؛

گذشته و آینده!

حالم به شدت بده!

امروز حالم به شدت بده و از شانس من از صبح که اومدم بیام سره کار یه آشغال تو جاده شروع کرد به راه ندادن و بازی کردن و یکی از نیروهای کارخونه بود و تا دم در کارخونه هزار جور ....در اورد تا رفتم تو انتظامات و چنان داد زدم که فامیلی این آقا چیه که سریع انگشت زد و فرار کرد که برگشتن گفتن شیرین عقله و از این حرفا.درصورتی که کسی که دیوونه باشه سرش نمیشه راه نده و از راست بیام برم جلوم بپیچه و از چپ بیام برم باز راه نده وبااینکه کل مسیر 10دقیقه رو دستم رو بوق بود صدبار آشغال بازی در اورد و اینور اونور داد تا 11 دقیقه دیر کردم بجا 7:20 دقیقه ک ساعت بزنم 7:31 دقیقه ساعت زدم....

الانم صدام تو اداری بلند بود که هرجا تو اداری ، یا تو محیط کارخونه ببینمش جلو همه کارگرا یکی تو گوشش میزنم و واقعا هم میزنم چون بشدت اون چند دقیقه مسیر کارخونه رو بازی کرد با یه هاچ بک درب داغون مدل 75 که دیگه آخریا میخاستم قید ماشین خودمم بزنم یه کاری دستش بدم مردک عوضی رو.

از دیروز عصر ساعت 5 که رفتم خونه بابام و بابام بهم یه راهنمایی کرد و دیدم صحت داره تا الان که پشت میز نشستم بشدت حالم بده و چندین ساعت گریه کردم....دیشب یکساعت و صبح چند دقیقه ای یخ رو چشمام گذاشتم و باز هم هیچ فرقی نکرد ،بااینکه اینهمه کرم گریم و ریمل زدم که پف پلکامو بپوشونه...باز هم قیافم گویای همه چیز هست.

ورق زندگیم برگشت...

و باز یادآوریم شد که آدما میتونن خیلی خطرناک باشن....خیلی بیش از چیزی که ما بهش فکرکنیم...پ از هر نظری که فکرشو میکردم خوب بود، خیلییی خوبی های زیادی داشت که تو هیچ آدمی نبود...یادمه همش به خدا میگفتم خدایا نکنه خوابم ، آخه مگه آدم با این حجم خوبی هم پیدا میشه که تک تک چیز های خوب افراد مختلف رو یک جا به شکل یه پکیج کامل داشته باشه و هربار از خدا میخاستم خدایا خواب نباشم و همش واقعی باشه، هنوزم رو حرفم هستم و میدونم پ خوبی خیلی زیاد دارم مثلا 30 تا خوبی یک انسان واقعی رو داره ولی...ولی یه بدی داشت که پا زد رو تماااام اون خوبیا و هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست...فردا مثلا مراسمم بود و من تو فکر لباس بودم و امروز که اینجاهستم دارم به خودم فکرمیکنم که چی باعث میشه تا پله آخر رو برم ، تا یک روز به رسمی شدنم پیش برم و نشه ، بارها این اتفاق برام افتاده بود....اما میگفتم پ فرق داره پ هیچ بدی نداره که نشه چشم پوشی کرد.بداخلاق میشه ، عصبانی میشه ، یه موقع هایی بچه بازی میکرد ، همه ی اینا رو حتی توی مامان باباهامونم میبینیم و طبیعیه...اما یه بدی داشت که باعث شد من برا باره هزارم با مخ بخورم زمین و الان بلاک بشه و انگشتر و تمام چیزایی که برا خریده رو پس بدم...این بدی چیزی نبود که مهتا یا هرکس دیگه بتونه ببخشه و پا حساب اونهمه خوبی بذاره...ممکنه طرف 10 تا خوبی داشته باشه 5 تا بدی، خب این 5 تارو میذاریم در وجه اون خوبیا....ولی پ ثابت کرد هروقت یک نفر زیاااااااادی خوبه باید ازش به همون حجم از خوبیش ، دقیق به همون حجم ، ازش بترسی...من پ رو عاشقانه انتخاب نکرده بودم و دیشب تاالان هیچ احساسی بهش ندارم و راحت تموم کردم ،بااینکه خاطرات خوبی برام مثلا ساخت، همش خط خورد و پوچ شد...از چشمم اونقدر افتاد که زمان میبره باز بخام تو چشماش نگاه کنم.....قیافمم که الان عین مرده متحرکاس ، سفید گچ ، که فقط نگاه میکنم...نه میخندم نه میخام کسی تو اتاقم بیاد نه میخام کسی از انگشترم سوال بپرسه...نمیدونم زمان حل میکنه یا نه ، شاید دو ماه یا سه ماه دیگه همه چی حل بشه

تو فکراینم استعفا بدم و برم از این کارخونه و از این شهر...دیروز مهندسم قراردادمو برده بوده دفتر مرکزی که رو حقوقم بذاره و بعد امضا بزنم ، فقط یکی دو نفرو برده بود که افزایش حقوق بزنن ، من قید همینم میزنم...و اگه آدم باشم که یه قاشق داغ میکنم و رو دستم میذارم که هربار جلو چشمم باشه...آدما وقتی کپسولی از حسن و خوبی و همه چی تمومن ، مطمئنا یه چیزی دارن که غیرقابل بخششه...این هم درس 32 سالگی من.

امیدوارم تا ساعت 5 کسی نیاد و بخاد سوالی بپرسه که بدجور پاچشو میگیرم و نمیخام صرفا بخاطره حرف مردم خودمو بدبخت کنم...نهایت میگم انگشترم گم شد یا حیف بود میخاستم آب بهش نخوره چون من خیلی دستمو میشورم، یه چیزی میگم و اونا هم امیدوارم لال بشن...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ 8:37

بغرنج لباس!

این لباس خریدن هم یه معضل شده برام تو زندگی.

پس فردا یعنی روز دوشنبه صحبت شده که مراسم بله برون و خاستگاریم هم زمان انجام بشه ، چون ما قبلش حرفامونو زدیم و بعبارتی آرد و کشکمونو سابیدیم...ولی من باز این وسط موندم یه امروز و فردا عصر رو یعنی در عرض دو تا نصف روز چجوری برم لباس مناسب پیدا کنم...

چند شب پیش که پیمان سوپرایزم کرد بجااون لباسایی که خریده بودم یه ست کت و شلوار کرمی رنگ یا نباتی طور داشتم که پوشیدم...ولی الان باز برا مراسم خاستگاری اونو نمیتونم بپوشم و یه کراپ کت و شلوار ست میخام با صندل...که بین کراپ کت شلوار با شومیز ساتن و شلوار موندم چی بخرم یا کدوم شیک تر میشه...

یعنی بقیه هم که میوفتن تو اینجور مراسما همینقدر درگیری لباس دارن ؟آره حتما.چون هربار که خانواده پسر میرن و میان یا شما میری باید یه لباس متفاوت بپوشی و مهمه که چی بپوشی...منی که چند ساله کارمندم باید چند دست لباس به عرف داشته باشم حداقل.که چون نداشتم یا تنگ شدن باید مجدد الآن برم بخرم.

فکرکنم ست آبی خیلی خیلی کمرنگ یا صورتی خیلی خیلی زیاد ملیح قشنگ میشه(چون آلرژی به رنگ صورتی دارم)

با شال کرم و صندل کرم فکرکنم ترکیب خوبی میشه.

