؛

گذشته و آینده!

...

دیروز ثبت نام آزمون دکتری کردم و وقتی ثبت نام میکردم خیلی خوشحال بودم که میتونم حتی کنکور تخصصی دکتری ثبت نام کنم ولی صبح که اومدم بیام سمت کارخونه به شدت افسرده شدم و میخاستم سروته کنم و برگردم...اینکه من دکترا هم بگیرم ولی جایگاه شغلیم درست نباشه به چه درد میخوره جز اینکه بیشتر اذیت بشم و توقعم بیشتر بشه...هیچی سره جاش نیست و هرکسی اشتباه سره پستش هست...اونی که واقعا تلاشگر و موفق بوده الان شاید راننده تاکسیه و اونیکی که دیپلم داره تو بانک تو جایگاه بالاییه....چقدر تو مملکت ما همه چی جابه جاعه....اینارو با بغض و نهایت ناراحتی مینویسم و به شدت از خودم بدم میاد که اینجا نشستم...برا یه حقوق اداره کار...هزار مدل جنگ اعصاب و توخود بریزی داشته باشی برا چندرغاز...

کاش جنگ بشه و یه بمب بخوره تو انرژی هسته ای نطنز و کل اینجاهارو باخاک یکسان کنه.واقعا خسته شدیم تو این مملکت ....هرچی بیشتر میدوییم بیشتر نمیرسیم...منکه تو ازدواجمم شانس نیوردم..چه دخترای حتی شیرین عقلیو میبینم چه ازدواجای موفقی کردن و من گول یه نفر رو خوردم سره بیش از حد تنهاییم.

تا همین سه چهارسال اخیر خانوادم حتی یک دونه تولد رو برام نگرفتن چون اختلاف سنی پدر و مادرم مخصوصا پدرم باهام زیاد بود...الانم که خودم بخام کاری کنم باز هم اطرافم انرژی منفی هست و بلد نیستم از لحظه استفاده کنم..اون به تولد پارسالم که یه آشغال بهم زد اینم به امسال .اینم به ادامه تحصیلی که تهش هیچی نیست.اصلا کلا دلم از همه جا و همه چی پره

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ 11:8

...

خاستم از حرفایی که تو دلمه بنویسم شاید سبک بشم...

بااینکه تو نوشتنشون هم مقاومت میکردم.

بماند که این مدت اتفاقای زیادی افتاد و روزای خوب و بد زیادی رو گذروندم ، یکیش که مربوط به همین اواخره داستان کلاس زبانم هست که پولمو خوردن.آموزشگاه زبان گاما افتضاحه به نظرم چون موقع گرفتن زبان آموز کلی به به و چه چه میکنن و ساعت 8 شب پیام میدن که بدو همین الان هزینه شهریه رو بزن و وقتی پای کنسلی میرسه میگن پولت رفته.من کلاس مجازیشو شرکت کردم چون خسته میشدم از راه شرکت برم سره کلاس و گفتم مجازیشو امتحان کنم بااینکه اولش نظرم براین بود که ترم اولم

حضوری باشه،اما اینقدر کیفیت کلاس مجازیشون افتضاح بود که حد نداشت و کل 2 ساعت وحتی تایم خارج از کلاس رو کارشناسای صبور آی تی میخاستن مشکلو حل کنن و خب همه بچه ها مشکل داشتن و مشخص بود که تااخر همین اوضاعه.خب عزیزه من وقتی یه بستر مناسب نیست چه اصراری دارین که طرف 2 ساعت کلاسش تموم بشه و شما همچنان سرعت اینترنت شخصو هزار بار چک میکنین و جالبه من اکثر کلاسای دانشگاهم مجازی هست و هیچ مشکلی نیست تو سامانه سامد...خلاصه بعد از کلی نامه نگاری گفتن میخاستی ثبت نام نکنی و مقرارت رو بخونی.

