؛

گذشته و آینده!

خودمو بغل کردم!

دیروز عصر بعد از سره کار رفتم دنبال بیمه ماشین و مدارکو گذاشتم که امروز کاراشو کنه...بعدش یه سر رفتم گوشی فروشی که قسطی گوشیمو عوض کنم و خب اختلاف قیمتش بالا بود و منصرف شدم.که بخام 3 درصد برم گوشی قسطی بخرم...اون مدل گوشیو دوس داشتم ولی ارزش نداشت خودمو زیر قرض ببرم یعنی اینقدر واجب نبود.

و باخودم فکرکردم تو روحیم تأثیری نداره .مثه اون کلیپی که روز اولی که گوشی میخری خیلی مواظبشی و روز دوم به بعد پرتش میکنی و دیگه برات اهمیتی ندارهدقیقا یاده همون کلیپ افتادم و فعلاً منصرف شدم تابعد...

تو خیابون هی دور زدم و تابیدم و ولوم آهنگو مثه دیوونه ها زیاد کرده بودم نمیدونم این همه خشمو چجوری داشتم تو خیابون با خودم دور میبردم که به سرم زد تنهایی برا اولین بار تو عمرم برم قهوه خونه و قلیون بکشم...وقتی رسیدم دم یه قهوه خونه دیدم یه مرد درشت هیکل هیپی از این قدیمیای مو فرفری و یل طور رو یکی از تختا بیرون قهوه خونه داره با ولع تمام جیگر میخوره...تا اومدم برم داخل پرید جلوم که بفرمائید.گفتم قلیون میخاستم که گفت نداریم.همونموقع یکی از شاگرداش که میدونست ما اکیپ قبلاً اونجا رفتیم گفت نه داریم و بفرمائین و اینا...رفتم داخل نشستم...که دیدم برام قلیون و چایی اورد و عذرخواهی کرد که ببخشید من شمارو نمیشناختم و بعد شاگردم بهم گفت و ما کلا به خانما قلیون نمیدیم و از اینجور حرفا...نشستم تنهایی قلیونمو کشیدم و درواقع از شدت ناراحتی و بی کسی رو اورده بودم به قلیون که همون نیم ساعت وقتمو بگیره و نخام به یه آدم بی ارزش فکرکنم...هرکی میومد منو نگاه میکرد .دیگه این یارو دید من خیلی تو لکم و سرم تو گوشیه و تنهام هی میرفت و میومد میگفت چیزی احتیاج نداری دخترم...کم مونده بود بیاد پیشم بشینه خودشم بکشه...وای

آخر کار اومدم بیام که هرچی اصرار کردم پول نگرفت بنده خدا.دلیلشم این بود که چون شما تنها اومدی مهمون ما هستین.نه به اون اولش که گفت نداریم نه به الآنش که پول نگرفت و اصرار که بازم بیا.

بعدش باز یه کم گشتم و رفتم خونه مامانم تو اتاقم برقو خاموش کردم و زانوی غم بغل کردم که باز یه چیز عجیب تر دیدم و گرخیدم...همینجوری با بغض تو اتاق مامانم رو زمین نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم و خودمو بغل کرده بودم که یه دفعه دیدم یکی از مدادهای لوازم آرایشیمو یکی پرت کرد کنارم...اولین بار بود چنین چیزی میدیدم...جن بود مطمئنم...ولی هیچی حس نکردم آخه جن چقدر بی تربیت حداقل میومدی یه کم نازیم میکردی دیگه با حالت وحشت پریدم تو سالن و به مامانم گفتم که اونم از تعجب هیچی نگفت فکر کرد توهمی چیزی زدم و دیوونه شدم.سکوت کرده بود به من نگاه میکرد فقط...باز آدم نشدم رفتم تو اتاق و فکرمیکردم این مداد چجوری سمت من پرت شد رو زمین.نه زلزله ای نه قل خوردنی یکی پرتش کرد...کاش این جنه حداقل یه کم پول و طلا کف دستم میذاشت منو از مستاجری نجات میداد

خلاصه اینم از دیشب و تنهایی قهوه خونه رفتنه من.الانم اومدم سره کار و باز کلی مهمون و مشتری از سایپا میخاد بیاد بازدید از کوره و شمش.برم به کارام برسم

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ 8:6

تنها ماندن!

