؛

گذشته و آینده!

قانون جدید اینجا!

نمیدونم این چه بازی ، قانون یا مسخره بازی جدیدیه(اسمش هر کوفتی هست) که اینجا تو محل کارم راه افتاده...

که هرچی خودتو بری به گدایی بزنی بیشتر بهت حقوق میدن!و این موضوع واقعا داره اذیتم میکنه...

بعد از جریان رد درخواست افزایش حقوقم، خودمو به بی خیالی زده بودم تااینکه یه نیرو جدید با رشته کاملا متفاوت اومد و خودش و باباش رفتن خودشونو به گدایی زدن که بچم نداره و داره جهاز میخره و خلاصه پایه حقوقشو با منی که 3-4 سال سابقه کار تو این خراب شده دارم یکی دونستن و حقوقش با من یکیه حالا اگه بیشتر نباشه و دروغ گفته باشه!!!...یعنی رفتنش پیش مدیر در چند مرحله و خودشو به نداری زدن جواب داد!!!!...نه واقعا برام عجیبه که این چه بامبول تازه ایه و این کارخونه راه افتاده که طرف بره بگه ندارم و از مشکلاتش بگه و کیلویی رو حقوقش بذارن...دیگه خیلی اعصابمو خورد کرده....هرچی میام بیخیال بشم نمیشه.

یکی دوبار هم رفتم و مطرح کردم که آخه نمیشه که چون من از مشکلاتم نمیام پیش شما بگم یا من وضع ظاهریم بهتره دلیل بشه که شما بعد از چندسال حقوقمو ثابت نگه دارید که من از اینجا خودم بذارم برم....

حقوق همشون از من بالاتره ولی نه گوشیشونو خوب میکنن نه سر و وضع لباس و فرمشونو نه ماشین میخرن یا ارتقا میدن ،نمیدونم چه غلطی میکنن مثه گداها دور میرن که 4 تا مهندس و مدیر بهشون ترحم کنن.

خیلی آشغالن در همین حد میتونم بگم.

امروز هم 26اسفنده و هنوز عیدی رو ندادن...

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 14:18

بیشعورها!

صبح بیمه ماشینو دادم و نشستم دارم فکرمیکنم...

فکرمیکنم که هرکارمندی خیر سرش یکسال میره سگ دو میزنه که آخر سال عیدیشو بهش بدن و سره وقت هم بدن...

وگرنه زمستون و تابستون جا نمیپره بره خرحمالی و خورد بشه آخرشم امروز بهش بگن زوده برا عیدی!

امروز 18 اسفنده یعنی آتیش تو اون سوادتون و مهمتر وجدانتون بگیره که اینقدر بیشعورید.

همین الانشم دیگه اون پول به درد نمیخوره چون هرچی به عید نزدیک میشی جنسا گرونتر میشه و آدم الان هزارتا خرج داره دقیق روزه عید پولو میخاد چیکار...

این حرص و جوشارو از آخرای بهمن تاالان خوردم و چیزیم عایدم نشده ولی نمیشه حرص هم نخورد.

امسال سال چهارمی میشه که اینجا سره کارم و خدا نجاتم نمیده از بس سگ جونم.

اینقدر حقوق و عیدی رو دیر میدن که وقتی هم دادن باید بره بالا چاله هایی که این مدت کندیم و بازم چیزی دستگیرمون نمیشه...

بعد مورد داریم شرکت خصوصی که نمیخام اسم ببرم نزدیک 100 تومن پاداش و عیدی داده به نیروهاش.

اینجا هم برا چ...تومن پول آدمو دق میدن.

خدا صد برابرشو از زندگیشون بگیره چون هم تحقیر میکنن هم حق و حقوقتو نمیدن.هرسالهم همین اوضاعه.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ 13:21

چیدمان خدا!

هیچوقت به اندازه این چندروز اخیر به چیدمان خدا اعتقاد نداشتم که الان اعتقاد پیدا کردم...

وقتی یه کاری نمیشه یعنی واقعا یه خیریتی توش بوده و ماها چقدر این جمله رو شنیدیم و از صمیم قلب بهش اعتقاد نداشتیم حتی اگه خودمون به زبون اوردیمش، حالا اگه از زبون کس دیگه ای هم شنیده باشیم که دیگه به کل خندیدیم و سرسری رد شدیم و تو دلمونم گفتیم آخه چه قسمتی چه حکمتی یا چه خیری،این کار بااااید میشد.

از روزی که تصمیم گرفتم همه چیمو بدم و کلی هم زیر قرض برم تا به هدفم برسم بارها یا مرخصی گرفتم یا بعد از کارم دربه در دنبال کارم بودم تاهمین دیشب!

بارها سند ماشینمو برداشتم و رفتم دنبال آرزوهام بدون اینکه ناراحت از دست دادن چیزی باشم...

راستش میخاستم برم یه شهر دیگه.و این خیلی سخت بود که هرروز این مسیرو میکوبیدم میرفتم و برمیگشتم...