این شد که من برنامه های مختلف و گروههای مختلف زبان رو عضو شدم و روزانه درحال یادگیری هستم تا بالاخره یکیشو مجازی ثبت نام کنم.نمیدونم چرا انگیزه رو از آدم میگیرن و فقط میخان کتاباشون فروش بره و در نهایت اینقدر کیفیت کلاساشون پایینه، من همون کتابو پی دی افشو گرفتم چه اصراریه کتاب بخرم.شایدم مجازی اینجوری باشه چون حضوری قبلا میرفتم خوب بود.بگذریم/

-------------------------------------------------------------------------------

امروز 8 آبان اومدم که یه نصیحت کنم.به همه.شاید خیلیا مثه من باشن نمیدونم ولی اینجا هم مینویسم که خودمم یادم بمونه یا وقتی میخونم حداقل یاداوری بشه برام؛

اینکه هرزمان از هرررکی رفتار بد دیدین همونموقع جوابشو بدین و نذارین با تکرار توسط اون شخص ذره ذره خودتونو از پا دربیاره ...

داستان اینجوریه که من این چند سالی که اینجا تو این محیط مردونه و مسموم کارخونه کار میکنم بی نهایت اذیت شدم و به روی خودم نیوردم و بارها خاستم نیام دیگه ولی نتونستم دل بکنم متاسفانه.اینجا یه خانم 47 ساله کار میکنه که بخش IT هست و به شدت تو این چند سال منو تحقیر کرد و رفتارهاش مثه بچه دو ساله بود و من هرروز و هرماه و هرسال سکوت کردم و گفتم ولش کن مهتا تو در حد این نیستی و بیخیالش و بشین کارتو بکن هرچی بیشتر بهش اهمیت ندادم و باهاش ساختم هربار بدتر و وقیح تر شد تااینکه رسید به 6م که روز تولدم بود و دیدم باز ساعت 4 که دیگه آخر وقت هم بود یه حرکت خیلی بد زد و این شد که من تا ساعت 11 شب هم تولدمو خراب کردم هم خودم مثه تشنجیا شدم و خلاصه و بی نهایت عصبی شدم....

بااینکه رفتم در مغازه شوهرش که به زنت بگو حالا چند ساله پاتو از کفش من بکش بیرون یا چه خصومت شخصی داره که اینجوری رفتار میکنه باز هم آروم نگرفتم و درنهایت صبحش اومدم و به مدیرش و کل اداری گفتم که بهش بگید گذشت اون آدم اروم و سکوت کش و تحمل کن ،دیگه مثه خودش پاچه پاره میشم...بعد از اینکه مثه روانیا کلی خودمو اون شب اذیت کردم و تولدمم خراب شد فرداش اومدم و بعداز گفتن حرفام تااین ثانیه نشسته سره جاش و حساب کار دستش اومده...انگار بعد ازاینهمه اذیت چندساله به هوش اومده .

خاستم بگم سکوت کردن خیلی وقتها هم خوب نیست....اینکه من هربار تو محیط کار تحمل میکردم و وقتی میومدم خونه تا دو روز گریه میکردم یا مشت به دیوار میزدم و خودمو میزدم همش بخاطره این بود که خانوادم یادم ندادن از حق خودم خیلی وقتا دفاع کنم.همش گفتن آبرومون میره و صدات میره و بذار اونا خودشونو نشون بدن و از این حرفای پوسیده و قدیمی.این دو روز این خانم دیگه مثه آدم شده و دیگه خبری از کارای بچگانه و عقده وارش نیست...اونشب تنها کسی رو که بازخاست کردم اول خودم بودم که چرا تو این سالها تحمل میکردم و دوم خانوادم که هیچوقت یادم ندادن...

حالم از خانواده ی بیسواد بهم میخوره مخصوصا اگه بچه هم بیارن...اینجور پدر مادرا چون فرهنگ ندارن و تحصیل کرده نیستن بچه های بزدل و بیسواد و بااعتماد به نفس پایین بدنیا میارن ،چی بشه این وسط بچه های قوی بار بیارن.