متاسفانه حقوق برج فروردین رو هنوز ندادن و گفتن اوایل خرداد میدیم و من صفر مطلقم...موندم هزینه لباس و اینجور چیزامو از کجا بیارم...از طرفی بابام چون میبینه مستقلم و خیر سرم کارمندم قطعا انتظار داره که حتی پول میوه و شیرینی و پذیرایی روز بله برون رو من بدم...و خب هیچی هیچی نخاد 2-3 تومن میخاد با احتمال موندن شام...خدایا من الآن موندم چرا خاستم شوهر کنم...هرچی دراوردم یا جمع کردم و هربار ماشینمو خوب کردم یا برج شده و عملا هیچ پس اندازی ندارم...البته یه سری طلای کوچولو کوچولو هربار برا خودم خریدم مثه انگشترای 1 گرمی اینا ولی اونا حیفن که الآن بفروشم...یه قلک 44 ملیونی هم دارم که هنوز به نامم درنیومده...

یه سری فاکتور بیمه هم داشتم که اونارو هم بیمه بهم نداده هرروز باید پیگیری کنم...و هیچ خبری نیست...

فقط یک راه مونده اونم اینکه مراسم رو عقب بندازم...

بماند که پ گفت بریم هم برا خودم لباس خاستگاری بخرم هم تو ، ولی اصلا روم نمیشه بهش بگم تو پولشو بده و بخام قبول کنم...خیلی زشت میشه...از همین اول کار بخام سبک بشم...

برچسب‌ها: پ
مهتا شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 15:52

خونه پر از گل!

دیروز عصر رفتم خونه و یه لیست خرید فرستادم به پ که 2-3 قلم چیز بخره مثه قارچ و فلفل دلمه که شب لازانیا بذارم...ساعت 6 وقتی اومد اینقدر خرید کرده بود که دستاش جا نداشت...انواع میوه های تاپ...بهش میگم تو رو مبلغ 2 و 3 قفلی زدی روزانه که اگه یک روز اندازه 2 ملیون یا 3 ملیون خرید نکنی روزت شب نمیشه...یادمه یه زمانی تو یخچالم فقط سوسیس و هایپ پیدا میشد.الان نه بارم نه یخچالم جا نداره و همش باید حرص بخورم که نخر نکن.

خریدارو داد و گفت میرم یه جا کار دارم تا 7 نمیام.وقتی برگشت با یه دسته گل بزرگ یاسی رنگ اومد و یه گردنبند طلای پری دریایی خیلی ظریف و ناز...با کلی عروسک و شانسی و سرکلیدی و اینجور چیزا...

خونم پر از گل شده...گلای قشنگی که فقط خوب بودن پ رو بهم یادآوری میکنه که چون روز اول نامزدیمون بوده باز برام هدیه خریده و سرش شده...به جزییاتی دقت میکنه که شاید کمتر کسی حتی به ذهنش خطور کنه...

آشپزی کردم و شامو خوردیم بعد از شام رفتیم یه دور زدیم و اومدیم خونه...

طبقه بالاییام تهرانین و تازه اسباب کشی کردن اومدن اینجا...تا دیر وقت اثاث میچیدن...حدود یکی دو هفتست دارن اثاث میچینن...وقتی خوابیدن تازه صدای آهنگ و صحبت و منچ بازی کردن من و پ بالا میره...از روزی که پ اومده تو خونم اینقدر وایب خوب داره خونم و همه چی قشنگ پیش میره که فکرمیکنم نکنه چشم بخورم...منی که تا 10 نهایت بیدار بودم الان اینقدر انرژی دارم که ساعتها میشینیم حرف میزنیم و تو دلم خدارو شکر میکنم...

تو تمام سالهایی که تنها زندگی میکردم آدمای زیادی رفتن و اومدن و هیچکدوم مثه پ نبود و خدا برام گلشو کنار گذاشته بود...تمام وقتایی که تو جاده میرفتم برم سره کار چقدر گریه میکردم و داد میزدم که خدایا اینهمه بنده داری رو کره ی خاکیت یعنی یکیشون خوب نیست که قسمت من باشه...و اونقدر اذیت میشدم که خودم لمس میکردم و ناچار بودم ادامه بدم و خودمو تو زندگیم خوشحال نشون بدم...حتی تو وبمم نوشته بودم روزایی که حقوق میزدن من اینقدر گریه میکردم و احساس خفگی میکردم که ساعتها پشت پنجره اتاقم مینشستم که باد بهم بخوره و مدیرم نگه باز چته...گریه میکردم که همونموقع باید کرایه خونه و قبض و قسط و بدهی هامو بدم و هیچیش برام نمیموند...گریه میکردم که چقدر بی کسیم...گریه میکردم که تا کی صبح زودا باید برم سره کار ،همش میگفتم خدایا یعنی میشه روزی منم بدون حساب خرج کنم و حقوقم برا خودم باشه یا اصلا سره کار نرم (هرچند من با کار کردن ارضا روحی میشم و حس مفید بودن بهم دست میده.از تا لنگ ظهر خوابیدن هم متنفرم )

دیروز میخاستم یه حواله ماشین بخرم و ماشینمو بفروشم و حساب کردم باید برجی 12 تومن قسطشو میدادم.به پ زنگ زدم که میخام همچین کاری کنم که گفت نمیخاد اقساطی بخری ماشینتو نگه دار من برات میخرم...خب بهتر من فلفلمو نگه میدارم که پول زحمت کشی چند سال خودم بوده...تا برام همونی که رویاشو دارم بخره...میدونم میخره شاید دیر بخره ولی میخره...

برچسب‌ها: پ
مهتا پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ 7:58

دیشب همه چی عالی بود!

طبق تصوراتی که میکردم دیدم بلههههه سوپرایز برای من بود نه علی.

دیروز با عجله رفتم خونه کارامو کردم و حاضر شدم و رفتم مهمونی...همه چی غیرطبیعی بود و جالبیش این بود من ریلکس بودم و بااینکه اولین بار بود خونشون میرفتم احساس معذب بودن نداشتم و یهو پ صدام زد بیا تو اتاق، همه ی خانوادش بودن... وقتی وارد شدم رقص نور و سبد گل و استند و اینجور چیزا بود و زانو زد و خاستگاری کرد و حلقه دستم کرد...حالا نه به این کوتاهی ، باگل یا پوچ که یکیش حلقه بود و اونیکیش پشت حلقه...

کلی ذوق کردم...ولی اینجای کار یه لحظه به خودم اومدم که دارم چیکار میکنم و نکنه پشیمون بشم و ازاین فکرای مزخرف...پ واقعا آدم خوبیه و خیلی ظلمه بخام اذیتش کنم تو زندگیم...یه لحظه که اونجا رو رومانتیک کرده بودن و بخاطره من اینهمه زحمت کشیده بودن ، حس میکردم خوابم یا اینچیزا و کارا برا من نیست...

درسته ازدواج من عشق و عاشقی نبود ولی پ ستونای رابطه رو محکم گذاشت...از اولش درست پیش رفت و بلد بود ... رو اصلوب پیش رفتیم و یه زندگی عاقلانه شروع کردیم نه عاشقانهی بدون احترام و حرمت.چه بسا زندگی خواهرم بهم ثابت کرد عشق کافی نیست...یا حتی همون نامزد سابقم بااینکه همه میدونستن نامزدیم، یکبار برام حلقه نخرید و اگه چیزی میخرید پولشو میگرفت و خیلی از کارهای بچگانه ی دیگه که اینقدر زیاد بود که عشق رو خط زدم و با عقل و منطق تصمیم گرفتم...پله های دادگاه نشون داد عشق برا زندگی کفایت نمیکنه،خیلی چیزای مهمتری کنارش مهمه.خانواده و مخصوصا مادر پدر خوب و آدم داشتن ،ذات درستی ،کاری بودن ، منطقی بودن ، قدرت حل مشکل حتی تو بدترین شرایط وووخیلی خیلی چیزا...

