زخم ها فراموش نمی شوند!
روزها داره سپری میشه و میگذره ولی زخم یه سری از دردا تو سینه ی آدم میمونه...
روزی که میدیدم و میفهمیدم نامزد بی وجدان قبلیم میره سره دیت ،حتی همین الآن که خبر دارم کجاست و چیکار میکنه باز هم ناراحتم...ولی چاره ای جز بیخیالی ندارم....تو دلم زخمش مونده...ولی به خودم قول دادم دیگه براش اشک نریزم.
به خودم قول دادم برا بهم خوردن نامزدیم یا همچین آدمی دیگه گریه نکنم و بیشتر بخندم...زدم به رگ بیخیالیم...که یه جوری این دنیا به هیچجام نباشه...
هراتفاقی بیوفته دیگه اهمیت نمیدم.یک ماهه تقریباً این روالم شده.یعنی یک ماه و 8 روز!
فالوری که تا چند سال پیش بهش محل نمیدادم رو الآن باهاش میرم میتابم و باهاش مچ شدم...چوب خطایی که برام مهم بود دیگه مهم نیست.فقط میخام بگذره تموم بشه...با بچه های دانشگاه کلی خوش میگذرونیم و هراتفاقی این بین بیوفته با یه لبخند دایورت میکنم...
من دیگه اون مهتا نیستم...
دیگه آدما و این روزگار برام مهم نیس که بخام بخاطرشون خودمو اذیت کنم و بخام مثلا یه زندگی استاندارد پیش ببرم...بقیه دارن چیکار میکنن...هرکسی رو میبینی کلی دوست و رفیق داره...منم یکی از اونا.هیچکس تو این دنیا قدر من تنهایی نکشید.من تو قدمایی که برمیداشتم که به اینجا برسم تنها بودم.
نه ازدواج میکنم نه دیگه دلم برا مردجماعت رحم میاد...زندگیمو میکنم و دیگه به احدی بها نمیدم.فقط به حال خوب خودم بها میدم...که حال خودم خوب باشه.هرگز سراغ قرض اعصاب نخواهم رفت و بجاش دهن این دنیا رو......