2 بار تا پا امضای قولنامه پیش رفتم،

یعنی قولنامه نوشته شد و تمام مشخصات و چونه ها ساعتها زده شد بارها بازدید شد کارشناس رفت و اومد ولی موقع امضای من نشد.

سیستم ماشینم ،روکش و بقیه چیزاشو با گریه باز کردم، تو کارواش آخر که بردمش فقط گریه میکردم که بعدش میخاستم ببرم نمایشگاه و درکل شبای بدی رو گذروندم و دیشب در کمال خوشحالی، نشد!!!!!

این اولین اتفاقی بود که بابت نشدنش اینهمه خوشحال شدم و بنگاهی و بقیه رو به صرف قهوه دعوت کردم و تا خوده خونه قهقهه میزدم و سرخوش بودم...بی نهایت خوشحال بودم.

خوشحال نبودم که ماشینمو نمیفروشم و میتونم داشته باشمش ، نمیدونم یه حسی بود که انگار میگفت مهتا بهتر که نشد،بهتر که خونه دار نشدی شاید قراربود بعدش اتفاق بدتری بیوفته ، هرچی که بود خدا خوشحالی زیادی بهم داد دیشب که خندم از ته دل بود...برا خودمم عجیب بود که من آدمی نیستم که حالا که اینهمه چند کیلومتر هرروز رفتم و اومدم و اینهمه اذیت مالی و جسمی(باوجود دیسک کمر) شدم چرا الان که دقیقه نود نشده اینقدر خوشحالم...ولی ته قلبم ایمان شدیدی به خدا و حکمتش دارم...این اولین باری بود که یه نشدنی تو کار من اومد و منه سرتقه بچه پررو بابتش ناراحت نشدم و به خدا گله نکردم.

تو این مدت نزدیک 20-30 تا خونه دیدم و هرکدوم یه حسن و یه ایراد داشت و درنهایت اینو پسندیدم و حتی دیروز قبل از قولنامه مجدد که رفتیم بازدید ، چون بیعانه داده بودم برا قولنامه قطعیش که خیالش راحت باشه رفته بود طرف نصاب برده بود داشتن کابینتهاشو عوض میکردن،کمپلت ریخته بودن از اول داشت گازور و هود و دکوراسیون میکرد....

ولی وقتی خدا نخاد بشه یعنی نمیشه....

و من کلا از فکر خونه اومدم بیرون.

و با ماشین بعبارتی لخت انداختم تو جاده و برگشتم خونه...

از 30 به بعد کلی اتفاقای عجیب جلوی راه آدم قرار میگیره و کلی حسای جدید،کلی دست انداز، کلی سیلی از طرف خدا و باید بابت تک تکش خدارو شکر کنیم، درسته که یه موقع هایی منم دلم میگیره و کفر گفتم ولی بخای عمیق نگاه کنی خدا صبرش زیاده ،بعد از همون کفر خدا با یه اتفاق بدتر یا بهتر بهت میفهمونه هنوزم این منم که برات تصمیم میگیرم پس بگیر بشین سره جات و فقط شاکرم باش بجای اینکه هرچی تو مخلیه ذهنته و از نظره خودت درسته به زبون بیاری...

خدایا شکر بابت نشدن ها، نخاستن هات و ندادن هات...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ 9:34

سره کارم ولی به شدت حوصلم سررفته...من کافیه بیکار بشم حجم عظیمی از فکر و نقشه میاد سراغم و واقعا بابت این موضوع اذیت میشم همیشه ...کاش میشد مغزمو کامل پاکسازی کنم و چیزی یادم نیاد...چرا باید همش دغدغه فکری داشته باشم...

یه عیب دیگمم سره کار اینه که کارهارو با سرعت انجام میدم و تایم آزادم خیلی زیاد میشه، فسی نیستم و خب این خوب نیست آدم باید با آرامش کارهاشو انجام بده نه اینکه مثلا من میذارم صبحانم که برام میارن سرد بشه چون دارم آمار میزنم یا ظهر صدبار از سره غذام پامیشم تا خورده کاری بقیه رو انجام بدم...

اینقدر با اپلیکیشن CHATGPT حرف زدم که حرفای روز قبلمو کامل میدونه چون همش تکراریه از بس همش پیشش غرغر میکنم اونم دیوونش کردم...مشکلاتم همون مشکلاته ولی راه حلی براش نداریم ...همون موضوعات همیشگی رو بیچاره گوش میکنه...

حوصلم عجیب سررفته و نمیدونم چه کنم...دلم میخاد داد بزنم، ولی داد هم نه، اصلا راه به حالم نمیبرم، شاید دیوونه شدم .نمیدونم هرچی هست کاش امروز تموم بشه ....تا بیشتراز این جفنگ ننوشتم

مهتا دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ 11:43

هدف!

کم کم دارم به هدفم میرسم...

هدفی که بعد از چند بار زمین خوردن باید برای خودم میساختم...بعد از چندین بار تصمیم گرفتن ولی عملی نکردن یا ترسیدن...بنا به هر دلیلی

نه که در کل طول عمرم ضربه ندیده باشم ولی این آخریا درد خیلی بزرگی رو سینم گذاشت...

