؛

گذشته و آینده!

شده یه کار اشتباهیو بارها و بارها انجام بدین؟

من یه حماقت محض رو برای هزارمین بار در طول 5-6 سال زندگیم انجام میدم به امید درست شدن...

امروز خودم نه ولی به یکی از اعضای خانواده گفتم 2 تا محکم تو گوشم بزنه شاید به هوش بیام...خودم آروم به خودم میزنم و فایده ای نداره...باید دوتا کشیده محکم بهم زده بشه...

چرا؟ واقعا چرا یک نفر اینقدر حماقت به جون میخره و برای هزارمین بار همون اشتباه رو انجام میده؟یعنی بقیه هم اینجورین یا من فقط روانیم؟جالبه که بارها و بارها تو نوت گوشیم سیو کردم و باز هم همون اشتباه رو برا میلیونیم بار انجام دادم...

مثه بچه ای که بارها بهش گفتن از این راه نرو میخوری زمین و باز هم گوش نمیده، یعنی صورت و دست و پاش زخمی میشه ولی بام کاره خودشو میکنه....

أه بمیرم دیگه بااین رفتارم.بسه اینقدر احمقم

مهتا یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ 11:7

این مدت کارهای یهویی زیاد میکنم...

یکی از کارهایی که مجدد کردم این بود که دوباره زدم به دل جاده

اینبار رفتم شمال دوروزه

هزینه پایان نامم رو دوشمه ،دوبرج کرایه خونم عقبه و بدترش اینکه باید به فکر جابجایی خونه باشم ولی واقعا نیاز داشتم که یه کار یهویی انجام بدم و هیچی واسم مهم نباشه...

مهم نباشه کجا باید چه پولی بدم...

من همه عمرم درگیر مادیات بودم که کجا جمع کنم و کدوم چاهو بکنم و کدومو پر کنم یا کجا پس انداز کنم ...

یموقع نیازه آدم بیخیال همه چی بشه و استانداردهارو رعایت نکنه...

وحتی برا چند ساعت یا چندروز هم که شده حالش خوب باشه...

درسته امروز باز اومدم سره کار و یاد مشکلاتم افتادم و باید یه فکری براش کنم ولی تا دیروز که جمعه بود حالم کم و بیش خوب بود و بیخیال همه چی بودم...خسته ی راه و رانندگیش شدم ولی می ارزید...

الان باید فکرمو جمع و جور کنم و از این ماشین دل بکنم و بفروشمش...ماشینم مثه قلبم میمونه.زحمت کشیدم و تو گرونی خریدم،وقتی بهش فکرمیکنم که باید بفروشمش میخام گریه کنم ولی من جا نمیزنم...

نمیخام به خودم انرژی منفی بدم که نمیتونم دیگه بخرمش، بلعکس میخام بگم من بااااید یکی دیگشو بخرم و حتی بالاترشو.

پنجشنبه کنکور دکترا دارم و اونقدری نخوندم که رتبه دولتی بیارم ولی نمیدونم چرا بازم کم نمیارم و به خودم امید دارم...انرژی مثبت برا خودم میفرستم و میدونم تو این مرحله هم موفق میشم.انشاا...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 12:42

دیروز روز خوبی بود...صبح رفتم بیرون شهر، یعنی از صبح که بیدار شدم رفتم خونه خودم ، بابلیسمو برداشتم و زدم به دل جاده...که خوردم به بارندگی و برف ولی رانندگی تو برف یه حس دیگه داره...براخودم آهنگ گذاشتم، عکس از جاده گرفتم و از هوای زمستونه لذت بردم...

تو مسیر زنگ زدم سوییت رزرو کردم و وقتی رسیدم خونه دیدم برام بخاری رو روشن کردن، قبلش از سوپرمارکت خرید کردم.

رسیدم خونه و مهمترین چیز برام فرکردن و حالت دادن موهام بود چون موهام لخته و میخاستم یه کم حجم بگیره.مثه کسی که میخاست بره عروسی و خیلی مهم بوده که موهاش فرباشه یعنی رسیدم به خونه توی طبقه 2 ،پاکت خوراکی هارو که گذاشتم کنار بخاریش ،سریع بابلیسمو در اوردم و شروع کردم به فرکردن موهام...بعدش براخودم یه سینی اوردم و تنقلاتمو خوردم و ...بعدش شالمو پهن کردم و گرفتم خوابیدم یه کوچولو...اینجور جاها وسواسی میشم.تو اتاقش تخت هم داشت ولی ترجیح دادم تو همون حال بمونم و یه اینچ جابجا نشم، باگوشیم آهنگ گذاشتم ، صدای بارون که به شیشه پنجره میخورد حس خوبی بهم میداد...یه کم که دراز کشیدم حوصلم سررفت گشنمم شده بود رفتم شعبه سندباد تو فین وناهارمو خوردم و دوباره انداختم تو جاده و برگشتم...دیگه تقریبا موقع برگشت برفی نبود هوا و بارون میومد...

