؛

گذشته و آینده!

هوای بارونی!

هوای اصفهان بارونی و یه جوریه...

چرا برج 11 و 12 آدما نیازشونم بیشتر میشه؟مخصوصا الان که بارون میاد و هوا دونفره شده...هوای باحالیه...هوای قلیون و چای آتیشی و یه بغل امنه...

حتی حیوون ها هم این هوا رو احساس میکنن و جفتن ، ولی اکثر ما آدما تنهاییم و فقط رویاپردازی میکنیم...

کاش یکی تو زندگیم بود که بیشتر از خودم دوسم داشت وبه نیازهام اهمیت میداد...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ 15:55

پرم!

بعضی روزا هم هست که تو از شدت عصبانیت و ناراحتی هیچی تو دنیا نمیخای

الان دقیقا تو همون موقعیتم.بااینکه حقوق رو همین الآن زدن ولی اصلا خوشحال نشدم و نمیخام کسیو ببینم...

کاش راهی بود میتونستم برم خونه و تنها باشم...حتی خرید کردن هم حالمو خوب نمیکنه، میدونم حس و حالم موقته ولی باز هم نمیخام اینجا باشم و تنهایی رو ترجیح میدم.

وقتایی که بیکار میشم و به آدمای حروم...زندگیم فکرمیکنم عصبی میشم که چرا بهای زیادی به آدما دادم

چرا اینقدر دیر فهمیدم

و هزار چرای دیگه...

دلم نمیخاد آدمی وارد زندگیم بشه و بعد بخام بفهمم چقدر عوضیه.دیگه نمیخام تجربه های قبلم تکرار بشه، مینویسم که از حال بدم کم بشه و سبک بشم...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ 14:53

ثبت نام فرزند خواندگی!

سلام

الان یه مطلب خوندم راجع به حضانت فرزند موقت و دائم!

فکرمو دارم جمع میکنم که یه بچه به فرزند خوندگی بیارم...نمیدونم چقدر قراره رو تصمیمم باشم ولی اینجا مینویسم که یادم بمونه و بیشتر بهش فکرکنم...

برا حضانت دائم باید یه چیزی به نامش بزنم و بااینش مشکلی ندارم.ولی با این موضوع که شاغلم مشکل دارم که بچه ای که قراره بهم بدن تو سنی هست که بتونه تنها بمونه تاعصر!تا مادرش بیاد.یا اصلا این چه کاریه که من بچه بیارم و بعد باز نتونم بهش عشق و محبت بدم و همش سره کار باشم حالا چه اصفهان موندگار بشم چه تهران بیوفتم...اینافکرای تو سرمه که دارم مینویسم و باید تک تک جواباشو پیدا کنم

از طرفی مثه خرافاتیا فال گرفتم و گفتن 1403 ازدواج میکنم، اگه بخام کلی پادویی کنم برا بچه و بعدش خدا خاست و یه خاستگار خوب برام پیدا بشه چی؟وسط هوا و زمین ولش کنم...

یا اصلا همین بچه باعث بشه که دیگه باکسی نتونم ازدواج کنم.که قطعا همین طور میشه.نمیدونم...یعنی فردی که بیاد بفهمه بچه به فرزندخوندگی قبول کردم و منو نخاد، یا اصلا از اولش جلو نیاد...

هم دلم بچه میخاد،هم میخام تنها باشم، هم نمیخام تنها باشم...

یا صبرکنم سال 1403 هم روی خودشو بهم نشون بده و بعد برم تو فکر بچه اوردن...

یه مدت قبل هم تو فکر فریز تخمکم بودم که اگه زود یائسه شدم تخمکم فعال باشه و بتونم بچه بیارم...

اصلا ولش کن هیچی نمیخام...

وقتی زورم به خاسته هام نمیرسه باید از ریشه بیخیال بشم.دلم پارتنر و زندگی آروم با بچه میخاست که نشد. همینجوری تنها میمونم تا ببینم چی میشه.کاش سال 1403 برا همه خوب باشه و از همون بهارش با شادی و برکت آغاز بشه...کاش همه حال دلشون خوب باشه...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ 10:54

قضیه تهران رفتنم

امروز منو به زور کشوندن سره کار.

