؛

گذشته و آینده!

خونه

یه وقتایی حوصله نوشتن و حتی حرف زدن هم ندارم ...فقط به زمین نگاه میکنم و تو فکرم ،سرمو پایین میندازم و میرم تو یه عالم دیگه. حتی وقتایی که سره کار راه میرم و کار انجام میدم سرم پایینه ویه عالمه حرف و فکر تو سرم جمع شده و سر به هم گذاشته که عاجزم از گفتنش...

صاحبخونه ی نامحترمم گفته پاشو و بدون سلامی یا علیکی پیام داده که سررسید خونت تمدید نمیکنم و خونه رو برا خودم میخام حالا صدتای دیگه خونه و مستاجر داره ولی زوم کرده رو من.و همین یه دونه خونه.

اونم از طرف همون نامزد عوضیمه که روزای اول چقدرررر تعریفشو میکردم.وقتی ازش جدا شدم خیلی نامحسوس رفته یه مشت اراجیف و دروغ به صابخونه گفته و خودش هم حتی مستقیم نگفته ، آدم رو کار کرده رفتن گفتن و حالا من تو این همه مشکلات و داغ باید به فکر خونه هم باشم...

یه بار با خودم میگم اثاثمو میفروشم یا کمش میکنم و میرم خونه مامانم، باز میگم نه ماشینمو میفروشم و تاخرخره میرم زیر وام و خونه میخرم باز میبینم پولم به خونه خریدن نمیرسه میگم میرم اجاره یه جای دیگه و درنهایت هیچکدومش عاقلانه نیست چون صرفاً من یه نفرم و دخترم و هیچ پشتوانه ی مادی معنوی ندارم...مشکل از دست دادن بابام و اذیتای سره کارم کم بود ، الان باید به خونه هم فکرکنم.

حاضر بودم باز رو کرایش بذاره و طبق روال هرچی حقوق میگیرم کرایه خونه بدم ولی خب اونی که توطئه برام چیده درست چیده و کارشو بلد بوده...

تقریبا 1 ماه وقت دارم تا فکرامو جمع کنم و بالاخره یه تصمیمی بگیرم...نمیدونم چیکار کنم...

تو این تعطیلات هفته ی گذشته رفتم تهران تا تو اندیشه خونه پیدا کنم و وقتی رفتم دیدم پولم نمیرسه و وام مسکن 22 درصد برام خیلی سنگین میشه چون منه یه نفر حقوقم اینقدر نخواهد بود که اینهمه قسط بدم...

خیلی وقتا دلم گرفت وبه بابام گله کردم ، حتی پیش مامانم گله کردم و گفتم بابا وقتی بود برا من هیچ کاری نکرد هیچ کاری و تو هیچ وقت احساس مسئولیتی در قبال من نداشتی و نداری...

خونه ی مامانم که به نام مامانمه 300 و خورده ای متره که میتونه بفروشه و یه خونه دو طبقه بخره یا حداقل کوچیک کنه وبه منم کمک کنه ولی بااینکه میدونم نمیکنه باز هم خودمو برا میلیونیوم بار کوچیک میکنم و مطرح میکنم....

بابام اونموقعی که من التماس میکردم 10 تومن یانهایت 30 تومن بهم کمک کنین تو ارزونی (ماشینمم بفروشم)یه مسکن مهر بخرم کمک نکرد و حتی برا خودش نخرید تا منی که بچه آخرشم توش زندگی کنم و اینهمه سال مستاجر نباشم و رفت تو بانک خوابوند و الان مصادره شده برا انحصار وراثت و کارای قانونی...

