خودمو بغل کردم!
دیروز عصر بعد از سره کار رفتم دنبال بیمه ماشین و مدارکو گذاشتم که امروز کاراشو کنه...بعدش یه سر رفتم گوشی فروشی که قسطی گوشیمو عوض کنم و خب اختلاف قیمتش بالا بود و منصرف شدم.که بخام 3 درصد برم گوشی قسطی بخرم...اون مدل گوشیو دوس داشتم ولی ارزش نداشت خودمو زیر قرض ببرم یعنی اینقدر واجب نبود.
و باخودم فکرکردم تو روحیم تأثیری نداره .مثه اون کلیپی که روز اولی که گوشی میخری خیلی مواظبشی و روز دوم به بعد پرتش میکنی و دیگه برات اهمیتی نداره
دقیقا یاده همون کلیپ افتادم و فعلاً منصرف شدم تابعد...
تو خیابون هی دور زدم و تابیدم و ولوم آهنگو مثه دیوونه ها زیاد کرده بودم نمیدونم این همه خشمو چجوری داشتم تو خیابون با خودم دور میبردم که به سرم زد تنهایی برا اولین بار تو عمرم برم قهوه خونه و قلیون بکشم...وقتی رسیدم دم یه قهوه خونه دیدم یه مرد درشت هیکل هیپی از این قدیمیای مو فرفری و یل طور رو یکی از تختا بیرون قهوه خونه داره با ولع تمام جیگر میخوره...تا اومدم برم داخل پرید جلوم که بفرمائید.گفتم قلیون میخاستم که گفت نداریم.همونموقع یکی از شاگرداش که میدونست ما اکیپ قبلاً اونجا رفتیم گفت نه داریم و بفرمائین و اینا...رفتم داخل نشستم...که دیدم برام قلیون و چایی اورد و عذرخواهی کرد که ببخشید من شمارو نمیشناختم و بعد شاگردم بهم گفت و ما کلا به خانما قلیون نمیدیم و از اینجور حرفا...نشستم تنهایی قلیونمو کشیدم و درواقع از شدت ناراحتی و بی کسی رو اورده بودم به قلیون که همون نیم ساعت وقتمو بگیره و نخام به یه آدم بی ارزش فکرکنم...هرکی میومد منو نگاه میکرد .دیگه این یارو دید من خیلی تو لکم و سرم تو گوشیه و تنهام هی میرفت و میومد میگفت چیزی احتیاج نداری دخترم...کم مونده بود بیاد پیشم بشینه خودشم بکشه...وای
آخر کار اومدم بیام که هرچی اصرار کردم پول نگرفت بنده خدا.دلیلشم این بود که چون شما تنها اومدی مهمون ما هستین.نه به اون اولش که گفت نداریم نه به الآنش که پول نگرفت و اصرار که بازم بیا.
بعدش باز یه کم گشتم و رفتم خونه مامانم تو اتاقم برقو خاموش کردم و زانوی غم بغل کردم که باز یه چیز عجیب تر دیدم و گرخیدم...همینجوری با بغض تو اتاق مامانم رو زمین نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم و خودمو بغل کرده بودم که یه دفعه دیدم یکی از مدادهای لوازم آرایشیمو یکی پرت کرد کنارم...اولین بار بود چنین چیزی میدیدم...جن بود مطمئنم...ولی هیچی حس نکردم آخه جن چقدر بی تربیت حداقل میومدی یه کم نازیم میکردی
دیگه با حالت وحشت پریدم تو سالن و به مامانم گفتم که اونم از تعجب هیچی نگفت فکر کرد توهمی چیزی زدم و دیوونه شدم.سکوت کرده بود به من نگاه میکرد فقط...باز آدم نشدم رفتم تو اتاق و فکرمیکردم این مداد چجوری سمت من پرت شد رو زمین.نه زلزله ای نه قل خوردنی یکی پرتش کرد...کاش این جنه حداقل یه کم پول و طلا کف دستم میذاشت منو از مستاجری نجات میداد![]()
خلاصه اینم از دیشب و تنهایی قهوه خونه رفتنه من.الانم اومدم سره کار و باز کلی مهمون و مشتری از سایپا میخاد بیاد بازدید از کوره و شمش.برم به کارام برسم