خب تقریبا همه ی شهر ها با قطعی برق دست و پنجه نرم میکنند و میگذرونن اون دوساعت یا چهارساعتهارو.
دیشب همینجوری که داشتم لباسارو پهن میکردم یهو برق رفت و مثلا میخاستم کلی کار انجام بدم و جارو بزنم که ناچار شدم لنز گوشیو بزنم و کنار فندق بشینم...بااینکه کلی با یه پرنده حرف میزنم ولی یهو چنان بغضم ترکید و دلم به حال خود سوخت که ساعتها زجه میزدم...سایه خودمو میدیدم و بدبختی خودمو که کنار قفس یه پرنده نشستم و حتی همون پ رو هم ندارم...
این مدت روزای سختی رو پشت سر گذاشتم و و چه چیزارو که از سر نگذروندم...
شبا تا ساعت 3، 3:30 خوابم نمیبره یا اگه خوابم ببره همت ندارم پاشم کولرو خاموش کنم ...همیشه پ قبل خواب برام آب بالا سرم میذاشت یادش بخیر...
دیشب عکس پروفایلش و بیوش عوض شد و یه پیامم داد و گفت هرکاری داری رو من حساب کن...
بااینکه جداشدیم ولی حس میکنم کسی مثه پ نیست...چرا باید اینهمه خوبی و حسن داشته باشه ولی درکنارش مشکلای غیرقابل حل دیگه می داشت آخه...
مشکلاتی که نتونستم هضم کنم...و برا یک عمر قابل تحمل نبود...
الان باز خودم میرم خرید خونه رو میکنم...یکی دوهفتست ،تقریبا از حدودای جداشدنمون تاالان برا خونه مرغ نخریدم نه اینکه پولشو نداشته باشم همت ندارم و میگذرونم ...بیشتر شبا نودل میخورم...دلم براش به شدت تنگ میشه...
حتی الانم بااینکه بعد از صبح تاحالا تازه پف چشمم خوابیده باز گریم گرفت...
پ رو بخام توصیف کنم پسری که منو دوس داشت و خوشحالی یا ناراحتی من براش مهم بود ولی از طرفی نمیدونست با دروغ یا اعتیاد داره به خودش و درنهایت به عمق رابطه آسیب میزنه...اینقدر مثه فرفره اینور اونور میدویید و همه کاری برام میکرد که من فراموش کنم بدیاشو...داخل پرانتز باید بگم که تو جامعه ی حالایی هستن معتادانی که حتی همین خرج کردن ، دست و دلبازی و اخلاق خوب رو هم ندارن و اصلا زنشون براشون مهم نیست...مثه ملکه ها با من رفتار میکرد و همین آزارم میده که آخه چرا.....هزاران چرااااهست...
من همین چند ماه که ازدواج کرده بودم مزه ی زندگی رو چشیدم و حالم خوب بود...حدود 7-8 کیلو متاسفانه چاق شده بودم و حالم خوب بود...55 کیلو بودم و حالا 3-62 کیلوهستم...
پ مردی بود دوس نداشت منو از دست بده ولی ایرادات خودشم نمیدید...
اگه روزی دختردار شدم نمیذارم هرگز با کسی تو رابطه بره که بخاد دلش بشکنه و بهش نرسه.حتی نمیذارم ازدواج کنه وقتی ازدواج اینقدر ترسناکه...من برگشتم به تنهایی قبلم...دختردار شدن شاید هرگز اتفاق نیوفته ولی اگه اگه روزی چنین روزیم به چشم ددیم نمیذارم مثه خودم بشه...من از هر آدمی یه چیزی درس گرفتم و تو آدما گشتم و درنهایت تنها موندم چون از نظرم هیچکس کامل نبود...رو هر خاستگارم یه عیب گذاشتم و وقتی رو ابرا ازدواج کردم وذوق داشتم تازه حقایق برام برملا شد...
ازدواجم اشتباه بود.چون بیشتر از بحثای دیگه خودم آسیب دیدم...حالا خصوصیات خوبشو ممکنه تو مرد دیگه پیدا نکنم و در نهایت تو 31 سالگی و شاید تا ابد تنها شدم...با یه پرنده.
پرنده ای که اگه قبل از پ اگه خودم خریده بودم شاید هیچوقت ازدواج نمیکردم...همون هم بود که یه صدایی از خودش تو خونه تولید کنه...ولی الان شبیه دیوونه ها شدم و هرثانیه اون پرنده شاهد اشکای منه...