؛

گذشته و آینده!

آدمای کصافطططط

یک سری از کارفرماها دیگه بیش از حد آشغالن،

جوری که فقط باید توی گوششون بزنی و محل حادثه رو ترک کنی،

جوری که قشنگ مشخصه تو زندگیاشون چه بوی تعفنی میاد...

این نگاه برتر بینی و از بالا به پایینشون آدمو بدجوری میسوزونه ،مخصوصاً وقتی به خودشون اجازه بدن هر زری بزنن.

این برا باره هزارمه که تصمیم گرفتم از این کار لعنتی بیام بیرون و باز یاده هزار تا چیز میوفتم.یاده مشکلات مالیم.

الآن باید علاوه بر خرج خونه زندگیم هزینه های دانشگاهمو رفت و آمد و هزار تا چیز دیگه رو بدم و خب مسلمه وقتی برای گشتن دنبال کار ندارم .

وقتی کارفرمای آشغالم که البته کارفرمام نیست و مدیر مالیه ولی پا به پا رییس همه جا میره و یه جورایی فکرمیکنه خیلی آدم بزرگیه، رد میشه تو اتاقم، متلک میپرونه و براچندمین باره که میخام بزنم تو گوششو بزنم بیرون و یه انرژی و حسی تو گوشم میگه نع مهتا، الآن وقتش نیست.ولی تا کی صبوری کنم.یه آدم دراز زشت و کریح که بیرون از اینجا عددی نیست وقتی میاد تو اتاقم هر نوع رفتاری رو میکنه .

چاییمو ریختم و بااینکه جلسه بودو احتمال میدادم به بهانه های مختلف صدام بزنن از اتاقم زدم بیرونو رفتم تو اتاق بچه های دیگه.همکارای آقام که از استان اصفهان نیستن و اکثراً جنوبین ، داشتم اشکامو قورت میدادم و با صدای گرفته رفتم تو اتاقشون نشستم و شروع کردم به حرف زدن.که چرا اینا اینقدر بی وجودن؟من نشستم دارم کارمو انجام میدم و تو مرتیکه میای با صدای بلند یه زری میزنی و رد میشی؟چون یکساله تمامه برات ریدم و آدم حسابت نکردم؟صرفاً برا همین موضوع میسوزی؟آخه چرا من تو این محیط موندم.وقتی اینقدر مسمومن؟

فعلا باید 6 ماه دیگه تحمل کنم وگرنه عیدی و سنواتم حیف میشه و دستم به جایی بند نیست...

چاییمو خوردم و اومدم نشستم تو اتاقم...کاش خدا برام یه کاره خوب ردیف میکرد که کارفرمام پیرمرد باشه.هرچند پیرا بدترن.ولی کاش حداقل کارفرمام اصفهانی نباشه...کارفرماهای اینجا به شدت نجسن و بی ذات

کاش خبره مرگشونو بشنوم...کاش خدا دردی بهشون بده که بگن تو زندگیمون چیکار کردیم ، البته بغیر از رانت خوری ،دل شکستن و اذیت زیردست هم انجام دادن پس از خدا میخام جواب اینو بهشون پس بده ،بقیش باشه برا اون دنیا، من نمیبخشم...من این متلکارو و بی ناموسی اینارو نمیبخشم خداجونم....خودت جوابشونو بده به هر طریقی که میدونی....و منو از این شغل نجات بده.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲ 16:18

روزای معمولی!

همه چیز داره خیلی معمولی سپری میشه..روزامون مثه هم...هرروز شبیه به دیروز داره میگذره و عمرمون داره میره...

دیروز تا ساعت 7 سره کار بودم و وقتی رسیدم خونه شده بود تقریبا 7:40 شب.

یعنی قیافم تو این مانتو شلوار و مقنعه دیدنی بود...وقتی رسیدم خونه دیدم دو تا طبقه بالاییا با شوهراشون تو خونن، برقاشون روشنه و بوی غذا پیچیده...تو دلم گفتم خوشبحالشون، خونه ی من سوت و کور...

هرکدومشون کنار همسراشون و بچه هاشونن.زن هاشونم که خانه دارن...چایی دم کردن ، غذاشون حاضره و مثه من اینقدر خسته و کوفته نیستن...رفتم یه دوش گرفتم و نشستم پا فیلم عشق ممنوع برا صدمین بار دارم نگاهش میکنم ، با همون دقت باره اول و همون ذوق ، تماشا میکنم...در همون حین با موهای خیس ظرفامو شستم و تو یخچال یه دونه کوکتل دیدم اونو سرخ کردم و برا خودم یه ساندویچ کوچولو حاضر کردم که دقیق دو تا لقمه بود اوردم پا تلویزیون خوردم و شده بود یک ربع به 9 که رفتم تو چرت...

کیسه زبالمو جمع کردم گره زدم واز شدت خستگی نبردم دم در ، گذاشتم پشت در واحد و صبح اوردم تو ماشین گذاشتم که ببرم تو سطل آشغال بندازم که به پستم سطل نخورد و با خودم اوردم سره کار....یعنی خودم خندم گرفته...حالا خوبه زباله ای نیست داخلش که بو بگیره ، کارتن دستمال کلینکس و تاید ایناس وگرنه ماشینمم بوی گند میگرفت...با خودم گفتم حالا خوبه یکی از همکارا بیاد داخل ماشینو تو پارکینگ نگاه کنه، با خودش میگه چقدر این دختره شلخست که آشغال حمل میکنه...ولی خب دیشب نتونستم ببرم سره کوچه.

و عصر باید باز با خودم جابجاشون کنم....