وقتی برمیگردم خونه مامانم حس تنهایی میکنم...شاید چون هیچ حرفی باهم نمیزنیم و خیلی بی تفاوته به همه چی...رسیدم یه چند تا تست کنکور زدم ، دویا دویا مد رو دیدم و شبم ساعت 9-9:30 رفتم جا.صبحم از استرس که خواب نمونم 5:55 بیدار شدم و اومدم سره کار...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ 12:8

اکثرا میگن خانواده ای که میسازی خیلی مهم تر از خانواده ایه که ازش اومدی...

ولی من اینو کاملا تکذیب میکنم...

بنظرم خانواده ای که داری خییلی تاثیر میذاره رو خانواده ای که میسازی...

و اگه تو خانوادت خوب نباشن و بالفرض ازدواج کنی بچه ی تو و نسل به نسل بدبخت خواهند بود...

نمیدونم انگار ژنتیکیه نمیدونم واقعا

ولی من حاضر بودم یه خانواده ی خوب در حتی فقیر و متحد داشتم، یه خونه ی گرم و کوچولو که همه ی اعضای اون خانواده همو دوس داشته باشن...من هیچوقت اینو لمس نکردم و مطمینم تو ازدواجمم تا صدسال دیگم لمس نمیکنم.

خیییییلی مهمه که محیط خونه و تربیت بچه هارو اون پدر و مادر به شکلی بسازه، اگه پدر و مادر محبتی باشن به بچه هاشونم القا میکنن و یاد میدن به بچشون که محبت کنن و اولین نقطه و حیاتی ترین قسمت زندگی اون فرد خانوادش میشه.اگر هم یادش ندن اون بچه هرچقدر هم خوب باشه و موفق باشه یه جای کارش میلنگه و بی مهری خانوادش همیشه یه جای خالی بزرگ تو قلبش و عضو بزرگ زندگیش میشه.

من تو حسرت یه خانواده ی گرم و خوب و دوستای خوب پوسیدم و عمرم رفت...درواقع روزی آرزو به دل میمیرم.دوست هم ندارم چون نمیتونم اعتماد کنم یا با همه فرق دارم، منزویم بیشتر یا اجتماعی نمیدونم

من هیچ موقع تو بچگی تا به الان از پدرمادرم محبتی ندیدم حتی ندیدم خودشون به همدیگه عشق بدن، کلا یه زندگی حیوانی و بی روح که پس مینداختن و ولش میکردن به حال خودش که بزرگ بشه و شخصیتش شکل بگیره اوووج لطفشون این بود که غذا بهت بدن و غذا خورده باشی.نه با درست نه با لباست نه با بازیت ، تفریحت هیچ چیزی کاری نداشتن...

حالا اینکه ما بلدیم با بچه چجوری رفتار کنیم و قدرت بدیم و ازشون تعریف کنیم و بالابالاش ببریم و شخصیت بدیم رو اتومات یاد گرفتیم وگرنه خونه پدرمادر هیچ چیزی یاد ماها ندادن، شاید از بس خودم خلاء عاطفی دارم وقتی یه بچه میبینم اینقدر قربون صدقش میرم و بهش روحیه میدم که تو خیلی خانمی ؛چه دختر/پسر خوبی هستی خیلی زیبایی خیلی خوبه که اینجوری اونجوری...ووو...که اون بچه وقتی بزرگ شد مثه خودم نشه.با هزار تا مشکل روانی از درون سر کنه و زنده بمونه.

من تو طول عمرم یک جمله ،فقط و فقط یک جمله عاطفی ار مامانم نشنیدم.یکبار نگفت آفرین .یکبار به خودم یا فامیل نگفت چه دختر کارکنی دارم ، دختر مرتبی دارم ، دختر درس خون و خانمی دارم...و...انتقاد کرد که تشویق نکرد.فقط نمیدونم حواسش به پختن و شستن و جارو و به قول خودش رد حرف مفت بود.

و مطمینا من خانواده ای قسمتم نمیشه که بگم خیلی بهتر از خانواده ی خودم بود.چون من حتی بلد نیستم انتخاب کنم یا تصمیم درست بگیرم...من فقط شامه ی اقتصادی خوبی دارم و تو زندگی مجردی خودم تونستم تااینجا گلیم خودمو از آب بیرون بکشم وگرنه پرم از کمبود محبت و انتخاب اشتباه برا ساختن یه خانواده...

حالم به شدت بده...حالم بده که نمیتونم هیچ چیزیو تغییر بدم...کاش...

