؛

گذشته و آینده!

صبح که آلارم گوشیم به صدا دراومد مونده بودم امروز چند شنبست و آیا باید بیام سره کار یا نه،کلأ هنگ بودم و میدونم برای همه شاغلا ،هزاران بار این اتفاق افتاده که گوشی که زنگ میخوره نمیدونی کجایی و چرا باید بیدار بشی...

باز خوبه امروز تا 11 بیشتر نیستیم...

یه کم که فکرمیکنم باخودم میگم حالا 11 هم رفتم خونه،چیکار کنم،کاری برای انجام ندارم

کسیو ندارم،یا باید خونه بشینم یا باماشین برم دوباره تو ماشین بشینم و مردمو نگاه کنم

نه دوستی نه پارتنری

دلم میخاد رل بزنم،ولی اعتمادم به آدمها صفره

باخودم میگم هرکی بیاد میاد که بره ،هیچکس نیومده منو ببره...

از آخره هفته ها متنفرم

پول موتورمم جوره،حالا که پولش جوره موتور پیدا نمیشه وگرنه پنجشنبه جمعه رو میرفتم راید

کلا دپم...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 9:30
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