چقدر همه چی خسته کننده و مسخرست.یا فقط من اینجوریم؟

دیشب تو خواب مریض شدم و فقط دلم یکیو میخاست که نازمو بکشه و برام یه دمنوش گرم درست کنه برام بیاره تو تخت و مواظبم باشه، بهم مهربونی کنه و... تو حسرت چه چیزاییم من...دیگه صبح اومدم سره کار و برا خودم یه چایی زنجبیل درست کردم و خوردم...

چقدر تنهایی مزخرفه.

بازم خوبه تا دیروقت اکثرآ سره کارم وگرنه خیلی حوصلم سر میرفت...

روزا عزا میگیرم که شب تنهام و چیکار کنم...خدا این گوشی و اینستا رو از ما نگیره وگرنه من دق میکردم از تنهایی.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ 12:41

آخرین دیدار با خانواده (16 شهریور 1402)

اینو اینجا مینویسم که هرموقع اومدم وبلاگم یادم بمونه باهام چیکار کردن.

30 سال تحمل کردم همه مدل عذاب و اذیتی رو...ولی دیگه حماقت نمیکنم .

نمیخام تا قیامت ببینمشون.اونم روز قیامت می بینمشون و جلوشونو میگیرم.

کاش خون توی رگ هامو میکشیدن و خون جدید و ژن جدید میذاشتن جاش.

تنها چیزی که هویت آدما رو تعیین میکنه ،نسب و سمت و مدرک و مال نیست ، فقط ذاته...چیزی که پدر مادر من ندارن...هیچوقت نداشتن...هیچکس بهشون سر نمیزنه؛ نه پسراشون نه عروساشون نه دامادشون، خواهرمم از روی ناچاریه که میاد خونشون و روز دوم خستش میکنن...فقط من بودم که چون بچه آخری بودم کم و بیش باهاشون زندگی میکردم و بیشتر از بقیه درواقع کنارشون بودم، اونم نذاشتن و نخاستن...باید تو تنهایی بمیرن...

اینقدر بی ذاتن که تمام این 30 سال نه ،24 سالی که عقلم رسیده چیزی جز ناراحتی و عذاب ازشون بهم نرسید...

دوروز یعنی دیروز و امروزی که من تعطیل بودم و خونشون بودم کاریم کردن که همش سره کار باشم،ناراحت بودن که چرا من توی خونم...عادت کردن که بچشون ساعت 6 صبح بره سگ دو بزنه تا شب....

16 شهریور 1402 رو هرگز فراموش نخواهم کرد...

روزی که از شدت تشنج و بی کسی میخاستم به امداد زنگ بزنم و اینقدر عاجز شدم که نمیتونستم بیام سره کار و ساعت 9:30 رسیدم شرکت.چون حتی چشمم جاده رو نمیدید...

روزی که تمااام وسایلمو جمع کردم و بردم خونه خودم که دیگه پامو نذارم خونشون...و من چقدر نفهمم که زودتر از اینا اینکارو نکردم و بازم میرفتم بهشون سر میزدم و میموندم خونشون.خونه ی خودم دنجه و آرامش داره ولی خونه ی مامانمو قطعاً به یه چشم دیگه میدیدم و دلم میخاست بیشتربمونم.

برا 10 دقیقه عشق و حال دو تا آدم نفهم باید یک بچه به دنیا بیاد و تاوان پس بده...خدا لعنتشون کنه...2 تا آدم بیسواده بی درک...که نسبت به هم سن و سالای خودشون اینقدر نفهمن و خدا آخر عمری هم سگشون کرده هم خر.

حیف اسم پدر و مادر و مخصوصا اسم مادر ، که رو امثال مادر من بذارن...صد مرتبه حیف...

شمر ، جود ، غریبه ها ، هیچکس و هیچ ژنی اینمدلی نبود و نیست ....فقط اینا اینجورین.

خدا هرچی مادر بی عاطفه هست رو از روی زمین برداره...از خدا میخام هیچوقت یادم نیاد که پدر و مادری داشتم...

امروز با حسین تموم کردم براهمیشه...روز اول یادمه گفت رفتار طرفم برام مهمه که با خانوادش چجوریه ، باید میومد میدید و میخوند سرگذشت زندگی 30 سالمو تا ببینه بازم چقدر خوب دارم باخانوادم تا میکنم.امروز تموم کردم چون اگه بیشتر میموندم میفهمید چه خانواده پوکیده ای دارم.و چقدر نفهم و بی ذاتن.برا همین خودم زودتر جدا شدم که حقارتمو نبینه و نفهمه...من تاوان خانواده ی بدمو دارم پس میدم.هرکس دیگه ای هم بیاد باز میبینه و میفهمه چقدر اینا نفهمن.براهمین یا نباید ازدواج کنم یا از همون اول بگم من پدر و مادری ندارم فقط اسمشون تو شناسناممه،که بازم آبروم میره و این مدل رابطه ، رابطه اینجوری به درد نمیخوره ...وقتی از همون اول پسره ببینه طرف خانواده نداره ، من هرچقدر هم خونه و ماشین و شغل و قیافه داشته باشم بازم اولین چیزی که میره سراغش خانوادمه...که باعث خجالتمه.وقتی ببینه چجوری باهام رفتار میکنن.پس باید بشینم سره جام و تنها به این زندگی لعنتی ادامه بدم و خودم و هرروز بیشتر سرگرم کار و درس کنم ...

حس بی کسی بدترین حس تو دنیاس ، که هیچکسو نداشته باشی ، نه فامیلی نه دوستی نه خانواده ای...تو طول روز یکبار هم گوشیت زنگ نخوره...بیخیال من که عادت کردم دیگه گفتنش چه سودی داره...

