؛

گذشته و آینده!

کلاس زبان!

بالاخره امروز تونستم تصمیممو قطعی کنم و کلاس زبان اسم بنویسم و مصمم ادامش بدم تا آیلتس.

پارسال که میخاستم ارشد بخونم بین تقویت زبان و ارشد مونده بودم و دیگه رفتم برا ارشد گرفتن.

ولی الان هرچی پیش رفت فهمیدم هیچی مثه زبان نمیشه.اگه ارشد داشته باشی و زبانتم فول باشه رو هوا میگیرنت.ارشد به تنهایی کافی نیست.یعنی هیچ مدرکی بدون زبان به درد نمیخوره.تو هر عرصه ای.

این شد که موسسه گاما ثبت نام کردم و کلاساش از مهر شروع میشه...

دیروز باهام تماس گرفتن برا آزمون شفاهی و بدک نبودم و دوره پاسپورت ثبت نامم کردن...

هرچی این اواخر فیلمای خارجی میدیدم بیشتر علاقه مند میشدم که برم دنبالش.چون دایره لغات و ترجمم عالیه ولی تو مکالمه ضعیفم تقریبا.

امیدوارم سره 1 سال بتونم جمعش کنم و یکی دیگه از هدفام تیک بخوره...6 دوره دوماهه داره .

خیلی زشته تو این دوره زمونه بخای دست و پاشکسته زبان بلد باشی و نتونی صریح حرف بزنی، از خودم خجالت میکشیدم که هوشم به نسبت خوبه ولی چرا قاطعانه دنبالش نرفتم و استارتشو بزنم؛ حتی از سطح مبتدی.

امیدوارم سال دیگه اینموقع پایان نامم تموم شده باشه و برم برای آزمون آیلتس.

حتی اگه بیکار شده باشم و پولی نداشته باشم باید هرجور شده زبانمو خوب کنم...این قولو به خودم دادم.

همیشه به اینهایی که به چند زبان دنیا تسلط داشتن حسودیم میشد و میگفتم چجوری میشه یه نفر به چند زبان بتونه صحبت کنه ...ولی واقعیت اینه که تو وقتی بخای یاد میگیری.اگه واقعا بخای.نه فقط زبان، هرکاری رو.اگه قلبا بخای نشدی وجود نداره و میتونی از پسش بربیای و انجامش بدی.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ 14:29

فندق!

فندقم برا همیشه از پیشم رفت...

من نه همسر خوبیم نه مادر خوبی.

یه بچه رو نتونستم ازش مراقبت کنم و عفونت روده گرفت و با سهل انگاری من مرد...

از دیروز صبح که دیدم فندق مرده تاالان دیگه اون آدم سابق نیستم و نمیخام هیچکسو ببینم...مثه مرده متحرک اومدم سره کار و هرآن ممکنه پرم یکیو بگیره.درست مثه دیشب که تو خیابون یه هاچ بک داشت خودنمایی جلوم میکرد و گورشو گم نمیکرد بره.

بچم چند روزی تو لک خودش بود و منه نفهم از رو بی تجربگی نمیدونستم مریضه و بردمش حمام...سشوارش کردم و تو آفتاب قفسشو گذاشتم و شبش حالش خوب بود و صبح فرداش وقتی بیدار شدم بچمو از دست دادم...پ وقتی فهمید رفت سریع یکی دیگه خرید اورد ولی دیگه نمیخاستمش پس برد.مثه فندق خودم نبود.واقعا حیوون خونگی که میمیره باهاش قلب آدمم میمیره...الانم اومدم تا سیستمو روشن کردم عکس فندقم بک گروندشه دلم میخاد جیغ بزنم...حال روحیم اصلا خوب نیست.پ میگفت اینقدر بلند گریه میکنی صدات تا سره کوچه میاد نکن زشته.دیشب حدودای ساعت 3 قلبم به شدت میسوخت که از خواب بیدار شدم و به پ پیام دادم بیداری و جوابی نگرفتم خواب بود...یه مدت عجیب همش قلب درد بدی میشم تو خواب و دیشب بخاطره تشنج و ناراحتیای روزش بدتر شده بودم و وقتی تنهاهم باشی حتی اگه از قلب درد بیدار بشی وقتی میبینی تنهایی و اطرافت کسی نیست حتی بهت آب بده بیشتر میشکنی...عملا دیشب از فکر و درد وغصه نخوابیدم ...دلم برا فندقم تنگ شده یه دیروز تاحالا نیست انگار زندگیمو از دست دادم دردش اینقدر سنگینه....