تنها موندن تو هر سنی و بنا به هر دلیل سخته...مثلاً یه خاله ناتنی دارم که چند ساله شوهرش فوت شده و تنها داره زندگی میکنه...وقتی هرازگاهی میرم میبینمش خیلی ناراحت میشم...انگار آینده خودمو دارم میبینم.بااین تفاوت که اون کلی بچه و نوه داره...ولی خب بهش سر نمیزنن، خیلی کم شاید.

نمیدونم چرا یک سری از آدما رو خدا تنها می آفرینه...انگار تو پیشونیش خورده تو محکوم به تنهایی هستی...خیلی از وبلاگهارو میخونم که جدای از سن کم یا زیادشون تنهان...و این خیلی دردناکه...

من تقریباً از روزی که نامزدیم تموم شد و هزاران سوال تو ذهنم مرور شد تااین ثانیه، هنوز حالم خوب نشده...درسته فکرمو میبرم سمت کارای دیگه و سعی میکنم فراموش کنم ولی چون به این باور رسیدم که تاآخر عمرم تنها میمونم ،ناراحتم.یه ناراحتی و بغض همیشه تو چهره و صدامه.

ناراحتم که همیشه ادا در میارم...به محمد گفتم برام ماشین پیدا کنه...اون بهتر از هر کس دیگه منو میشناسه...میدونه دارم خودمو گول میزنم ولی چیزی نمیگه...آخه چی بگه بنده خدا.میگه باشه مهتا من حواسم بهت هست.تنها رفیقی که برا خودم تا پیری و کوری دارم یه تیکه آهنه.ماشینم تنها مونس و همدممه...

کی میگه فلزات روح ندارن.من همیشه با گوشیم و ماشینم حرف میزنم.میدونم حرفامو میفهمن، میشنون ، فقط کاری نمیتونن بکنن برام.

خب اگه من بخوام دوست برا خودم پیدا کنم کلی دوست میتونم پیدا کنم ولی تنهایی راحتترم انگار...

نمیخام دیگه این پسره رو حتی اتفاقی ببینمش.تو اینستا یا در واقعیت خیلی از پسرا پیشنهاد دوستی میدن و ادا در میارن ولی دیگه گزیده شدم...

به تنها کسی که اعتماد دارم و ذاتشو میشناسم و عوض نشده محمده...خیلی وقته ندیدمش.آخرین بار یادم نمیاد فکرکنم همونموقع که با مامانم دیدمش و دیگه ندیدمش ولی هرازگاهی بهم زنگ میزنه...وقتاییم که زنگ میزنه ماشاا...یکساعت حرف میزنه مثه دیشب، از زمونه و مردم و زندگی خودش و زندگی من و همه چی میگه.

حرفاشم درسته ولی خب من یه وقتایی از سر شزایط یه انتخابایی و یه کارایی میکنم که باید در جوابش سکوت کنم.

بهم قول داده ماشینمو عوض میکنه تا شاید یه کم من روحیم عوض بشه...همینکه بره بگرده و به قیمت پیدا کنه خودش خیلیه.وگرنه برا پولش خودم باید وام بگیرم.مسلماً اگه کمکم کنه خیلی خوشحال میشم ولی اگرم نکرد بازم بهم لطف کرده که پیدا کرده.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ 11:43

پای شکسته!

حدود دو هفته پیش موقع ساعت زدن تو انتظامات کارخونه،پام پیچ خورد و خیلی شیک و مجلسی با درد گذروندم و بی تفاوت بودم...فکر کن دو‌هفته با این پام همه کاری کردم و کلی راه رفتم ،رانندگی کردم دانشگاه میرفتم و و و تا اینکه دیگه سیاهی و کبودی و دردش خیلی زیاد شد و باگریه رفتم بیمارستان و عکس گرفتن ،اونشب از دردش به خودم میپیچیدم...تو عکس دیدن بلهههه پام شکسته...گچ گرفتن و من از یکشنبه تاالان تو خونه مامانمم...

خسته شدم از دراز کشیدن یا نشستن و کلأ تو خونه موندن...

الانم که خوابم نمیبره از بس از صبح خوابم.

ولی باید شنبه هرجوری شده برم سره کار....

راستش تو این چندروز درد پام اذیتم نکرد و درد قلبم که شکسته بیشتر داره عذابم میده....درسته ادای قویارو در میارم و میخام فراموش کنم ولی هنوز قلب شکستم درد میکنه و انگار هیچ جوره خوب نمیشه...

شاید اون شخصو فراموش کنم ولی کاری که باهام کردو هرگز فراموش نمیکنم...