از جمعه 4 اسفند ،تهران بودم و دیروز داشتم برنامه امروزمو میچیدم که ساعت 8:30 شب زنگ زدن که باید 7 صبح بیای کارخونه و حاضر باشی.قبلش هرچی حراست و نیروهام زنگم زده بودن گفته بودم مرخصیم.حالا چه مرخصی ای؟مرخصی که خودم به خودم داده بودم.و یهویی گفتم بذار حالا که به همه میگم مرخصیم یه زنگ هم بزنم به رییس و بگم نمیتونم بیام که زد تو زکم و گفت خانم شما حق خروج از شهرو نداشتین !دزدم انگار.البته چون بحث تعهد هست اینو گفتن و دزد رو شوخی گفتم.

خلاصه هرچی اصرار و توجیه کردم گفتن خیر و شبانه راه بیوفت بیا، صبح کارخونه باش..حالا من همون موقع برنامه سفره خونه و سینمای آخر شب و خریده شب عیده فردامو چیده بودم که کپ کردم و مونده بودم تو این برف و مه چجوری برم اصفهان...

تا ساعت 10:30 -11 رفتم سفره خونه و شام خوردم و بعدش راه افتادم برا اصفهان...اینقدر جاده وحشتناک بود که حد نداشت وبا کلی ذکر و خدا خدا کردن خودمو رسوندم.4 تا قهوه ترک خوردم که خوابم نبره و دیگه فاز خنده گرفته بودم بجا بی خوابی، هرجوری شده بود اومدم.

تا قبل از زنگ همکارام با پسرعمم با موتور رفتم خیابون ملت دنبال خرید وسایل ماشینم و تقریبا میتونم بگم بین اون جمعیت و آقایون عمده فروش لوازم ماشین، من تنها خانم بودم که دنبال پلکسی و اکسسوری های مدنظرم بودم...خریدامو کردم و برگشتیم خونه خواهرم و داشتیم قلیون میکشیدیم که بی مهابا زنگ زدم رییس کارخونه و گفت سریع برگرد.

الانی که اینجا نشسیتم با وجود خوردن یه اسپرسو باز هم گیج خوابم و میتونم بگم وحشتناک ترین شب عمرم بود از نظر بارندگی و خرابی جاده.

چند باری نزدیک بود برم تو گاردریل و برف پاک کن اصلا جوابگو نبود.

وقتی رسیدم اینور اونور میدوییم و سریع حاضر شدم اومدم کارخونه.رأس ساعت 7 مهندسم زنگ زد که سره کاری و میخاست مطمین بشه حرفشو زمین نزدم.

دلم میخاد کارمو منتقل کنم تهران.صبح صحبت کردم و گفتن برات کار سراغ داریم و میسپاریم.

فقط میمونه بحث پول پیش خونم.که فعلا باید دست نگه دارم.ولی همینکه کارم تهران درست شد خیلی خوشحالم.یه امیدواری دارم که از استان اصفهان خارج شم.چون اصلا روحیات شبیهشون نیست

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ 11:22

سایت همسریابی!

سلام روز برفیتون بخیر

یه سوال؟ این سایتای همسریابی موثقه؟

یادمه چند سال پیش ثبت نام کردم و هرچی آدم کج و کوله و مشکل دار بود بهم درخواست میداد و از وجناتش میگفت...

یکی از یکی منگل تر.

آخه آدم یکیو کامل میشناسه ( از نظره خودش ) و کلی میره و میاد و آخرش توزرد از آب در میاد چه برسه مجازی و بااینکارا بخای شوهر پیدا کنی.

خودم دارم جواب خودمو میدم.

ولی باز گفتم از دوستان بپرسم ببینم سایتی هست که واقعا کیس های خوب توش عضو بشن که منم عضو بشم؟...حرفای خنده دار میزنم...

تنهایی حوصلمو سربرده...هیچ دوستی ندارم و دلم میخاد حداقل با یکی حرف میزدم...هستن کسایی که منتظر زنگم باشن ولی امتحانشونو پس دادن...

گفتم شاید یکی از این سایت های همسریابی خوب باشه .

