وقتی وبلاگمو میخونم به خوش باوری و ساده لوحیم غبطه میخورم...برا خودم متاسف میشم.
به آرزوها یا رویاهایی که داشتم و هرچی به فکرم میرسیده و قصد انجامشو داشتم نوشتم و خیلیاشو بهش نرسیدم یعنی هیچکدومشو بهش نرسیدم و انجام ندادم.زبان خوندنی که هرگز انجام نشد
مسافرتی که هرگز نرفتم
تهران زندگی کردنم که هرچی زیرو رو کردم دیدم بن بسته و نشدنیه.
ووو هزاران مورد دیگه که همونموقع اینجا بازگو کردم و انجام ندادم.هرکاری کردم و زور زدم نشد.چون توقع یه زندگی رویایی داشتم که ارادش نبود.حاضر نبودم سختیاشو به جون بخرم چون همین زندگی به نسبت ساده رو برا خودم جور کرده بودم خونه ی گرم و راحت و وسیله ی زیر پام.حاضر نبودم از دست بدم و برم تو محیط بزرگی مثه تهران با شرایط سخت یا برم تو پانسیون و از صفر شروع کنم.من تازه دو سال بود که جون گرفته بودم و زندگیمو قشنگ و مرتب چیده بودم.
وبلاگم پر از اشتباهاتیه که انجامشون دادم و شاید هرکس دیگه ای هم تو اون موقعیت من قرار میگرفت انجام میداد.الان که چند ماه از قضیه پیمان و ازدواجم میگذره وقتی بک میزنم و مرور میکنم میبینم هزار تا کار و رفتار نشون داد که هرکس دیگه ای هم بود احتمالاً گول میخورد و من یک هزارم کاراش رو اینجا نوشتم و اگه برگردم عقب باز همون حماقت رو میکردم و زنش میشدم.یادمه یک بار جلسه گرفته بود برا نیروهاش و ویسشون رو برا من فرستاده بود که چقدر شیک و مجلسی با منطق بهشون راهنمایی میکرد و حرفاش حرف حسابی بود(البته از اثرات شیشه بود)که ذهن خلاق بهش داده بود که میدونست چه رفتار خوبی رو نشون بده برا جذب من.درواقع آدم شناسیش خوب بود و منو شناخته بود و میدونست من راحت به همینا گول میخورم و جواب بله میدم.
و خریت و ساده بودن و نفهم بودنم مصادف شد با باخت زندگیم.
باختم ولی باخت همانا و اعتماد نکردن تااخر عمر همانا.
باید زندگیمو (خودم) جمع و جور کنم . حتی با سختی. و همه ی اینا بخشی از مسیر زندگیم بوده.ازدواجم، طلاقم ،فوت عزیزم و تک تک سختی هایی که میکشم...یه روزی به آرامش خواهم رسید.من به خودم قول رسیدن دادم حتی اگه کمرم خم باشه و سینه خیز برم جلو...چون راه دیگه ای ندارم.بشینم و چیو تماشا کنم .حتی به اشتباه هم هست باید افکارم که تو ذهنم هست رو عملی کنم و مسیر زندگیمو عوض کنم...
الان تنها هدفم همینه.فاصله گرفتن از همه .از خانواده ای که بارها رفتم و برگشتم سمتشون و هربار چیزی جز ناراحتی و غصه عایدم نشد.یکبار برا همیشه عزممو جزم میکنم و میرم...باید جایی برم که به ذهنشون خطور نکنه...حدود یک هفتست که خونه مامانم شام نمیخورم.یعنی هیچی خونش نمیخورم همون ناهاری هست که شرکت میخورم درصورتی که هنوز مواد غذایی داخل فریزر از زمانیه که بابام خریده بود...هربار عصر که میرم خیابون دور بزنم با خودم میگم مهتا برو برا خودت کافه چیز سفارش بده شام بخور و قوی باش باز تا پام به بیرون میرسه تو ماشین آهنگ میذارم و فقط اشک میریزم و خدارو قسم میدم و فقط چشم پر از پف عایدم میشه...این روتینم هست تازمانی که کارام درست بشه و برم.
شاید اونجوری ازم یاد کنن، که یه دختر داشتیم که دمش گرم همه کاری برامون میکرد و خاسته ای در قبالش نداشت و میرفت سره کارش و میومد پیشمون...کاش اینقدری که من نگران مامانم و روحیاتش بودم نگران من بود ولی قدرت بیان خیلی چیزهارو راجعبش ندارم...یه حرکتی که بعد از فوت بابام زد و مال همین چند وقت اخیره اینه که به دروغ به داداشم پیامک زده که مهتا با یه پسری خونش قرار داشت و درصورتی که من همونموقع داشتم گریه میکردم که چرا این مادر به من محل نمیده و باکسی در ارتباط نیستم و مثه آب خوردن برا خودش سناریو ساخت و قسمت خوبش اینجاست که داداشم میشناستش و وقتی بهش جریانو گفتم که زاییده ذهنشه و من اونموقع پیشش بودم باور کرد و هم اونو میشناسه هم منی رو که اگه کاری کنم میام میگم کردم و شهامتشو دارم...مشکلات روحی مامانمو باید تحمل کنم تا روزی که بی خبر برم...
وامی که دیروز درخواست دادم رو امروز به طاق زدنم که وام نمیدیم!!!درصورتی که من اعتبارسنجیم هم مشکلی نداشت و با همون سپرده ی جور شده از مساعدم میخاستم درخواست بدم و وقتی امروز صبح از بانک بیرون اومدم تو راه کارخونه خیلی چیزا برام مرور شد...
زمانی که من میخاستم 207 رو بخرم یه معرفی نامه و فیش کسر از حقوق از شرکت بردم بانک و میخاستن 50 تومن وام 4 درصد بهم بدم و گفتم یه ضامن بیار مامانت چون اینجا سپرده داره بیاد امضا بزنه و مامان من نکرد بااینکه کلی ازش خواهش کردم که نگران نباش اگه قسطمو ندادم مستقیم از حقوقم کم میشه تو فقط بیا ضامن شو.
و من مجبور شدم اون زمان 30-40 گرم طلامو بفروشم تا پول ماشینم جور بشه...
الان اون مقدار طلا میشه حدود 200 ملیون
درواقع من اومدم تو این دنیا که فقط بدوأم و زحمت دنیا رو بکشم و خودم براخودم یه کاری کرده باشم...
خانواده ی نامحترمم فقط پس انداختن و این وسط بهم ضربه زدن که کمک نکردن...
الان یه موقع هایی که داداشم میاد خونمون و به مامانم میگه خونه رو بفروش و یه دو طبقه کوچیکتر بخر که مهتا هم یه طبقش وسیله هاشو بذاره(مامانمم خودشو به نشنیدن میزنه و فقط نگاه میکنه)،خودمو به کری میزنم چون میدونم که مامانم اینکارو نمیکنه و اصلا براش مهم نیست که من تو چه شرایطیم و یه ماه دیگه اینهمه وسیله رو کجا قراره بذارم...مامانم بمونه و 200-300 متر خونه و تو پول غرق بشه.
پس محکم تر از قبل رو هدفم وایمیسم و خودم برا خودم تغییر مسیر میدم...باز هم میگردم دنبال وام و حتی با نرخ بهره بالا وام میگیرم و بهشون هیچی نمیگم .قطعا روزای خوب منم میاد
مهتا
دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳
12:9