؛

گذشته و آینده!

همش میناله!

یکیم هست مثه من شاید همش میناله.یا شاید واقعا شرایطم بده.شایدم حق دارم.

از کار کردن اینجا بیزار شدم دیگه.همش تحقیر همش خورد شدن.به قیمت حقوق اداره کار.

اینکه همش منو بالا دستیا گریه میندازن طبیعیه؟ یعنی همه جا اینجوریه؟یا فقط محیط کار من مسمومه؟

فکرکن از دستشون فرار کنی و برای اینکه گریه نیوفتی که بفهمن چقدر ضعیفی پا میشی میری تو حسابداری و الکی سرگرم همکارت میشی میبینی باز دارن داد میزنن صدات میزنن و تو باهمون چشمای خیس قرمز میری جلوشون میگی بله چشم چشم.

فقط خودمم که میدونم چند ساله اینجا چقدر تحقیر شدم.و ناچار بودم.

اگه خودمو بیکار میکردم قطعا وقت داشتم دنبال کار بهتری بگردم یا پشتکار داشته باشم ولی تازمانی که اینجام خیالم راحته و دوروز دیگه یادم میره...

شاید خیلیا تو شرایط من گیر افتادن.یادمه دادگاه که رفته بودم یه خانمی که میشناختمش و خیلی دختر خوبی هم هست وقتی داشت کارشو انجام میداد یکی از همکاراش که شاید یه لول بالاتر بود و مرد هم بود چنان اومد سرش داد زد که من خجالت کشیدم.و با خودم گفتم ببین خیلیا هستن که تو همین شرایطن و از سر ناچاری تواین محیطا مشغولن.یعنی با یه لحن بدی گفت پاشو از پشت میز ببینم فلان پرونده رو تایپ کردی کارش چی شد که انگار با کلفت خودش حرف میزد درصورتی که اونا جفتشون دو تا سمت متفاوت داشتن و هرکدومشون جایگاه خودشونو.

تا مدتها تو فکربودم و من باهمچین کار داغونی تازه به حال اون دختر فکر میکردم و فکرم مشغولش بود.

الان که باز یادش افتادم یه نفس عمیق کشیدم و خودم به خودم دلداری میدم...

کاش آدمای بی ذات و پستی که به درد کار کردن نمیخورن از صحنه ی زندگی حذف میشدن.دقیق مثه فلسفه ی کرونا که هرکی ترسوتر بود باید میمرد و هدف همین بود.

کسی که بی شخصیته نباید بهش کار بدن مخصوصا شغل دولتی.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ 12:48

هیچ چیزی برا خانما بدتر از روز اول پریودیشون نیست.

البته بغیر از درد زایمان که من هنوز تجربه نکردم ولی همین پریودی هم واقعا وحشتناکه...

فکرکن وسط یه عالمه مشکلات و اینهمه مشغله فکری و آسیب روانی، صبح زود بیدار میشی ، یهویی میبینی سیستم بدنت رفته روفاز اذیت و درد جسمی هم بهت اضافه شده و بدترش قراره کل روز رو سره کار باشی...

کاش این پریودی از روتین زندگیمون حذف میشد.

سعی میکنم امروز کمتر تو این اتاق اون اتاق برم و کارامو بدم بقیه انجام بدن.

سه روزه از پ خبری ندارم و آخرین دعوایی که کردیم آخرین دیدارم بود و حتی ماشینش هست ولی خودشو یه جا حبس کرده که شاید من ترحم کنم یا باز ادامه بدم و منصرف بشم.امیدوارم سرش به سنگ بخوره و برگرده سره کار و زندگیش و به خودش بشکنه...بنظرم دوستم نداشت وگرنه خیلی کاراشو کمش میکرد (مثه دروغگوییشو) یا اصلا کنار میذاشت.میگفت من تورو از خودم بیشتر دوست دارم ولی دروغ بود اون خودشو دوست داشت ولی نمیدونست بااعتیاد داره به خودش هم آسیب میزنه...

نمیخام دیگه راجعبش بنویسم...کم کم دارم به همه میگم جداشدم که دوره هم که نشستن حرف برا گفتن داشته باشن.

