کم کم دارم به هدفم میرسم...
هدفی که بعد از چند بار زمین خوردن باید برای خودم میساختم...بعد از چندین بار تصمیم گرفتن ولی عملی نکردن یا ترسیدن...بنا به هر دلیلی
نه که در کل طول عمرم ضربه ندیده باشم ولی این آخریا درد خیلی بزرگی رو سینم گذاشت...
همه و همش باعث شد تصمیم بزرگی بگیرم که ممکنه به روانم آسیب بزنه ولی در درازمدت برام سودآور هست.
ماشینمو دارم میفروشم و بی وسیله میشم ،برامنی که ماشین باز بودم و حدود 15ساله ماشین دارم از خودم خیلی سخت میشه،من اگه یک روز ماشینم تعمیرگاه بود انگار صد سال بود بی وسیله بودم و حس میکردم یه چیزی گم کردم ،شاید اگه از اول نداشتم واسم مهم نبود ولی من از بچگی فکرم مثه آدم بزرگا بود و هرموقع حرفی میشد تو خانواده میگفتم من دلم یه ماشین خوب میخاد حتی اگه خونه نداشتم و قرار باشه تو ماشینم بخوابم خیلیم کیف میده...خب اینم طرز تفکر من بود.
چند سال پیش یه نفر پول لازم بود و میشد با 150 تومن خونه خرید حالا چکی و نقد (درکل اگه کسی زرنگ بود و ارادشو داشت میتونست بخره) ولی من همون پولو حماقت کردم و ماشین خریدم بعدش یهو خونه یه جهش بزرگ داشت و نهایت ماشین من در طی چند سال دو برابر شد.
الان باید خودمو آماده ی خیلی از چالش ها کنم، اول اینکه دارم میرم یه شهر دیگه
بی وسیله میشم
بی پول در حد صفرمطلق میشم و تا خرخره میرم زیر قرض
هنوز به اینکه در برج چقدر پولم میره برا قسط و بدهی فکرنکردم یعنی حساب کتاب دقیق نکردم اما باید یکسال فقط بدوأم و هیچی از حقوقم رو خرج نکنم
از مامانم و انحصار وراثت ناامید شدم و دیگم نمیخام هزار تومن از پولشون بیاد تو زندگیم حتی نمیخام یادم بیاد که نکردن ، من با صفر شروع میکنم و بقول یارو میگفت خیلی عالیه که قدم به این بزرگی برداشتی و چون قدم اولشو برداشتی پس باتلاش بهش میرسی،خیلی ها به همینشم فکرنمیکنن.
پنجشنبه کنکور دکترا بود و بعد از آزمون دم در دانشگاه اصفهان کلی پدر مادر ،شوهر و دوست پسر اومده بودن و با کلی دسته گل حتی،من کیفمو دست گرفته بودم و با بغض رد شدم،یه لحظه عمیقا فرو ریختم و به سختی از خیابون رد شدم،هیچکس منتظرم نبود و حتی مامانم براش مهم نبود.
سره جلسه کنکور حساب کتاب پول میکردم که کجا باید قسط بدم...خودمو در کالبد مردی میبینم که زن و بچه داره و خیلی از مشکلات رو دوششه،منو دقیقا همینجوری خانوادم بارم اوردن،چیزیه که نمیتونم خودمو تغییر بدم و از این بابت عذاب میکشم که من یه دستم و یه دست هیچ کاری نمیتونه بکنه ولی من باز هم دست از تلاش برنمیدارم و پرروأم.عذاب میکشم که چرا مثه بقیه زن و دخترا رفتار نمیکنم،عذاب میکشم که چرا خدا این شرایطو برام رقم زده...
تاابد تنها میمونم و حتی نمیخام باکسی دوست بشم کم کم ارتباطاتمم با خانواده قطع میکنم خانواده ای که وضع مالیشون خوبه ولی هیچموقع تو هیچ شرایطی به من کمک نکردن ،البته کمک که نه وظیفشون بوده و باز هم دریغ کردن...
من تو 32 سال زندگیم هیچموقع کسیو نداشتم که پشتم باشه یا کمک مالی یا معنوی بهم کرده باشه، یا حتی محبتی بهم کرده باشه ولی تو 99 درصد مواقع حتی برا خواهرم که الان 40 سالشه نقش حامی رو ایفا کردم و هرچی بیشتر به خانوادم خوبی کردم بیشتر نادیده گرفتنم...
چه تو زمان دبستان چه راهنمایی و دبیرستان و چه زمان دانشگاهم هیچموقع یاد ندارم پدرمادرم خبرداشتن من معدلم 20عه و شاگرد اولم چون اصلا نمیومدن مدرسم که خبر داشته باشن، مثه بته خودرو میرفتم و میومدم و حواسم به درس خوندن بود و تهش شد این...هنوزم که هنوزم واسشون مهم نیست شرایط زندگی من چه شکلیه و چجوری داره میگذره حتی یک کلمه مادرم نپرسید کنکورو چه کردی ...چقدر سختمه از واژه (مادر،مامان) براش استفاده کنم...چون بقول خودش ناخاسته بچه آخریو پس انداخت و رفت پی کارش...
شاید هنوزم چون فقط من تو خونشم و تنها نیست داغه نمیفهمه ولی مطمینم وقتی ازش براهمیشه دور شدم و رفتم دنبال زندگیم و سراغی ازش نگرفتم به هوش میاد که بودم ولی به چشمش نبودم.تو تموم این سالها منو ندید.
مهتا
شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳
8:9