برچسب‌ها: تنهایی، مثلا مامانم
مهتا شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ 8:5

آخرین دیدار با خانواده (16 شهریور 1402)

اینو اینجا مینویسم که هرموقع اومدم وبلاگم یادم بمونه باهام چیکار کردن.

30 سال تحمل کردم همه مدل عذاب و اذیتی رو...ولی دیگه حماقت نمیکنم .

نمیخام تا قیامت ببینمشون.اونم روز قیامت می بینمشون و جلوشونو میگیرم.

کاش خون توی رگ هامو میکشیدن و خون جدید و ژن جدید میذاشتن جاش.

تنها چیزی که هویت آدما رو تعیین میکنه ،نسب و سمت و مدرک و مال نیست ، فقط ذاته...چیزی که پدر مادر من ندارن...هیچوقت نداشتن...هیچکس بهشون سر نمیزنه؛ نه پسراشون نه عروساشون نه دامادشون، خواهرمم از روی ناچاریه که میاد خونشون و روز دوم خستش میکنن...فقط من بودم که چون بچه آخری بودم کم و بیش باهاشون زندگی میکردم و بیشتر از بقیه درواقع کنارشون بودم، اونم نذاشتن و نخاستن...باید تو تنهایی بمیرن...

اینقدر بی ذاتن که تمام این 30 سال نه ،24 سالی که عقلم رسیده چیزی جز ناراحتی و عذاب ازشون بهم نرسید...

دوروز یعنی دیروز و امروزی که من تعطیل بودم و خونشون بودم کاریم کردن که همش سره کار باشم،ناراحت بودن که چرا من توی خونم...عادت کردن که بچشون ساعت 6 صبح بره سگ دو بزنه تا شب....

16 شهریور 1402 رو هرگز فراموش نخواهم کرد...

روزی که از شدت تشنج و بی کسی میخاستم به امداد زنگ بزنم و اینقدر عاجز شدم که نمیتونستم بیام سره کار و ساعت 9:30 رسیدم شرکت.چون حتی چشمم جاده رو نمیدید...

روزی که تمااام وسایلمو جمع کردم و بردم خونه خودم که دیگه پامو نذارم خونشون...و من چقدر نفهمم که زودتر از اینا اینکارو نکردم و بازم میرفتم بهشون سر میزدم و میموندم خونشون.خونه ی خودم دنجه و آرامش داره ولی خونه ی مامانمو قطعاً به یه چشم دیگه میدیدم و دلم میخاست بیشتربمونم.

برا 10 دقیقه عشق و حال دو تا آدم نفهم باید یک بچه به دنیا بیاد و تاوان پس بده...خدا لعنتشون کنه...2 تا آدم بیسواده بی درک...که نسبت به هم سن و سالای خودشون اینقدر نفهمن و خدا آخر عمری هم سگشون کرده هم خر.

حیف اسم پدر و مادر و مخصوصا اسم مادر ، که رو امثال مادر من بذارن...صد مرتبه حیف...

شمر ، جود ، غریبه ها ، هیچکس و هیچ ژنی اینمدلی نبود و نیست ....فقط اینا اینجورین.

خدا هرچی مادر بی عاطفه هست رو از روی زمین برداره...از خدا میخام هیچوقت یادم نیاد که پدر و مادری داشتم...

امروز با حسین تموم کردم براهمیشه...روز اول یادمه گفت رفتار طرفم برام مهمه که با خانوادش چجوریه ، باید میومد میدید و میخوند سرگذشت زندگی 30 سالمو تا ببینه بازم چقدر خوب دارم باخانوادم تا میکنم.امروز تموم کردم چون اگه بیشتر میموندم میفهمید چه خانواده پوکیده ای دارم.و چقدر نفهم و بی ذاتن.برا همین خودم زودتر جدا شدم که حقارتمو نبینه و نفهمه...من تاوان خانواده ی بدمو دارم پس میدم.هرکس دیگه ای هم بیاد باز میبینه و میفهمه چقدر اینا نفهمن.براهمین یا نباید ازدواج کنم یا از همون اول بگم من پدر و مادری ندارم فقط اسمشون تو شناسناممه،که بازم آبروم میره و این مدل رابطه ، رابطه اینجوری به درد نمیخوره ...وقتی از همون اول پسره ببینه طرف خانواده نداره ، من هرچقدر هم خونه و ماشین و شغل و قیافه داشته باشم بازم اولین چیزی که میره سراغش خانوادمه...که باعث خجالتمه.وقتی ببینه چجوری باهام رفتار میکنن.پس باید بشینم سره جام و تنها به این زندگی لعنتی ادامه بدم و خودم و هرروز بیشتر سرگرم کار و درس کنم ...

حس بی کسی بدترین حس تو دنیاس ، که هیچکسو نداشته باشی ، نه فامیلی نه دوستی نه خانواده ای...تو طول روز یکبار هم گوشیت زنگ نخوره...بیخیال من که عادت کردم دیگه گفتنش چه سودی داره...

برچسب‌ها: تنهایی، مثلا مامانم
مهتا شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ 7:49

عادت دارم انگار!

جواب ارشد اومد و من کاشان قبول شدم.خب نزدیکه و بهتر از تهرانه.چون یه جورایی تهران رفتن برا منی که شاغلم سخت میشد، دور هم بود.

از طرفی برام مهم بود که تو مدرکم کدوم دانشگاه بخوره...

بگذریم...

اینهمه ذوق داشتم جواب انتخاب رشته بیاد ولی الآن اوله خرجمه...دیروز کلی ذوق داشتم و بالا پایین پریدم ولی امروز که دارم به هزینه هاش فکرمیکنم سرم سوت میکشه....