دلم نمیخاد هزار تومن از پولش بهم برسه .حتی هزار تومن....بااینکه حتی وقتی تو کما بود خرجای خونه رو من میکردم و به محضی که اون خبر بد رو بهم دادن بااون حال بدم میدوییم اینور و اونور و خرید میکردم.هرجا میرفتم بقیه بستگان متوفی مرداشون اومده بودن و منه دختر اینور و اونور میدوییدم ...درسته داداشامم بودن ولی به نسبت دختر بودنم خیلی بیشتر از اونا دوییدم و هیچ پناهی نداشتم که دلداریم بده...روزای سختی رو این 2 ماه پشت سر گذاشتم...من هیچوقت دختر نازک نارنجی و لوس خونه نبودم و این منو خیلی از پا دراورد...40 تومن وامی که برا شهریه ترم آخرم بود رو تند تند کارت میکشیدم و برام مهم نبود که کارت ورود به جلسه امتحان میدن یا نه. تو تمام اون لحظات و روزای سخت باخودم میگفتم اگه مهتا توهم اتفاقی برات افتاده بود بابات برات خرج میکرد ولی واقعیتشو بخام بگم نه.من فقط خودمو از محبت زیادی که به بابام داشتم گول میزدم .واقعیتش اینه که من هیچوقت مورد محبت خانوادم قرار نگرفتم و خیلی وقتا یادشون میرفت که پدر و مادر منن.آخرم یه روز از غصه ی بی کسی غمباد میکنم.

الان شبانه روز به خونه فکرمیکنم و موندم چه تصمیمی بگیرم...فکر مثه خوره داره میخورتم و هیچکس نیست حتی بهم مشاوره بده...خستم... هیچ دری رو به روم نیست ...خیلیا اگه پدر و مادرشون براشون چیزی نذاشتن حداقل یه شوهر پولدار میکنن، یااگه شوهرشون وضع مالیش خوب نیست پدرشون حامیشونه یا یکی از اعضای خانواده دستش به دهنش میرسه یا یه همچین چیزی، ولی من فقط خودم باید دست و پا بزنم و تو شوهر هم شانس نیوردم.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 12:54

بیکاری خیلی بهتره!

با وجود همه ی بی پولیا باید بگم بیکار بودن شرف داره به سره هر کاری رفتن و هرجایی مشغول شدن.

پول به قیمت خونت باشه ، به قیمت از دست دادن ارزشت باشه و هزاران جنگ اعصاب دیگه (مخصوصا اینکه برا کسی کار کنی) همون بهتر که از بی پولی یا نداشتن شغل بمیری.

اینکه من سالها مستقل بودن رو انتخاب کردم اولش انتخاب من نبود، اجبار روزگار بود، کم کم سعی کردم خودمو وفق بدم چون شخصیتم جوری نبود که بیکار بمونم حتی اگه پول داشته باشم ولی الان واقعا کمرم صاف نمیشه...

مگه یه نفر چقدر میتونه زحمت این دنیارو بکشه تا بتونه یه زندگی برا خودش جفت وجور کنه...با چندتا آدم مریض میتونه سرو کله بزنه و صدبار تو گ... بکنتت و درت بیارن و سکوت کنی و ادای مظلومارو دربیاری.

دلم میخاد بیکار بشم ،مغزم تحلیل بره، حوصلم سر بره و بی پول تر از این بشم تااینکه بیام تو این کارخونه و اینجوری تحلیل برم و بی اعصاب بشم.9ساعت کاری هر ثانیش بشه حس خفگی.

یکی از یکی سمی تر و هزار تا کارفرما داشته باشی و الکی بهشون بها بدی.

دلم میخاد بخوابم و دیگه بیدار نشم که این اشخاص رو ببینم.سم مطلقن.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ 15:11

لعنت به 25 آذر 1403

در اوج ناباوری پدرم از پیشمون پرکشید...

7 روزه که بابامو از دست دادم و انگار 70 ساله دارم بی پدری میکشم...

غمم اونقدر سنگینه که با جمله نمیتونم بیانش کنم...

هرکسی که بابا داره خوشبحالش و قدرشو بدونه...

شاید من نصف این ناراحتیام برای اینه که چرا وقتی داشتم قدر ندونستم و فکرمیکردم همیشه دارمش و همیشه هست...

از هرچی یکشنبست متنفرم ...

هرچند از سشنبه هم متنفرم که داداشمو گرفت...

سفره ی خونه ی ما داره کوچیک و کوچیک تر میشه و بار غم رو دوشمون، سنگین و سنگین تر...

خدا برای کسی نخاد...انشاا...خدا سایه همه پدرا و مادرا رو حفظ کنه

برچسب‌ها: خانواده
مهتا شنبه یکم دی ۱۴۰۳ 15:1
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