خیلی مهمه که با هرکی که رفتی تو رابطه حتی بدترین آدم ، بدونی چجوری رفتار کنی و سیاست به خرج بدی که اگه یه روزی هم اون رابطه تموم شد ازش خاطره خوب بمونه نه اینکه قلبت درد بگیره بابت حماقت های خودت... از این نظر که وقتی هرجای رابطه دیدی طرف به دردت نمیخوره حتی اگه عاشقش باشی ادامه ندی .وقتی ادامه بدی حماقت محضه...کاری که من حدود 4-5 سال شاید کردم و هربار منتظر بودم که اینبار که مجدد وارد زندگیم میشه آدم درستی شده..و زهی خیال باطل

بجاش پ جبران تمام بدی هایی بود که آدما بهم کردن...پ هم رفیقمه هم یوقتایی حکم بابامه ، هم مثه مادرم دلسوزمه و مهمتر مثه یه همسر واقعی کنارمه...بیشتر دوستیم تا چیز دیگه.

دیشب کلی عکس دونفره و خانوادگی گرفتیم و تو عکس دیدم خیلی هم قدش بد نیست.از من 5 سانت بلند تره..من اگه 165 باشم اون 170 هست و مهم اینه لباس تو تنش میشینه مخصوصا رسمی...قدو گذاشتم اولویت آخرم تو انتخاب و امیدوارم هیچموقع نه من اونو ، نه اون منو ناراحت نکنه...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ 15:17

سوپرایز جدید

دیروز ساعت 2 بعدازظهر بود که پ گفت فردا مهتا جایی قول نده میخایم بریم یه جا قرار کاری دارم...وقتی پرسیدم کجا دوباره برگشت گفت تولد پسر دوستمه و میخایم بریم تولد...همین دوحرف شدنش منو به شک انداخت که باز میخاد یه حرکتی بزنه و بعده ها هم مطمئن شدم و دیگه به رو خودم نیوردم و گفتم باشه.

از ساعت 2 وقت داشتم فکرکنم چه لباسی بپوشم و چیکار کنم...زنگ زدم به همکلاسیم که آره پ فکرکنم میخاد یه کاری کنه و من الان لباس مناسبش رو ندارم چون تو نظرم بود رنگ روشن بپوشم...باهمدیگه هماهنگ کردیم و رفتیم خرید و تا 11 شب تو این لباس و کفش اداری پوسیدم...یه کت کوتاه سوزن دوزی کرم خیلی روشن خریدم با جین سرمه ای و شال سرمه ای که با ونس سفید و کیف کرم ست کنم فکرکنم قشنگ میشه...کلی لباس و ست بیرونی هم سفارش دادم که متاسفانه هنوز نرسیده...لباس هم داشتم ولی نو باشه بهتره...چون خیلی هاشونو میخام برا اولین بار ببینم .مثلا جاری های آیندمو.یکیشونو باهاش پیک نیک رفتیم و حس بد نگرفتم ازش.

امروز صبح پ گفت کلی کار واسه انجام دادن دارم و تا شب مشغولم و تو ساعت 7 بیا خونه دوستم. خانوادم ، مامان بابام و داداشام و همه هم هستن مهتا...

حالا من اینجا نشستم دارم فکرمیکنم که تا ساعت 5 که سره کارم ، ناخنام بلنده و لاک داره ولی باید برم سریع لاکشو عوض کنم ، مژه هامو دیشب خودم ریمو کردم و نمیدونم میرسم کاشت بزنم برا خودم یا همینجوری ساده برم شیک تره ...میخاستم موهامو فر کنم که نمیرسم و حالا تو این گیری ویری یه سری مهمون هم از یزد داره برام میاد که خانوادگین و موندم منی که خودم شب نیستم اونا کجا میخان برن.همه کارام توهم افتاد.

من آدم رو داری هستم و بعبارتی اجتماعیم ولی باز حس میکنم اگه قراره جلوی کلی آدم سوپرایزم کنه چقدر ممکنه خجالت بکشم یا باید چه عکس العملی نشون بدم...

اونجاییش بیشتر شک کردم که گفتم بریم برا اونی که تولدشه (علی نام) کادو بخریم یه چیزی بخریم دست خالی نباشیم ؛ گفت من خریدم تو فقط راس ساعت 7 بیا به آدرسی که میگم...

خدا به خیر کنه امشب رو ، سوتی چیزی ندم...میدونم تمام هدفش خوشحال کردنه منه ولی کاش به این شناخت از من میرسید که من یک روز زودتر که بهم خبر بدن جایی دعوتم به هیچ کاریم نمیرسم چون یه آدم کارمندم و اختیارم دست خودم نیست.منی که اکثر وقتا با فرم اداره میرم خیابون پس باید زمان کافی داشته باشم شاید بخام برم یه اصلاح صورت یا آرایشگاهی چیزی...

هنری که کردم این بود که یک هفته پیش رنگساژ موهامو تمدید کردم و رنگش خیلی ناز شده...

وگرنه کلی کار انجام نشده دارم و فقط دو ساعت زمان دارم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ 10:11

دهن بینی!

بنظرم دهن بین بودن خیلی بده اون هم تو قضیه ازدواج.

خب تااینجا من و پ 99 درصد راه رو رفتیم و شناخت نه کامل ، ولی خوبی از همدیگه پیداکردیم...و قراره خیلی زود سفرشو جمع کنیم.

اما امروز یکی از همکارانم شروع کرد به بدگویی از این شخص که علم روانشناسی مثلا میگه کسی که تاتو داره به درد زندگی نمیخوره که من کلا این موضوع رو نقض میکنم ، اصلا چه ربطی داره وقتی من خودمم تاتو دارم یعنی آدم موجهی نیستم و تو اجتماع استاندارد زندگی نمیکنم؟یا گفت چون قبلا خیلی دوست دختر داشته الانم باز همونه، که باز هم حرفش رد میشه چون تمام ما آدما ، آدمای زیادی تو زندگیمون اومدن و رفتن....تو یه مهمونی هم که بری با چهار تا جنس مخالف حرف میزنی دلیل نمیشه طرف دیگه برا ازدواج کیس مناسبی نباشه...

و درنهایت گفت من نگرانتم و برو تهران چرا نمیری تهران زندگی کنی و تو هرجابری خواهان خودتو داری بخاطر موقعیت یا خیلی چیزای دیگه ای که گفت...ولی جایی خبری نیست...بنظرم اگه آدم یه نفرو کامل بشناسه ودید برا یک عمر کیس مناسبیه براش ، باید باهاش ازدواج کنه و منتظره بعدی نمونه.کاری که من تو تمام این سالها کردم همش منتظره یه بهتر بودم و حالا یا ضربه خوردم یا پیدا نکردم...

من نمیدونم چرا وقتی دو نفر میخوان ازدواج کنن بیشتر از 50 درصد افراد بدگویی میکنن و چه خوبه که آدم با عقل و شعور خودش انتخاب کنه و صرفا برا حرف و حریث مردم...