امروز باید برم یونی فرم اداری بخرم که هم سره کار بتونم بپوشم و از این یکنواختی دربیام هم دانشگاه.یه لپ تاپ قارقاری DELL 1525 دارم که بعید میدونم بشه باهاش پاورپوینت و جزوه نوشت و کار دانشگاهو انجام داد ؛ پس باید عوضش کنم ، هزینه رفت و آمد و کتابامم هست...یه جورایی انگار عادت دارم به چاله چوله کندن برا خودم که بعد توش بمونم چجوری پرش کنم....

فکرکنم باید از همون لباسی که هرازگاهی میخریدم هم بگذرم،برج 12 کرایه خونمو حداقل 50 درصد روش میذاره ، همه ی خرجام به هم رسید ، بعبارتی توش زاییدم...

یه نفره میخوام همه کاری کنم...

هرروز خرج برا خودم میتراشم.

قسط ماشین و قلک خونگیم و کرایه و قبض خونم کم بود،هزینه دانشگاهم بهش اضافه شد...

یعنی دوماهه میخام برا خونم برنج بخرم و نمیخرم...

درسته که شرکت ناهار همیشه غذاهای برنجیه و دیگه شبا برنج نمیخورم ولی خب باید تو خونم داشته باشم و متاسفانه ندارم...برنج پاکستانی و ایناهم برا معدم سمه.ترجیح میدم 2-3 کیلو ایرانی بخرم ولی 10 کیلو اونارو نخرم...خب هزینه هام اجازه نمیده خرید خونم تکمیل بشه.اگه مثلا یه دونه مرغ خریدم برنج نمیتونم بخرم و اگه گوشت یا سیب و پیاز بخرم نمیتونم هله هوله بخرم...

از صبح سرم درد گرفته از دست خودم و کارام...

میدونم کشش این چیزا رو ندارما ولی بازم هرروز تلاش میکنم که زندگیم و روالم بهتر بشه...مدرکم در آینده بهم کمک میکنه...در کنارش باید زبانمم فول کنم.

از حسین اصلا نمیخام پول بگیرم. اولآ چون هم از همدیگه فاصله داریم ، هم اینکه هربار که منو دیده یا مسافرت کلی خرج کرده روم نمیشه و غرورم اجازه نمیده بهش بگم N تومن پول میخام...فقط باهم دوستیم . نمیخام وارد مشکلاتم کنمش.

یه درخواست مساعده صبح زدم که موقع ثبت نام دانشگاه پول داشته باشم...کاش باهاش موافقت بشه.بعد از اون درخواست مساعده ای که رومو نگرفتن این دومین باره که دارم ریسک میکنم و درخواست میزنم.البته مبلغ پایین.

خواهرم میگه وام هم میتونم از دانشگاه بگیرم و خب از الآن نمیخام به این فکر کنم که چجوری باید پس بدم...

باید یه شغل دوم داشته باشم...کار در منزل.

کاری مثه تایپ اینا که شبا تو خونه بتونم انجام بدم...تبدیل ویس به تایپ یا فریلنسری...

بعد از اینکه فهمیدم همسایه هام چشم دیدمو ندارن و اینهمه جفنگ گفتن ،باید بفکر یه جی پی اس برا ماشینمم باشم که خدای نکرده بلا ملایی سره ماشینم نیارن،چیزی که من از اینا دیدم اینا خیلی بی ذاتن و انسانیت سرشون نمیشه ،هرچی من کار به زندگیه آدما ندارم بجاش اونا 100 برابر با من و زندگیم کار دارن...از بیکاریه بنظرم.چون کسی که شغل داشته باشه وقت سر خاروندن نداره چه برسه به حرف مفت ، که کی چند بار جارو برقی میکشه تو خونش!!!!!!!!

فکرکنم انتظار داشتن خونم مثه اونا بوی کصافط ازش بلند بشه بااینکه صبح تا شب تو خونن و شوهرشون راننده سرویسه کارخونه هاست و نهایت 1 ساعت از وقتش رو بگیره بازم به خونه زندگیشون اهمیت نمیدن.

حالا من موندم و کلی خرج و مخارج...

امیدوارم همه چی درست بشه...

اینم فلفل من .از دار دنیا همین یه رفیق همیشگی رو خواهم داشت.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ 9:25

کم اوردم!

از دیشب تاحالا کم اوردم و باز سره پاعم...

حوصله تعریف ندارم فقط میتونم بگم دیگه از مرد بودن و قوی بودن چیزی تو وجودم نمونده...

روکشمو باید بردارم و یه تصمیم درست بگیرم.

دلم میخاد داد بزنم بگم نمیکشم...

باید خونه بخرم و از این مستأجری نجات پیدا کنم...خیلی ساله که فکرای جور واجور به ذهنم میرسه ، یکیش اینه که تمام وسایلمو بدم سمساری و برم خونه مامانم...

بعدش میگم تاکی من میتونم خونه مامان بابام بمونم با وجود اینکه اونا سبک زندگیشون با من خیلی فرق داره و من جنگ روان دارم خونشون.

باز فکر ازدواج با هر آشغال سبزی به ذهنم میرسه

دوباره میگم نه ، باید مهاجرت کنم

و اینجوریه که هر ثانیه یه تصمیم میگیرم و هیچکدومشم عملی نمیکنم

هزار جور فکر و خیال میکنم

دیشب تا صبح نخوابیدم از دست این همسایه های آشغال

الآن تمام اعصاب خوردیهام برا این خونه ی اجاره ایه...همسایه های بشدت پست و دروغگو و عوضی دارم که برا صابخونم روشن شده این موضوع و سعی میکنه آرومم کنه که تو محلشون نده و زندگیتو کن ، ولی نمیشه.