برچسب‌ها: خانواده
مهتا پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ 12:38

امروز دوبار دو تا وبلاگ سنگین نوشتم و پاک کردم...

در این حد راه به حالم نمیبرم و مریض روحی شدم...

حتی میشینم یه ساعت مینویسم وقت میذارم بعد تق میزنم دیلیت میکنم عین دیوونه ها.

وگرنه اصلا چرا بنویسم؟

یا بعد چرا پاک کنم خب؟ اگه اینا تراوشات ذهنم و حرفاییه که بالاخره باید یجوری بازگو بشه دکمه ثبت بزنم چرا پاک میکنم؟چون دیوونم/چون مریضم.

هیچجورم خوب نمیشم فعلا.

چندتا اتفاق توهم توهم برام افتاد.مهر طلاق،تو کما رفتن بابام بمدت 2-3 هفته،از دست دادنش،جواب کردن صابخونم،کارفرمایی که عوض شد و از من خوشش نمیاد، و رفتارهای مشکل داره مامانم...

و همشم یا حکمت بوده یا قسمت بوده یا نفهمی.

خداوند بعدیاشو به خیر بگذرونه

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 15:45

یموقع هایی آدمای تنی از صد تا ناتنی بدترن...دیروز بعد از کارم رفتم سر به بابام زدم و رفتم خونه دیدم مامانم داره به این ور میپره و به اون ور میپره فهمیدم پسر و عروسش میخان بیان و وقتی عزیزاش میخان بیان یه غذایی درست میکنه و این موضوع ربطی به از دست دادن بابام هم نداره و قبلش هم همین بود فقط منو آدم حساب نمیکرد...صرفا چون بچه آخر و بقول خودش ناخاسته بودم و با هیچ آمپولی سقط نشدم...وقتی میرفتم خونشون ناراحت میشد تا خوشحال.

یکی دوساعت که دراز کشیدم از گشنگی زدم از خونه بیرون طبق روال رفتم پاتوقم تو ماشین نشستم و یه کم گریه کردم دیدم نه خیلی گشنمه رفتم یه پک کنتاکی خریدم و یه تیکشو خوردم و بقیشو بردم خونه که داداشم اینا هم بخورن...

سره سفره منه احمق بااین سن برگشتم گفتم به من ته دیگ بده همونموقع هنوز حرفم تموم نشده دیدم همه ی ته دیگارو داره میریزه برا داداشم ، داداشم به شدت تیزه و فهمید مامانم از لجش اینکارو کرد سره مامانم داد زد که منکه ته دیگ نمیخاستم مهتا میخاست اون که میخاد چرا بهش نمیدی...که دیگه من بشقابمو عقب کشیدم

یعنی اینو گفت من انگار داشتم خفه میشم سره سفره راه گلوم بسته بود

اگه پامیشدم جلو زن داداشم زشت بود و هر حرکتی میزدم بچگانه بود و یه کم سالاد خوردم و دست به دست کردم بشقابمو همونجوری که بود گذاشتم...

بعدش ظرفاروشستم و به رو خودم نیوردم چون کاملا داداشم و زن داداشم خودشون به اعمال و کردار مامانم واقفن و نمیخاستم بیشتر از این خودمو کوچیک کنم یا چیزی بگم یا قهر کنم یا هرررچی.

ولی دیشب تا صبح فقط فکرمیکردم...مهتا به چه مرحله ای رسیدی.برا یه تیکه ته دیگ...یعنی تو تمام این سالها بدترین اتفاق ها و چالش هارو پشت سر گذاشتم و همه جورشو دیدم ولی الان دارم یه چیزیو لمس میکنم که از درون منو از هم میپاشه...

حالم بده و باید صبوری کنم این یکی دو ماه رو...تاعید باید هرجوری هست برم از این خونه و از این شهر...غم غربت خیلی سخته درسته، بیکاری بی پولی اینا همش بده ولی شرایط الانم هزار پله بدتره...

تهران هم نمیرم که خواهرم اینا و خاله و دایی و همه فامیل هستن.باید برم یه جایی که به ذهنشون هم خطور نکنه

نمیدونم بعدا قراره بفهمن یا نه ولی اونموقع دیگه به حال من فرقی نداره...اینکه الان مثه عوضیا رفتار میکنن وصدتا چیز دیگه که نمیخام بازگو کنم مهمه و من باید تغییر جهت بدم تو زندگیم و ازشون دور بمونم تا کار دست خودم ندادم.

برچسب‌ها: مثلاً مامانم
مهتا سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 12:58

ایمان دارم که بالاخره درست میشه!

وقتی وبلاگمو میخونم به خوش باوری و ساده لوحیم غبطه میخورم...برا خودم متاسف میشم.