الان دلم یه جای گرم و نرم میخاست جلو تی وی،ترجیحا دم پنجره دور از آدما....که صدای تی وی هم خیلی کم بود و کم کم خوابم می برد...

ولی دقیقا همین امروز برا شرکت مهمون میاد و من باید جلوی همه بلند بشم و احترام الکی بذارم...کاش میشد مطلق تمام ساعتهارو سره جام بشینم و تازه کسی هم نبینم...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳ 8:8

درست نشد!

کارم درست نشد و بهم خورد که برم.

چون قرار ملاقات رو پ گذاشته بود.دوست ندارم دیگه اسمشو به زبون بیارم.

بهم زد یا نخاست انجامش بده هرچی که بود نشد...و منه خوش باور رو بگو که با خودم گفتم جدای از بحث جداشدنمون برا این کار داره حسن نیتشو نشون میده...من تمام زندگیم خوش باور بودم به آدما.نمیخاست من پیشرفت کنم و میخاست اصرارش کنم برام درست کنه که نکردم.

دیروز عصر زنگش زدم اومد خونه و دعوای بدی بینمون شد و درنهایت با تهدید به خودکشی و ریختن حرمتها رفت. آخر شب هم مثه بچه ها یه پیام طولانی داد که من دارم میمیرم و الان خودکشی میکنم ، جوابی ندادم

دیشب خیلی فکرکردم، خوابم نمیبرد تا صبح جون میکنم از ترس یا تنهایی و مغزم بیداربود...تنهایی اذیتم میکنه.شاید چون بهش عادت کرده بودم.

کل عصر و شب رو خونه موندم و بااینکه کلی فیلم دانلود میکنم میبینم ولی حوصلم سرمیره.حوصله بیرونم نداشتم ،...حوصله بیرون و دیدن آدمارو ندارم.با خانوادمم قطع ارتباط کردم.نمیخام باهاشون در ارتباط باشم.احتیاج به کسی ندارم.

28 مرداد تاریخ جداییمه و دیشب براهمیشه تموم شد...کتاب زندگی من هفته ی دیگه بسته میشه و این تازه شروع ماجراست...ازش بعید نیست که بلاملایی سرم بیاره.فکرم درگیره.شایدم دارم خودمو گول میزنم که حوصله بیرونو ندارم و بیشتر میترسم که آسیبی بهم نزنه.

کاش فراموشم کنه...کاش خواب باشم...

برچسب‌ها: پ
مهتا یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳ 9:52

کار!

قراره امروز عصر برم یه جا برا استخدام کار...

یعنی درکنار همینجایی که هستم علی الحساب اونجاهم برم و امیدوارم اوکی بشه و بیام بنویسم که چه شغلیه...خیلی ذوقشو دارم و موقعیت خیلی خوبی میشه برام.و قسمت مهمش اینه که به این شغل علاقه زیادی دارم و خیلی ها بهم گفتن که بهت میاد و تو وجودت هست...

امیدوارم درست بشه...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ 12:10

از اعماق وجودم فریاد میزنم...

همه چی داشتم و همش مینالیدم..اره الان که فکرمیکنم همش درحال نالیدن بودم از تنهایی

خوب یادمه

ولی الان تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده...

کاش از این دوره از زندگیم مثه برق رد بشم بعدش مهم نیست فقط بگذره بره...

میدونم این روزامم فراموش میشه ولی کی شو نمیدونم.

تا میاد دلم براش تنگ بشه میرم درمورد متادون میخونم...و باز دودستی میزنم تو سرم...این مورد دیگه غیرقابل بخششه

چرا تو آزمایش خون نباید نشون بده آخه

من چه اطلاعاتی داشتم درمورد تست و از اینجور آشغالا

تمام علایم اونروز تاحالاش جلو چشممه، مهربونی زیاد از حدش،لرزشش، قرص ایبوپروفن خوردن به بهانه سردرد...

کاش بتونم احساساتمو سرکوب کنم و سمتش نرم و بذارم کم کم فراموش کنه...کاش دلم سنگ بشه که یادش نیوفته .

دیشب دختر همسایمون اومد پیشم خوابید،منی که همیشه تنها بودم الان میترسم...به کوچکترین صدا میترسم...

