل ازدواجش نه اینکه چون تنها بوده ازدواج کنه!

برچسب‌ها: روزمرگی هام، ازدواج
مهتا دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 7:43

بد شد که!

آقا من دیشب اون آقایی که گفتم تو اینستا پیام داده رو دیدم...حالا چجوری دیدمش؟

دو روزی بود که خبری ازش نبود تا دیشب که برق خونه رفت و فندقو برداشتم و رفتم پارک،

بماند که از شانس من اونجاهم رفتم برق رفت،یعنی هرجا میرم همونموقع برق میره:)) از پاقدم خوبم خخخ نه واقعا چون منطقه به منطقه پشت سره هم برق میره.

که یهو این آقا پیام داد اولش نوشت سلام .میخاستم دیر جواب بدم که شاید هول بازی دراوردم و سریع جواب دادم انگار نمیخاستم کلاس بذارم...پرسید چرا پیام ندادی و سوالای ذهن منو جواب ندادی!نوشتم واه چرا باید بهت پیام بدم یا مگه من میدونم سوالای شما چیه که جواب بدم. دوباره گفت کجایی من بیام از دور ببینمت حداقل (حالا تواین تاریکی)گفتم فلان پارکم، با بچم لب آب نشسته بودیم که دیدم عکس فرستاد توراهه!!! فندقو برداشتم رفتم تو ماشین .خلاصه پرسید کجاشی وقتی آدرس دادم اومد عقبتر از ماشینم داشت دنبالم میگشت یه شاسی مشکی که درست متوجه نشدم مدلش چی بود هرچی بود که قشنگ بود،

که دنده عقب گرفتم رفتم کنارش وایسادم و شیشه رو دادم پایین ...یهو مثه احمقای عقب افتاده برگشتم با خنده گفتم وای من به شاسی مشکی آلرژی دارم!!!!!جواب داد اشکالی نداره جابجا مبکنیم باهم.بعد گفتم فعلا شما برو بعد صحبت میکنیم و رفت.جملاتی که بینمون رد و بدل شد نهایت 5-6 تا جمله بود ولی من خیییلی از این شخص خوشم اومد...بعد باخودم گفتم اگه با یه پراید هم میومد همینقدر خوشم میومد؟یا واقعا فیسش خوب بود و خودش متین بود؟نمیدونم فقط میدونم من خیلی باهاش حال کردم...

اینی هم که برگشتم گفتم من آلرژی به شاسی مشکی دارم مربوط میشه به همون داستانی که گفتم دعا کنید که به خیر بگذره که بیام توضیح بدم،فعلا وقتش نیست ولی درهر حالت نباید به این بنده خدا میگفتم من از شاسی مشکی خوشم نمیاد...اصلا این مدل شوخی چی بود من یهو کردم مثه عقب مونده ها...چقدر از دست خودم حرصی شدم...همیشه کارم همینه مزاح میکنم و حرف دهنمو نمیفهمم.هوف مهتا

دیگه رفتم خونه پیام داد و شروع کرد تو اینستا از زندگی گذشتش نوشت تاالان که اینجا رسیده و کیه و چیه...از دختری نوشت که بهش گفته بود دهاتی هستی تا الانش که چرا ازدواج نکرده...

من الان کاری به حرفاش ندارم من چشمم این آقارو گرفت از طرفی به پیشنهاد دوستان نباید یه جوری رفتار کنم که انگار هولم یا خوشم اومده.خودم نمیخام شروع کننده پیام باشم ولی از طرفی نمیدونم چجوری بهش بفهمونم من موافق رابطه باهاشم...منظورم رابطه ی هدف داره که اصلا از الان بدونم قصدش ازدواجه یا دوستی .وقتی فیس و قدش خوبه پولدارم هست و گفت حتی قلیونم نمیکشه یعنی یه آدم اوکازیون،اما نه،طبق تجربه های قبلم یعنی این آقا چند تا عیب خییییلی بد هم باید داشته باشه،حالا چه عیبایی داره خدا میدونه،منم که نمیخام تجربه پیمان برام دوباره تداعی بشه و سریع نامزد کنم و رو ابرا راه برم بعد بفهمم چه غلطی کردم...کاش همین اول بیاد بگه من فلانم،من این عیبو دارم،نمیشه؟خب چرا نمیاید بگید ایراداتتونو؟چرا مردا اینقدر سیساست دارن.یا چرا من اینقدر آدم ساده ایم...هرچقدرم بخام باسیاست باشم بازم از ب بسم الله تا همه چیو درمورد خانوادم وعیب های خودمو رو دایره(داریه) میریزم...