کاش آدما حیوون خونگی نیارن که بعدش بخوان اینقدر وابسته بشن که اگه خدای نکرده مثه فندقم اتفاقی براشون افتاد اینقدر درد نکشن....طبق عادت دبشب بهش شب بخیر گفتم و صبح جای خالیشو دیدم...فندق مامان، دخترم، من مامان خوبی برات نبودم امیدوارم منو ببخشی....

برچسب‌ها: روزمرگی هام، تنهایی
مهتا شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ 7:42

خب تقریبا همه ی شهر ها با قطعی برق دست و پنجه نرم میکنند و میگذرونن اون دوساعت یا چهارساعتهارو.

دیشب همینجوری که داشتم لباسارو پهن میکردم یهو برق رفت و مثلا میخاستم کلی کار انجام بدم و جارو بزنم که ناچار شدم لنز گوشیو بزنم و کنار فندق بشینم...بااینکه کلی با یه پرنده حرف میزنم ولی یهو چنان بغضم ترکید و دلم به حال خود سوخت که ساعتها زجه میزدم...سایه خودمو میدیدم و بدبختی خودمو که کنار قفس یه پرنده نشستم و حتی همون پ رو هم ندارم...

این مدت روزای سختی رو پشت سر گذاشتم و و چه چیزارو که از سر نگذروندم...

شبا تا ساعت 3، 3:30 خوابم نمیبره یا اگه خوابم ببره همت ندارم پاشم کولرو خاموش کنم ...همیشه پ قبل خواب برام آب بالا سرم میذاشت یادش بخیر...

دیشب عکس پروفایلش و بیوش عوض شد و یه پیامم داد و گفت هرکاری داری رو من حساب کن...

بااینکه جداشدیم ولی حس میکنم کسی مثه پ نیست...چرا باید اینهمه خوبی و حسن داشته باشه ولی درکنارش مشکلای غیرقابل حل دیگه می داشت آخه...

مشکلاتی که نتونستم هضم کنم...و برا یک عمر قابل تحمل نبود...

الان باز خودم میرم خرید خونه رو میکنم...یکی دوهفتست ،تقریبا از حدودای جداشدنمون تاالان برا خونه مرغ نخریدم نه اینکه پولشو نداشته باشم همت ندارم و میگذرونم ...بیشتر شبا نودل میخورم...دلم براش به شدت تنگ میشه...

حتی الانم بااینکه بعد از صبح تاحالا تازه پف چشمم خوابیده باز گریم گرفت...

پ رو بخام توصیف کنم پسری که منو دوس داشت و خوشحالی یا ناراحتی من براش مهم بود ولی از طرفی نمیدونست با دروغ یا اعتیاد داره به خودش و درنهایت به عمق رابطه آسیب میزنه...اینقدر مثه فرفره اینور اونور میدویید و همه کاری برام میکرد که من فراموش کنم بدیاشو...داخل پرانتز باید بگم که تو جامعه ی حالایی هستن معتادانی که حتی همین خرج کردن ، دست و دلبازی و اخلاق خوب رو هم ندارن و اصلا زنشون براشون مهم نیست...مثه ملکه ها با من رفتار میکرد و همین آزارم میده که آخه چرا.....هزاران چرااااهست...