دلم یه پسر قد بلند و خوش استیل با ته ریش میخاد و یه نگاه جذاب...ازاینایی که منو از ته دل بخاد...که عوض نشه.که بریم سره زندگیمون.یعنی بیاد سره زندگیم.درواقع اون پسری که قراره در آینده ای دووووربا من ازدواج کنه خیلی راحته،حتی نباید زحمت تی وی خریدن ، فرش خریدن، یا هرخرج دیگه ای رو به خودش بده.مهریمم کم میگیرم بجاش حقوق دیگه رو قید میکنم.مثه حق حضانت فرزند حق طلاق حق سکونت و اینا. نهایت پول یه حلقه، ساعت و لباس و 4تاعکس بده (اون رو هم میتونیم نصف بدیم یا اصلا بذاریم برا بعد).حلقه کفایت میکنه. اصلا نمیخام بااین هزینه ها عروسی یا عقد بگیرم.فقط خودم مهمم و خودش.

یه ذره معرفت و مردی داشته باشه میتونه در کنار من پیشرفت کنه و نیازی به خونه و ماشین داشتن نداره.من اونقدر ریسک پذیر هستم که ماشینمو بزرگ تر کنم و با وام هم شده خونه بخرم و دوتایی پشت به پشت هم بالا بریم.ولی فقط باید آدم باشه...

که متاسفانه وجود نداره.همچین آدمی اصلا به پستم نخورده.نمیگم منم آدم خیییلی قشنگیم ولی معمولی رو به خوبم که آشپزی و خونه داری و همسرداری و خیلی چیزارو بلدم که اگه یه ذره پسره خوب باشه و اون یه ذره عیب های منو نادیده بگیره زندگی خوبی خواهد داشت...(چون تمام آدما عیب دارن.یکی کمتر یکی بیشتر)

نامزد قبلیم بعد از بدگویی هایی که پیش م کرده بود دیروز با ایمیل بهم پیام داده بود سلام!

فقط یک کلمه سلام فرستاده و فکرکنم خودشم فهمیده بود چه غلطی کرده شایدم خوشحاله که رابطم بهم خورده.جوابشو ندادم و فکرمیکردم که چرا اینقدر بی وجود بود، با چه رویی اصلا به من پیام داده.

دلم براش میسوزه.چون آینده ی بدی در انتظارش خواهد بود.کارما وجود داره و این بشر هیچی نداره و قطعا اگر ازدواج کنه دنیا اون روشو بهش نشون میده و خیلی چیزا بهش ثابت میشه...چون ظاهربین بود و خیلی از داشته های منو نمیدید و حتی تحقیرمم میکرد چون خانوادش اینجوری بارش اورده بودن، یه پسر بی خاصیت لوس که پراید زیر پاشم به نام مامانش بود و در حسرت یه گوشی خریدن ساده بود چه برسه مستقل شدن.

آدمایی که نمیفهمن تا آخر عمرشون نمیفهمن.و آدمایی که زرنگن بنظرم از بچگی زرنگ بار اومدن و مرد و زن هم نداره...

یه سریا دنبال بازیگوشی بودن و تا پیری هم دنبال بازیگوشی میرن.و بلعکس...

کاش یه آدمی که به دلمه و تو رویامه سره راهم قرار بگیره و باهاش ازدواج کنم.قیافه و استایل برام مهمه.

حس میکنم از درون دارم پیر میشم.سختی هایی که کشیدم تا الان به اینجا رسیدم الان داره یکی یکی خودشو بروز میده و الان وقتشه یکی بغلم کنه و حالمو خوب کنه.یکی باشه که فقط دستامو بگیره و دیگه ول نکنه...دلم دستای مردونه میخاد.حسی که یک مرد بهم منتقل میکنه هیچوقت یه دوسته دختر بهم منتقل نکرده...مسلما برا همه اینجوریه ولی من یه کم هات تر از بقیم...م پسری بود که حس خوبی بهش داشتم و متاسفانه خراب کرد(بااینکه بخاطره قدش قسمت من نبود).اما زمانهایی که پیشش بودم حالم خوب بود مثه خودم داغ بود.

کاش همون چهره و قیافه قد بلندترش گیرم بیاد با خصوصیات اخلاقی متفاوت و بهتر از م.

مهتا دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲ 11:8

عیدی عقب افتاده!

خب امروز پنج اسفنده و همچنان عیدی و سنوات مارو ندادن و هی این هفته اون هفته میکنن...

این چه مدل حقوق دادنیه آخه...

