؛

گذشته و آینده!

ترسناک!

نمیدونم چقدر حرف منو قبول دارید ولی آدما به شدت ترسناکن...

حتی حتی حتی همون آدمایی که فکرمیکنی خیلی آدمای خوبین تو وجودشون که ریز میشی میبینی خیلی ترسناکن...

یا ترسناک شدن، نمیدونم...

من هر پنجشنبه نمیام سره کار و میره بجای مرخصی ماهانم یعنی دو تا پنجشنبه که آفم و دو تا پنجشنبه ی دیگم مرخصی رد میشه و عین هر پنجشنبه که نیومدم رفتن زیرابمو زدن....و یه بامبولی درست شد...

امروز شنبست اومدم سره کار و وقتی اتوماسیون مهندسو چک کردم (چون رمز داده که روزانه چک کن و اقدام یا استحضار بزن یا درکل پیگیری کن نامه هامو) دیدم که برا سه تا خانم های دیگه افزایش حقوق زده نفری دو ملیون رو پایه حقوقشون به جز مال منو.

و جالب اینجا که همه ی نامه هارو ، چه افزایش حقوق ،چه وام ،چه مساعده یا هرچیزییییی رو من ارجاع میدم؛اونوقت این یک قلمو خودش پنجشنبه ارجاع داده...

صبح من با شال گردنی زیر مقنعم اومدم سره کار ، صبح رگ اعصابم زده بود به گردنم و دیروز تاآخر شب از غصه بابام خوابم نبرده و فشارش 5 رو 2 هست و هرلحظه ممکنه خبر وحشتناکی رو بشنوم با چشم پر پف و چهره ی پراز غصه اومدم سره کار. که کاملا مشخصه زیر چشمام گودافتاده اونوقت باهمچین صحنه ای روبه رو میشم که یواشکی برا اون3 نفر افزایش حقوق زده .یه آبدارچی داریم که همش زیراب میزنه و تو اتاقا ویلونه و حرف میبره و میاره با مدرک سیکل و دوتای دیگه یکی دیپلم ویکی لیسانس .حالا مدارکشون تو سرشون بخوره این خانما همیشه تو اتاق یکیشون جمعن و دارن غیبت میکنن و ناهار و صبحانه سه ساعته میخورن و بقول خودشون تو 8 ساعت 1ساعت یا 1ساعت و نیم کار مفید دارن ،و هیچکس هم نمیبینه و همه کورن! چجوری یه 5 شنبه که نبودم رفتن مخ مهندسو شستن و حقوقشونو زیاد کردن...

یه عالمه وقت خودمو خوردم وهی پیش خودم تمیرین کردم که چه جمله ای بگم یا با چه جمله ای شروع کنم وبرم پیش مهندس، وقتی رفتم پاچه منو گرفت که تو چرا دیدی!!!!دارم میگم شما بعد از اینمدت که اومدین و اتوماسیونتون دست منه همه کارشو انجام میدم دارید میگید چرا این نامه رو دیدی تازه؟و بدترش اینکه میگه من میخاستم تورو امتحان کنم...آخه مرتیکه بیشعور که معلوم نیست چی بهت گفتن و پرت کردن چه امتحانی وقتی تو روز 100 تا نامه از همه جای این کارخونه و دفتر برات میاد و من دارم میبینم و پاراف میزنم یه دفعه ای که بحث افزایش حقوق شده میخاستی منو امتحان کنی؟ قشنگ بگو با تو یکی حال نمیکنم...و بقیه خانما برام یه جور دیگن.

خلاصه که این همون مهندسی بود که گفتم آدم خوبیه و فقط همین آدم سراغ بابامو گرفته.کلا 4 تا خانم اینجا سره کارن چجوری برا 3 نفرشون افزایش حقوق میزنی و منی که اینجا همش دارم کارای شخصیتو هزار تا کار آماری و کوفت و زهر مار انجام میدم رو حاضر نشدی فرق نذاری....براهمین میگم که آدما هرچقدر هم که ادای خوبارو در بیارن ترسناکن...

و درنهایت با چشم گریون از اتاقش اومدم بیرون و دعوا هم کرده که چرا تو فهمیدی و چرا دیدی ...

نمیدونم برای کسی اتفاق افتاده یا نه ولی آدمایی که باباشون فوت شده یا همچین مشکلی داره وقتی کوچکترین مسئله ای پیش میاد انگار میخان فریاد بکشن و خیلی دردشون میاد...انگار منتظر یه تلنگرن...من هنوز هیچی نشده اینو دارم درک میکنم...خیلی سخته

از تموم آدمای اینجا بشدت متنفرم و نمیخام هیچکدومشونو ببینم....یا به روی خودم بیارم....

ولی ذات همه برام روشن شده...

نهایت 3 ماه تا عید مونده و جمعا میشد 3 تا 2 تومن که میزد میشد 6 تومن.تو این گیری ویری باز من همون 6 تومن کارساز بود حالایی که هرچی با مامانم بیرون و تو میرم باید هزینه بدم وکارت بکشم . وقتی ندادی یعنی داستان چیز دیگست.

هیچ آدمی رو نگید آدم خوبیه.تمام آدمها حتی خوب خوبشون دهن بینن و به وقتش چهرشونو نشون میدن.حداقل برامنی که اینهمه سال کار کردم این موضوع اثبات شده...

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ 11:15

بره برنگرده....

از اعماق وجودم آرزو میکنم سال 1403 بره و دیگه برنگرده...

سال خیلی بدی بود.نمیدونم برای بقیه هم اینجوری بود یا نه ولی برای ما خیلی بد بود.