تو این چندروز یه اتفاقای دیگم افتاد که بعد مینویسم...

مهتا چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ 23:38

از آدمایی که دوس ندارن تو پیشرفت کنی بیزارم...!

خب من همیشه اخلاقم اینجوری بوده که با وام و قرض و قوله همه چی برا خودم خریدم و خب پولشم درسته خیلی اذیت شدم ولی پاس کردم...اذیت شدم ؛ خب خیلی وقتا از خیلی چیزام گذشتم...شاید باورش سخت باشه ولی من بعد از 30 سال اولین بار بود برای لباس مجلسی هزینه میدادم و خب اگه یهویی کسی منو دعوت میکرد به یه تولد دخترونه (که تاحالا نرفتم ) باید قطعا عزا میگرفتم که چرا من هیچ لباس مجلسی خوشکلی ندارم...لباس بیرون و خونگیم اکثرأ به روز و خوب بوده و داشتم و خریدم ولی مثلا یه مورد دیگه که هیچوقت تو عمرم انجام ندادم این بوده که لوازم آرایشی مارک بخرم...همیشه با 400-500 تومن چیزای اساسیمو خریدم...کافه خیلی خیلی کم رفتم تو عمرم.غذاهای گرون به ندرت خریدم منظورم غذای یه تومن به بالاست.ولی بابتش آنچنان ناراحتم نیستم.

همه ی اینارو گفتم که بگم درسته از یه سری چیزام میزنم ولی الآن یه هفته ای هست تو سرم افتاده ماشینمو عوض کنم و اونچیزی که دوس داشتم همیشه بخرم رو ، بخرم...و خب ماشین خودم نزدیک 200 تومن اومد پایین و من تازه قسطاشو صاف کردم.شاید یک هفتست قسطاش تسویه شده و خیالم راحته ولی نمیدونم چرا باز نقشه میکشم که ارتقاش بدم...بااینکه با این ماشینمم تو این 5-6 ماه هیچ مسافرتی نرفتم و همش دم شرکت پارک بوده از 6 صبح تا 6 شب.ولی حاضرم باز زیر قرض برم و تا ماشین ارزونه اونی که به دلمه رو بخرم....دست خودم نیست اخلاقم اینه که تو بحث ماشین تنوع طلبم شدیییید.

خواهرم میگفت نکن و نخر و بگیر بشین یه جا.ولی با خودم فکرمیکنم به حال اون چه فرقی داره ، اونکه نمیخاد چک بده یا قسط بده یا کمک مالی بلاعوض کنه . ..

من تو مضیقه میوفتم و خیلی دستم تنگ میشه ولی بالآخره قسطاش تموم میشه قرار نیست تا آخر عمرم قسط بدم که...

نمیدونم چرا یه سریا چون خودشم تو این وادیا نیستن نمیخان بقیه هم اون کارو انجام بدن...مثلا من سختم میشه چون شهریه دانشگاه دارم و کرایه و...و باید از لباسم مثلأ بگذرم و یا نخرم یا یه بار و یه چیز ارزون و مناسب بخرم، ولی در کوتاه مدته...بعدش روال عادی میشه....

آدما به هرچی که به دلشونه میرسن.امیدوارم منم به چیزی که تو سرمه برسم...از این شغل هم نجات پیدا کنم خودمو بندازم سازمان حسابرسی چیزی که یه لول کاری داشته باشه...

همین دیگه.فعلا اینا مخمو داره میخوره...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ 12:3

اخراج!

بالآخره بعد از کلی دلسوزی و اینکه هی گفتم گناه داره گنار داره نیرومو اخراج کردم...هم جریمش کردم هم اخراج...

همون آبدارچی که خیلی ازش میگفتم...و برا باره هزارم یاغی بازی دراورد و در نهایت به خودش بد کرد...

یه آبدارچی خانم بود که 5 کلاس سواد، فوق العاده خبرچین و کثیف و ...بود.

مثلاً ازش میپرسیدم مهندس فلانی تو اتاقشه بعد که نمیشنیدم میگفتم نشنیدم ، میگفت نشنیدی که نشنیدی مشکل ار گوش توعه.من براچی دوبار بخام تکرار کنم....یعنی من کپ میکردم از اینهمه وقاحت یه آبدارچی...