یه نمونش ؛ دیروز یه کلمه گفتم گارد گوشی میخام و صدجای اصفهان تو شلوغی و ترافیک منو برد تاآخر برام خرید و بااینکه خیلی گرون بود اصرار کرد و این من بودم که هی قیمت میپرسیدم...

صبح زود ساعت 5 صبح طبق عادتش بیدار میشه میره کله پاچه میخره و اینقدر آروم میره و میاد که من بیدار نشم...ظرفارو همیشه شسته و میگه مامانم یادم داده شب نباید ظرف تو سینک باشه...چه شب چه صبح یا هرتایمی که باشه یا درحال ظرف شستنه یا دستمال کشیدن به کابینت یا سوپرایز من...

چند شب پیش وقتی بحثم شد باهاش و گفتم تااین ثانیه جوابم مثبت بود الان دیگه نه هست ساعتها با منطق صحبت کرد و نه مثه نامزد قبلیم فحشی درکار بود نه دادی...بعدش که رسیدیم شام سفارش داد و روش برام یه شاخه گل رز سفارش داده بود و وقتی یهویی بهم داد خیلی غافلگیر شدم...که شعورش رسیده که اشتباهشو جبران کنه چون بحث اون گل رز دادنش نبود...

بین تمام همکلاسی های دانشگاهم بردمش و باعث سرافرازیم بود از نظر رفتار و منش و خرج کردن...از رستوران بردمون قهوه خونه و اینثدر قشنگ رفتار میکرد و مردونه و پختست که تمام همکلاسی هام کیف کرده بودن بااینکه همکلاسی های ارشدم همه یه کاره ای هستن و سمت دارن...

خلاصه من از انتخابم راضیم ولی نمیدونم چرا دیگران قصد به هم زدن رابطه هارو دارن که چی بشه مثلا.من اومدم و چند سال دیگه تا سن 35 یا 40 سالگی هم مجرد موندم چه عایدی به حال شما داره که من تنها زندگی کنم یا یه زندگی مرتب و استاندارد و رو روال داشته باشم...

راستی پ سیگار میکشه و داداشم گفته سنگ جلو پاش بنداز که ترک کنه،درصورتی که مردی پ ربطی به سیگار کشیدن یا نکشیدنش نداره...همونجوری که من قلیون میکشم ...میگم کمش کنه ولی این سیگار کشیدنش تو خوشبختی یا بدبختی آینده من تاثیر نمیذاره...چیزایی که یه زن میخاد و تو اولویتشه چند تاست:

احترام

توجه

اخلاق خوب (خانواده دوست بودنش)

پول

شکاک نبودن و دست بزن نداشتن و زن باز نبودن هم بی نهایت مهمه که تو دل اون چهار مورد بالاست...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ 10:25

اعتقاد به خدا

یه مورد که فکرمو خیلی درگیر کرده اینه که نباید هیچموقع اجازه میدادم خانوادم تو زندگیم دخالت میکردن و نظر اشتباه میدادن...خانواده ی من درمورد نامزد قبلیم خیلی خوش بین بودن و منو همش هل میدادن سمتش که آره خانواده ی خوبی داره و خیلی فامیل داره، قد بلند و خوشکله و ما باهاش خیلی حال میکنیم و از این حرفا و همین کارا و حرفاشون زندگی منو خراب کرد...یموقع هایی بود که تو جمع من اگه نظر مخالفی میدادم همشون هم نظر میشدن و طرف فکرمیکرد کاره پسندیده و خوبی کرده درصورتی که من هیچوقت حسم بهم دروغ نمیگه...یموقعی من سره کار بودم و نامزدم رو پشت بوم خونه ی مامانم داشت مثلا فلان کارو برا خانواده انجام میداد و یا کارهای شخصیشونو میدادن به نامزد من و خب موقعی که من رابطم بااین شخص به هم خورد باز بخاطره کار ها و حرفای نپخته و بی اساس خانوادم باز سمتش می رفتم و این رابطه رو ادامه میدادم...

گذشت تااینکه سره جریان پ بارها و بارها نامزدم اومد خاستگاری کرد و دقیقا همون موقعی بود که با خواهرم و مامان بابام خیلی خوب شده بود رابطش و انتظار داشت من مجدد جواب مثبت بدم و وقتی برا صدمین بار بهش گفتم نه ( چون چیزایی ازش دیده بودم که خانوادم ندیده بودن و براشون عادی سازی شده بود) اومد و این فاجعه رو درست کرد...

شبی که زنگ زد و برا هزارمین بار تهدید کرد که یا زن من میشی و به اون خاستگارت نه میگی یا میام در خونه و ماشینتو آتیش میزنم و خودتم میکشم...

فیلم آمریکایی زیاده دیده بود فکرکنم...

چند شب پیش بود که وقتی اومدم برم خونه مامانم ماشینشو یه جا قایم کرده بود و وقتی قشنگ پارک کردم که برم داخل خونه مامانم ، هنوز قفل در ماشین باز نشده بود که دیدم مثه جانی ها اومده داره تو شیشه ماشین لگد میزنه با کلی داد و بیداد و فحش...اومدم روشن کنم دنده عقب بگیرم رفت پشت ماشین و شروع کرد به فریاد که بیا پایین تا ببینم چرا زنه من نمیشی و کلی حرفای رکیک و وحشتناک و از این حرفای ناسزا و زشت و ناموسی که مغزم قفل کرد و فقط تونستم به کلانتری زنگ بزنم چون از قبل شماره مستقیم کلانتری رو گرفته بودم...تو این حین پ داشته رد میشده که دیده این اومده داره مشت و لگد تو ماشین میزنه بنده خدا همونجوری ماشینشو پارک وسط خیابون گذاشت و اومد جلو...صحنه ی بدی بود که میدیدم تا مامور میخاد بیاد اینهمه آبروزی شد صرفا برا یه جواب رد دادن که اون هم یکبار اونجوری روز تولدم همه چیو تموم کرده بود و رفته بود و حالا که دیگه بود خاستگار من جدیه و داره به عقد میکشه باز اومده که تو برا چی منو دوباره قبول نکردی...حس میکنم کلا مشکل روحی روانی داره که کار ها و رفتار های خودشو نمیبینه و به زور و اجبار میخاد که یه دختر باهاش زندگی کنه...آخه کجای دنیا خاستگار با فحش و کتک و تهدید جواب بله گرفته...بعد از نردیک نیم ساعت گشت اومد و فرار کرد.عین خوده بچه ها فرار کرد و مامورا صورتجلسه کردن با شهادت کلی از همسایه ها که اقرار کردن که این آقا داد میزد تو باید زن من بشی و ماشین این خانمو داغون کرد و یه آقای دیگه رو هم به باد کتک گرفته...از اون روز چند روزی میگذره و حدود 4 تا ابلاغیه شکایت براش رفته...راستش همون شب ساعت 12 بود و بااینکه دیروقت بود برا خودم وکیل گرفتم چون وکیل آشنا سراغ داشتیم و رییس کلانتری هم بدون سامانه قضایی مستقیم نامه پزشکی قانونی رو برا قاضی زده بود که پ رو بفرسته برا پزشکی قانونی ؛و بقیه کارهاشو صبح انجام دادیم و سپردیم به وکیل...