به آرزوها یا رویاهایی که داشتم و هرچی به فکرم میرسیده و قصد انجامشو داشتم نوشتم و خیلیاشو بهش نرسیدم یعنی هیچکدومشو بهش نرسیدم و انجام ندادم.زبان خوندنی که هرگز انجام نشد

مسافرتی که هرگز نرفتم

تهران زندگی کردنم که هرچی زیرو رو کردم دیدم بن بسته و نشدنیه.

ووو هزاران مورد دیگه که همونموقع اینجا بازگو کردم و انجام ندادم.هرکاری کردم و زور زدم نشد.چون توقع یه زندگی رویایی داشتم که ارادش نبود.حاضر نبودم سختیاشو به جون بخرم چون همین زندگی به نسبت ساده رو برا خودم جور کرده بودم خونه ی گرم و راحت و وسیله ی زیر پام.حاضر نبودم از دست بدم و برم تو محیط بزرگی مثه تهران با شرایط سخت یا برم تو پانسیون و از صفر شروع کنم.من تازه دو سال بود که جون گرفته بودم و زندگیمو قشنگ و مرتب چیده بودم.

وبلاگم پر از اشتباهاتیه که انجامشون دادم و شاید هرکس دیگه ای هم تو اون موقعیت من قرار میگرفت انجام میداد.الان که چند ماه از قضیه پیمان و ازدواجم میگذره وقتی بک میزنم و مرور میکنم میبینم هزار تا کار و رفتار نشون داد که هرکس دیگه ای هم بود احتمالاً گول میخورد و من یک هزارم کاراش رو اینجا نوشتم و اگه برگردم عقب باز همون حماقت رو میکردم و زنش میشدم.یادمه یک بار جلسه گرفته بود برا نیروهاش و ویسشون رو برا من فرستاده بود که چقدر شیک و مجلسی با منطق بهشون راهنمایی میکرد و حرفاش حرف حسابی بود(البته از اثرات شیشه بود)که ذهن خلاق بهش داده بود که میدونست چه رفتار خوبی رو نشون بده برا جذب من.درواقع آدم شناسیش خوب بود و منو شناخته بود و میدونست من راحت به همینا گول میخورم و جواب بله میدم.

و خریت و ساده بودن و نفهم بودنم مصادف شد با باخت زندگیم.

باختم ولی باخت همانا و اعتماد نکردن تااخر عمر همانا.

باید زندگیمو (خودم) جمع و جور کنم . حتی با سختی. و همه ی اینا بخشی از مسیر زندگیم بوده.ازدواجم، طلاقم ،فوت عزیزم و تک تک سختی هایی که میکشم...یه روزی به آرامش خواهم رسید.من به خودم قول رسیدن دادم حتی اگه کمرم خم باشه و سینه خیز برم جلو...چون راه دیگه ای ندارم.بشینم و چیو تماشا کنم .حتی به اشتباه هم هست باید افکارم که تو ذهنم هست رو عملی کنم و مسیر زندگیمو عوض کنم...

الان تنها هدفم همینه.فاصله گرفتن از همه .از خانواده ای که بارها رفتم و برگشتم سمتشون و هربار چیزی جز ناراحتی و غصه عایدم نشد.یکبار برا همیشه عزممو جزم میکنم و میرم...باید جایی برم که به ذهنشون خطور نکنه...حدود یک هفتست که خونه مامانم شام نمیخورم.یعنی هیچی خونش نمیخورم همون ناهاری هست که شرکت میخورم درصورتی که هنوز مواد غذایی داخل فریزر از زمانیه که بابام خریده بود...هربار عصر که میرم خیابون دور بزنم با خودم میگم مهتا برو برا خودت کافه چیز سفارش بده شام بخور و قوی باش باز تا پام به بیرون میرسه تو ماشین آهنگ میذارم و فقط اشک میریزم و خدارو قسم میدم و فقط چشم پر از پف عایدم میشه...این روتینم هست تازمانی که کارام درست بشه و برم.

شاید اونجوری ازم یاد کنن، که یه دختر داشتیم که دمش گرم همه کاری برامون میکرد و خاسته ای در قبالش نداشت و میرفت سره کارش و میومد پیشمون...کاش اینقدری که من نگران مامانم و روحیاتش بودم نگران من بود ولی قدرت بیان خیلی چیزهارو راجعبش ندارم...یه حرکتی که بعد از فوت بابام زد و مال همین چند وقت اخیره اینه که به دروغ به داداشم پیامک زده که مهتا با یه پسری خونش قرار داشت و درصورتی که من همونموقع داشتم گریه میکردم که چرا این مادر به من محل نمیده و باکسی در ارتباط نیستم و مثه آب خوردن برا خودش سناریو ساخت و قسمت خوبش اینجاست که داداشم میشناستش و وقتی بهش جریانو گفتم که زاییده ذهنشه و من اونموقع پیشش بودم باور کرد و هم اونو میشناسه هم منی رو که اگه کاری کنم میام میگم کردم و شهامتشو دارم...مشکلات روحی مامانمو باید تحمل کنم تا روزی که بی خبر برم...