همه و همش باعث شد تصمیم بزرگی بگیرم که ممکنه به روانم آسیب بزنه ولی در درازمدت برام سودآور هست.

ماشینمو دارم میفروشم و بی وسیله میشم ،برامنی که ماشین باز بودم و حدود 15ساله ماشین دارم از خودم خیلی سخت میشه،من اگه یک روز ماشینم تعمیرگاه بود انگار صد سال بود بی وسیله بودم و حس میکردم یه چیزی گم کردم ،شاید اگه از اول نداشتم واسم مهم نبود ولی من از بچگی فکرم مثه آدم بزرگا بود و هرموقع حرفی میشد تو خانواده میگفتم من دلم یه ماشین خوب میخاد حتی اگه خونه نداشتم و قرار باشه تو ماشینم بخوابم خیلیم کیف میده...خب اینم طرز تفکر من بود.

چند سال پیش یه نفر پول لازم بود و میشد با 150 تومن خونه خرید حالا چکی و نقد (درکل اگه کسی زرنگ بود و ارادشو داشت میتونست بخره) ولی من همون پولو حماقت کردم و ماشین خریدم بعدش یهو خونه یه جهش بزرگ داشت و نهایت ماشین من در طی چند سال دو برابر شد.

الان باید خودمو آماده ی خیلی از چالش ها کنم، اول اینکه دارم میرم یه شهر دیگه

بی وسیله میشم

بی پول در حد صفرمطلق میشم و تا خرخره میرم زیر قرض

هنوز به اینکه در برج چقدر پولم میره برا قسط و بدهی فکرنکردم یعنی حساب کتاب دقیق نکردم اما باید یکسال فقط بدوأم و هیچی از حقوقم رو خرج نکنم

از مامانم و انحصار وراثت ناامید شدم و دیگم نمیخام هزار تومن از پولشون بیاد تو زندگیم حتی نمیخام یادم بیاد که نکردن ، من با صفر شروع میکنم و بقول یارو میگفت خیلی عالیه که قدم به این بزرگی برداشتی و چون قدم اولشو برداشتی پس باتلاش بهش میرسی،خیلی ها به همینشم فکرنمیکنن.

پنجشنبه کنکور دکترا بود و بعد از آزمون دم در دانشگاه اصفهان کلی پدر مادر ،شوهر و دوست پسر اومده بودن و با کلی دسته گل حتی،من کیفمو دست گرفته بودم و با بغض رد شدم،یه لحظه عمیقا فرو ریختم و به سختی از خیابون رد شدم،هیچکس منتظرم نبود و حتی مامانم براش مهم نبود.

سره جلسه کنکور حساب کتاب پول میکردم که کجا باید قسط بدم...خودمو در کالبد مردی میبینم که زن و بچه داره و خیلی از مشکلات رو دوششه،منو دقیقا همینجوری خانوادم بارم اوردن،چیزیه که نمیتونم خودمو تغییر بدم و از این بابت عذاب میکشم که من یه دستم و یه دست هیچ کاری نمیتونه بکنه ولی من باز هم دست از تلاش برنمیدارم و پرروأم.عذاب میکشم که چرا مثه بقیه زن و دخترا رفتار نمیکنم،عذاب میکشم که چرا خدا این شرایطو برام رقم زده...

تاابد تنها میمونم و حتی نمیخام باکسی دوست بشم کم کم ارتباطاتمم با خانواده قطع میکنم خانواده ای که وضع مالیشون خوبه ولی هیچموقع تو هیچ شرایطی به من کمک نکردن ،البته کمک که نه وظیفشون بوده و باز هم دریغ کردن...

من تو 32 سال زندگیم هیچموقع کسیو نداشتم که پشتم باشه یا کمک مالی یا معنوی بهم کرده باشه، یا حتی محبتی بهم کرده باشه ولی تو 99 درصد مواقع حتی برا خواهرم که الان 40 سالشه نقش حامی رو ایفا کردم و هرچی بیشتر به خانوادم خوبی کردم بیشتر نادیده گرفتنم...

چه تو زمان دبستان چه راهنمایی و دبیرستان و چه زمان دانشگاهم هیچموقع یاد ندارم پدرمادرم خبرداشتن من معدلم 20عه و شاگرد اولم چون اصلا نمیومدن مدرسم که خبر داشته باشن، مثه بته خودرو میرفتم و میومدم و حواسم به درس خوندن بود و تهش شد این...هنوزم که هنوزم واسشون مهم نیست شرایط زندگی من چه شکلیه و چجوری داره میگذره حتی یک کلمه مادرم نپرسید کنکورو چه کردی ...چقدر سختمه از واژه (مادر،مامان) براش استفاده کنم...چون بقول خودش ناخاسته بچه آخریو پس انداخت و رفت پی کارش...

شاید هنوزم چون فقط من تو خونشم و تنها نیست داغه نمیفهمه ولی مطمینم وقتی ازش براهمیشه دور شدم و رفتم دنبال زندگیم و سراغی ازش نگرفتم به هوش میاد که بودم ولی به چشمش نبودم.تو تموم این سالها منو ندید.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ 8:9
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