اصلا اگه قصدش ازدواج نیست حیف یه دونه پیام که بهش بدم.حیف من حیف قلب حیف احساس:)))والا ترانه بود تو عشق ابدیا،حیف قلب خخخخخخ

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ 10:0

عجیب بود

یکی دو هفته ای میشد که یه نفر تو اینستا بهم پیام میداد،

و پیام دادنش از اونجایی شروع شدکه من یه استوری گذاشتم و ریپلای زد

خب مسلمه که برام مهم نبود خیلیها ممکنه ریپلای کنن،4 روز بعدش نوشت سلام جواب ندادم چون اصولا کسی دایرکت بیاد میزنم بلاک میکنم ،ندیده و نشناخته،مریضم تو این قضیه.حالا نه فقط تو اینستا، تو هر اپلیکیشنی کسی بیاد بگه سلام ، همونموقع از ریشه بلاک شده یارو هنوز is typinge...

ولی نمیدونم چرا اینو جواب دادم ،چندساعت بعد رفتم تو دایرکت و فقط نوشتم سلام!

(جالبه که من خیلی وقت بوده تو پیجم داشتمش ولی اصلا نرفته بودم پیجش و عکساشو نگاه کنم حوصله اینکارارو ندارم)

دوباره یارو نوشت خوب هستین که دیگه جواب ندادم

گذشت تا اینکه چندروز بعدش نوشت من شمارو میشناسم و نمیشناسم و از اینجور حرفا که سره حرف باز شد...

این آقا فروشگاه داره و طبق صحبت خودش دوتا هم داره که روبه رو همه،

هرازگاهی تو این دو هفته میگفت بیاید مغازم ببینمتون و شما برام شبیه یه نفر هستین و ازاینحرفا

اینهمه عمر از خدا گرفتم یکبار عکس برا کسی نفرستادم ،من مال اوایل دهه هفتادم که از قدیم اینچیزارو بد میدونستیم هنوز تو اون دوره گیر افتادم و تعصبی رفتار میکنم بااینکه عکس پروفایل واتساپم سره بازی و خیلی راحته ولی تاحالا عکس براکسی نفرستادم.هیچ پستی هم نمیذارم تو اینستا.

دیشب بیخوابی به سرم زده بود چون ظهرش 2ساعت خوابیدم ،یعنی از دیروز صبح که رفتم خونه خودم شروع کردم به تمیز کاری تا عصر ،عصر از خستگی وارفتم براهمین شب خوابم نمیبرد دیگه.

تو اینستا میچرخیدم که این آقا مجدد پیام داد که من یه بنده خدایی رو چند سال پیش حدود 8-9 سال پیش دیده بودم میشه عکستونو بفرستین من ببینم ،اولش گفتم نه ومنو بااون شخص اشتباه گرفتین ،ولی بعدش براش عکس دادم !!!!عکس دو روز قبلمو...اما چرا عکس دادم؟نمیدونم...

یهو شروع کرد بگه خدا منو لعنت کنه شما از کی توی پیج منین و مگه میشه و ازاین چرت و پرتا،که آره من داشت خوابم میبرد دیگه خوابم نمیبره،من 8 -9 سال پیش میخاستم بیام جلو و ترس پس زده شدن داشتمو بعدش دیگه شمارو ندیدم و ال و بل.از این حرفای آقایون که وقتی بخان نخودچی به خانمو بدزدن بلدن خوب حرف بزنن و چند صباح بعدش هویت اصلیشونو رو میکنن و انگار نه انگار یه روزی اینحرفارو زدن.

منم که ساعت 1 شب گیج و منگ بودم که این سناریوها چیه و چی میگه...

مشخصاتی که میداد درست بود ،من چندین سال پیش رفته بودم مغازش و خرید کرده بودم ولی بعد از گذشت اینهمه سال نفهمیدم چرا باید هنوز یادش باشه.طرف انگار منو کامل میشناخت ولی من حتی اسم طرفو نمیدونستم.

میگفت من از اونسال دیگه ازدواج نکردم و اعتقادم براین بوده که خدا بهترین رو سره راهم قرار میده و اینجور صحبتا.میگفت حتی یه بار دوباره یه جای دیگه دیدمتون ولی شما منو نشناختین و تا به خواهرم گفتم که وایسا برم صحبت کنم اومدم نزدیک و خجالت کشیدم یا گفتم یموقع کسی تو زندگیشه.

حالا اینکه این شخص کیه و چیه رو نمیدونم.دیگه باید میخوابیدم و حوصله ادامه ی چت باهاش نداشتم.

اگه باز هم اتفاقی افتاد یا صحبتی شد میگم.هرچند این هم مثه بقیه ی آدما میاد که یه درسی رو بهم بده اونم اعتماد نکردنه!