وامی که دیروز درخواست دادم رو امروز به طاق زدنم که وام نمیدیم!!!درصورتی که من اعتبارسنجیم هم مشکلی نداشت و با همون سپرده ی جور شده از مساعدم میخاستم درخواست بدم و وقتی امروز صبح از بانک بیرون اومدم تو راه کارخونه خیلی چیزا برام مرور شد...

زمانی که من میخاستم 207 رو بخرم یه معرفی نامه و فیش کسر از حقوق از شرکت بردم بانک و میخاستن 50 تومن وام 4 درصد بهم بدم و گفتم یه ضامن بیار مامانت چون اینجا سپرده داره بیاد امضا بزنه و مامان من نکرد بااینکه کلی ازش خواهش کردم که نگران نباش اگه قسطمو ندادم مستقیم از حقوقم کم میشه تو فقط بیا ضامن شو.

و من مجبور شدم اون زمان 30-40 گرم طلامو بفروشم تا پول ماشینم جور بشه...

الان اون مقدار طلا میشه حدود 200 ملیون

درواقع من اومدم تو این دنیا که فقط بدوأم و زحمت دنیا رو بکشم و خودم براخودم یه کاری کرده باشم...

خانواده ی نامحترمم فقط پس انداختن و این وسط بهم ضربه زدن که کمک نکردن...

الان یه موقع هایی که داداشم میاد خونمون و به مامانم میگه خونه رو بفروش و یه دو طبقه کوچیکتر بخر که مهتا هم یه طبقش وسیله هاشو بذاره(مامانمم خودشو به نشنیدن میزنه و فقط نگاه میکنه)،خودمو به کری میزنم چون میدونم که مامانم اینکارو نمیکنه و اصلا براش مهم نیست که من تو چه شرایطیم و یه ماه دیگه اینهمه وسیله رو کجا قراره بذارم...مامانم بمونه و 200-300 متر خونه و تو پول غرق بشه.

پس محکم تر از قبل رو هدفم وایمیسم و خودم برا خودم تغییر مسیر میدم...باز هم میگردم دنبال وام و حتی با نرخ بهره بالا وام میگیرم و بهشون هیچی نمیگم .قطعا روزای خوب منم میاد

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 12:9

خوره ی فکر!

هرچی میام بیخیال بشم و مثه آدمای عادی رفتار کنم نمیشه...همش دارم دو دوتا چهارتا میکنم...صبح مرخصی ساعتی گرفتم که برم بانک مهر ایران برا وام طرح فجر.دیروز از شرکت مساعده گرفتم اونم دم عید که به حقوقم احتیاج دارم ،که مساعده رو ببرم بانک مهر بلوکه کنم و روش وام بگیرم و طی یک محاسبه متوجه شدم که وامی که به اسم 2 درصد هست میشه یه چیزی حدود 46 درصد!!!!! یعنی موندم چی بگم به این مملکت حرفم نمیاد.یعنی مثلا 50 تومن منو 70 روز میخوابونه بعد از 70 روز یه وام 100 ملیونی به اسم 2 درصد بهره بهم میده که بازپرداختش 36 ماهه هست و 50 تومنم به مدت 3 سال بلوکه میشه!تا زمانی که تسویه شد!طی یه محاسبه متوجه میشی که بیش از اینا کلاه سرت میره و خوب چون من احتیاج دارم ناچارا باید این حماقت رو میکردم...اما با یه کوچولو تفاوت تو یه بانک دیگه یه وام 30 درصد کارمزد درخواست دادم فقط و فقط چون پول برا خونه کم دارم...

الان از اون تایمی که از بانک برگشتم مثه اینایی که کلی چک و سفته دارن هی زیر لب حساب کتاب میکنم که چجوری اینور عید صفرم و اونور عیدم پول وام رو به زخمم بزنم...همش میگم خب n تومن از اینجا رو بذارم رو اون پول بعد اینقدر که شد میرم دوباره یه حرکت دیگه روش میزنم.

