؛

گذشته و آینده!

خستم...خیلی

اونقدر خستم که نمیدونم چی بگم و از کجا بگم....

تو این مدت بارها اومدم حرف بزنم و بنویسم، بنویسم از اتفاقایی که بعد از ازدواجم افتاد، هربار سکوت کردم و ننوشتم.نتونستم بنویسم...

دلم خیلی گرفته، نمیدونم تقاص چیو پس دادم ولی تا یاد دارم بهم بدی کردن که بدنکردم ، تا بود دلمو شکستن و بخاطره موقعیتم بازیم دادن که دل نشکستم...و حالا بین راهی موندم که نه راه پس دارم نه راه پیش.

پسری که زنش شدم پراز دروغ و نیرنگه و بااینکه چندروز بیشتر نگذشته بارها بهش گفتم جدا بشیم .حتی هرچیزی که خرج کرده رو حاضرم بهش پس بدم هرررر خرجی که کردهوفکر میکنه نباید میکرده و متضرر شده،حتی پول شام رستوران...که اینقدر بی ارزش،تک تک پولایی که تو این یکی دوماه داده...

من چیکار با خودم کردم...ترحم بود، نفهمی بود ، چشم پوشی بود نمیدونم اسمش هرچی که بود بدکردم به خودم...با رسوا شدن هر دروغش بهش ترحم کردم که عیب نداره خودم زیر پر و بالم میگیرمش، عیب نداره بجاش دست و دلبازه،ولی حاضرم هرچی پول داده برام رو لیست کنه وچکشو بهش بدم ولی دیگه اسمش تو ذهنم نیاد و جدا بشم...عیب هاش خوبی هاشم پوشوند...هنوزم نگرانمه کجا میشینم و چی میخورم و چی میپوشم...هنوزم کافیه بگم سره کارم غذاشو دوست ندارم تا تو دنگ آفتاب اینهمه راه بیاد کارخونه تا بهم غذا بده و بره...برام کفشای مارک بخره، کارای خونه رو انجام میده و باهام با احترام رفتار میکنه،هرچیزی که بخام رو برام بخره بدون اینکه به هزینش فکرکنه، ولی یه اتفاقایی پشت پرده هست که تمام این خوبی هاشو پوشوند...

پشیمونم...کاش زمان به برج یک برمیگشت و بازم مجرد بودم.همون مهتایی بودم که از کار شرکت مینالید و از تنهاییش میگفت و غر میزد...بیشتر از این نمیتونم بنویسم و دقیق تو موقعیت بدی دارم جدا میشم و فصل امتحانامه،یه ترم هرهفته رفتم کاشان و اومدم ، بکوب درس خوندم ، به امید پاس شدن با نمره بالا و حالا تو همین امتحانا روحیمو باختم سره زندگیم...حواسم به درس نیست و موندم چیکار کنم...

کاش آدمای مجرد تا ابد مجرد و تنها بمونن....وقتی هب وبلاگم نگاه میکنم که همش مینالیدم از خدا میخام زمان به عقب برگرده و باز هم سره تنهاییم بنالم و بجاش این روزارو نمیدیدم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ 13:39

همسر خوب داشتن و همسر خوب کردن خوبه!

تقریباً یک ماهی میشه که ازدواج کردم و پ با من زندگی میکنه و قراره بعد از محرم و صفر یه جشن کوچیک بگیریم...

شغل پ آزاده و تا سه میمونه سره کارش و بقیشو یا باباش میره وامیسه یا شاگردش. ساعت 3 میره خونه و بلااستثنا تو خونه آشپزی میکنه و شام شبو میذاره ، دست پختشم که نگم.با اینهمه ادعام که چند ساله جدا زندگی میکنم برام یه مرغ مجلسی پخت که هیچوقت حتی تو عروسی ها هم نخورده بودم و خجالت کشیدم...

من ساعت 5 میرسم خونه و هرروز برام بساط میوه و قلیون و چایی تازه دم پهن کرده و ازم پذیرایی میکنه جوری که چندروز پیش بهش گفتم من حس میکنم اومدم مهمونی خونه ی تو و معذب میشم اینقدر ازم پذیرایی میکنی...انگار رفتم پارتی ، غذاشم که همش رو گازه و خونه رو بوی غذا گرفته...

درواقع توی خونه بوی زندگی میاد...خیلی وقتا ناراحت میشم و شاید یجورایی دعواش میکنم که چرا اینهمه کار میکنه و هم کاره بیرونشو داره هم میاد خونه نمیشینه. ولی پ تو خونشه کارکردن، که مثه فرفره بدوعه اینور اونور ...

بعد از کلی خرید برام ، من تازه دیروز بی مناسبت سوپرایزش کردم...

اینجوری که یه دعوای سوری راه انداختم و با اینکه خندم گرفته بود جلو خودمو میگرفتم . پ رو یه وقتایی میدیدم که اشک تو چشماشه و خیلی از حرفام ناراحت میشه ، (بمیرم خیلی بدجنسی کردم) ولی بعد از دلش در اوردم...یعنی کیک سفارش دادم و با خانمه هماهنگ کردم که 1 ربع من دعوا میکنم با پ ، سره یک ربع شمارمو بده به آژانسی که بیاد به فلان آدرس ، بغل ماشین پ وایسه تکم بزنه تا من پ رو بیرون بفرستم...نقشمم گرفت.

تو خونه بهانه سرویس بهداشتی رو کردم که چرا آینش کثیفه و چرا این خونه رو اینقدر بهم میریزی وقتی میخای یه کاری کنی و هزار تا چیز دیگه...چقدر هی ناراحت میشد و دستمال میکشید...
(که بعد ازش معذرت خواهی کردم ) و یواشکی گوشیشو به بلوتوث باند زدم و وقتی تو سرویس بود و غر غر میکردم و دعوا میکردم آیفون خونه رو روشن کردم و گفتم برو بیرون ببین کیه آیفون رو زد و از جلو دوربین رفت کنار، همونجوری که خیلی ناراحت بود از حرفای من ، رفت بیرون و طرف بهش کیکشو داد و همینجوری وقتی اومد ذوق زده بود و کپ کرده بود، خیلی خیلی خوشحال شد و وقتی بارکد روی کیک رو اسکن کرد مستقیم تو باند آهنگ مورد علاقشو خوند...آهنگ دو تاقلب از مسعود صادقلو

حس خوبی بود که دیدم بعد از اینهمه کاری که برا من کرده یا طلا و خریدای جور واجور کرده من با یه سوپرایزر کوچولو تونستم تااینحد خوشحالش کنم و کلی تشکر کنه برا یه چیز کوچیک...چقدر باشعوره

پ چندین بار منو تو این مدت سوپرایز کرد، تقریبا هرروز ، ولی با یکبار سوپرایز من کلی ذوق کرد و به چشمش اومد...

هرثانیه چه تو خونه چه بیرون، بیشتر از روز قبل با طومانیه و متین رفتار میکنه...

پ پاداش تموم روزهاییه که من تنها تو خودم میشکستم یا آدمایی که میومدن اذیتم میکردن و میرفتن و من هربار باید قوی تر بلند میشدم...نه فقط دوست پسر یا نامزد ، حتی خانوادم...پ اومد و شد رفیقم پدرم مادرم برادرم....

https://s8.uupload.ir/files/img_5154_cnt2.jpeg

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ 8:48

تاهل!

باید پروفایل وبلاگمو عوض کنم...

من ازدواج کردم...

با کسی که هرروز بیشتر از روز قبل بهم احترام میذاره...و خودشو بیشتر جا میکنه...

بعد میام تعریف میکنم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ 12:35
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