؛

گذشته و آینده!

هنوزم...!

به خواهرم هربار زنگ میزنم مشورت بگیرم که طلامو بفروشم یا نه همش میگه حیفه.خواهرم متولد 64عه،نمیدونم چرا اینقدر پول براش مهمه،اکثر حقوقاشو یواشکی میده به مامانم که براش طلا بخره، خب اینهمه طلا میخای چیکار،برا بچتم که نمیخای چون اون باباش پولداره و تا 7 نسل بعدش تامینه.پس چرا حرص دنیارو میزنی دختر.

سال 97 این طلا رو گرمی 500 خریدم و تو این 8 سال شد گرمی تقریبا 18.درمورد تورم مملکت که اصلااا نمیخام بحثی کنم چون ر.ی...مال هست و بابتش خوشحال نیستم.اما برای خودم خوشحالم که حقوق اونسالمو حیف و میل نکردم...

هی امروز فردا کردم که نفروشم و موتور کنم ولی امروز عصر دیگه واقعیه واقعی تصمیم گرفتم دل بکنم و بفروشم.بازم پول کم میارم ولی میتونم فرجه بگیرم تا دهم ماه دیگه یا بگم حقوقمو زودتر بزنن برام(آره چقدرم که اونا میکنن اینکارو)امیددارم...

فعلا بیشترشو جور کنم تا بقیش...

میدونی من ذاتا دوس ندارم اینقدر خشن باشم،خشن نه به این معنی که فرد عصبی یا خشنیم من لطیفتر از این حرفام،

و دوس داشتم بجای موتور ،الان شوهر و بچه داشتم،یه زندگی آروم و استاندارد داشتم طرف از خودش خونه و ماشین داشت(دغدغه ی کرایه خونه رو نداشتم بسمه 15سال)،منو جلو ماشینش سوارم میکرد و روز تولدی مناسبتی چیزی برام یه موتور بی کلاج طرح وسپایی رنگ آبی آسمونی میخرید.همینقدر رویایی...

خودمم دارم میگم رویا...این اتفاق ها هرگز برا من نیوفتاد و نمیوفته...

شاید یگی همش داره میناله،چون همینجوریه،مامانم بشدت اخلاقش بده ؛ بی دلیل و من سکووووت محض دارم جلوش،

توشب کولر خاموش میکنه،من از شدت گرما میمیرم ،چون 6 هم باید بیام تو این کارخونه ای که دوباره گرما میخورم

زودتراز 7 عصر اجازه روشن کردن برق ندارم،

لباسایی که از ماشین در میاره که خشک بشه فقط لباسای خودشو جمع میکنه،

خونه رو دیگه مثه قدیم تمیز نمیکنه،

چرا؟چون من از 6 سره کارم برای امرار معاشم که ازشون پول نگیرم،

چون من شوهر خوب سراغم نیومد

و خودمم تلاشی نکردم و به کسی بسپارم یا جایی برم 4 نفر منو ببینن،

و سرم تو لاک خودمه نهایت عصرا برم بیرون...

و بابت همین بیرون رفتنا اینهمه ظلم میکنه،

اون دوس داشت الان من شوهر و بچه داشتم،

اما الآنی که ندارم آیا تقصیره منه؟خب خدا نخاسته از اول برام تنهایی خاسته ،

چرا فکرمیکنه من خودم فکر ندارم؟خودم غصه ندارم

من فقط به روی خودم نمیارم،وگرنه میدونم که چه عذابی رو دارم رو دوشم حمل میکنم....حالا توهم میای با رفتارات تر میزنی تو روانم؟

هرچقدرم بزنم به بیخیالی کارهاشو باز هم یه جا بی دلیل میزنم زیر گریه...دیروز برق رفت و گوشی شکسته ی دوزاریشو برداشتم چراغ قوه زدم برای فندق که نترسه اومد چراغ قوه رو خاموش کرد.بهش میگم خب برق که اومد گوشیامونو میزنیم تو شارژ،آخه یه چراغ قوه چیه که تو از بچه من دریغ میکنی؟چقدررر ظلم میکنی و شب با چشم گریون بهش گفتم امیدوارم بمیری و دیگه من رنگ این خونه و کوچه و محله رو نبینم...چون طاقتم تموم شده بود،چون از بچگی از دستشون کشیدم.چون هزااااران دلیل دارم برای بدبختیای الانم.

خواهرم خودش تنهایی یک هفته از تهران اومده بود،

هرروز براش چلوگوشت و فسنجون و غذای خوب میپخت ،کاری ندارم چرا اینکارو میکرد مثلا از نظر خودش مهمونداری میکرد ولی وقتی رفت بعد ازشنبه تادیشب یکبار هم اجاق گازشو روشن نکرد،تا دیشب که غذا پخت.نه قبل از اومدنه خواهرم نه بعد از اومدنه خواهرم...چی بشه یه غذا بپزه 3 بار گرم کنه بره تا دوروز بعدش...اینهمه فرق میذاری بین بچه هات.منم که بچه نیستم اینهمه تفاوت قایل میشی.من چون جلو چشمشم ارزش ندارم.........

من نهارمو سره کار میخورم ،شبا هم ناچار بیرون یه چیزی میخوردم،اصلا معده دردی من سره همین کارای مامانم شد.

بعضی از مادرا فقط اسم مادر رو یدک میکشن...بویی از عاطفه ی مادری نبردن.

من یه پرنده دارم جونمو تو جونش میکنم،بارها بوده 500تومن ته حسابم بوده همونو رفتم براش غذای کارتنی گرون خریدم که ارزن معمولی نخوره.صدمدل دون بوده دست گذاشتم رو گرونترینش ،مطمینا اگه بچه هم داشتم همینقدر بهش میرسیدم چون بچه دوستم.چون خودم هرچقدر محبت ندیدم میخاستم برا بچم صدبرابرشو بذارم

اونوقت بخام ریز به ریز اعمال و کردار مامانمو بگم یه طومار میشه که چقدر این زن بده.با همسایه ها قهر کرده،با یکی از پیرزنای کوچه سره اینکه چون مامانم با یکی از همسایه ها دعوای بدی کرده بود و این پیرزنه بااون همسایه رفت و امد کرده با اونم قهر کرد...!!!!مامانم متولد 38 عه سنی ازش گذشته ولی مثه مهدکودکیاس کارهاش...

فقط و فقط من باهاش میسازم اونم چون من چاره ای ندارم همش میگم گناه داره عیب نداره...خونه خودمم برم تنهام پس همینجا بمونم که فندقمم تنها نباشه

دیروز از خونش که زدم بیرون یکساعت تو ماشین گریه میکردم کارهاشو مرور میکردم...

کاش حافطم پاک میشد و هیچی از خانوادم یادم نمیومد...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ 10:40
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