این ماه شهریه دانشگاهم خیلی سنگین شد و چون بلد نبودم از کدوم قسمت قسط بندیش کنم کل 18 ملیونو یک جا دادم و الان صفر مطلقم...و از طرفی فرداش رفتم تهران و 3 تومن پول رنگ و لایت موهامو دادم.خیلی وقت بود رنگ نکرده بودم و تنوع خوبی بود و از طرفی لایت بالیاژ خیلی بهم میاد.

این 21 تومن بغیر از خرجای پرتی دیگه توی اون 4 روز تهرانم بود.سرجمع حدود 25 تومن هرچی پس انداز و مساعده گرفته بودم همش رفت.از نظر خودم داشتم پول پس انداز میکردم که دیدم شهریم سر به فلک گذاشت...یه جوری شد که میخاستم انصراف بدم از درس، تو همین ترم 2.میخاستم جا بزنم...دیدم پولم که رفته دیگه بقیشم ادامه بدم.

الان که اینجا نشستم کرایه خونم حدود 10 روزه عقب افتاده، باید 25م به 25م پرداخت کنم و این سری دخل و خرجم نخوند.

از طرفی روز زن برا خودم گوشیمو عوض کردم و یه قسطی برداشتم حدود 50 تومن که ماهیانه 3.5 قسط اونو دارم 1م به 1م.اون رو هم باید بدم.عیدی و سنواتم رو که بدن میره بالا دو برج بهمن و اسفند کرایه خونه و قسط گوشیم .و حقوق اسفند رو میندازن تو فروردین.پس فقط با همین عیدیم باید بدهی هامو صاف کنم

دلم میخاست مسافرت برم ولی هیچ پولی برام نمیمونه.یه موقع هایی به حماقتایی که تو زندگیم کردم فکرمیکنم و باز سعی میکنم فراموشش کنم.میتونستم ماهیانه 25-30 ملیون حقوق داشته باشم و خر شدم اومدم تو این شغل با حقوق اداره کار.

کاش امروز عیدیارو تسویه کنن.فکرم سبک میشه بدهی که نداشته باشم.بقیشو خدا بزرگه حالا تا ایام عید.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ 8:6

بنظرم باید عوضی بود

خب بنظرم تاهمینجا بسه .هرچی آدم (ببخشید) عوضی تر بااقبال تر!!!!

آدمایی که خوش ذاتن و مهربونن و رحم دارن و تاالان حق الناسی گردنشون نبوده (چون هیچ ظلمی به کسی روا ندونستن) باید یک جایی دست بردارن از خوبیشون.

منم دقیقا امروز میخام همین بلارو سره یه نفر بیارم...حس خوبی داره.اینکه مثه خودشون باشی.شاید آدمای بی ذات اصلا میخان که طرفشون مثه خودشون (...) باشه وگرنه خیلی کارا رو نمیکردن.

امروز صبح زود زنگ زدم به م و گفتم باشه عزیزم گذشته رو فراموش کنیم و من زنگت زدم بگم شاید منم مقصر بودم و ... اینقدر خوشحال شد که گفت خودتی مهتا داری اینچیزارو میگی و من خوابم و فلان و باورش نمیشد زنگش زده باشم.و باهاش برا عصر قرار گذاشتم/

میخام عصر برم دنبالش و کلی خوش بگذورنیم و بعدش از ماشینم پرتش کنم و جلو خودش بلاکش کنم که تسویه شه.فقط در همین یه صورت دلم خنک میشه.

اونم به یه طریق دیگه همینکارو با من کرد.وقتی همه چی داشت خوب پیش میرفت یهو گفت تمام.منم همونکارو میکنم و خوشبینش میکنم به خودم و بعدش برا همیشه دورشو خط میکشم.

بدذات بودن خیلی هم بد نیست بنظرم باید امتحانش کنم.

همیشه هم سکوت خوب نیست فکرمیکنن اوسکولی.مثه همون طایفه اون نامزد حروم...که پاشدن اومدن تولدم و مثه دسته...یه جا نشستن و خستگی و هزینه هاش بهم موند.تو خوابشونم یه موقعیتی مثه من نمیدید که تقریبا 3 هیچ از بقیه جلو باشم.

باید به آدما نشون بدی که اگه هیچی نمیگی و میگذری از خوبی خودته نه از زرنگ بودن اونا.

