همه چی خوب بود!
حدود ساعت 7:30 شب رفتیم خونه باغ آقای پ اینا و حتی معرف هم بود.این بچه اینقدر هزینه کرده بود و اذیت شد و همه کاری کرد که واقعا جای بحث نمیذاشت و همه بحثم این بود که چرا اینقدر همه کاری کردی و اصلا احتیاج نبوده و توزحمت افتادی....تارسیدیم کلی وسیله از هرآنچه که فکرکنی خریده بود و تعجبی بود...شامو خودش حاضر کرده بود و حتی بعد از شام تمام ظرفارو شست!!! و هر چی اصرار کردیم که اینهمه کار کردی تا 12 شب و شام پختی و فلان کارو کردی باز هم نذاشت ما دست به چیزی بزنیم.
اینجوری که میدویید دو تا دو تا قلیون میچاقید که یموقع یه طعمشو دوس نداشته باشم یکی دیگش باشه ، بعد میرفت تو ماشین یه چیزی خریده بود برام میذاشت داخل ماشینم دوباره میدویید میوه و تنفلات میورد دوباره وسطش شامو حاضر میکرد و اصلا خوده فرفره...نگران ما بود همش کار میکردومثه یه زن شاید فراتر و واقعا زبر و زرنگه و اصلا ادا نبود وگرنه خسته میشد ، یجوری که انگار روتین زندگیشه و همینم از قبل گفته بود.
کوچکترین کارش یا رفتارش چیزی نبود که مثلا از قبل تمیرین کرده باشه صرفا برا امشب و تو ذاتش نباشه.واقعا اینجوری بار اومده بودوهرجا بیرون از محوطه ساختمان یا داخل می نشستیم میدویید متکا می اورد و کلی عزت و احترام و اصلا ندیده بودم. اینمدلی به این شدت ندیده بودم خدایی ، دیده بودم شوهر خواهرمو ، ولی اون بیشتر منم منم کنه بود و ادا در میورد جلو بقیه و تو خلوت اخلاق خودخواهانه ای داشت...
مامانم که متعجب تر از من.آخر شب نشست و شروع کرد به حرف زدن (یا بقول خودش رفته بود رو منبر
) از خودش و گذشتش و زندگیش و همه چی گفت...جملات و حرفایی زد که نه غیر منطقی و نه دروغی پشتش، میگفت از بچگی کار کردم و خب این ایراد نداشت اینکه یه پسر تااینجا بتونه خونه و ماشین و طرح فلان داشته باشه و دستش تو جیب خودش بوده خیلیم عالیه و عار نیست...فکرکن تمام ماها سرمون پایین بود و آقا داشت حرف میزد و منم پره خجالت...حرفیو جا نمینداخت که ازش سوال بپرسیم . آخرش حرفاشو زد و خاستگاری کرد ، آخرش گفت من حرفامو زدم اگه قسمت منه مبارکم باشه و اگه قسمتم نیست خیرشو ببینید یهو پاشد و باز نشست
نمیدونم این حرکت آخرش چی بود فکرکنم میخاست بلند بشه فنجونای چایی رو باز جمع کنه ...جدی جدی انگار یه پا کدبانو و زن خونه بود تااینکه شغل آزاد داشته باشه و مرد بیرون باشه...یه سری ها درسته که خونه مجردی داشتن یا همه خلافی کردن ولی اینقدر حساب کار دستشون اومده که بلد شدن تو زندگی متاهلی چجوری رفتار کنن و در خودشون ببینن که میتونن زن بگیرن یا مسئولیت قبول کنن...همه کاری تو خونه انجام میدن و آشپزهای ماهری هستن اکثرا یا میدونن با مهمون یا طرف مقابل چجوری رفتار کنن...نمیگم همه ی مجرد هایی که خونه جدا شدن ولی اقلیت هستن که مثه آقای پ یا خوده من فرز باشن و زندگی داری و مستقل بودن رو بلد باشن....در کل حس خوبی از پ میگیرم و دلم روشنه...باز نیازمنده زمانه و حداقل 3 ماه باید باهاش همه جوره برم و بیام و امتحانش کنموتا 32 سالگی موندم و سختی به خودم دادم الان باید خیلی هوشیارانه عمل کنم و درنهایت انتخاب کنم.