الان این چند روز مثه میش مظلوم شده و داره همه رو روی کار میکنه که بیان رضایت منو جلب کنن و به ظاهر بگن اشتباه کرده درصورتی که اگه باز رضایت بدم طبق صحبت خودش با اسید یا هر نوع ضربه ای که هست بهم میزنه صرفا چون زنش نمیشم...روزی صد تا زنگ به وکیل میزنه و پیام میده و میره دفترش که بگه من شیرین خوردم و ببخشید و تکرار نمیشه...درصورتی که مثه مار زخمیه که چرا براش 4 تا شکایت کردیم...فکرمیکرد اینقدرا مملکت بی قانونه که بری در خونه یه دختر و فحاشی و کتک کاری کنی و هیچکس هیچی نگه...

در این بین با خانواده پ بیشتر آشنا شدم و دعوتم کردن و از همه لحاظ اوکی هستن و از انتخابم راضی هستم و قراره کم کم کارهای ازدواج رو کنیم...خاستگاری رسمی و بله برون رو یکی کنیم و یه جشن کوچیک بگیریم...

خیلی خوبه که آدم با هزاران نفر گشته باشه و همه مدل تیپ شخصیتی رو دیده باشه و حالا بعد از اینهمه وقت ببینه که میتونه ساعت ها درکنار یک نفر زیر یه سقف بمونه و تااخر عمر خسته نشه از اون شخص...من همیشه معتقد بودم که هیچوقت نمیتونم حتی بیشتر از یک ساعت یه پسر رو تحمل کنم یا تو خونم براهمیشه باهام زندگی کنه ف ولی الان فهمیدم اگه آدم خوبش پیدا بشه چرا که نه ، چرا تنها بمونم ...و پ همون آدمیه که میتونم روزها ماهها و سالها کنارش باشم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ 15:32

ازدواج به این آسونیا نیست!

ازدواج به این آسونیا نیست...بنظرم هرکسی که بطور رسمی و با اصلوب ازمون خاستگاری کرد رو باید خیییلی به چالش بکشیم...

من آقای پ رو بی نهایت امتحان کردم.راستش چندروزیه که دارم باهاش زندگی میکنم...تمام ما زن و دخترا آدمای باهوشی هستیم که فرق ادا و کلک و ریا و واقعی رو میفهمیم...یه سری دیگمونم میفهمن ولی برحسب شرایط شاید نتونن درست تشخیص بدن وگرنه ما دخترا موجودات ذاتا باهوشی هستیم...

تو مدتی که من کنار ایشون دارم زندگی میکنم هر ثانیش رفتاراشو زیر نظر گرفتم و تصور میکنم یک عمر زندگی کردن کنارش چقدر بهم حس خوشبختی میده...عصرا بعد از کارم میرم خونه باغشون ...چه وقتایی که تو خونه باهاشم چه تایمی که بیرونیم هیچ کار اشتباهی انجام نداده و انگار بعد از 31 سال خدا یه مرد واقعی رو سره راهم گذاشته...

حس ششمم بهم میگه پ هیچوقت عوض نمیشه .خوده واقعیشه... چون من یه آبانیم و آبانی ها حس ششم قوی دارن...

این بچه بی نهاااایت ولخرجه و خاسته های من براش مهمه....این بزرگترین حسنه، اخلاق خوبی که داره با پسرای دیگه فرق داره، یادمه با حسین هم مسافرت قبل از ازدواج رفتم و اونم کنارش خیلی خوش میگذشت ولی به اندازه پ فهمیده نبود ، (پ تیپ شخصیتیش مرده،ذاتا مرد بدنیا اومده ) و خب حسین معظل بزرگش کچل بودنش بود که جواب نه دادم.

پ پسریه که داد میزنه ، عصبانی میشه ، رفتارای بد ممکنه داشته باشه ، چیز خییلی طبیعی که همه ی ما داریم خب قدش هم بلند نیست، ولی یه سری اخلاقای خوبی که داره چجوری بگم ، باعث شده باهاش ازدواج کنم و اینبار نه نگم...اون قیافه ی مردونه،طرز صحبتش، اینکه یموقع هایی تو ماشین ساعتها حرف میزنه و این اولین باره که خسته نمیشم چون حرفاش حرفایی نیست که بقیه زده باشن یا معمولی باشه ...وضع مالی خوبش و دست و دلبازیش و اینکه هرثانیه میگه بریم خرید و مهتا من عاشق خریدم و هرجا رفت هرچیزی دید خرید و همه فکرش خریده...جالبه این منم که تو این یکماه دارم دعواش میکنم که نخر و نکن...

اخلاق خوب دیگه ای که داره جلوش با همکارام از عمد تلفن میزنم و میگم و میخندم که ببینم آیا چیزی میگه ، و این موارد در آینده خیلی مهم میشه ، شاید الان چیز خاصی نباشه و نیاز نباشه در این مورد من به چالشش بکشم ولی میدونم که در دراز مدت مثلا رفتار گیر بده اش ممکنه زندگیمو سخت کنه ، پس خوبه که همین الان تو هر چیزی امتحانش کنم...آدما وقتی زیر یه سقف زندگی میکنن همه نوع رفتار و کار شخص رو میشه...یه جایی تقه میزنن و این خیلی خوبه که تو عیب و ایرادهای طرف مقابل رو ببینی ...حتی بی حس و روح بودن طرف رو، یا نه برعکسش زیادی هورنی بودنش رو.تمام اینها تو زندگی و ازدواج مهمه...

پ تو تزریقات ، برق کشی خونه ، مکانیکی ماشین ، و هرچیزی که ممکنه ما خانما دوس داشته باشیم سر در میاره و وارده و این خیلی خوبه.اینکه تنبل نیست و همه کاری بلده و انجام میده واقعا باعث میشه بیشتر از انتخابم خوشحال باشم...

واقعیت صبحا که تیپ رسمی مشکی میزنه اینقدر بهش میاد و دلم براش میره که حد نداره...

خلاصه تمام اخلاق های خوب یا بدش که دارم ازش اینمدت میبینم باعث شده بفهمم عقلانی دارم بهش جواب میدم و آینده ی خوبی خواهد داشت...خوبی هاش باعث میشه قد متوسطش یا کوتاهش (از نظر من) به چشم نیاد ...

برچسب‌ها: پ
مهتا سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 16:27

زندگی رویایی هم پیدا میشه!

آدم هارو کشف کنید...زمان بدید...

روز پنجشنبه صبح ساعت 5 من باید میرفتم کاشان دانشگاه، که آقای پ گفت تو با ماشینت نرو خودم میام دنبالت میبرمت تاشب میمونم کلاست تموم بشه و از اونور میریم قمصر یا نیاسر سوییت میگیریم و دو سه روز تعطیلی رو وامیسیم...

طبق نظر مشاوره که قبلا بهم گفته بود که حتما باهاش برو مسافرت که ببینی پیشنهاد جنسی چیزی میده و اینکه آیا تورو واقعا برا ازدواج میخاد یا چون دیده شرایطت اوکی هست اومده چند صباحی باهات خوش بگذرونه و بره...قبول کردم پیشنهادشو و تصمیم براین شد که باهاش دو سه روزی رو مثلا مسافرت برم...

پیشنهاد پ رو قبول کردم و یه سری وسیله مثه پتو مسافرتی و لباس راحتی و لوازم ارایش و کتابای درسیمو برداشتم و اومد دنبالم...دیدم رفته صبح زود برام کله پاچه گرفته (یه روزی اون اوایل بهش گفته بودم زبون دوس دارم) تو همون ماشین برام لقمه کرده و به زور تو حلق من میکرد

منو رسونده دانشگاه وگفت باید برگردم اصفهان یه سری خورده کار دارم و اینجوری گفتم تاشب میمونم که تو مانعم نشی و بگی 4 بار این راه رو میخام برم و بیام و نذاری .یا نخای با ماشین خودت تو جاده باشی.