از آدما متنفر شدم و با هرکدومشون مثه خودشون بازی خواهم کرد.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ 9:55

بنظرم باید عوضی بود

خب بنظرم تاهمینجا بسه .هرچی آدم (ببخشید) عوضی تر بااقبال تر!!!!

آدمایی که خوش ذاتن و مهربونن و رحم دارن و تاالان حق الناسی گردنشون نبوده (چون هیچ ظلمی به کسی روا ندونستن) باید یک جایی دست بردارن از خوبیشون.

منم دقیقا امروز میخام همین بلارو سره یه نفر بیارم...حس خوبی داره.اینکه مثه خودشون باشی.شاید آدمای بی ذات اصلا میخان که طرفشون مثه خودشون (...) باشه وگرنه خیلی کارا رو نمیکردن.

امروز صبح زود زنگ زدم به م و گفتم باشه عزیزم گذشته رو فراموش کنیم و من زنگت زدم بگم شاید منم مقصر بودم و ... اینقدر خوشحال شد که گفت خودتی مهتا داری اینچیزارو میگی و من خوابم و فلان و باورش نمیشد زنگش زده باشم.و باهاش برا عصر قرار گذاشتم/

میخام عصر برم دنبالش و کلی خوش بگذورنیم و بعدش از ماشینم پرتش کنم و جلو خودش بلاکش کنم که تسویه شه.فقط در همین یه صورت دلم خنک میشه.

اونم به یه طریق دیگه همینکارو با من کرد.وقتی همه چی داشت خوب پیش میرفت یهو گفت تمام.منم همونکارو میکنم و خوشبینش میکنم به خودم و بعدش برا همیشه دورشو خط میکشم.

بدذات بودن خیلی هم بد نیست بنظرم باید امتحانش کنم.

همیشه هم سکوت خوب نیست فکرمیکنن اوسکولی.مثه همون طایفه اون نامزد حروم...که پاشدن اومدن تولدم و مثه دسته...یه جا نشستن و خستگی و هزینه هاش بهم موند.تو خوابشونم یه موقعیتی مثه من نمیدید که تقریبا 3 هیچ از بقیه جلو باشم.

باید به آدما نشون بدی که اگه هیچی نمیگی و میگذری از خوبی خودته نه از زرنگ بودن اونا.

از آدما متنفر شدم و با هرکدومشون مثه خودشون بازی خواهم کرد.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ 9:37

دهن بینی

دیروز عصر بعد از کار رفتم خونه مامانم دنبال بچه خواهرم و بردمش خونه خودم.

شروع کردم به تمیزکاری و بعبارتی خونه تکونی ،و این وسط گلای قشنگم خشک شده و انگار مرده. زنگ زدم م که من دارم کاره خونه انجام میدم و گلدونامم داغونه و کود میخاد که گفت وایسا من کار مغازم تموم بشه خودم میخرم میارم برات عوض میکنم.

از پشت پنجره و پرده توی سالن بگیر تا تو آشپزخونه ،گردگیری و جارو و طی زدم که حس میکردم کمرم صاف نمیشه.

وسط کار م زنگ میزد که انجامش نده خودم میام برات جارو ایناشو میزنم که خیلی ضایع بود برااولین بار که میاد بخاد کار کنه یا جارو برقی وسط باشه...شد ساعت 7:30-8 شب که با چند تا بسته کود و دستورالعمل آنزیم و قارچ کش و یه جعبه شیرینی تر اومد.

چقدرم معذب بود حس میکردم...چون سره جاش نشسته بود و یه جوری که انگار استرس داره

براش چایی و شیرینی خودشو اوردم

یه کم حرف زدیم و با بچه خواهرم بازی کرد و موقع رفتن بغلش کردم...شاید انتظار نداشت ولی واقعا دیشب دلم میخاست محکم بغلش کنم شاید چون خیلی مهربون و بافهمه.به اون بود عمرا منو بغل میکرد.موقعی که پامیشد باز قدش فقط توجهمو جلب میکرد که هم قده خودمه.و شاید بغلش کردم چون میدونستم قراره باهاش ازدواج نکنم و بخاطره عیبی که به زبونم نیورده بودم تو دلم حس ترحم داشتم ...یا شاید چون دارم بهش حس پیدا میکنم بغلش کردم...فهم و شعورش اونقدر زیاده که وقته ازش رفتاراشو میبینم شرمنده خودم میشم که چرا صرفابخاطره قد رد میکنم.