کلا من اخلاقم اینه که تو محیط های کاری میش باشم و سرمو بندازم پایین و رو راه و اصلوب خودم پیش برم و به همه احترام بذارم و مراعات کنم. ولی مثه الان فقط خودم شاهد فروپاشی خودم بودم و چقدر خودمو کتک زدم تاشاید سره عقل بیام که مهتا بسه دیگه به خودت بیا ...کارهایی که این زن تو این سالها باهام کرد اینقدر زیاد بود که اگه یه نمونشو بگم پیش کسی شاخ درمیاره که چطوری شده مهتا ساکت شده و چرااینقدر من بلا کش بودم.

یه نمونش یه روزی رفته بودم پیش مدیر فنی و این زن هم نیروی همون مدیره و تو اتاق مدیر بود،وقتی خاستم از اتاقشون بیام بیرون مدیرش که خیلیم به من احترام میذاره و کلا همه باهم با احترام و بدون حاشیه رفتار میکنیم برگشت گفت خانم درم ببند.متاسفانه من نشنیدم و گفتم چی آقای مهندس و مجدد گفت درم ببندین و از شانسم من واقعا نشنیدم و گفتم چی مهندس و یهو این خانم با صدای داد و وقاحت تمام گفت: کری نمیشنوی هی میگه درو ببند!!!با یه صدای داد خیلی بلند. و من تا دوروز تو خونه که یادم میومد گریه میکردم چقدررررر من خر و نفهم بودم که همونموقع برنگشتم بگم کر خودتی زنیکه این چه طرز حرف زدنه نشنیدم که نشنیدم این چه طرز رفتاره که عربده میکشی مثه لاتا کوچه خلوت...یا مثلا بارها دیدم وقتی داره پیش حسابداری مرخصیاشو درست میکنه و من یهو مدارک میبرم پیش حسابدار ،شروع میکنه به سوت زدن زنیکه نره خر.که یعنی به حسابدار بفهمونه جلو من ادامه نده. یعنی کارگرا خط هم که بیسوادن سوت نمیزنن و این اعمال و کردارارو نمیکنن.شروع کرد با صدای بلند اونورارو نگاه کرد و سوت زد!!!!! که یعنی حسابدار جلو من ادامه نده

یا مثلا اگه سیستم ها مشکلی براش پیش بیاد و صداش بزنی بیاد درست کنه مثه ارباب و نوکر میاد بالاسر سیستم که تو باخودت فکرکنی کلفتی چیزی هستی و این یه کاره ای هست...کلا رفتارهای بیییی نهااااایت تعجب آور بی فرهنگی از خودش نشون میده...

و همه ی اینارو خدا میبینه و حالا با سن 47 سال اینهمه تلاش کرده و خرج کرده و خدای نمیذاره بچه دار بشه...یعنی هرچی بیشتر تلاش میکنه ونمیشه بیشتر بقیه آدمارو تحقیر میکنه...یادمه پارسال با یه آقا از همکارای خودش که تو بخش نت بود دعواش شد و شروع کرد به کتک کاری بااون پسر...فکرکن تو محیط کار یهو شروع کرد به دادو بیداد و زونکن پرت کردن و پسره مردم رو به باد کتک و از قضا مدیرش هم پشتشه چون همین یه کارشناس نت تو دنیا هست!!!!!!

خلاصه که این کاری که الان کردم باید با دیدن همون بیشعوری روزاولش میکردم نه که بگذره و بگذره دقیق شب تولدم خراب بشه...الانم خیلی آروم و میش شده....امیدوارم همینجوری بمونه که اگه نمونه بهش یه درس بزرگتری میدم و میشم عین خودش.

برچسب‌ها: شرکت سمی، روزمرگی هام
مهتا سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ 10:2
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