منو ساعت 8 پیاده کرد و دوباره برگشت اصفهان، ساک لباسام تو ماشینش بود و یه کوچولو فکرمو درگیر کرده بود که آیا سر ساکم میره یانه که خب شب که اومد دنبالم مطمین شدم که هرگز سر کیفم نرفته که حتی بخاد به همون صورت مجدد ببنده که من مثلا نفهمم.تو این موارد حواسم جمعه که چیو چجوری تو ساک بذارم یا چیکار کنم که اگه کسی سراغش رفت بفهمم.برام جالب بود که هر پسر دیگ ای بود از رو حس کنجکاوی یا (ببخشید) بیشعوری ممکن بود بره سر کیفم بالاخره 12 ساعت تو ماشینش بود و منم که نبودم یا شاید نمیفهمیدم...تااینکه اومد دنبالم و از قبل خونه گرفته بود و رفتیم قمصر...

این دو سه روز که پیش این شخص بودم به معنای واقعی طعم کنار یک مرد بودن رو چشیدم...همیشه وقتی یه دختر میگفت من با فلانی مثلا بیرون بودم و دستم نذاشت تو دلم میگفتم مگه میشه چرت میگه مثلا طرف شمال رفته زیر یه سقف بودین بعد به تو دست نذاشت؟تااینکه این چند روز فهمیدم برخلاف دروغ یا شایعه های دیگران درمورد اینکه دست نمیزنه ، واقعا این بشر خیلی مرده...و حتی یکبار هم دست درازی به هر طریق نکرد.

هرثانیه دنبال خرید بود، تنقلات ، بهداشتی،میوه و هرچیزی که احتیاج بود رو نگفته خرید و خودش میز چید، میوه هارو خیلی شیک مثه دخترا پوست گرفت ، همه چیو فرز میچید و یه زندگی رویایی درست کرد...هرجور میخوابیدم یا مینشستم مراقبم بود و حواسش بود که من اذیت نشم ...تو مدتی که پیشش بودم چند مدل لباس عوض کردم که عکس العملشو ببینم ، راستش میفهمیدم که طبق غریزه داره اذیت میشه ولی برام جالب بود که تااینحد پخته و فهمیده رفتار میکنه،اینکه بوسم میکرد ولی جلوی خودشو میگرفت...میفهمیدم داره اذیت میشه ولی یاز هم با طومانینه رفتار میکرد و خودش سرگرم کار میکرد یا یکبار خیره نشد و بخاد حرفی بزنه یا کاری کنه

تو شب میدیدم بالای سرم نشسته نگاهم میکنه (مثه تو فیلما) یا صبح زودا بیدار میشد چاییشو دم میکرد، صبحانه حاضر میکرد میرفت بیرون همه کاری میکرد ؛کارایی که من هرگز همت نمیکنم انجام بدم حتی اگه برام مهمون بیاد...یعنی تااینحد جنب و جوش ندارم و خیلی تنبلم در مقابل پ.

هرکار کوچیک و بزرگی که یک مرد میتونه و باید بلد باشه رو انجام میداد...صبحا که همه چی رو آماده کرده بود میدیدم رو مبلا نشسته و سیگارشو میکشه...اون حس امنیتی که پیشش داشتم وقتی چشممو باز میکردم و میدیدمش، برام غیرقابل تکرار بود. اون قیافه ی مردونش، اون سیسش ، همه چیش شبیه تو فیلما بود...تک تک کاراش انگار سالها اینکارارو کرده و الان لم منو میدونست...تو این دو سه روز شهربازی رفتیم ، خرید رفتیم،پاسور و منچ بازی کردیم ،اینقدر میخندیدیم و خوش گذشت و همه چی رویایی بود که زمان مثه برق میگذشت...

این اولین بار تو عمرم بود که رو دست یه مرد شب تا صبح و حتی عصر ها ، ساعتها میخوابیدم و حس امنیت داشتم و مثلا تا صبح به همون حالت بیهوش شده بودم...8 ساعت شب و 2 ساعت بعداز ظهرا کامل میگرفتم میخوابیدم مثه خرس بقیشم که درحال بازی و بیرون بودیم .

همه چیزش عالیه این پسر، از حرف زدنش که ساعتها میشینه حرفای منطقی و راه و رسم زندگی رو میگه ، از اینکه حرف یا کار جنسی نمیزنه و نمیکنه ، از رفتارش با خانوادم بااینکه کامل تحقیق کرده و حتی چیزی که نمیدونه از زنداداش و اقوام من هست و باهاش کنار اومده و همیشه بالا بالام میبره...تا هرچیزیش که تو تصورات یک زن هست رو به نحو احسن داره...اما این وسط یه چیزی حس میکنم اذیتش میکنه، اون هم قدش هست که 5 ساعت شاید از من بلند تره یا هم قده...بین همه ی خوبیاش انگار احساس ضعف میکنه و همش میگفت مهتا بیا کنارم جلو آینه :ببین من اونقدرا هم کوتاه نیستم...

اینو که میگفت من خجالت میکشیدم و بیشتر ناراحت میشدم که چه کاری کردم یا چه حرفی زدم (که البته میدونم نزدم) که الان این بنده خدا باعث شده رو قدش اینقدر حساس بشه یا از درون دل من خبر داشته باشه که ممکنه من بخاطره قدش بخام بیشتر فکرکنم...

خلاصه که مرد واقعی زندگیمو پیدا کردم و فکرمیکنم با همین شخص ازدواج میکنم چون اونقدررر اونقدر اونقدر خوبی داره که باعث میشه من دیگه قدشو حس نکنم و امیدوارم همین بشه و با عقل تصمیم بگیرم نه با چشم...حتی وقتی کنارش راه میرفتم هم احساس بدی نداشتم و برعکس ، پشتم بهش گرم بود...از نظر مالی ، اخلاقی ، خانوادکی ، جنم کاری و هرچیزییی عالیه...این وسط شاید یه سری کاستی ها هم داشته باشه ولی چیزی نیست که نشه حل کرد یا بولد باشه و دلیل جواب ردم باشه...

این هم از عکس صبحانه دیروزم که برام یه کتاب نوستالژی از دوم دبستان خرید که وقتی خوندیمش پرتمون کرد به همون دوران دبستانمون...یادش بخیر...یادش بخیر هم برا بچگیامون هم برا همین دیروزی که کنار یه مرد واقعی بودم....

https://s8.uupload.ir/files/img_4644_2utn.jpeg

https://s8.uupload.ir/files/img_4642_fcc.jpeg

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 13:43

همه چی خوب بود!

حدود ساعت 7:30 شب رفتیم خونه باغ آقای پ اینا و حتی معرف هم بود.این بچه اینقدر هزینه کرده بود و اذیت شد و همه کاری کرد که واقعا جای بحث نمیذاشت و همه بحثم این بود که چرا اینقدر همه کاری کردی و اصلا احتیاج نبوده و توزحمت افتادی....تارسیدیم کلی وسیله از هرآنچه که فکرکنی خریده بود و تعجبی بود...شامو خودش حاضر کرده بود و حتی بعد از شام تمام ظرفارو شست!!! و هر چی اصرار کردیم که اینهمه کار کردی تا 12 شب و شام پختی و فلان کارو کردی باز هم نذاشت ما دست به چیزی بزنیم.