بعداً نوشت»

خب تمام اتفاقات بالا برا چندین روز پیش بود که دقیقا یادم نمیاد چه روزی.الانی که دارم ادامشو مینویسم آقای م دیگه تو زندگیم نیست چون علاوه بر قد کوتاهش و درکنار تمام حسن هایی که داشت یه عیب بزرگتر داشت به اسم : دهن بین بودن.

همیشه فکرمیکردم شکاک بودن مرد زندگیو به کام آدم تلخ میکنه و یک نوع بیماری حل نشدنیه ولی الان کشف کردم که دهن نگر بودن مرد هم خیلی بده تو زندگی.

داستان اینجوریه که نامزد بی وجود قبلی من زنگ میزنه به این آقا و به دروغ بهش میگه مهتا شب ولنتاین پیش من بوده درصورتی که من تو اون ساعت هایپر بودم و داشتم برا خونم خرید میکردم و بعد از نیم ساعت ،یک ساعت خرید ، رفتم پیش م .و علاوه بر اون بهش گفته که من فقط برا سرگرمی و نه به نیت ازدواج میخام باهاش ادامه بدم. و این پسر حرفای اونو باور کرده بود و با یک تماس رفت و تموم کرد.بعد از اون حالا یا نشسته بود دو دوتا چهارتایی چیزی کرده بود و جورچین چیده بود که نه تو اون ساعت من پیش اون نبودم یا اگه برا سرگرمی میخاستمش خیلی از رفتارهارو نمیکردم یا میکردم و دوباره زنگم زد که مهتا برگرد و من نمیتونم واشتباه کردم و از این حرفا. که اینبار من براهمیشه کنارش گذاشتم.چون بدون اینکه تو اون لحظه فکرکنه یا یادش بیاد، حرف یکی دیگه رو بغیر از من باور کرده بود و حالا بعد از دو روز به هوش اومده بود.

خاستم بگم چقدر آدمای جور و واجور میان تو زندگیامون، با اخلاق و رفتار های متفاوت و من بی نهایت خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم که با هیچکدومشون ازدواج نکردم و تو سن 31 سالگی مجردم و اصلا عیب نمیدونم.که اگه بدون این رفت و آمدها زن هرکدومشون شده بودم الان بدبخت بودم و باید میسوختم و میساختم و دیگه نمیشد کاریش کرد.

به نظرم دختر و پسر فرقی ندارن ،به 4 تا زنگ و چند ماه تفریح و خوشی نباید تصمیم ازدواج یگیرن.

باید بالا پایین کنه همه جوانبو در نظر بگیره و اگه تهش دید نشد ناراحت نشه و حکمتی توش ببینه...خیلیا بودن که حتی عاشق معشوق بودن و در عرض چند ماه یا نهایت چند سال آخرش طلاق گرفتن.چون بعد از ازدواج تازه عیب های همدیگه رو دیدن...

تاقبل از زنگ اون یارو و جدا شدنمون، باهاش سینما رفتم ، بین دوستای همکلاسیم و دانشگاه بردمش، خرج کردناشو دیدم ، مهربونیشو همه رقمه دیدم و اوکی بود.همه جوره پسندیدمش و معقولانه بود ؛ولی دهن بین بودنش همه ی این حسن هارو از بین برد.چه معلوم که زنش نمیشدم و پس فردا یکی از فامیل یا هرکی از روی دشمنی بهش یه چیزی میگفت و ایشون بدون پرسیدن از من حتی بلایی سره من نمیوورد یا بحث طلاقو پیش نمیکشید، ولو زبونی؟مثه الان که گفت اون یارو درست میگه و جدا شیم و بعد زنگ زد که مهتا کینه رو دور بریز و لجبازی با من نکن و من به اشتباهم پی بردم و ...

هیچکدوم از جملاتش کارشو توجیه نکرد.

با آدما اینقدر برید و بیاید تا مثه کف دست بشناسیدش.مهم نیست چقدر طول بکشه اگه خوب باشه نشون میده و اگه عیبی داشته باشه رو میشه.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ 14:38
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