و بارها و بارها توبیخ شد و انگار نه انگار تااینکه امروز هم جریمه نقدی شد و هم اخراج.بعضیا فقط خودشونن که به خودشون بد میکنن....نمیدونم چرا عزت و احترام زیادی به یه سری از اقشار جامعه سوء تفاهم براشون ایجاد میکنه...ما تمام آدمارو با هر سمت و تحصیلات و جایگاهی بهشون احترام میذاریم اونوقت بعضیاشون زیادی سره خودشون میذارن...درمورد این خانم هم همنی بود.بااینکه نیروی زیردست من بود باز هم با داد و لحن بد جواب منو میداد و جوری به من القا میکرد که من آبدارچی و اون مهندسه.هوووف

بارها دلم برای مشکلاتش سوخت و گفتم شوهرش فلانه و داره خرج خونه رو میده ولی اینقدر رفتارهای وقیحانه و ناشایست کرد که درنهایت خودشو بیکار کرد.

بیست دقیقه یا یک ربع پیش فراخوان دادن برا نیرو و در عرض همون چند دقیقه کلی نیرو اومد برای مصاحبه....همه دنبال کار میکردن از سره ناچاری و محتاجی و اوضاع بدی که برا مملکت درست کردن ولی این خانم هوا برش داشته بود انگار....

براش ناراحت شدم ولی چاره ای نبود....

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ 9:1

فارغ از دنیا!

چند روزیه دلم میخاد دیگه سره کار نیام ،یعنی تا ابد نمیخام کار کنم...کار کردن خستم کرده...دلم میخاست اونقدر پول داشتم که برا خودم یه سگ کوچولو عین کوکی میخریدم باز و برا همیشه باهاش زندگی میکردم...و دغدغه ی مشکلات مالی نداشتم...

یه کانال تو تلگرام عضوش شدم کلی پت از 68 تومن داخلش روزانه میذاره تا 90 تومن وارداتی از روسیه .

اینقدر اینا ناز و گوگولین که دیگه به بچه داشتن فکر نمیکنم .دلم میخاست اینقدر وضعم خوب بود که میرفتم یکیشو با تمام امکانات و وسایلش میخریدم و میرفتم یه گوشه باهاش زندگی میکردم...براش وقت میذاشتم و لازم نبود از صبح تا شب سره کار باشم...

بعد از چند سال یکی دو هفته پیش ناخن کاشتم(برااون مراسم لعنتی).داشتم فکر میکردم چقدر خوبه آدم روحیه میگیره وقتی خرج خودش میکنه، 500 تومن آب خورد و برا اینکه هر ماه این مبلغو هزینه کنم زیاده...و متاسفانه باید وقتی رشد کرد ریموو کنم ...پولداری چقدر خوبه...خیلیا بهم میگن ناشکری نکن و وضغت خوبه و...ولی من اگه کار نکنم نمیتونم زندگیمو بچرخونم...از کجا بیارم هزینه هامو بدم...پریشب یه گاو اومد به ماشینم مالید به سپر و گلگیر ،چراغشم شکست و کلی هزینه رو دستم گذاشت.الآن صفرم و پنجشنبه باید برم یه شهر دیگه دانشگاه و فقط محاسبه ی پول بنزینشو کردم با خودم.یعنی هیچ خرج دیگه نباید بکنم...

صبحا اینقدر خوابم میاد که یه روزشو آرزو دارم بخوابم تا 9-10 ولی حتی جمعه ها هم طبق عادت ساعت 6 بیدار میشم...

الآن فقط آرزو دارم پولدار میشدم و با یه پت زندگیمو میگذروندم و به باشگاه و ناخن و تفریح و ...میرسیدم....تنها رویام برای زندگی آیندم همینه...

کاش میشد...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ 9:58

اونقدر صبرکنید تا یه جا بالاخره خودشونو نشون بدن!

شب تولدم یکی از افتضاح ترین شب های زندگیم بود...پنجشنبه شب بود.

مرخصی گرفتم و از صبح رفتم خونم و کلی کار کردم...انواع فینگر فود و کوفت و زهرمار درست کردم و وسیله هاشو از قبل خریده بودم که کاش نکرده بودم...چند مدل غذا درست کردم و حتی کیک نامزدیمو خودم رفتم تحویل گرفتم و هزینشم خودم دادم...خاک برسرم....حتی به خودش زحمت نداد یه ساعت مرخصی بگیره بره کیک رو تحویل بگیره چه برسه هزینشو بده