دلم میخاست هیچوقت دغدغه خونه نداشتم...مثه بقیه خونه مامانم میبودم ولی مامان من اخلاقش یه جوریه که خودشم با خودش نمیسازه و به شدتتتت پول پرسته.من راحتتر خرج میکنم تااون.اون اینجوریه که اگه یک کیلو میوه یا چیزی بخره برا خونه صدبار میگه انگار تو عمرش خرید نکرده خب حقم داره بابام 50 سال بهش پول داده و خرج خونه رو تمام و کمال داده .هرچی بهش میگم پس من چجوری 6-7 سال برا خونم همه خرجی میکنم،یه زندگی مثه آبکشه هزار تا هزینه داره تازه خرج ماشینمم بود خودش اندازه یه خانواده خرج میتراشه.هزار تا هزینه میدم...ولی یه هزار تومن از شماها نگرفتم.بیخیال

الان 50 ملیون وام رو باید 94 ملیون و 800 دوساله پس بدم و واقعا فاجعست...عملا تو سال جدید هم هیچی از پولم نمیمونه

ولی این دو سه روزه حال روحیم خیلی بهتر شده ، به خودم ایمان اوردم و میدونم به بهترینا میرسم...دیگه از هیچکس توقع ندارم...شاید قبلش همش میگفتم چرا کسی ندید چرا کسی کمک مالی بهم نکرد ووو همش نشخوار فکری درمورد توقعاتم از دیگران و اعضای خانوادم داشتم یا حتی صاحبکارم که چرا فقط حقوق منو افزایش نداد ولی الان کاملا بیخیالم و برام مهم نیست که کسی کمکم نمیکنه.

الان خودم محکم تر از قبل وایسادم که تمام مشکلاتمو دونه به دونه حل کنم...فکرای خوبی تو سرم دارم که وقتی بهش برسم خستگی این مدت و تمام این افکار از تنم در میره...

امیدوارم حداقل حقوق و عیدیم برام برکت داشته باشه چون تا اسفند صفرم.نهایت 4 تا 50 تومنی تو کیفمه ولی قلبا ایمان دارم همه چی درست میشه...

من باااااید از پسش بربیام و برمیام قطعا.به امید روزی که از خبرای خوب بنویسم و وقتی وبمو میخونم برا خودم دست بزنم

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ 12:47

بچه افغانی!

دیروز بعد از محل کارم رفتم به بابام سر بزنم و همون حرفای تکراریو بهش بزنم که تو مسیر برگشت از دور دیدم یه دختر بچه ی خیلی کوچیک با چند تا پلاستیک بزرگ و سنگین داره میکشونه و میبره از کنار خیابون...

اینقدر وسایلش بزرگتر از خودش بود که به زور میکشید بیچاره...حالا منم قیافم اینجوری بود که از بس گریه کرده بودم همه ی ریملم ریخته بود و اصلا یه جوری بودم همینجوری که نگاش میکردم زدم رو ترمزو ازش پرسیدم کجا میخای بری خانم کوچولو، گفت میخام برم فروشگاه کوروش گفتم بیا سوار شو میرسونمت گفت آخه من افغانیم...وقتی اینو گفت بغض کردم که یه بچه 6-7 ساله رو اینقدر موقع سوار کردن یا کلا تو اجتماع طردش کردن و سوارش نکردن که الانم ترس اینو داشت که اگه سوار بشه و بین راه بگه افغانیم من پیادش کنم یا یه برخورد دیگه داشته باشم...گفتم اشکالی نداره عزیزم .خلاصه سوار شد و خیلی معذب کلی اثاث و پاکت رو پاش گذاشته بود که بهش گفتم خاله راحت تکیه بده وسایلتم بذار پایین یا رو صندلی عقب...اینقدر کوچولو و بامزه بود بهش گفتم کوروش میری چیکار گفت میرم وسایلمو تا اخر شب بفروشم و بعدم پیاده برگردم خونه من هرروز ساعت 4 میرم این مسیرو...نگاش کردم دیدم آرایش هم کرده بودسایه چشم صورتی جیغ زده بود...عزیزم...موقع پیاده کردنش دلم میخاست بچه ی خودم بود و منم یه بچه این سنی داشتم که الان باهام میومد بیرون بهش گفتم میخای بریم بگردیم و چیزی برات بخرم فکرکنم ترسید بدزدمش گفت نه من پیاده میشم و وقتی خاستم بهش پول کمک کنم وقتی پولو بهش دادم یه جوراب دخترونه بهم داد...چقدر مهربون ،چه دنیای عجیبیه...آخه بچه به این سن بخاد اینهمه راه بره و بیاد و دست فروشی کنه...و و و....

