؛

گذشته و آینده!

شایدم تموم ....!

امروز حالم به شدت بده...جوری که از دیشب نمیتونم هیچ حرفی بزنم...با فردی که نامزد شدم خداحافظی کردم اون هم فقط بخاطره مسائل جنسی.

اینکه یه فرد اینقدر خودخواه باشه که تشخیص نده هرچیزیو واقعا حالمو بدکرد و از خودم متنفرم کرد...

راست میگن که نباید 100 خودتو حتی برای شوهرت بذاری.چون من دقیقاً سره همه مسایلی باهاش کوتاه اومدم فکرکرد که اگه بحث سکس هم وسط بیاد باز هم کوتاه میام یا باید برده اون بشم.

اشتباه نشه برا دوره ی نامردی ازم نخاست.برا بعد از ازدواج .ولی اینکه یه نفر سیراب نشه رو نتونستم هضم کنه...مگه میشه یه مرد هر شب از زنش انتطار رابطه داشته باشه .خب اون زن هم یه وقتایی رو برا خودش میخاد...که استراحت کنه، یا اصلاً جدا روی مبل برا تی وی نگاه کردن لم بده و نخاد مردش همش 24 ساعته بهش ور بره...نمیدونم همه اینجوری مثه من باشن یا ن ، ولی من نمیتونم...میخام یه تایم هایی برای خودم باشه و یا نه اصلا دوس ندارم همسرم بهم ور بره....بنظرم طبیعیه همچین خاسته یا رفتاری داشته باشم...یه دسته از مردا همه چیو توی سکس میبینن.دوست داشتن و همه چیو کلاً.

اینکه نامزدیم درحال حاضر بخاطر همچین مسئله ای بهم خورده بشدت ناراحتم میکنه...ولی حسم بهم میگه که باید پا رو احساس و علاقه بذارم و مجدد به این نامزدی برنگردم.حالا من موندم و کلی هزینه دوخت لباس نامزدی و لباس تولد و کلی هزینه....حتی دوس ندارم رنگ اون لباس یا کیک رو ببینم...

مثه احمقا دیروز رفتم خریدای وسایل فینگر فود و یه مشت خرت و پرت کردم و 3-4 تومن پیاده شدم.کل حقوقم اینقدرا نیست ولی رو اون حساب میکردم که نخام باز از این ماه هزنه های خونه وکرایه و اینارو بدم...و همین الان که پیامک واریز حقوق اومد باز نصفشو دادم برا کرایه خونه و عملاً صفر شدم...هزینه لباسمم رو دوشم افتاد که ندارم که پرداخت کنم و هنوز تحویلم ندادن...خودمو تو اون لباس محضری تصور میکردم و فکرمیکردم جشنم خیلی باشکوه بشه.فقط روسیاهیش برام موند...متنفرم از خودم با نپختگی که کردم...چرا من فکر همه جارو کرده بودم جز خاستنه رابطه از طرف شوهر اون هم مداوم و هر ثانیه و هرشب

نمیخام بیشتر از این حرف بزنم...ادعای عاشقی بعضی آدما فقط وصله زیرشونه....

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ 14:25

سلام از منه مهتا

اومدم بگم من بالآخره با ترسام مقابله کردم و نامزد شدم...و توی آبان عقد میکنم...

چقدر استرس داشتم و چقدر با خودم تو تنهایی و خلوت خودم مینشستم و دو دو تا چهارتا میکردم که آره مهتا تو برا ازدواج ساخته نشدی و نباید این اشتباه رو کنی و یهو انگار منه مهتا تبدیل شدم به یه آدم بی پروا...دلو زدم به دریا انگاری و دیدم شاید وقتشه منم خودمو بدبخت کنم البته اینو شوخی کردم...روز تولدم قراره با روز صیغه خوندنم یکی بشه...

باپسری دارم ازدواج میکنم که الآن در حال حاضر همکارمه و خب قراره خیلی زود شغلامونو عوض کنیم.اینکه هر دو کارمند باقی بمونیم به این معنیه که باید درجا بزنیم...من در حال حاضر باید دانشگاهمو تموم کنم تا بتونم به واسطه ی همین شغلم جاهای دیگه کار و تو شرکت بهتر کار کنم.اون هم قطعا و حتما باید علاوه بر کارمندی بزنه تو شغل آزاده پر درآمد...یه چیزی مثه گوشی فروشی یا نمایشگاه ماشین

نمیخام دیگه به چیزای بد فکرکنم و فکرکنم که ممکنه در آینده چه اتفاقی بیوفته...فرض رو بر خوشبختی گرفتم...