اینجوری که میدویید دو تا دو تا قلیون میچاقید که یموقع یه طعمشو دوس نداشته باشم یکی دیگش باشه ، بعد میرفت تو ماشین یه چیزی خریده بود برام میذاشت داخل ماشینم دوباره میدویید میوه و تنفلات میورد دوباره وسطش شامو حاضر میکرد و اصلا خوده فرفره...نگران ما بود همش کار میکردومثه یه زن شاید فراتر و واقعا زبر و زرنگه و اصلا ادا نبود وگرنه خسته میشد ، یجوری که انگار روتین زندگیشه و همینم از قبل گفته بود.

کوچکترین کارش یا رفتارش چیزی نبود که مثلا از قبل تمیرین کرده باشه صرفا برا امشب و تو ذاتش نباشه.واقعا اینجوری بار اومده بودوهرجا بیرون از محوطه ساختمان یا داخل می نشستیم میدویید متکا می اورد و کلی عزت و احترام و اصلا ندیده بودم. اینمدلی به این شدت ندیده بودم خدایی ، دیده بودم شوهر خواهرمو ، ولی اون بیشتر منم منم کنه بود و ادا در میورد جلو بقیه و تو خلوت اخلاق خودخواهانه ای داشت...

مامانم که متعجب تر از من.آخر شب نشست و شروع کرد به حرف زدن (یا بقول خودش رفته بود رو منبر) از خودش و گذشتش و زندگیش و همه چی گفت...جملات و حرفایی زد که نه غیر منطقی و نه دروغی پشتش، میگفت از بچگی کار کردم و خب این ایراد نداشت اینکه یه پسر تااینجا بتونه خونه و ماشین و طرح فلان داشته باشه و دستش تو جیب خودش بوده خیلیم عالیه و عار نیست...فکرکن تمام ماها سرمون پایین بود و آقا داشت حرف میزد و منم پره خجالت...حرفیو جا نمینداخت که ازش سوال بپرسیم . آخرش حرفاشو زد و خاستگاری کرد ، آخرش گفت من حرفامو زدم اگه قسمت منه مبارکم باشه و اگه قسمتم نیست خیرشو ببینید یهو پاشد و باز نشست نمیدونم این حرکت آخرش چی بود فکرکنم میخاست بلند بشه فنجونای چایی رو باز جمع کنه ...جدی جدی انگار یه پا کدبانو و زن خونه بود تااینکه شغل آزاد داشته باشه و مرد بیرون باشه...یه سری ها درسته که خونه مجردی داشتن یا همه خلافی کردن ولی اینقدر حساب کار دستشون اومده که بلد شدن تو زندگی متاهلی چجوری رفتار کنن و در خودشون ببینن که میتونن زن بگیرن یا مسئولیت قبول کنن...همه کاری تو خونه انجام میدن و آشپزهای ماهری هستن اکثرا یا میدونن با مهمون یا طرف مقابل چجوری رفتار کنن...نمیگم همه ی مجرد هایی که خونه جدا شدن ولی اقلیت هستن که مثه آقای پ یا خوده من فرز باشن و زندگی داری و مستقل بودن رو بلد باشن....در کل حس خوبی از پ میگیرم و دلم روشنه...باز نیازمنده زمانه و حداقل 3 ماه باید باهاش همه جوره برم و بیام و امتحانش کنموتا 32 سالگی موندم و سختی به خودم دادم الان باید خیلی هوشیارانه عمل کنم و درنهایت انتخاب کنم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 9:29

دیدار پ و مجدد حرف زدن!

خب بعد از کلی بحث با نامزد سابقم که منو به حال خودم بذاره که تصمیم بگیرم و اجبارم نکنه ؛بالاخره تصمیم بر این شد که آقای پ مجدد بیاد و یک جا بریم خانوادگی و حرفاشو بزنه.درواقع مجدد بیاد برا دیدار پیش از خاستگاری.

نمیدونم چرا اینقدر بهش حس مثبت دارم.شاید چون تو این مدت حتی کم، رفتار ناشایستی ازش ندیدم حتی یه کوچولو.

احساس حامی بودن و مراقبم بودن دارم بهش و واقعا هم همینجوره.بااینکه موضوع نامزد قبلیمو دید و فهمید ولی عاقلانه رفتار کرد چون نمیخاست بچه بازی در بیاره یا منو از دست بده بعبارتی و بقول خودش عزمشو جزم کرده که عاقلانه بیاد جلو و شانسشو امتحان کنه...

با وجود مخالفتها ولی خانوادم راضی شدن که به نظر منم اهمیت بدن و ببینن من انتخابم اشتباه نبوده و بذارن خودمم انتخاب کنم...اکثر آدمایی که برای من پیدا شدن مشکل ظاهری داشتن و کم کم به این نتیجه رسیدم که چه ایرادی داره با واقعیت های دنیا روبه رو بشم ، هیچکس کامل نیست...

وقتی اینقدر با شعور و با درکه ، وقتی از نظر مالی مشکلی ندارم یا وقتی حالمو خوب میکنه چه اشکالی داره اگه قدش کوتاه یا مثلا کچله...تو سن پیری دیگه ظاهرش برام مهم نیست ، مهم اینه که حرفای منو بفهمه و براش مهم باشم...مهم اینه ه تو مسیر زندگی حالم خوب باشه و احساس خوشبختی کنم.

دوروزی بود که وقتی پ زنگ میزد (بعد از جریان آبروریزی) صداش گرفته بود و حس میکردی که چقدر ناراحته.بااینکه بعد از اون جریان من سعی کردم با سیاست رفتار کنم و زنگش نزدم و هیچکدوم از پیاماشو جواب ندادم که درواقع به نوعی دست پیش گرفتم که فکرنکنه خاستگار نامحترم داشتنم یه نقطه ضعفه برام و بعبارتی همون جایگاه خودمو حفظ کردم که این منم که همچنان انتخاب میکنم نه شما.و خب همونم شد و اصرارش بیشتر شد و اون بود که ناراحت یا ترس از دست دادنه منو داشت .اگه زنگش میزدم و براش توضیح و تفسیر میدادم به یه چشم دیگه نگاهم میکرد ولی وقتی زنگش نزدم خودش فکراشو کرده بود و شروع کرد به اصرار که بذار بیام خاستگاری رسمی.

امیدوارم امروز عصر به خوبی تموم بشه حتی اگه جوابم بهش نه باشه ولی همچنان رو حرفم هستم که آدم محترم و باشعوریه وهرکسی هم باهاش ازدواج کنه خوشبخت میشه چون راه و روش زندگی و رابطه رو بلده.بچه نیست که بخاد برحسب هوسش خطایی کنه یا نپختگی تو هر مسِئله ای در بیاره...