مثه خوره شده برام.

باید هرجور شده ماشینمو بفروشم و خونه بخرم.منی که 10-12 سال ماشین داشتم بدون وسیله بودن برام مثه کابوسه...چون من تمام کارای شخصیمو خودم انجام میدم چجوری بدون وسیله سر کنم؟منی که هیچکسو ندارم.

الآن خونه مسکن مهر هم حداقل 1 تومن پولشه و من نهایت ماشینم 600-700 بیارزه تو این بازار...

و اینکه من اصلا مسکن مهرو دوست ندارم و هم خدارو میخام هم خرمارو...هم خونه میخام هم ماشین هم نمیخام ازدواج کنم حتی نمیخام زن همون خاستگار پولداره بشم(چون صرفا از قیافش خوشم نمیاد)

یعنی باید ازدواج کنم؟ یا همینجوری اسباب کشی کنم و مستاجر مردم باشم و همه سوارم بشن ؛بخاطره اینکه من یه دختر مستقلم و برادر و پدری ندارم که ازم دفاع کنن؟من تو این دنیا هیچکسو ندارم و خودمم و خودم...هرکسی به خودش اجازه میده هرجور خاست رفتار کنه و اهرم فشار بذاره.کارفرما ، همسایه ، اجتماع، همه و همه...

دارم از صبح فکرمیکنم...سره کارم ولی فکرم تو وام و بانک و راهکاره......

وام 18 درصد بگیرم تا خرخره میرم زیر قرض،ماشینمم بفروشم که چخبره میخام خونه بگیرم ...

وای هر طرفو نگاه میکنم دره بستس جلوم

حسین بهم میگه اینجا خونه ی توعه

همش خانمم صدام میزنه

همش میخاد یه جوری بحث خاستگاری کردنو پیش بکشه ولی ...ولی کچله...

تصور میکنم تو خواب یهو نگاش میکنم و شاید نخامش دیگه...

یا نه برم دنبال شخصیت و فهم؟چون بی نهایت آدم فهمیده و پخته و با شعوریه...هرچی از اخلاقای خوبش بگم کم گفتم..از خودش خونه و ماشین هم که داره پس چرا همش زومم رو کچل بودنش؟

آخه من تنهایی چجوری تو این مملکت میتونم خونه بخرم؟منی که هزار تومن کسی بهم نداده و نمیده.بابام اصلاً بود و نبودش هیچ تاثیری نداشته 30 سال.مامانمم که هرچی ارث و پولی پچزی بهش برسه میره برا خودش پس انداز میکنه.

منم و من.

نمیتونم دیگه تو این خونه بمونم...جای دیگه هم کمر اسباب کشی ندارم چون من 3 تا دیسکم وخیم زده بیرون و اوضاع نخاعم روبراه نیست،از نشستن زیاده شغلم، تشدید شده و اونموقع هم که کارگر فروشگاه جهیزیه بودم که شروع دیسکم بود...از بس بار خالی میکردم.خودمو مریض کردم از 5 سال پیش.

هر طرف زندگیمو نگاه میکنم یه عیبی داره..نمیدونم چجوری درستش کنم...

چقدر آدما بد و بی ذات شدن آخه...چرا به دختری که مستاجره بد نگاه میکنن؟ منی که از 6 صبح تا 6 شب سره کارم،برگشتن گفتن چرا شبا جارو برقی میکشه؟ آخه عوضی ،من زن بیرونم،صبحا سره کارم، چجوری صبحا جارو بزنم؟وقتی تا میرسم خونه شب شده و باید کارای خونمو انجام بدم؟جارو هم نزنم؟این یه موردشه.مورد بعدی ماشین من صفره میگن جا لاستیک میندازه،درصورتی که صابخونه رو بردم تو حیاط میگم جا لاستیکو به من نشون بدید من لاستیکام نوعه کجاش جا انداخته؟وقتی تو قولنامه خونه با پارکینگ قید شده.

اینم عکس خونم...خونمو خیلی دوسش دارم ولی همسایه هاشوووووو نع.بریدم،کلافم.دلم معجزه میخاد.یه خونه امن،برا خودم.هرچند هرجا برم همسایه بد هست.

برچسب‌ها: همسایه
مهتا یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ 13:3

یه همسفر عالی!

بعد از سالها یه مسافرت رفتم که از ته دل بهم خوش گذشت و کلی لذت بردم...

شاید 4-5 سالی میشد که نرفته بودم مسافرت و همش سره کار بودم،چهارشنبه با اینکه تا ساعت 6:30 عصر سره کار بودم ولی حسین اومده بود و حدود دو ساعت منتظرم بود که برم خونه حاضر بشم و بریم...توراه رفت ، کلی خندیدیم و خوش گذشت که دیگه دل درد گرفته بودیم...توی مسیر ، بین جنگل کلی فیلم گرفتیم ، جایی که رسیدیم خیلی دنج بود...از فرط خستگی شبو زود خوابیدیم و صبح زود من طبق عادت که هرروز 6 بیدار میشم ، ساعت 6 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد...حسین رفت وسایل صبحانه خرید و تو تراس صبحانه خوردیم و بساط قلیون راه انداخت و تا ظهر اونجا موندیم.ناهارو بیرون خوردیم ،بعدش یه جای دیگه رو رزور کرده بود که رفتیم اونجا ، خیلی قشنگ بود و کلی هم اونجا بهمون خوش گذشت...تا جمعه عصر و جمعه عصر هم رفتیم موتورسواری و خرید شال برای من.یه شال خوشکل برام خرید که خیلی دوسش دارم...و بعدش منو رسوند خونه و باز خودش رفت شهر خودشون.