من همین چند ماه که ازدواج کرده بودم مزه ی زندگی رو چشیدم و حالم خوب بود...حدود 7-8 کیلو متاسفانه چاق شده بودم و حالم خوب بود...55 کیلو بودم و حالا 3-62 کیلوهستم...

پ مردی بود دوس نداشت منو از دست بده ولی ایرادات خودشم نمیدید...

اگه روزی دختردار شدم نمیذارم هرگز با کسی تو رابطه بره که بخاد دلش بشکنه و بهش نرسه.حتی نمیذارم ازدواج کنه وقتی ازدواج اینقدر ترسناکه...من برگشتم به تنهایی قبلم...دختردار شدن شاید هرگز اتفاق نیوفته ولی اگه اگه روزی چنین روزیم به چشم ددیم نمیذارم مثه خودم بشه...من از هر آدمی یه چیزی درس گرفتم و تو آدما گشتم و درنهایت تنها موندم چون از نظرم هیچکس کامل نبود...رو هر خاستگارم یه عیب گذاشتم و وقتی رو ابرا ازدواج کردم وذوق داشتم تازه حقایق برام برملا شد...

ازدواجم اشتباه بود.چون بیشتر از بحثای دیگه خودم آسیب دیدم...حالا خصوصیات خوبشو ممکنه تو مرد دیگه پیدا نکنم و در نهایت تو 31 سالگی و شاید تا ابد تنها شدم...با یه پرنده.

پرنده ای که اگه قبل از پ اگه خودم خریده بودم شاید هیچوقت ازدواج نمیکردم...همون هم بود که یه صدایی از خودش تو خونه تولید کنه...ولی الان شبیه دیوونه ها شدم و هرثانیه اون پرنده شاهد اشکای منه...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ 15:39

فندق!

روز شنبه شب 1403/06/03 رفته بودم جایی کار داشتم که پ زنگ زد بیا دم خونه یه چیزی بهت بدم و برم.

وقتی رفتم برام یه عروس هلندی خریده بود با قفس و متعلقاتش ، خیییلی خوشحال شدم...

جالبه خودش برگشته میگه این پرنده بیشتر از صد تا مرد به دردت میخوره و وفا داره...همیشه هست و مراقبته...

اسمشو گذاشتم فندق و نزدیک یک ماهشه و فوق العاده باهوشه ...هم باهوشه هم مظلوم...

من قبلا چون سگ داشتم فکرمیکردم هیچ حیوونی مثه سگ نمیشه و دوباره توفکر خریدش بودم ولی باز گفتم بخاطره بحث صابخونه به مشکل میخورم ولی هیچوقت فکرنمیکردم یه پرنده به این ریزی اینقدر با شعور باشه.

دیروز بردمش حمام و تخم مرغ آب پز رنده شده بهش دادم و غذاهاشو تو نت خوندم که به چیا علاقه داره...جالبه که خیلی زود هم چیز یاد میگیره در عرض یک روز یادش دادم رو شونه بشینه ( عاشق بازی با موهامه ) و همیطور بوس کنه...فسقلیه باهوش . الان که اومدم سره کار تو فکرشم که 8-9 ساعت چیکار میکنه تنها.درسته آب و دون داره ولی خیلی بده که تو قفسه.دلم براش میسوزه که باید تو قفس نگهش دارم که البته اینجوری برا خودش خوبه...

کلا اگه پ هرچیزی برام میخرید اندازه فندق ذوق نمیکردم ...حداقل عصرا که میرم خونه تنها نیستم و تا آخر شب سرگرمش میشم....حس خوبیه که آدم یه موجود زنده ی دیگه رو تو خونه داشته باشه.اگه بچه داشتم بهتر بود قطعا ولی الان که نه شوهر دارم نه بچه بودنه همین پرنده هم برام لذتبخشه و حال دلم خوبه

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ 8:56
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