؛

گذشته و آینده!

دیروز روز خوبی بود...صبح رفتم بیرون شهر، یعنی از صبح که بیدار شدم رفتم خونه خودم ، بابلیسمو برداشتم و زدم به دل جاده...که خوردم به بارندگی و برف ولی رانندگی تو برف یه حس دیگه داره...براخودم آهنگ گذاشتم، عکس از جاده گرفتم و از هوای زمستونه لذت بردم...

تو مسیر زنگ زدم سوییت رزرو کردم و وقتی رسیدم خونه دیدم برام بخاری رو روشن کردن، قبلش از سوپرمارکت خرید کردم.

رسیدم خونه و مهمترین چیز برام فرکردن و حالت دادن موهام بود چون موهام لخته و میخاستم یه کم حجم بگیره.مثه کسی که میخاست بره عروسی و خیلی مهم بوده که موهاش فرباشه یعنی رسیدم به خونه توی طبقه 2 ،پاکت خوراکی هارو که گذاشتم کنار بخاریش ،سریع بابلیسمو در اوردم و شروع کردم به فرکردن موهام...بعدش براخودم یه سینی اوردم و تنقلاتمو خوردم و ...بعدش شالمو پهن کردم و گرفتم خوابیدم یه کوچولو...اینجور جاها وسواسی میشم.تو اتاقش تخت هم داشت ولی ترجیح دادم تو همون حال بمونم و یه اینچ جابجا نشم، باگوشیم آهنگ گذاشتم ، صدای بارون که به شیشه پنجره میخورد حس خوبی بهم میداد...یه کم که دراز کشیدم حوصلم سررفت گشنمم شده بود رفتم شعبه سندباد تو فین وناهارمو خوردم و دوباره انداختم تو جاده و برگشتم...دیگه تقریبا موقع برگشت برفی نبود هوا و بارون میومد...

وقتی برمیگردم خونه مامانم حس تنهایی میکنم...شاید چون هیچ حرفی باهم نمیزنیم و خیلی بی تفاوته به همه چی...رسیدم یه چند تا تست کنکور زدم ، دویا دویا مد رو دیدم و شبم ساعت 9-9:30 رفتم جا.صبحم از استرس که خواب نمونم 5:55 بیدار شدم و اومدم سره کار...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ 12:8
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