تو تمام این دوروز حسین کلی بهم توجه و احترام نشون داد،بااینکه میتونست خیلی بد رفتار کنه و خیلی اتفاق ها بیوفته...ولی فقط خندیدیم و خوش گذروندیم...

حتی صبح که داشتم میومدم سره کار ، توراه یاده حرفامون و کارامون افتادم و الکی الکی میخندیدم...این دو سه روز بااینکه توراه بودیم ولی اصلا احساس خستگی نکردم ،و بلعکس کلی انرژی گرفتم برای امروزی که شنبست.

کاش تمام آدما ، آدمای هم فرکانس خودشون گیرشون بیاد...

حسین اخلاقش کپ محمده و لارج بودنش حتی از محمد هم بیشتره...شاید خدا دید من چشمم رد اونه یکیو برام فرستاد که شبیه یا حتی بهتر از اون باشه...فوق العاده خوش گذرون و ولخرج و دست و دلباز...همه کار و همه چیز برام خرید که بهم خوش بگذره...و واقعا هم بهم خوش گذشت...یه آدم کاملاً مهربون و با فهم و درک ، که اگه بخام یک عیب روش بذارم همون کچل بودنشه.

هرچند خیلی بهش میاد و قیافش باکلاسه.ولی خب امیدوارم بشه تا ابد این موضوع رو نادیده بگیرم و بیشتر محو اخلاق و رفتارش بشم....

برچسب‌ها: مسافرت
مهتا شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ 8:40

ناب!

خواهرم با شوهر و بچش رفتن مسافرت.تایلند!

و خب چند روز پیش وقتی پیامم داد از طریق واتساپ اصلاً حالش خوب نبود...شوهرش همش کتکش میزنه و فحشش میده و اصلا خواهرم براش مهم نیست حواسش به خرید برای اقوام و زن بازیشه.

شوهرش که اسمش علی هست پولداره ولی شعور نداره و همین موضوع پایه های زندگیو سست میکنه...درمورد ازدواجش همه بهش گفتن نه.؛ گفتن این تیکه ما نیست ، بی آبروعه و فقط میخاد به دستت بیاره چون خواهرم همه چی داشت، مستقل و کارمند بانک بود خیلی همه بهش احترام میذاشتن و خونه جدا داشت و یه شرایطی مثه الآن من، دستش تو جیب خودش بود و برا خودش زندگی میکرد.... همه گفتیم باعلی ازدواج نکن ولی بازهم به حرف هیچکس گوش نداد فکرمیکرد شرایطش خیلی بده و نمیتونه مجرد بمونه، شوهرش صدبار بخاطرش خودکشی کرد .و خواهرم گول خورد و باهاش ازدواج کرد و سریع هم ازش بچه اورد...الان بچش 5 سالشه.

تو پیام بهم گفت باز هم شوهرش گفته بعد از مسافرت نمیخامت و باید 6 ماه بری خونه مامانت ،خب این چه وضع زندگیه.تو میخای بری تایلند دنبال عشق و حال خودت چرا زن و بچتو میبری به زور؟که اسم در کنی و بگن 1 میلیارد هزینه سفر داده؟هووف چقدر منم منم کن هست.و خب بعد از مسافرت باز قراره چه غلطی کنی چند ماه که زن و بچتو نمیخای؟مگه زندگی خاله بازیه؟بقول خواهرم همون اونسری که بعد از مسافرت اومد خونه مامانم و وکیل گرفته بود باید جدا میشد نه اینکه باز برگرده.

پشیمونه که چرا هربار به این زندگی برمیگرده و این، یعنی ، پول خوشبختش نکرد...جاهایی رفتن و چیزاهایی خریدن که شاید من نرفتم و نخوردم و ندیدم ولی بدونه دل خوش!دلش خوش نبوده تو اون مدت...

همون موقع ها که دقیق من تو کارخونه بین این همه دود و گرما و سرما سره کار بودم و یادم نیست آخرین بار کی مسافرت بودم ، اونا بهترین جاها رفتن تفریح و خرید کردن و تو بهترین حالت بودن (مثلاً)...ولی تهش اینمدل زندگی خوشبختی نیاورد....الآن که فکر میکنم منی که چند سال مسافرت نرفتم باز هم آرامش بیشتری داشتم و همون لقمه نون رو تو خونم با خیال راحت میخوردم و اموراتمو میگذروندم...درواقع روح و روانم آسوده بوده.

خواهرم پریروز تو پیاماش وصیتشو کرد و گفت پولایی که دستت هست (چون من حق امضا دارم و بهم کارت و شماره حساباشو داد) بین خودت و مامان تقسیم کن،خیییلی ناراحت شدم که چرا شوهرش اینقدر اذیتش کرده که طرف به مرگ خودش راضی بشه و داره وصیت میکنه.مگه یک آدم چقدر میتونه وحشی باشه و حواسش فقط به گناه باشه.

خاستم درمورد حسین هم بنویسم...پسر فوق العاده فهمیده و باشعور و مهربونی...که هرکی حتی مامانمم دیدش فهمید.وقتی با حسین و مامانم رفتیم بیرون قشنگ بلد بود چجوری رفتار کنه بااینکه من به اندازه موهای سرم با آدما گشتم (یعنی آدم شناسیم خوبه تاحدودی) ولی برخلاف همشون یه جور دیگه رفتار کرد و نشون میداد درست زندگی کرده...یا بهتره بگم باتجربست...

قراره با حسین آخر این هفته بریم مسافرت...از الآن ذوق دارم چون میدونم با آدم درست دارم میرم و میتونم تصور کنم چقدر بهم خوش میگذره...