و تا خونه به این فکرمیکردم که کاش این بچه پدر و مادری نداشت و میشد بچه ی من .یعنی من به بچه ی افغانی هم راضیم.کلا به اینکه یکیو کنار خودم داشته باشم...مشکل روانی ندارم ولی هرموقع رفتم سراغ پرورشگاه که بچه بیارم یه مانعی یا سنگی جلوی پام بوده یا انداختن...یا اینکه اصلا چرا من نباید یه ازدواج موفق میداشتم که الان بچه ی خودمو بزرگ میکردم حتی به افغانیا که بچه دارن حسودیم نشه...و تو دلم بگم خوشبحال مامانت که دختر داره...اصلا نمیفهمم چرا نسبت به بچه داشتن اینقدر احساساتی برخورد میکنم و دلم بچه میخاد. و بعد از دیروز تاحالا دلم گرفته...منکه همینجوریشم حالم خوب نبود وسط این مشکلاتم و افکار ناامید و خطرناکم یهو حسرت بچه نداشتنم به دغدغه های فکریم اضافه شد...اصلا چرا خدا برا ما نخاست...این خواسته ها خواسته های خیلی طبیعی و پیش پا افتادست، آرزوی یه زندگی استاندارد، یه شوهر خوب، بچه، همه و همه به دلمون موند...خدایا کفر نمیگم ولی نارسیستی چیزی هستی که همش با ما بازی روانی راه میندازی؟ یا عزیزی رو ازمون میگیری یا هزارارن بار تو ....فرومون میکنی در میاری و تو تک تک آیاتت گفتی ای بنده ی من هرموقع کم اوردی منو صدا بزن.والا ما از بس صدا زدیم خجالت کشیدیم...خدایا یه زندگی استاندارد و آروم طلب ما.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ 12:26

فکر دوباره ی خودکشی!

از 30 دی تاامروز عجیب به خودکشی فکرمیکنم...اینقدر فکرم خرابه که هیچجوره خوب نمیشه...صد قلم آرایش میکنم و لباس خوب میپوشم ولی باز هم حال دلم بده...ادای خوب بودن در میارم.یه روکشم فقط.

شبا میرم گوشه یه خیابون ساکت تو ماشین میشینم و آهنگ گوش میدم و بعدش ساعت 9 به بعد میرم مزار...

شبا وقتی میری مزار چون خیلی از خاکها تازست و هنوز سنگ قبر نشده قشنگ یه هاله ای از بوی تعفن و رنگ حس میکنی... یه چیز عجیبی که باگفتنش درک نمیشه و باید باشی تا ببینی...شاید یه کم حال بهم زن باشه ولی بیشتر وحشتناکه تا...یکی دوبار پیاده میشدم و همونجوری که زجه میزدم بالا سر قبر بابام التماسش میکردم که از خدا برام بخاد درست بشه...ولی بعدش دیگه هرچی رفتم مزار دور تر پارک کردم و شیشه رو پایین دادم.کلا من آدم نترسیم و از قبرستون و مرده نمیترسم چون درنهایت جای خودمم یه روزی همونجاست و بافکر به این موضوع، برام راحتتر هضم میشه که مرده و مزار و روح ،جن اینا هیچکدوم ترس نداره. ولی وقتی شیشه رو هم پایین میدم قشنگ اون بو رو حس میکنم و دنیای قبرستون واقعا دردناک میشه...حتی حس میکنم اون بوی قبرستون روی لباسم میشینه...نمیدونم چجوری توضیح بدم.بیخیال

آرزوی مردن دارم، خیلی هم با ماشینم بی کله و تند میرم و دیگه مهم نیست چه اتفاقی برام میوفته اصلا به نیت مردن و کشته شدن اینجوری میکنم...باید از این درد خلاص شم.

درد تنهایی و اینهمه مشکل.

هیچکسم ندارم حرفمو بهش بزنم.بگم حالم خوب نیست...فقط تو ماشین داد میزنم که خداااا حالم خوب نیست.

شدم عین روانیا.ساعتها دور ناخنمو میتراشم و عج عجی میکنم و الکی بهش ور میرم تا لرزش دستم کمتر بشه...

دیشب اومدم فکرمو مثبت کنم و بعد از خوب نقشه کشیدن برا خودکشی گفتم نه مهتا این راهش نیست حالا مثلا مردی چی میشه ، ضعیف نباش و دوباره پاشو ادامه بده وحتی به ناچار باید بااین روزگار بسازی خودت حال خودتو خوب کن.زنگ زدم به مامانم که برم دنبالش ببرمش شام بیرون .وقتی سوار ماشینم شده همون آهنگی ریمیکس غمی که داشتم گوش میدادم پلی بوده که دیده من چقدر گریه کردم و حالم خوب نیست برگشته میگه این چه آهنگیه شبه شهادت!بهش میگم اینکه آهنگ شاد نیست متنشو گوش کن همش ناله و غمه بعد برگشته میگه با تو نمیشه بیرون اومد منو به زور کشوندی تو خیابون دلم نمیخاست باهات بیرون بیام!!!

