؛

گذشته و آینده!

دهن بینی

دیروز عصر بعد از کار رفتم خونه مامانم دنبال بچه خواهرم و بردمش خونه خودم.

شروع کردم به تمیزکاری و بعبارتی خونه تکونی ،و این وسط گلای قشنگم خشک شده و انگار مرده. زنگ زدم م که من دارم کاره خونه انجام میدم و گلدونامم داغونه و کود میخاد که گفت وایسا من کار مغازم تموم بشه خودم میخرم میارم برات عوض میکنم.

از پشت پنجره و پرده توی سالن بگیر تا تو آشپزخونه ،گردگیری و جارو و طی زدم که حس میکردم کمرم صاف نمیشه.

وسط کار م زنگ میزد که انجامش نده خودم میام برات جارو ایناشو میزنم که خیلی ضایع بود برااولین بار که میاد بخاد کار کنه یا جارو برقی وسط باشه...شد ساعت 7:30-8 شب که با چند تا بسته کود و دستورالعمل آنزیم و قارچ کش و یه جعبه شیرینی تر اومد.

چقدرم معذب بود حس میکردم...چون سره جاش نشسته بود و یه جوری که انگار استرس داره

براش چایی و شیرینی خودشو اوردم

یه کم حرف زدیم و با بچه خواهرم بازی کرد و موقع رفتن بغلش کردم...شاید انتظار نداشت ولی واقعا دیشب دلم میخاست محکم بغلش کنم شاید چون خیلی مهربون و بافهمه.به اون بود عمرا منو بغل میکرد.موقعی که پامیشد باز قدش فقط توجهمو جلب میکرد که هم قده خودمه.و شاید بغلش کردم چون میدونستم قراره باهاش ازدواج نکنم و بخاطره عیبی که به زبونم نیورده بودم تو دلم حس ترحم داشتم ...یا شاید چون دارم بهش حس پیدا میکنم بغلش کردم...فهم و شعورش اونقدر زیاده که وقته ازش رفتاراشو میبینم شرمنده خودم میشم که چرا صرفابخاطره قد رد میکنم.

بعداً نوشت»

خب تمام اتفاقات بالا برا چندین روز پیش بود که دقیقا یادم نمیاد چه روزی.الانی که دارم ادامشو مینویسم آقای م دیگه تو زندگیم نیست چون علاوه بر قد کوتاهش و درکنار تمام حسن هایی که داشت یه عیب بزرگتر داشت به اسم : دهن بین بودن.

همیشه فکرمیکردم شکاک بودن مرد زندگیو به کام آدم تلخ میکنه و یک نوع بیماری حل نشدنیه ولی الان کشف کردم که دهن نگر بودن مرد هم خیلی بده تو زندگی.

داستان اینجوریه که نامزد بی وجود قبلی من زنگ میزنه به این آقا و به دروغ بهش میگه مهتا شب ولنتاین پیش من بوده درصورتی که من تو اون ساعت هایپر بودم و داشتم برا خونم خرید میکردم و بعد از نیم ساعت ،یک ساعت خرید ، رفتم پیش م .و علاوه بر اون بهش گفته که من فقط برا سرگرمی و نه به نیت ازدواج میخام باهاش ادامه بدم. و این پسر حرفای اونو باور کرده بود و با یک تماس رفت و تموم کرد.بعد از اون حالا یا نشسته بود دو دوتا چهارتایی چیزی کرده بود و جورچین چیده بود که نه تو اون ساعت من پیش اون نبودم یا اگه برا سرگرمی میخاستمش خیلی از رفتارهارو نمیکردم یا میکردم و دوباره زنگم زد که مهتا برگرد و من نمیتونم واشتباه کردم و از این حرفا. که اینبار من براهمیشه کنارش گذاشتم.چون بدون اینکه تو اون لحظه فکرکنه یا یادش بیاد، حرف یکی دیگه رو بغیر از من باور کرده بود و حالا بعد از دو روز به هوش اومده بود.

خاستم بگم چقدر آدمای جور و واجور میان تو زندگیامون، با اخلاق و رفتار های متفاوت و من بی نهایت خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم که با هیچکدومشون ازدواج نکردم و تو سن 31 سالگی مجردم و اصلا عیب نمیدونم.که اگه بدون این رفت و آمدها زن هرکدومشون شده بودم الان بدبخت بودم و باید میسوختم و میساختم و دیگه نمیشد کاریش کرد.

به نظرم دختر و پسر فرقی ندارن ،به 4 تا زنگ و چند ماه تفریح و خوشی نباید تصمیم ازدواج یگیرن.

باید بالا پایین کنه همه جوانبو در نظر بگیره و اگه تهش دید نشد ناراحت نشه و حکمتی توش ببینه...خیلیا بودن که حتی عاشق معشوق بودن و در عرض چند ماه یا نهایت چند سال آخرش طلاق گرفتن.چون بعد از ازدواج تازه عیب های همدیگه رو دیدن...

تاقبل از زنگ اون یارو و جدا شدنمون، باهاش سینما رفتم ، بین دوستای همکلاسیم و دانشگاه بردمش، خرج کردناشو دیدم ، مهربونیشو همه رقمه دیدم و اوکی بود.همه جوره پسندیدمش و معقولانه بود ؛ولی دهن بین بودنش همه ی این حسن هارو از بین برد.چه معلوم که زنش نمیشدم و پس فردا یکی از فامیل یا هرکی از روی دشمنی بهش یه چیزی میگفت و ایشون بدون پرسیدن از من حتی بلایی سره من نمیوورد یا بحث طلاقو پیش نمیکشید، ولو زبونی؟مثه الان که گفت اون یارو درست میگه و جدا شیم و بعد زنگ زد که مهتا کینه رو دور بریز و لجبازی با من نکن و من به اشتباهم پی بردم و ...

هیچکدوم از جملاتش کارشو توجیه نکرد.

با آدما اینقدر برید و بیاید تا مثه کف دست بشناسیدش.مهم نیست چقدر طول بکشه اگه خوب باشه نشون میده و اگه عیبی داشته باشه رو میشه.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ 14:38
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