جسمم همه جا میره،خرید ،سره کار ، خونه ،بیرون،ولی فکرم معلوم نیست کجاست...گیجم...

دیروز رفتم یه ست مانتوشلوار مجلسی کرپ مشکی خریدم که پس فردا مراسم ختم اقوام بابام بپوشم ولی بدون پیمان چی برم بگم...بعداز چند بار بهانه اوردن جلو همه بالاخره میفهمن و قطعا سرکوفتم میزنن که تو بااینهمه ادعات چرا اینکارو کردی...از طرفی زشته نرم و از یه طرف برم همه سراغ میگیرن...

اگه 2 ماه پیش بود چقدر سره این لباس ذوق میکردیم و براش برنامه میریختم که خونه دوستش یا فامیل بپوشم اما الان هرچیم که بخرم دیگه مهم نیست...من خودمو اونو و لحظات خوبمونو از دست دادم.

برچسب‌ها: پ
مهتا سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ 15:34

من آدم ازدواج نبودم!

چندروزیه تنهام و بااینکه کسل کنندست ولی حس میکنم بهتر از حضور یکی در کنارمه...

تو سرم کلی فکر و ناراحتی هست و شب نمیذاره بخوابم

مودم معلوم نیست

تنهاییو دوس دارم یا بودن در کناره یه آدم امن رو؟نمیدونم...تنهایی رو دوس ندارم ولی در کنار پیمان موندن رو هم دوس ندارم.

دلم میخاد زمان بره فقط...

حضور پیمان برام مثه یه خواب شیرین بود که اونجوری که تظاهر میکرد یا خودم میخاستم میدیدمش و الان هر چی هرجای خونه رو نگاه میکنم انگار یادم نمیاد که همین چندروز پیش هم باهاش زندگی میکردم...

آدم فراموش کاری نیستم؛ انگار حافظمو از دست دادم...

دلم رفتن و گم شدن میخاد...هرجا برم مهم نیست ، مهم اینه که اینجا نباشم ، تو این محیط کار ، تو این شهر، تو این خونه..باید برم...اما کجا...

پیمان پیمان پیمان این چه اسمی بود آخه، چه بختی بود ...من یه زمانی جونم برااین شخص میرفت و حالا انگار خنثی شدم، یا هنوزم برام مهمه ؟فکرنکنم...بیشتر به زندگیم که نابود کرد فکرمیکنم...هرگز نمیخاستم ادامه بدم و ازش بچه دار بشم...از ژنش متنفرم...

کاش این روزام بگذره.بقول یه نفر انگار خودمو یادم نمیاد خودمو فراموش کردم...

اینهمه صبر کردم ازدواج کنم، این شد...تو چه دامی افتادم و سالیان سال باید تقاصشو بدم...

این آدم قطعا به این راحتیا نمیره و بااینکه مهریمو توافق کردم که ببخشم و طلاهاشو پس دادم باز هم حس میکنم بهم ضربه میزنه...شایدم اینا افکار ذهن منه...

برچسب‌ها: پ
مهتا دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۳ 14:45

اعصابم از صبح قاطیه و دیگه نمیخام بیام سره این کاره لعنتی

میدونم اعصابم از زندگی شخصیم و جای دیگه خورده ولی این کار هم شده قوز بالا قوز

دقیق تو یه برهه دو تا اتفاق برام افتاد هم افتادم تو جداییم و هم بیکار شدنم.

صبح به مدیر کارخونه گفتم دیگه نمیام و نهایت یک ماه بتونم اینجا دووم بیارم و درخواست نیرو زد.

خستم...میخام فقط بنویسم...بنویسم از حال و روز این روزام...

به حقوق و عیدی آخر سالم که فکر میکنم وسوسه میشم همینجا بمونم ولی باز میگم حالا فکرکن اون پول رو هم گرفتی چی میشه ، خرج میشه دیگه.فکرکن نداری چیکار میکردی...

