حوصله!
حوصلم سررفته ...نه اون موتور رو گرفتم بخاطر مسئله ی قاچاق بودن و گرفتنش و اینا ، نه پایه پیدا کردم که برم باهاش مسافرت.
از طرفی بخاطره مشکلات زندگیم اعصابم هربار میزنه به یه جاییم، یه بار دست و شونم درد میگیره ، یه بار قسمت پشت گوشم تو جمجمه ی سرم شروع میکنه تیر بکشه یه بار پام میگیره و کاملا مشخصه از درون دارم خرده میشم واز بین میرم...هرچقدر هم میخام خودمو سرگرم کنم و فکرمو پرت کنم نمیشه...
نمیدونم چی شد که سر از اینجا دراوردم،اینقدر ادعای عقل میکردم و صبر کردم و کردم و آخر انتخاب اشتباه کردم و الان هرچی بیشتر دست و پا میزنم بیشتر غرق میشم...هنوزم آرومم،اونم آرومه ، ولی همش حس میکنم میخاد گولم بزنه...همش بازیه انگار...نمیدونم چجوری توضیح بدم خودمم توش موندم...
همش دلم میخاد بهش بند کنم، مریضم کرده ، هیچجا هم نمیتونم حرفمو بزنم، بگم چی آخه،کسی که ظاهر شخصیتشو خیلی خوب نشون داده چجوری برم به خانوادم توضیح بدم که طرف داره بازیمون میده.
کاش هرگز تن به ازدواج نمیدادم و تنها زندگیمو میکردم.این چه چاله ای بود توش افتادم.منی که تو یکی از پستام گفتم ازدواج خوب خوبه ، حتی از ته دل شرمنده ی خودم شدم و منو شرمنده ی خودم کرد...
صبح پیامم داده که نمیدونم چرا اینقدر از من بدت اومده واز من فرار میکنی
واقعا نمیدونه؟ یا هنوز داره نقش بازی میکنه.یا باید هربار توضیح بدم تو اینو دروغ گفتی اونو دروغ گفتی.
پریروز کاری که هیچوقت به مخلیه ذهنم نمیخورد انجامش بدم تو زندگیمو انجام دادم و رفتم موسسه ترک اعتیاد ، رو انداختم و ازشون کیت تست اعتیاد گرفتم و آقا رو بردم خونه و ازش تست گرفتم 5 موردش مثبت دراومد.باز برگشته میگه اشتباهه و من اینجوری نیستم ومن معتاد نیستم و هزار تا قسم.
باز هم مثه احمقا قبل از اینکه تست ازش بگیرم زنگش زدم بیا خونه و بهش میگم قبل ازاینکه تست ازت بگیرم بدون تو رابطه ی ما تاثیر نداره و بعداز تست چه + در بیاد چه - بیا بریم خونه ی مامانم انگورای باغچشونو بچینیم و قلیون بچاقیم (چون اون انگورارو خیلی دوس داره)، میخاستم جوری رفتار کنم که ناراحت نشه که خجالت بکشه تست میگیرم ازشو میخاستم ببینم خودش اعتراف میکنه یانه، خودش خجالت میکشه یانه، ولی اینقدر بچه پرروعه که جلو خودش مثبت دراومد و شروع کرد قسم و آیه که من مصرف نکردم و از قسم خوردنش حالم بهم خورد و بیشتر لجی میشم.یعنی این بشر خیلی گردن نگیره بخدا.از اینکه نمیاد اعتراف کنه و تو چشم من همچنان دروغ میگی که منو روانی کنه جوشی میشم.من خیلی خرم بخدا.تازه میگه مهتا تو خیلی داری با من بد رفتار میکنی، برگشتم میگم کدوم زنی رو دیدی که بعداز 3 ماه از ازدواجش قرص پیدا کنه ، خودش بره کیت تست بگیره و تازه با مهربونی به شوهرش بگه عزیزم بعدشم بریم خونه مامانم، من خلم .من از ترس آبروم واز دست ندادن زندگیم اینجوری رفتار میکنم ،من تو عمرم شیشه ندیده بودم و شما چون شیشه ای بودی قرص متادون میخوری. درصورتی که همونموقع باید تو گوشت میزدم و داد و بیداد راه مینداختم نه اینکه اجازه بدم دست پیش بگیری و بااینکه تستت مثبته برگردی بگی تو خیلی بد رفتار میکنی ...!!!!
چرا من اینجوری شدم و اینقدر بااین بشر راه میام نمیدونم.
مثه زنای دهه 50 رفتار میکنم شاید اونا هم اینجوری رفتار نمیکنن نمیدونم.واقعا هیچی دیگه نمیدونم.ولی یه روزی بی خبر میذارم میرم و دیگه وسایل اونو جدا نمیکنم ، اینبار خودم میذارم و میرم.