اتفاق هایی که برای اطرافیانم افتاد واقعا دردناک بود؛

یه نفرو بعد از 14 سال سابقه کاری اخراجش کردن

یکی تمام جنسای سفارشیش تو لنچ جلو چشمش سوخت و آتیش گرفت و نتونست کاری کنه جز اینکه تو سره خودش بزنه و تا خرخره بره زیر قرض...

یکی دیگه رو بچشو دزدیدن و الان چند ماهه بچشو ندیده و هرکاری کرده و دستش به جایی بند نیست و یه چشمش اشکه یه چشمش خون...

ووو...

خودمم که دیگه بماند، ازدواج با یه فرد معتاد و بعدم طلاق و پشت بندش بابام...

در کل فکرمیکنم برای خیلی از آدما امسال سال بدی بود

همین الان که داشتم مینوشتم داداشم پیامم داد که بابارو جوابش کردن و حتی دیگه نمیبرنش سی تی یا بخش دیگه...

دلم میخاد فریاد بکشم....خدایا آخه چرا ما...ما هنوز داغ یه عزیزمون تازه بود.داغ خودم تازه بود این دیگه چه دردی بود رو سینه ی ما گذاشتی ...امیدوارم خدا سایه همه ی پدرا و مادرا رو بالا سره اعضای خانواده حفظ کنه و همه تو سلامت باشن...

خدا به ما هم یه استقامت بده...

برچسب‌ها: خانواده
مهتا دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 9:5

سکوت تا همیشه

حتی بدتر از فلسفه ی طلاق و داغ عزیز هم ممکنه...

من درکمال ناباوری یه داغ عزیز رو تجربه کردم....حدود 7 سال پیش

عزیزترین و بهترین فرد خانوادمو از دست دادم.داداشم حین کار از آسانسور سقوط کرد

یه طلاق هم از سر گذروندم...

و فکرمیکردم این دوتا موضوع دردناکترین اتفاقات عمرم خواهد بود...

همیشه در این بین نق میزدم و شاید ناشکری میکردم...

خدا هم صبر کرد و صبر کرد و بد جور تلافی کرد.

یادمه حتی همینجا هم از بی عاطفه بودن بابام نالیدم...ولی الان حدود یک هفتست که بابام تو کماست و بیشترین آسیب به من خورد...روزی هزار بار مردم و کاری از دستم برنیومد

بابام با خداحافظی از پیشمون رفت بیمارستان و بی دلیل عملش کردن و بعدم مرگ مغزی و من این یک هفته به مرحله ای رسیدم که خودم خودمو نمیشناسم چه برسه بقیه...اونقدر عاجز شدم که به هرکی از راه رسید التماس کردم برای بابام دعا کنه .

باوجودی که همیشه رو پای خودم بودم و هیچ مدل پشتوانه ایم نبود ولی همینکه بالا سرم بود خوب بود...نعمت بزرگی بود.

موقعی هایی که بی دلیل ناشکری میکردم و غصه میخوردم و فریاد میکشیدم از تنهایی؛ رو الان تازه میفهمم چه بیهوده بوده ، الان که خدا بهم یه درد بدتر داد...

تمام دکترا قطع امید کردن و ما فقط دست به دعاییم و جلوی چشممون داره پرپر میشه....وجود پدر مادر نعمت بزرگی بود که من چون سالها ازشون دور بودم احساس نکردم ؛ چون غرق در مشکلات خودم بودم... یادم رفته بود که همین بابایی که اینجا ازش مینالیدم اگه یک ثانیه مثل الان نباشه چه مصیبت بزرگیه و چقدر میتونه از پا درم بیاره....

دلم برای زمانهایی که میتونستم برای بابام کاری انجام بدم میسوزه...من بچه ی بدی برای اونا نبودم و ازم راضین ولی بااینحال عذاب وجدان دارم .

من هیچ سختی به اونا ندادم، تو درس خوندنم، تو خرجم،تو دعوا، تو شادی؛ حتی تو قضیه ازدواج و طلاقم.همیشه خودم بودم و خودم تو هرررررمسیله ای.انگاری که خیالشون از بابت من راحت بود ولی الان باوجود همه ی اینا دلم میخاست بابام پامیشد و فقط بود....االن وقت خوبی برای زبونم لال از دست دادنش نبود.

امروز تازه اومدم سره کار و تنها کسی که سراغ بابامو گرفت همین رییس جدید بود.باوجود سمت بالایی که داره یا یکماهه که اومده بازهم زنگ میزد و سراغ بابامو میگرفت...و بقیه ی آدمای اینجا که فکرنکنم انسان باشن دریغ از یه احوالپرسی...اونقدر ذاتشون خرابه که فقط باید یک ساعت زیرنذرشون بگیری....حتی بااینکه شرایط سختی رو داشتم و میدونستن بابام تو کماست باز هم دریغ نکردن از زیراب زدن و همچنان حواسشون به اینه که نون یکیو ببرن به امید اینکه حقوق خودشون بیشتر بشه....محیط اینجا به شدت سمیه و من همچنان باید بمونم

و به این نتیجه رسیدم که خدا با آدمایی که ظالمن و جنس قلبشون از سنگه هیچ کاری نداره و هیچ داغی بهشون نمیده...خدا فقط باآدمای دلرحم و سربه زیر کار داره که کاری به کار کسی ندارن و همش دست به نماز و قرآنن.با آدمای بی ذات هیچ کاری نداره هیچ ، روز به روز هم خوشحال تر و بشاش ترشون میکنه ....

نمیدونم چه حکمتیه...فقط امیدوارم حال بابام خوب بشه...

برچسب‌ها: خانواده
مهتا شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ 13:14
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