از همه نظر خیالم راحته و براهمین تصمیم گرفتم باهاش برم.

خب حسین اصلاً خسیس نیست اتفاقا خیلیم لارجه...جمعه رفته بودیم بیرون و تو دل ظهر لب پل خواجو تو حرفام گفتم کرم دستمو فراموش کردم بیارم ،چند دقیقه بعدش به بهانه خرید جیم شد و وقتی برگشت کرم دست خریده بود.درواقع کلی راه رفته بود تا مغازه پیدا کنه؛ خیلی ذوق کردم...

هم خیلی بهم احترام میذاره، هم توجه میکنه و هم خیلی باشعوره...و خب خاستم بگم برحسب تجربم انگار همه ی کچل ها همینجورین و مهربونن.حسین بی نهایت شبیه محمده...اون هم کچل بود.از این کچلایی که آدم خوشش میاد.مخصوصا حسین که سفید هم هست و کلا قیافش خیلی به دل میشینه.خیلی جذابه...تمام کاراش و خرج کردن و مهربونیش شبیه محمده.

البته مامانم میگه همین کچل بودنش زیر دلت میزنه بعد از یک مدت و تا آخر عمر نمیتونی باهاش زندگی کنی ، میگه پسر با تجربه و فهمیده ایه ، متینه ، از حرف زدنش فهمیده ولی میگه برا یک عمر نمیتونی تحملش کنی. من نظرم کاملاً متفاوته...مهم اخلاقشه که اگه مطمئن بشم تا آخر عمر باهام همینجوریه قطعاً جوابم مثبته...چون دیدم که شوهر خواهرم اینقدر موهاش بلند بود که با کش میبست و همه فکرمیکردن حتی کلاه گیس داره از بس مو داره ، ولی اخلاق نداره و خون خواهرمو تو شیشه کرده و تو کل فامیل اجر و قرب نداره، همه میدونن لجبازه و بداخلاق...

مو رو بعدم میشه کاشت...خیییلی خاستگار داشتم و همه مدلشونو دیدم و حسین بین همشون عالی بود از نظر همه چی تنها عیبش کچل بودنشه که منم دوست دارم و مشکلی ندارم هرکس دیگه ای هم مشکل داره مشکل گشا اباالفضل

حسین خونه از خودش داره جای خوب اصفهان،ماشینشم خوبه و کارمند رسمیه.و مهمتر اینکه بلده با من چجوری رفتارکنه و خب من دیگه چی میخام...

بودن خاستگارهایی که لاماری و خونه میخاستن به نامم بزنن ولی به دلم ننشستن.یا پولدارهایی که اخلاق نداشتن، یا بی پول هایی که صد مدل عیب دیگه هم داشتن ولی هیچکدومشون خوب نبودن...و حسین با همشششووون متفاوته...

آخر هفته میرم مسافرت و میام و قطعا از اخلاق و رفتاراش بیشتر میگم...به امید روزی که عوض نشه و وقتی وبمو میخونم خوشحال باشم بابت انتخابم.

مهتا یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ 13:2

مهمونی مزخرف!

دیشب بعد از کلی اصرار پسرعمم که بیا دوره هم باشیم تصمیم گرفتم برم...

دور همی هاشون اینجوریه که متأهل یا مجرد دوره هم جمع میشن و اکثراً از قشر خوب هستن ، یا کارمند بانکن یا دکتر و پرستار.

خب منم یکی دوبار رفته بودم و بااینکه موذب بودم ولی خب بهتر از تو خونه موندن بود.میرقصیدن ومیخوردن و من درنهایت با یه لیوان دلستر و همون قلیون همراهیشون میکردم.

دیشب پسر عمم با همکارش که پرستاره و رلشم حساب میشه بااینکه پسرعمم متأهله ، اومدن دنبالم و رفتم باهاشون!

نخاستم چند تا ماشین بریم و خب به نفع من که رانندگی نکنم...با توجه به اینکه خونشون تقریبآً میشه شهرای اطراف و نیم ساعتی فاصله هست.

قرار بود بریم خونه ی پسری که مجرد بود و اسمش احسان بود.یه پسر 68 ای با موهای جوگندمی و باشگاهی و رفتارشم با من بد نبوده،همیشه احترام گذاشته ومودب بوده باهام.

وقتی با پسر عمم و رلش (همون همکارش) رسیدیم خونه احسان ، دیدم یه آقای دکتری با یه دخترمتولد 78 پرستار داخلن ، که دختره اینقدر لاغر بود داشت میمرد.و نکته ی جالبش این بود که یه شلوارک جذب پلاستیکی طور مزخرف با یه تاپ زشت پوشیده بود،نمیخام مسخره کنم ولی انگار تن یه چوب خشکه لباس جذب بپوشونی ، قدشم بلند ، اصلاً یه فضاحتی!از لباس تو خونه ای هم، خونه ای تر!

خب ایشون رل دکتر بود و اینقدر دختر لیم و بی دهن و بی ادبی بود که همون اول رفتم رو مبل نشستم با همون مانتو وشال و سرمو تو گوشی کردم...دیدم همه قلیون چاقیدن دوره قلیون رو زمین جمع شدن و دیگه زشت بود بااینکه از جمعشون خوشم نمیومد نرم پایین پیششون.رفتم خیلی رسمی طور پایین نشستم که فضا رو ملکوتی کردن از همون اول و برقا خاموش کردن و دخترا شروع کردن خودشونو رو پسرا بندازن و فقط داشتم تو دلم به چیپ بودن و لوده بودن زیاده از حدشون میخندیدم.دکتر که دید من فقط یه لبخند میزنم و با همون لباسامم خودشو انگار جمع کرد...سعی میکرد مودب تر حرف بزنه و رفتار کنه.حدأقل برا دیدار اول.