با انرژی مثبت و خوب شروع میکنم زندگیمو و امیدوارم تا آخر هم همینجوری پیش بره...

امروز قراره با دوستاش بریم بیرون که متاهله.

و درگیر کارای خرید انگشتر و کیک و لباس و هزار جور چیزیم

تا الآن فقط بادکنکای خونه رو خریدیم که قراره شبش تو خونه ی خودم تزیین بشه و فقط خودمون دور هم جمع بشیم...هیچچچ کاره دیگه ای انجام ندادم.عصر یه نوبت پرو لباس دارم .کت شلوار سفیدی که برا محضر دادم بدوزن، فرشای خونمو بااینکه تمیز بود دادم برا شست و شو ، و الآن زنگ زده که پشت دریم و خب من سره کارم و میوفته برا عصر که تحویل بدن...امیدوارم تو کیک و استند و تزیین تولد (که تو خونس) و لباس تولد که باز هم سفیده ، و... هیچ مشکلی پیش نیاد...

فعلا همینقدر مینویسم بعد سره فرصت میام با جزییات تعریف میکنم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ 14:19

عاجز شدم!

همیشه میومدم بخاطره بدبودن و متشنج بودن محیط شرکت و همسایه هام درد دل میکردم ، ایندفعه اومدم بنویسم که یادم بمونه آدمای خوب هم هنوز پیدا میشن،این سری اومدم از خوبی آدما بگم....شاید از خوبی آدما دارم گله میکنم.

این چندروزی که نبودم مشغله ی رفتن به کاشان و دانشگاه و کار و...اینا داشتم که نتونستم بیام بنویسم...

ولی الآن از شدت مهربونی بعضی آدما از صبح 2 بار گریه کردم و خجالت کشیدم تو روشون...لطف زیاد از حدشون و کارایی که کردن منو شرمنده ی خودم ، حتی کرد.

نمیدونم چرا خدا یهو از همه طرف آدمای ذاتاً مهربون سره راهم گذاشت...شاید بخاطره اذیتایی که چند سال شدم و الآن خدا بهم نظر کرده...و من باز نمیدونم الآن دارم شکایت میکنم یا از شدت خوشحالی دارم مینویسم...

دونفر آدم خیلی خوش قلب تو زندگیم وارد شدن که همه جوره برام تلاش کردن و حتی به رو خودشون نیووردن...

یکیش همون حسین بود که بدونه اینکه به من بگه رفت دو تا چکشو سوزوند بخاطره خط خوردگی و گند زدنه من و اینهمه راه چند بار رفت و اومد تا بانک ، تا وام رو برام اوکی کنه و وقتی انجامش داد زنگ زد و گفت انجام شد.در همین حد.بدون اینکه من پر دلم خبردار باشه ضامنم شد. و اونیکی ، یکی از همکارام که برا دانشگاههام کلی پادویی کرد و هیچموقع لطفشونو فراموش نمیکنم...48 ساعت تو ماشین خوابید و موند که منتظره من باشه کلاسم تموم بشه و بدونم تنها نیستم تو شهر غریب.

الآن فقط شاید با یه هدیه کوچیک بتونم لطفشونو جبران کنم...

کارایی که برام کردن چیزی نبود که حتی من برا معشوقم و بخاطره مثلاً عشقم حاضر باشم انجام بدم...

هیچموقع اینکارارو برا کسی نمیکنم و نکردم...حالا رو هر حسابی که باشه...آدمایی که گفتم، از کار و زندگی خودشون زدن که کاره منو راه بندازن و منو خوشحال ببینن...چقدر خجالت کشیدم...

خدایا مرسی که هنوزم آدمای خوش ذات رو کره ی زمین داری،هیچوقت بدشون نکن،هیچموقع عاجزشون نکن که بخان بد بشن...این دنیا به امثال اینا نیاز داره.

مهربونی آدما هم حدی داره...اینا فراتر از مهربونی در حقم کردن و من هیچوقت فراموش نمیکنم...خدایا مرسی

برچسب‌ها: آدمای مهربون
مهتا یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ 11:28
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