عجیب بود
یکی دو هفته ای میشد که یه نفر تو اینستا بهم پیام میداد،
و پیام دادنش از اونجایی شروع شدکه من یه استوری گذاشتم و ریپلای زد
خب مسلمه که برام مهم نبود خیلیها ممکنه ریپلای کنن،4 روز بعدش نوشت سلام جواب ندادم چون اصولا کسی دایرکت بیاد میزنم بلاک میکنم ،ندیده و نشناخته،مریضم تو این قضیه.حالا نه فقط تو اینستا، تو هر اپلیکیشنی کسی بیاد بگه سلام ، همونموقع از ریشه بلاک شده یارو هنوز is typinge...
ولی نمیدونم چرا اینو جواب دادم ،چندساعت بعد رفتم تو دایرکت و فقط نوشتم سلام!
(جالبه که من خیلی وقت بوده تو پیجم داشتمش ولی اصلا نرفته بودم پیجش و عکساشو نگاه کنم حوصله اینکارارو ندارم)
دوباره یارو نوشت خوب هستین که دیگه جواب ندادم
گذشت تا اینکه چندروز بعدش نوشت من شمارو میشناسم و نمیشناسم و از اینجور حرفا که سره حرف باز شد...
این آقا فروشگاه داره و طبق صحبت خودش دوتا هم داره که روبه رو همه،
هرازگاهی تو این دو هفته میگفت بیاید مغازم ببینمتون و شما برام شبیه یه نفر هستین و ازاینحرفا
اینهمه عمر از خدا گرفتم یکبار عکس برا کسی نفرستادم ،من مال اوایل دهه هفتادم که از قدیم اینچیزارو بد میدونستیم هنوز تو اون دوره گیر افتادم و تعصبی رفتار میکنم بااینکه عکس پروفایل واتساپم سره بازی و خیلی راحته ولی تاحالا عکس براکسی نفرستادم.هیچ پستی هم نمیذارم تو اینستا.
دیشب بیخوابی به سرم زده بود چون ظهرش 2ساعت خوابیدم ،یعنی از دیروز صبح که رفتم خونه خودم شروع کردم به تمیز کاری تا عصر ،عصر از خستگی وارفتم براهمین شب خوابم نمیبرد دیگه.
تو اینستا میچرخیدم که این آقا مجدد پیام داد که من یه بنده خدایی رو چند سال پیش حدود 8-9 سال پیش دیده بودم میشه عکستونو بفرستین من ببینم ،اولش گفتم نه ومنو بااون شخص اشتباه گرفتین ،ولی بعدش براش عکس دادم !!!!عکس دو روز قبلمو...اما چرا عکس دادم؟نمیدونم...
یهو شروع کرد بگه خدا منو لعنت کنه شما از کی توی پیج منین و مگه میشه و ازاین چرت و پرتا،که آره من داشت خوابم میبرد دیگه خوابم نمیبره،من 8 -9 سال پیش میخاستم بیام جلو و ترس پس زده شدن داشتمو بعدش دیگه شمارو ندیدم و ال و بل.از این حرفای آقایون که وقتی بخان نخودچی به خانمو بدزدن بلدن خوب حرف بزنن و چند صباح بعدش هویت اصلیشونو رو میکنن و انگار نه انگار یه روزی اینحرفارو زدن.
منم که ساعت 1 شب گیج و منگ بودم که این سناریوها چیه و چی میگه...
مشخصاتی که میداد درست بود ،من چندین سال پیش رفته بودم مغازش و خرید کرده بودم ولی بعد از گذشت اینهمه سال نفهمیدم چرا باید هنوز یادش باشه.طرف انگار منو کامل میشناخت ولی من حتی اسم طرفو نمیدونستم.
میگفت من از اونسال دیگه ازدواج نکردم و اعتقادم براین بوده که خدا بهترین رو سره راهم قرار میده و اینجور صحبتا.میگفت حتی یه بار دوباره یه جای دیگه دیدمتون ولی شما منو نشناختین و تا به خواهرم گفتم که وایسا برم صحبت کنم اومدم نزدیک و خجالت کشیدم یا گفتم یموقع کسی تو زندگیشه.
حالا اینکه این شخص کیه و چیه رو نمیدونم.دیگه باید میخوابیدم و حوصله ادامه ی چت باهاش نداشتم.
اگه باز هم اتفاقی افتاد یا صحبتی شد میگم.هرچند این هم مثه بقیه ی آدما میاد که یه درسی رو بهم بده اونم اعتماد نکردنه!