خاستم بگم مهمونی و دورهمی من اینجوری بود که لباس شیک و باکلاس میپوشیدم موهامو شونه و مرتب کرده و خوشبو میرفتم تو جمع و همراهیشون میکردم،و خب رقص و گپ و گفت و همه چی بینمون بود و در نهایت دست میدادم و خداحافظی میکردم.

قاعده ی مهمونی ها اینجوریه تقریبأ.

ولی این (مثلاً) دور همی دیشب اینقدر افتضاح و از نظر من مسخره بود که حد نداشت یعنی کاش نمیرفتم.که اصرار کردن شام بمونم.نهایت 45 دقیقه یکساعت موندم و اومدم راحتشون گذاشتم که از نظره خودشون خوش بگذرونن..

با اون لباس تو خونه ای مسخرشون و حرکاتشون خیر سرشون دکتر پرستار هم بودن. یعنی ته ببخشید دهاتی بودن خودشونو دیشب نشون دادن...فکرکن به همدیگه فحش میدادن که بگن ما خیلی اروپایی و باکلاسم و باهم رفیقیم.

از اینور قلیون رو فرش شیرجه بزنی رو پسره رل یکی دیگه که رونشو گاز بگیری یا چیز سمت همدیگه پرت کنی نهایت بی فرهنگی رو نشون میده...و بدترش حرفای زشت و فحش که از نظر خودشون اپن مایندی رو نشون بدن...از دست خودم عصبانیم که چرا رفتم...

بعدش احسان منو رسوند خونه و توراه گفت ولشون کن اینا خیلی بچن و فلان.میخاست بگه اونم خوشش نیومده.

دخترایی که تو جمع بودن بنظرم بیش از حد دم دستی بودن و حتی مریضی داشتن...چون مطمئنم اینا همشون با هم بودن و خوشحالم که سریع محلو ترک کردم حتی منی که همیشه موهام بازه سرمو باز نکردم بااینکه زیر مانتوم هم یه شومیز خوشکل مشکی پوشیده بودم و کلی موهامو سشوار کرده بودم ...

تو مسیر احسان ازم خاست باهاش دوست بشم.بااینکه اینهمه دوست دختر داره احساس کرد من سفت تر از این حرفام و خاست مثلا به دستم بیاره.گفت دوتایی دور هم باشیم ،دوتایی بریم مسافرت، نمیدونم منم از این دختر پسرا خوشم نمیاد( به دروغ) و از این حرفا ، که نظر منو جلب کنه.ولی در آخر جوابم نه بود و تو دلم گفتم من حتی دیگه دوست ندارم ببینمتون...

اصلا از رفتن پیششون شدید پیشیمونم...چرا رفتم نمیدونم .

اینم از مهمونی رفتن من.

برچسب‌ها: مهمونی
مهتا پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ 10:30

میترسم!

چند روزی میگذره و من با حسین دارم صحبت میکنم ، اما هر روز بیشتر از قبل ازش میترسم...

از بس که قشنگ حرف میزنه...نشد یکبار من یه چیزی بهش بگم حالا چه از مشکلات محل کارم، چه زندگیم یا هرچیزی ، و بخاد بدون منطق راجعبش حرف بزنه ، یه جملاتی بکار میبره و قشنگ درموردش صحبت میکنه که منی که ادعای اجتماعی بودن و شاغل بودن دارم هنگ میکنم...با طومأنینه و منطقی...که فهم و پختگیشو نشون میده...و این موضوع منو خیلی میترسونه....که پس کجای اخلاق و رفتارش مشکل داره.

آخه همیشه تجربه ثابت کرده آدمایی که خیلی خوب بلدن حرف بزنن تو عمل یه مشکلی دارن.از نظر من بلااستثنا اینجوریه.

خب من چیکار کنم الآن؟این دیگه چه مدلش بود؟داشتم به این موضوع فکرمیکردم که با سر بی مو میتونم تا آخر عمر کنار بیام که خب دیدم میتونه نهایت مو بکاره خودمم دکتر خوب سراغ دارم ، و این چیز غیرقابل حلی نیست،ولی نکنه این پسر کارشو خیلی خوب و حرفه ای بلده و از بقیه جلوتره تو مخ کردن!

نمیدونم...دنبال یه چیزی ازش میگردم...عجیبه ، بالاخره باید یه سری اخلاق بد هم داشته باشه و رو نکنه...

مثلاً تو همون بحث س*ک*س ، نکنه عیبی ایرادی داشته باشه و یک عمر بخام تحمل کنم ، نمیخام باکسی که ازدواج کردم طلاق بگیرم ، چند صباحی زندم بخام به خدای نکرده طلاق فکرکنم.پس باید همه چیشو بسنجم.

یه موقع هایی اصلا با خودم میگم ولش کن ، تو که آدم ازدواج نیستی اصلا چرا رک و پوست کنده بهش نمیگی؟بعد دوباره میگم شاید یکی از اینا خوب باشن و خوشبخت بشم.باهاش برم و بیام بعد تصمیم بگیرم.

دوباره میگم خوشبختیم الآنمه ، الآن یه مشکل دارم و اونموقع صد تا مشکل.

از طرفی میگه خانوادم مذهبی طور هستن ، منم که اهل مذهب نیستم ،فقط خدارو قبول دارم، یا نکنه اختلاف بندازن بااینکه پدر مادرش پیر هستن.

موندم چیکار کنم...اصلاً صبر کنم شاید کیسای بهتر پیدا شد.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ 8:24
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