با چه ذوقی لباس تولد و نامزدیمو تحویل گرفتم وهزینشو خودم دادم و فکرمیکردم جشن تولد و نامزدیم که یکیه خیلی عالی برگزار میشه....اون اقا دوستاشو و اعضای خانوادشو دعوت کرده بود.منم کلی خوشحال که الآن برام سنگ تموم میذاره و درسته هزینه های تولد یا جشن با دختره ولی بجاش یه کادوی خوب برام میاره...برا خودم کلی سناریو سازی کرده بودم

بماند از مراسم تولد که فقط باید پذیرایی میکردم و بفرمایید بفرمایید بهشون میگفتم، موقع کادو هیچ کدوم بهم کادو ندادن...نه خودش نه خانوادش...فقط سه تا شاخه گل برام گرفته بود که یه دسته گل خیلی بچگانه بود بازم کلی تشکر کردم و فقط رفیقش و زنش بهم 400 تومن تو پاکت دادن که آخر شب ازم گرفت با فحش....سره اینکه بعد از رفتن خانوادش و رفیقاش ،بهش گفتم شب نمون و برو خونتون چرا باید اینجا بمونی و تازه غیر مستقیم بهش فهمونده بودم و با آرومیت گفتم من دارم میرم خونه مامانم شب ؛یعنی توهم برو.که یهو کادو رفیقشو گرفت و فحش زشت داد و رفت!

حتی وقتی مهمونا رفته بودن نه تنها بهم هیچ کادویی نداد خودش و خانوادش، 400تومن پول رفیقشو چون رفیق اون برام اورده بود ازم گرفت...وقتی فرداش با اوقات تلخی بهش پیام دادم که چرا بهم کادو ندادی و من ازت توقع داشتم و باز گفتم منکه ازت به زور نخاستم، برگشت گفت معلومه به زور نمیخای...یعنی بهم ر*ی*د.تااینحد خودمو کوچیک نکرده بودم که بخام زبون بیارم و جلو خانوادش به رو خودم نیارم بعدم بهم بگه معلومه به زور نمیخای و الکی داری بهانه میاری ...

موقعی که حتی مهمونا رفتن من باز هم به رو خودم نیوردم که خانوادش چرا دست خالی اومدن و من اینهمه هزینه کردم یه دختر و باز هم با همچین رفتاری مواجه شدم....وقتی 100 خودتو برا یه آدم د.زاری میذاری باید توقع چنین رفتارهایی هم ازش داشته باشی چون هوا برش میداره

تو کل زندگیم اینقدر از خودم بدم نیومده بود ...چطور یک نفر میتونه بره تو پوست آهو و شب به این مهمی چهره واقعیشو نشون بده....فقط میتونم برا خودم افسوس بخورم که چرا آبرو خودمو بردم ،خودمو تحقیر کردم، اینهمه هزینه کردم، اینهمه خسته شدم یه نفره همه کاری کردم و درنهایت اومدن خوردن ریخت و پاش کردن تو خونم و بعبارتی درم مالیدن و رفتن...

و این رابطه برا همیشه تموم شد و دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگن ، همه دنیا بگن نامزدیش تموم شد....مهم خودم بودم که تا لحظه آخر هم که بود شناختمش و خودش چهره واقعی و حروم...خودشو نشون داد...و خودمو نجات دادم...واقعا دکتر هلاکویی قشنگ میکنه و ما به جنبه فان میگیریمش ، حتی تا لحظه آخر هم اگه حس کردی به دردت نمیخوره آژانس بگیر برگرد....

یادمه میگفت برات یه نیم ست خریدم ومیخام شب تولدت بهت بدم...اره خریده بود ولی نه تنها نداد و منو سبک کرد بلکه......400تومن بی ارزش رو هم ازم گرفت.

هیچ حرفی حتی نمیتونم و روم نمیشه به خودم بگم حتی تو دل خودم روم نمیشه خودمو سرزنش کنم...فقط از 5شنبه تا حالا حس میکنم خیلی پیر و شکسته شدم سره نفهمی و اعتماد خودم...که درس عبرت بشه که پسر پیامبر هم که اومد و ادای عشق و ازدواج و نامزدی رو در اورد باز هم اعتماد نکنم بهش و دور هر چی مرد و پسره و نره خط بکشم....دیگه نمیخام گول بخورم و با آدمای شیاد برم تو رابطه...حتی اگه خیلی اذیت شده بودم و بها داده بودم باید نبوسیده کنارش بذارم و این نخو ببرم.

دارم فکرمیکنم که حتی اگه غریبه هم میفهمید تولدمه شاید یه کادو یا تبریک میگت ولی این و مهموناش فقط اومدن ریخت و پاش کردن و اسم منو سر زبون انداختن ، آبرومو بردن و رفتن....