برچسب‌ها: روزمرگی هام، تنهایی
مهتا شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ 10:6

صبح که آلارم گوشیم به صدا دراومد مونده بودم امروز چند شنبست و آیا باید بیام سره کار یا نه،کلأ هنگ بودم و میدونم برای همه شاغلا ،هزاران بار این اتفاق افتاده که گوشی که زنگ میخوره نمیدونی کجایی و چرا باید بیدار بشی...

باز خوبه امروز تا 11 بیشتر نیستیم...

یه کم که فکرمیکنم باخودم میگم حالا 11 هم رفتم خونه،چیکار کنم،کاری برای انجام ندارم

کسیو ندارم،یا باید خونه بشینم یا باماشین برم دوباره تو ماشین بشینم و مردمو نگاه کنم

نه دوستی نه پارتنری

دلم میخاد رل بزنم،ولی اعتمادم به آدمها صفره

باخودم میگم هرکی بیاد میاد که بره ،هیچکس نیومده منو ببره...

از آخره هفته ها متنفرم

پول موتورمم جوره،حالا که پولش جوره موتور پیدا نمیشه وگرنه پنجشنبه جمعه رو میرفتم راید

کلا دپم...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 9:30

میشه ؟

میشه برام دعا کنید ؟

اگه این جریان خوب رقم خورد حتما میام ازش میگم...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ 10:16

بیکار!

امروز مهندس تولید نیومده خداروشکر و من بیکارم،گفتن ماشینش خرابه و عصر میاد.

صبح رفتم یه سر تو سالن زدم و یه پارت طوسی رو نمونه گیری کردم و تاییدشد و بقیه جت ها داره کار میکنه،فرمول ایناهم خداروشکر نمیخوان...

حالا موندم تا ساعت 3 چیکار کنم...عملا کاری برای انجام ندارم.

میخاستم بشینم یه اکسل از رنگا درست کنم دیدم چه کاریه وقتی تو برنامه سپند موجود دارم...

بیکار بودن تو محل کار بنظرم خیلی بدتر از کار کردنه،البته که همه نظر منو ندارن ولی بیشتر نیروها کار کردنو دوس دارن تااینکه بیکار باشن و زمان دیر بگذره،اونجوری حداقل آدم سرگرمه کاره...

کار که نداشته باشی فکرمیاد سراغت...

مدتیه از صمیم قلب از خدا چیزی نخاستم،نمیدونم چرا،شاید اینجا در حد چند تا جمله بیان کردم ولی هیچموقع تو خلوت خودم ننشستم و چیزی رو از خدا بخام ،انگار سر شدم و برام مهم نیست که سنم داره میره بالا،و همچنان بلاتکلیفم تو زندگیم و از دار دنیا یه فندقی رو دارم...قدیم بیشتر به خدا التماس میکردم که یه خاستگار خوب بیاد و خدایا ورق برگردون و از این حرفا،

الان انگار دیگه فکرمم نمیاد،یکی از همکارای فولاد همونی که گفتم مجرده و هراز گاهی باهم تلفنی صحبت میکنیم چند باری مستقیم و غیر مستقیم گفته که من میخام ازدواج کنم ولی اینقدر شرایطش بده که اصلا نمیخام بهش فکرکنم یا به خودم بگیرم،مثلا میگه من کلی بدهی دارم و از دار دنیا یه ماشین مدل قدیمی داره و یه حقوق نهایت 25-30 تومنی ،و هربار میگه اگه ازدواج کردم تا بیام خونه بگیرم میرم طبقه پایین خونه مامانم که درحال حاضر دست مستاجره میشینم...یعنی رو مال پدرمادرش حساب میکنه اونم موقت نه اینکه مال خودش بشه.

من خودم چیزی ندارم اما اینکه برم با کسی زندگی کنم که هیچ مسیولیتی رو گردن نمیگیره و از پس جمع کردن زندگی برنمیاد، اشتباه محضه...یعنی تابه این سن هرچی دراورده به چوخ داده و هیچ پس اندازی نداره و این برای یک مرد خیلی بده...تازه بدهی هم بهم انداخته.

تاالان مجرد موندم چون نمیخام نردبون کسی بشم،من اگه یک دارم اونم باید یک داشته باشه بشه دو ،نمیگم بیشتر از یک داشته باشه،ولی کسی که تو دنیای هپروته و هیچ احساس مسیولیتی نداشته باشه رو من نمیتونم هول بدم تا پیشرفت کنه و تازه زندگی منم جمع کنه...

این شد که من مدتهاست نه خاستگار درست و درمونی دارم و نه از خدا از ته دل خاستم برام کسی پیدا بشه...فعلا میگذرونیم تاببینیم چی پیش میاد.فعلا که داره عمرمون به استرس جنگ و گرونی و ارزونی هدر میره....

برچسب‌ها: تنهایی، شرکت
مهتا شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ 8:53
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