خستم...خیلی
اونقدر خستم که نمیدونم چی بگم و از کجا بگم....
تو این مدت بارها اومدم حرف بزنم و بنویسم، بنویسم از اتفاقایی که بعد از ازدواجم افتاد، هربار سکوت کردم و ننوشتم.نتونستم بنویسم...
دلم خیلی گرفته، نمیدونم تقاص چیو پس دادم ولی تا یاد دارم بهم بدی کردن که بدنکردم ، تا بود دلمو شکستن و بخاطره موقعیتم بازیم دادن که دل نشکستم...و حالا بین راهی موندم که نه راه پس دارم نه راه پیش.
پسری که زنش شدم پراز دروغ و نیرنگه و بااینکه چندروز بیشتر نگذشته بارها بهش گفتم جدا بشیم .حتی هرچیزی که خرج کرده رو حاضرم بهش پس بدم هرررر خرجی که کردهوفکر میکنه نباید میکرده و متضرر شده،حتی پول شام رستوران...که اینقدر بی ارزش،تک تک پولایی که تو این یکی دوماه داده...
من چیکار با خودم کردم...ترحم بود، نفهمی بود ، چشم پوشی بود نمیدونم اسمش هرچی که بود بدکردم به خودم...با رسوا شدن هر دروغش بهش ترحم کردم که عیب نداره خودم زیر پر و بالم میگیرمش، عیب نداره بجاش دست و دلبازه،ولی حاضرم هرچی پول داده برام رو لیست کنه وچکشو بهش بدم ولی دیگه اسمش تو ذهنم نیاد و جدا بشم...عیب هاش خوبی هاشم پوشوند...هنوزم نگرانمه کجا میشینم و چی میخورم و چی میپوشم...هنوزم کافیه بگم سره کارم غذاشو دوست ندارم تا تو دنگ آفتاب اینهمه راه بیاد کارخونه تا بهم غذا بده و بره...برام کفشای مارک بخره، کارای خونه رو انجام میده و باهام با احترام رفتار میکنه،هرچیزی که بخام رو برام بخره بدون اینکه به هزینش فکرکنه، ولی یه اتفاقایی پشت پرده هست که تمام این خوبی هاشو پوشوند...
پشیمونم...کاش زمان به برج یک برمیگشت و بازم مجرد بودم.همون مهتایی بودم که از کار شرکت مینالید و از تنهاییش میگفت و غر میزد...بیشتر از این نمیتونم بنویسم و دقیق تو موقعیت بدی دارم جدا میشم و فصل امتحانامه،یه ترم هرهفته رفتم کاشان و اومدم ، بکوب درس خوندم ، به امید پاس شدن با نمره بالا و حالا تو همین امتحانا روحیمو باختم سره زندگیم...حواسم به درس نیست و موندم چیکار کنم...
کاش آدمای مجرد تا ابد مجرد و تنها بمونن....وقتی هب وبلاگم نگاه میکنم که همش مینالیدم از خدا میخام زمان به عقب برگرده و باز هم سره تنهاییم بنالم و بجاش این روزارو نمیدیدم...