نمیدونم چقدر زمان میبره که حال روحیم خوب بشه ولی میدونم 1 سال آینده تو همچین روزی من با اومدنه روز تولدم فقط یه لبخند میزنم و هرچی نر اطرافم یا محیط کارم یا خیابون دیدم چشممو بسته ام که حتی نبینمشون....

تجربه بود درسته ولی تجربه ی سنگینی بود...به قیمت روح و روان و آبروم تموم شد...

الآن فقط میخام فراموش کنم و به خودکشی فکرنمیکنم...برعکس میخام خودم حال خودمو خوب کنم و زمان بدم...من باید پاشم

لطفا به آدما و حرفای قشنگشون اعتماد نکنید حتی اگه اون فرد شوهرتون باشه.همیشه یه ذره از خودتونو برا خودتون نگه دارین که اگه تحت هر عنوانی و هرجای زندگیتون ضربه فنیتون کرد ، بتونین با اون یه ذره از وجود خودتون که باقی مونده زندگی کنین و ادامه بدین...این دنیا زن و شوهر و رفیق حالیش نمیشه،نباید اعتماد کرد.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ 13:48

چرا این زندگیا اینجوری شده؟

خواهرم زنگم زد و شروع کرد به تعریف کردن

سرم درد گرفته و موندم چه قضاوتی کنم...بیشتر از قضاوت ، خودم ترسیدم و درمورد ازدواج مردد شدم.

خواهرم گفت که شوهرش با یه دختر رو هم ریخته و شبانه روز باهاش چت میکنه و وقتی رفتن پیش یه نفر که تفعل با قرآن میزنه ، بهش گفته که خیلی زود شوهرت طلاقت میده و بااون دختر میره.

از پیاما و چتاشون متوجه شده که میخان برن خارج تا 2 ماه دیگه...

و خب این وسط خواهر من منتظر مونده 2 ماه دیگه بشه و از نظر خودش پیام و چتاشونو بیشتر از قبل نگه داره و حرفی برای گفتن داشته باشه و بعبارتی سکوت کرده که یه جا مچشونو بگیره...(که من اگه بودم یک ثانیه هم با دیدنه اولین پیام خیانت ، تو اون خونه وانمیسادم).

اینارو وقتی تعریف میکرد کپ کرده بودم و اینقدر از آدما و زندگی ناامید شدم که سوزش مغز استخونامو حس کردم....انگار سرتا سر بدنم سوخت...سوختم که چقدر آدما میتونن شیاد و کثیف باشن...یه مرد 40-50 ساله چجوری میتونه با یه دختر بچه روهم بریزه مگه زنش و بچه و خانوادش چقدر براش کم بودن....ووو هزاران حرف و فکر که از ذهنم بی جواب رد شد.....

اینارو که کنار بذارم وسط این ناراحتیا یاده خودمو نامزدم افتادم که چرا میخام ازدواج کنم و همچین حماقتی کنم...حالا طرف هرچقدرم ادعا و لفظ عاشقی بره....آدم که از چند سال دیگش خبر نداره و ممکنه اون هم بلغزه و بشه مثه شوهر خواهره من که اولش که اومد کلی التماس و ادعای عاشقی و زمین و زمانو بهم دوخت و حالا مدتهاست برنامه چیده برا تجدید فراش...و داره خیانت میکنه.

بعد از تماس خواهرم ، نامزدم زنگ زد و دید صدام گرفته .پرسید چی شده و وقتی گفتم هیچی ، انگار تجربشو از قبل داشت و گفت میترسی؟هنوزم از ازدواج با من میترسی....و خب راستش بهش جواب دادم..گفتم آره میترسم .میترسم از آیندت...از اینکه الآن بگی عاشقمی و پس فردا یه بهتر که دیدی......میترسم از آینده ی نامعلوم........

که دیگه شروع کرد بگه نه و من اینجوری نیستم و (دیگه نگفتم همچین اتفاقی برای خواهرم افتاده)....

قاعدتاً باید زبونی بگه نه من اینجوری نیستم...خب بیاد چی بگه؟بگه ما مردا ذاتاً تنوع طلبیم؟بگه ما اولش داغیم؟بگه ممکنه من هم ازت سرد بشم...

چرا زندگیا اینجوری شده واقعا؟

برچسب‌ها: خواهر
مهتا سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ 11:53
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