باز تو خودم ریختم که چیزیش نگم و رفتم غذا سفارش دادم،پیاده نشده ،گرفتم ویه لقمشو خودم تو ماشین خوردم و از شدت ناراحتی انگار زهر میخوردم اوردیم خونه...بعدم خودش خورده نخورده گذاشته یخچال.

کلا مامان من اون بچه هاشو که شهرهای دیگن و ازش دورن رو بیشتر میخاد.روحیه و حالات همه ی بچه هاش براش مهمه جز من.

اینو همه میدونن و دیدن.و من چون راه به جایی ندارم ناچارم پیشش بمونم...و مثل همیشه دلسوزیشو کنم هرچی بشه بگم گناه داره اشکالی نداره هیچکسو نداره تازه عزیز از دست دادم.ولی انگار خودم آدم نیستم.خودم عزیز از دست ندادم خودم شوهرمو از دست ندادم خودم صابخونه جوابم نکرده خودم خیلی پر کسم.و محل کارم گل و بلبله دورمم پراز دوست و رفیقه و تو تنهایی مطلق به سر نمیبرم!

واقعا این دنیا چیه که خدا مارو فرستاد توش که رنج ببریم...

خدایا اگه درست نمیشه حداقل لطفی کن و جونمونو بگیر که نخایم خودکشی کنیم و بازم بگی اینارو آدم حساب نمیکنم...تمومش کن.پیمونه منو اگه قراره چند ساله دیگه پرکنی الان پربشه.همین الان همین امروز،بازیمون نده خدایا ما اصلا صبور نیستیم و نمیخایم صبور باشیم

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ 12:51

استقلال لعنتی!

در نهایت باید تو یکی از سالنهای خونه مامانم اثاثمو ببرم و میشه آینه دقم...ولی چاره ی دیگه ای نیست چون هرجای دیگه هم بخام مستاجر بشم بیشتر حقوقم میره بالا هزینه کرایه خونه و دیگه نمیخام در کنار خرج ماشینم خرج کرایه و قبض رو بدم...نهایت همینجا خونه ی مامانم قبض هارو بدم...

ولی الان بحثم قبض و کرایه نیست.این حس خفگیه که دارم و راه به هیچجا ندارم...میدونم شاید خیلی ها تو شرایط من باشن یا حتی بدتر از من ولی برا من این درد خیلی سنگینه...سالن خونه مامانم تقریبا L ماننده که من باید یه قسمت که عریض تر هست رو اثاث بذارم و هرکی میره میاد جلو چشمه و جدای از بقیه که حوصله توضیح ندارم براشون برا خودم عذاب آور میشه...

الان زنگ زدم باربری تا خبرشو بهم بدن درمورد هزینه و کارگر...ولی اینقدر حالم بده که حد نداره...صدام گرفته

چرا من عشق وسیله خونه داشتم، چرا مثه بقیه پول مسافرت و لباس مارک ندادم...همش حواسم بود کدوم وسیله خونه جدیدتره بخرم یا برای کدوم قسمت خونه ی مستاجری که قراربود بالاخره بلندشم ازش ببینم چی بخرم که قشنگرش کنه...اگه 4تا تیکه وسیله داشتم هرجایی رو حتی انباری رو میتونستم کرایه کنم و اسبابمو بریزم ولی الان که همه دسترنجمو وسیله خریدم نمیتونم ...از طرف دیگه 7 سال کرایه خونه به مردم دادم و در قبالش نصف بیشترشو عذاب و رنج کشیدم...نمیخام دیگه این حماقت رو کنم

مینویسم ولی بازم حالم خوب نمیشه تو این جریان افتادم و دارم لحظه لحظشو درد میکشم.یه موقع هایی که شبا میرم خیابون به سرم میزنه تو جاده بندازم و برم برا همیشه، دور بشم و برام مهم نباشه چه اتفاقی برا چیزای تو این شهر میوفته...

راسته که میگن بی کسی بدتر از بی پولیه.من الان اگه یکی پشتم بود حتی یه دوست ، شاید اینقدر ناراحت نبودم و با کمک اون و حتی با دل خوش این اثاثو به خونه مامانم جابجا میکردم ولی الان خودمم و خودم، و دارم تنهایی تو مشکلم دست و پا میزنم.

فقر فرهنگی خانوادم ،تروماهای بچگیم، نگرفتن محبت از همون بچگی، و بی تفاوتی های 32 ساله خانوادم از من یه آدم زودرنج افسرده ی بی کس ساخت ...با یه مشت افکار بلندپروازانه .دلم گرفته، از اون دلتنگیا که هیچجوره خوب نمیشه حتی اگه بخندم و سعی کنم فکرمو پرت کنم.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ 9:17
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