مهمونی مزخرف!
دیشب بعد از کلی اصرار پسرعمم که بیا دوره هم باشیم تصمیم گرفتم برم...
دور همی هاشون اینجوریه که متأهل یا مجرد دوره هم جمع میشن و اکثراً از قشر خوب هستن ، یا کارمند بانکن یا دکتر و پرستار.
خب منم یکی دوبار رفته بودم و بااینکه موذب بودم ولی خب بهتر از تو خونه موندن بود.میرقصیدن ومیخوردن و من درنهایت با یه لیوان دلستر و همون قلیون همراهیشون میکردم.
دیشب پسر عمم با همکارش که پرستاره و رلشم حساب میشه بااینکه پسرعمم متأهله ، اومدن دنبالم و رفتم باهاشون!
نخاستم چند تا ماشین بریم و خب به نفع من که رانندگی نکنم...با توجه به اینکه خونشون تقریبآً میشه شهرای اطراف و نیم ساعتی فاصله هست.
قرار بود بریم خونه ی پسری که مجرد بود و اسمش احسان بود.یه پسر 68 ای با موهای جوگندمی و باشگاهی و رفتارشم با من بد نبوده،همیشه احترام گذاشته ومودب بوده باهام.
وقتی با پسر عمم و رلش (همون همکارش) رسیدیم خونه احسان ، دیدم یه آقای دکتری با یه دخترمتولد 78 پرستار داخلن ، که دختره اینقدر لاغر بود داشت میمرد.و نکته ی جالبش این بود که یه شلوارک جذب پلاستیکی طور مزخرف با یه تاپ زشت پوشیده بود،نمیخام مسخره کنم ولی انگار تن یه چوب خشکه لباس جذب بپوشونی ، قدشم بلند ، اصلاً یه فضاحتی!از لباس تو خونه ای هم، خونه ای تر!
خب ایشون رل دکتر بود و اینقدر دختر لیم و بی دهن و بی ادبی بود که همون اول رفتم رو مبل نشستم با همون مانتو وشال و سرمو تو گوشی کردم...دیدم همه قلیون چاقیدن دوره قلیون رو زمین جمع شدن و دیگه زشت بود بااینکه از جمعشون خوشم نمیومد نرم پایین پیششون.رفتم خیلی رسمی طور پایین نشستم که فضا رو ملکوتی کردن از همون اول و برقا خاموش کردن و دخترا شروع کردن خودشونو رو پسرا بندازن و فقط داشتم تو دلم به چیپ بودن و لوده بودن زیاده از حدشون میخندیدم.دکتر که دید من فقط یه لبخند میزنم و با همون لباسامم خودشو انگار جمع کرد...سعی میکرد مودب تر حرف بزنه و رفتار کنه.حدأقل برا دیدار اول.
خاستم بگم مهمونی و دورهمی من اینجوری بود که لباس شیک و باکلاس میپوشیدم موهامو شونه و مرتب کرده و خوشبو میرفتم تو جمع و همراهیشون میکردم،و خب رقص و گپ و گفت و همه چی بینمون بود و در نهایت دست میدادم و خداحافظی میکردم.
قاعده ی مهمونی ها اینجوریه تقریبأ.
ولی این (مثلاً) دور همی دیشب اینقدر افتضاح و از نظر من مسخره بود که حد نداشت یعنی کاش نمیرفتم.که اصرار کردن شام بمونم.نهایت 45 دقیقه یکساعت موندم و اومدم راحتشون گذاشتم که از نظره خودشون خوش بگذرونن..
با اون لباس تو خونه ای مسخرشون و حرکاتشون خیر سرشون دکتر پرستار هم بودن. یعنی ته ببخشید دهاتی بودن خودشونو دیشب نشون دادن...فکرکن به همدیگه فحش میدادن که بگن ما خیلی اروپایی و باکلاسم و باهم رفیقیم.
از اینور قلیون رو فرش شیرجه بزنی رو پسره رل یکی دیگه که رونشو گاز بگیری یا چیز سمت همدیگه پرت کنی نهایت بی فرهنگی رو نشون میده...و بدترش حرفای زشت و فحش که از نظر خودشون اپن مایندی رو نشون بدن...از دست خودم عصبانیم که چرا رفتم...
بعدش احسان منو رسوند خونه و توراه گفت ولشون کن اینا خیلی بچن و فلان.میخاست بگه اونم خوشش نیومده.
دخترایی که تو جمع بودن بنظرم بیش از حد دم دستی بودن و حتی مریضی داشتن...چون مطمئنم اینا همشون با هم بودن و خوشحالم که سریع محلو ترک کردم حتی منی که همیشه موهام بازه سرمو باز نکردم بااینکه زیر مانتوم هم یه شومیز خوشکل مشکی پوشیده بودم و کلی موهامو سشوار کرده بودم ...
تو مسیر احسان ازم خاست باهاش دوست بشم.بااینکه اینهمه دوست دختر داره احساس کرد من سفت تر از این حرفام و خاست مثلا به دستم بیاره.گفت دوتایی دور هم باشیم ،دوتایی بریم مسافرت، نمیدونم منم از این دختر پسرا خوشم نمیاد( به دروغ) و از این حرفا ، که نظر منو جلب کنه.ولی در آخر جوابم نه بود و تو دلم گفتم من حتی دیگه دوست ندارم ببینمتون...
اصلا از رفتن پیششون شدید پیشیمونم...چرا رفتم نمیدونم .
اینم از مهمونی رفتن من.