وقتی از این کار بیام بیرون احتیاج دارم برم تو خونه ی خودم و هیچکسو نبینم...فوبیای آدمارو گرفتم.دلم میخاد پاچه همه رو بگیرم و دارم میگیرم...نمیخام قیافه هیچکسو ببینم...میخام فقط تنها باشم.میخام از گشنگی بمیرم اصلا...

باید چندماهی به خودم و مغزم استراحت بدم...حالم از تموم آدما مخصوصا آدمای اینجا بهم میخوره...

از صبح با حالت اخم و خشم تمام کار کردم و دلم میخاد همه رو بدرم...اولیش هم پیام دادن به حراست بود و پاچه اونو گرفتم.

چقدر دنیا ناعادله.چقدر همه جابجا تو ارگانهای مختلف سره کارن...حس میکنم جام اینجا نیست.حقم این نیست. از پیمان متنفرم از خدا از آدما از همه و همه متنفرم...

گوشم از دخالتها و حرف و حدیثا پر شده...برید بمیرید دیگه دست از سره من و زندگی شخصیم بردارید چیکار با من و ازدواجم دارید که درسته یا غلط.من خودم میدونم تو چه چاهی افتادم دیگه زر زیادی نزنید شماها....آدمای این شهر واقعا مسمومن کاش همشون میمردن...

مغزم داره سوت میکشه...

خدا پیمان رو لعنت کنه که اومد گولم زد و باهاش ازدواج کردم، خدا منم لعنت کنه که بعد از اینهمه سال بدون ذره ای عقل تصمیم گرفتم...

کاش زمان به عقب برمیگشت...

مهتا شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ 12:48

دلم برا پ تنگ شده.

امروز صبح که داشتم میومدم سره کار پیمان رو تو جاده دیدم .نمیدونم داشت کجا میرفت ، من دور برگردون رو دور میزدم که بپیچم تو جاده کارخونه و اون تو اون باند داشت میرفت و منو دید برام چراغ زد و من جوری رفتار کردم که انگار ندیدمش...چقدر دلم براش تنگ شده...انگار هزار ساله ندیدمش...

نشسته بودم داشتم کارامو انجام میدادم که یکی از بچه های نت اومد یه بسته رو میز گذاشت گفت همسرتون داده که بدید به خانمم.

تعجب کردم بازش کردم برام انرژی جا و کاپوچینو و اینجور تنقلات ها رو گرفته بود ...

من بدون مهریه ازش جدا شدم و وسایلشو بهش دادم.

حتی طلاهاشم پسش دادم...

دارم هرروز کم کم عکساشو چه تکی چه دونفرمونو پاک میکنم ، نمیتونم یهویی پاک کنم ...

موقع پاک کردن حس خفگی بهم دست میده، خب طبیعیه ولی من اذیت میشم

تایمی که سره کارم هرازگاهی میرم تو دیلیتیا و باز عکساشو میبینم (حتی دلم نیومد از دیلیت شده هامم پاک کنم که راهی باشه ببینمش)...عجیب میخامش ولی عقل حکم میکنه همینجا تموم بشه

هرروزی که بیشتر میگذشت از این قضیه جدا شدنمون سخت تر میشد...

نمیخام وارد جزییات بشم ولی من از تمام حقم گذشتم...

الانم باز کسی نمیدونه ما داریم جدا میشیم...

این وسط من جسم و روحم زخمی شد، پیمان با خوبی هاش بهم آسیب زد و کاش میتونستم بااین مشکلش کنار بیام و بذارم پا حساب خوبیاش...ولی نمیشه.

برچسب‌ها: روزمرگی هام، پ
مهتا سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 10:18

حوصله!

حوصلم سررفته ...نه اون موتور رو گرفتم بخاطر مسئله ی قاچاق بودن و گرفتنش و اینا ، نه پایه پیدا کردم که برم باهاش مسافرت.

از طرفی بخاطره مشکلات زندگیم اعصابم هربار میزنه به یه جاییم، یه بار دست و شونم درد میگیره ، یه بار قسمت پشت گوشم تو جمجمه ی سرم شروع میکنه تیر بکشه یه بار پام میگیره و کاملا مشخصه از درون دارم خرده میشم واز بین میرم...هرچقدر هم میخام خودمو سرگرم کنم و فکرمو پرت کنم نمیشه...