همیشه دعا کردم و امیدوارم خدا برا هر کس یه هم کفو خودشو سره راهش بذاره که نخاد اذیت بشه...من تو رابطه با نامزد قبلیم سره پررو بازیاش یا بچه بودنش خیلی اذیت شدم و حالا که یه آدم یه ذره مرد تر میبینم خیلی به چشمم میاد و بیشتر راجعبش فکرمیکنم و وقت میذارم .نمیخام سریع جواب بدم چون بنظرم مرد اومده یا نمیخام سریع جواب رد بدم چون صرفاً قدش معمولیه...امیدوارم خدا هر چی به صلاحمونه همونو رقم بزنه.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 14:46

رفتن براهمیشه

دیروز عصر بعد از کارم رفتم کارواش، بعد از کارواش رفتم خونه یه کم کارای خونه کردم و کلا دپرس بودم...دیدم پ (همین خاستگار باشعور و محترمم) زنگ زد که میام دنبالت بریم بیرون حرف بزنیم اگه سوالی هم هست ازم بپرس ،حال و هواتم عوض بشه...تااومدم برم شد ساعت 7-8 شب که هنوز پ رو ندیده بودم دیدم نامزد قبلیم تعقیبم کرده که تا پ رو دیده بود شروع کرده بود مثه پسربچه های دو ساله دنبال طرف دوییدن و فحش ناموسی دادن!رفتاری که هیچ آدم جنتلمن و عاقلی نمیکنه و داد میزد که اگه زن این بشی میکشمت و باید زن من بشی و ازاین حرفای مزخرف که آره روز عروسیتون شیشه چی میارم رو صورتتون میپاشم و من از ساواک بدترم و یک مشت حرفایی که تابه حال من نشنیده بودم فکرکنم قرصای اعصابشو نخورده بود...خلاصه آقای پ به احترام حرف من رفت و این آدم به نسبت محترم رو بردمش خونه مامانم اینا که مامان و بابامم بیان تکلیفم روشن بشه.که دیدم یک چهره ی کاملا متفاوت و مظلوم از خودش نشون داد و رو پا افتاد و کلی ظاهرنمایی که من از عشق زیاد اینکارارو میکنم و اون مدت نامزدی خریت کردم و الان آدم شدم و باید زن من بشی....پدرمادر من فقط گوش میدادن چون از قبل میشناختنش که چه بشریه منتها چون تعادل روان نداره ناچار بودیم گوش بدیم...

صبح هم باز کلی پیام که تو باید زن من بشی و به پ بگی نه و از این حرفا...تهش به این نتیجه رسیدم که تو شهری که این هست من نباید بمونم و کارم از صورتجلسه و شکایت کشی ازش گذشته(چون دقیقا قبل از عید همین کارارو میکرد و کار به شکایت کشیده بود) و باز اومد گفت من عوض شدم و از عشق این کارارو میکنم و میخوامت و باید بدستت بیارم و حرفای پوچ.

پس راهی نمونده جز اینکه قید کارمو بزنم واز استان اصفهان برم بیرون و برا خودم خونه و کار جور کنم...هربار که تصمیم بر رفتن میگرفتم یه ترسی داشتم که خیلی چیزامو از دست میدم ولی اینسری هیچ آرامشی برام نذاشته و درواقع آرامشمو ازم گرفته پس دنبال چیم و باید برم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 14:41

معجزه!

تاحالا شده تو مخیله ذهنت یه چیزی از خدا بخای و بعد خدا همونو دقیق بهت بده؟

من به معجزه های خدا خیلی اعتقاد دارم...بارها و بارها برام اتفاق افتاده و تو دلم بهش میگم دمت گرم خدا اینجا هم هوامو داشتی یا برام ساختی...

یادمه یه موقع هایی تو خیالاتم از خدا یه نفریو میخاستم که خیلی ولخرج و دست و دلباز باشه و مثه محمد برام همه چی بخره و فروشنده ها کپ کنن که چرا خانم میگه نخر و مرد اصرار به خرید داره، هرجا میرفتم کلی پاکت دستم بود و با جون و دلش برام چند ملیون خرید میکرد و اون بود که همیشه اصرار به خرید همه چی داشت و یکبار نه به من نگفت......همیشه از خدا همچین کسیو میخاستم که از نظر قیافه ای بهتر از محمد باشه ولی مثل محمد لوتی و ولخرج باشه و خدا دقیقا یه خاستگار عین اون سره راهم گذاشت...الان این آقا فراتر از تصوراتم خرج میکنه و بقول خودش همه کاری میکنه یا همه چیشو به نامم میزنه که من زنش بشم...اما این وسط یه چیزی میمونه اون هم بحث عشق هست...درحال حاضر نامزد قبلیمم مجدد اومده و اینسری کور و پشیمون هست از کرده هاشادعا داره عاشقمه و بماند که یکبار از بس بچس نزدیک بود خودکشی کنه که من به زور بهش جواب مثبت بدم که خوده همین موضوع نشون میده من باید بگم نه.از طرفی از کارش ببیرونش کردن و طبق گفته خودش گفتن از عملکردت راضی نیستیم و از دار دنیا یه موتور داره و فقط و فقط ادعای عاشقی میکنه.

طرف دیگه یه پسریه که هیچ شناختی شاید ازش ندارم و فقط میدونم پولدار و ولخرجه...(هیچ شناختی ندارم چون تازه یکماهه میشناسمش)

دیدار اول رو با مامانم رفتم و اون آقا و معرف(کسی که منو معرفی کرده بود به این آقا) رفتیم یه کافه و شروع کردیم به صحبت و بعد از دو هفته که راجع به یه سری چیزاش مردد بودم تصمیم گرفتم باهاش تلفنی صحبت کنم و دو بار دیگه بعد از اون من ایشون رو دیدم که خب هربار غافلگیر شدم....

چندروز بعد از آشناییت اول منو سوپرایز تلفنی کرد و بدون اینکه بهم بگه یا خبردار باشم یه دختری بهم زنگ زد و گفت مهتا خانم؟من از طرف آقای فلانی زنگ زدم و بعد از گفتن جملات اون شخص شروع کرد به خوندن و من اولین بار تو عمرم کسی سوپرایزم میکرد،اونم این شکلی...که اینقدر ذوق کنم...

کلا نفر دوم خیلی مرد تر وهست و حسنش اینه که فحش نمیده...خیلی آروم و رلکسه

من این وسط بین دو تا انتخاب سخت موندم و اصلا نمیخام دیگه به خودم فرصت بدم که شاید یه بهتر بیاد یا نمیخام دیگه مجرد بمونم...پس باید بین همین دو نفر انتخاب کنم با وجود همه ی عیب ها یا خوبی هاشون.

نامزد سابقم که دست بزن داره ، فحاشه، قدبلند و خوش استایل و خوشکل و اینجوریه خلاصه و بقول خودم یه بچست که اشتباه هم نشه 3 سال از من کوچیکتره!و فقط میگه دوستت دارم از اون طرف قحش ناموسی میده

مورد دوم یه پسر قد متوسط رو به پایین هست که خونه و ماشین و شغل داره و بقول خودش سر از حساباش در نمیارم(یعنی همیشه موجودی کارتش 100-200 ملیونه) و تو عمل هم اثبات کرده و تحقیقات اولیه هم که انجام شده همه تایید کردن و خودمم به چشم دیدم که ادا الکی نیست و واقعا وضع مالیش خوبه و خوبم خرج میکنه...اما عشقی این وسط نیست و میترسم ازدواج کنم باهاش بخاطره اخلاق خوبش و پولش و بعد یاده نامزد قبلیم بیوفتم...یا با نامزد قبلیم ازدواج کنم و از گشنگی بمیرم یا نه باز بیام سره کار و کار کنم و منو به چشم نردبون ببینه و فقط با یه دست لباس بخاد بیاد تو زندگیم...

میدونم نباید حتی به نامزد اولیم فکرکنم ولی احساساتم و قدبلندش شده معیارم برا فکرکردن بهش!!!!احمقم میدونم

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ 14:38
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