نمیدونم چی شد که سر از اینجا دراوردم،اینقدر ادعای عقل میکردم و صبر کردم و کردم و آخر انتخاب اشتباه کردم و الان هرچی بیشتر دست و پا میزنم بیشتر غرق میشم...هنوزم آرومم،اونم آرومه ، ولی همش حس میکنم میخاد گولم بزنه...همش بازیه انگار...نمیدونم چجوری توضیح بدم خودمم توش موندم...

همش دلم میخاد بهش بند کنم، مریضم کرده ، هیچجا هم نمیتونم حرفمو بزنم، بگم چی آخه،کسی که ظاهر شخصیتشو خیلی خوب نشون داده چجوری برم به خانوادم توضیح بدم که طرف داره بازیمون میده.

کاش هرگز تن به ازدواج نمیدادم و تنها زندگیمو میکردم.این چه چاله ای بود توش افتادم.منی که تو یکی از پستام گفتم ازدواج خوب خوبه ، حتی از ته دل شرمنده ی خودم شدم و منو شرمنده ی خودم کرد...

صبح پیامم داده که نمیدونم چرا اینقدر از من بدت اومده واز من فرار میکنی

واقعا نمیدونه؟ یا هنوز داره نقش بازی میکنه.یا باید هربار توضیح بدم تو اینو دروغ گفتی اونو دروغ گفتی.

پریروز کاری که هیچوقت به مخلیه ذهنم نمیخورد انجامش بدم تو زندگیمو انجام دادم و رفتم موسسه ترک اعتیاد ، رو انداختم و ازشون کیت تست اعتیاد گرفتم و آقا رو بردم خونه و ازش تست گرفتم 5 موردش مثبت دراومد.باز برگشته میگه اشتباهه و من اینجوری نیستم ومن معتاد نیستم و هزار تا قسم.

باز هم مثه احمقا قبل از اینکه تست ازش بگیرم زنگش زدم بیا خونه و بهش میگم قبل ازاینکه تست ازت بگیرم بدون تو رابطه ی ما تاثیر نداره و بعداز تست چه + در بیاد چه - بیا بریم خونه ی مامانم انگورای باغچشونو بچینیم و قلیون بچاقیم (چون اون انگورارو خیلی دوس داره)، میخاستم جوری رفتار کنم که ناراحت نشه که خجالت بکشه تست میگیرم ازشو میخاستم ببینم خودش اعتراف میکنه یانه، خودش خجالت میکشه یانه، ولی اینقدر بچه پرروعه که جلو خودش مثبت دراومد و شروع کرد قسم و آیه که من مصرف نکردم و از قسم خوردنش حالم بهم خورد و بیشتر لجی میشم.یعنی این بشر خیلی گردن نگیره بخدا.از اینکه نمیاد اعتراف کنه و تو چشم من همچنان دروغ میگی که منو روانی کنه جوشی میشم.من خیلی خرم بخدا.تازه میگه مهتا تو خیلی داری با من بد رفتار میکنی، برگشتم میگم کدوم زنی رو دیدی که بعداز 3 ماه از ازدواجش قرص پیدا کنه ، خودش بره کیت تست بگیره و تازه با مهربونی به شوهرش بگه عزیزم بعدشم بریم خونه مامانم، من خلم .من از ترس آبروم واز دست ندادن زندگیم اینجوری رفتار میکنم ،من تو عمرم شیشه ندیده بودم و شما چون شیشه ای بودی قرص متادون میخوری. درصورتی که همونموقع باید تو گوشت میزدم و داد و بیداد راه مینداختم نه اینکه اجازه بدم دست پیش بگیری و بااینکه تستت مثبته برگردی بگی تو خیلی بد رفتار میکنی ...!!!!

چرا من اینجوری شدم و اینقدر بااین بشر راه میام نمیدونم.

مثه زنای دهه 50 رفتار میکنم شاید اونا هم اینجوری رفتار نمیکنن نمیدونم.واقعا هیچی دیگه نمیدونم.ولی یه روزی بی خبر میذارم میرم و دیگه وسایل اونو جدا نمیکنم ، اینبار خودم میذارم و میرم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ 12:54
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