؛

گذشته و آینده!

خرید مفصل!

دلم 20-30 ملیون پول میخاد که خودمو بندازم تهران و بتونم برا خودم کلی خرید کنم...

از اینکه یه مانتو بخرم فرداش یه شلوار و دوباره بعدش برم ببینم کلی چیز میز دیگه میخام خسته شدم...

همش پولم صرف چیزای عمده گنده شده.

با حقوق کارمندی نمیتونم همه خرجامو بدم و برا همین از یه سری چیز مثه خریدای لباس بیرونی یا مهمونیم میگذرم.(البته مهمونی هم نمیرم. کلی گفتم)

چند روز پیش یه کفش اداری خریدم نزدیک 1 تومن.تازه یونی فرمشم نخریدم نداشتم 2 تومن هزینه کنم.

ولی بجاش کفش بیرونی نخریدم.بین کفش اداری و بیرونی باید یکیشو انتخاب میکردم.

با 5-6 تومن هم اصلا دوس ندارم راه بیوفتم تواین مغازه اون مغازه وقتی یه مانتو شده 3 تومن.چون در نهایت بتونم یه ست لباس بخرم باز اگه شوهر خواهری کسی اومد خونمون میمونم چی جلوش بپوشم (اونم یه آدم فخرفروشی مثه اون که همه رو به چشم حقارت نگاه میکنه)

کاش از آسمون یه گونی پول میومد که اونقدر زیاد بود که همه چی باهاش بخرم...دلم میخاد موهامو بلوند کنم مثه پارسال که رفتم تهران سان لایت کردم و چقدر بهم میومد و تا مدتها همه میگفتن کجا رنگ کردی و برام موند...

اونم حداقل3 تومن هزینشه.بازم نمیتونم برم.

همش دارم به همین چیزا مثه احمقا فکرمیکنم.به 30 میلیون پول

تنها کسی که تو کل فامیل و اطرافیانم اینجوری بوده و میلیون میلیون چیز خریده حتی از خارج ، خواهرم بوده که دریغ از یک چیزش که برا من بخره یا بده.

نمیخام راجعبش فکر کنم.مهم نیست.

الآن مهم اینه که خودم نمیتونم چیزایی که توی سیو اینستام دارمو بخرم تا وقتی از مد بیوفته و باز هم من سیو دارمشونبدونه اینکه خریده باشم.

زندگیه شخمی من.

درکنار لباس دلم یه میز جلومبلی طرح آکواریوم آب گرم میخاد با کلی ماهی ریز رنگی خوشکل.

که وقتی خونمم بهم انرژی مثبت منتقل کنه.

یه لیست بلند بالا برا خونم نوشتم جدا.

امیدوارم خورد خورد بتونم بخرم فعلا تا 28م باید صبر کنم حقوقمو بدن.قسط ماشینمم هست.وسط اینجا یه قلک هم نوشتم ماهی یه تومن.که فقط یه قسطشو دادم و تو قسط دومش میمونم.مطمئنم.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ 13:39

فقط بگم!

خاستم فقط بیام اینجا حرف بزنم

مهم نیست از چی

حتی اینسری فونت نوشتنمم کوچیک کردم که صدای حرفام بلند نشه

میدونم دارم چرت و پرت میگم

ولی من دلم تنگ شده

نمیدونم تنگه چی

تنگه داداشم که دیگه کنار ما نیست

دلتنگه حضور داداشم تو جمع خانواده

حمایتاش

حرفای قشنگش

دلتنگ زندگی قبلم

دلتنگ خودم

یا دلتنگ کسی که هیچوقت تو زندگیم نبود که دوسم داشته باشه

یا چی؟

کاش میشد از اول بدنیا بیایم و یه راه دیگه رو پیش بگیریم ، چمیدونم یه جور دیگه زندگی میکردیم...

کاش یه آدم درست سره راه زندگیم قرار میگرفت و منو دوست داشت

منو میدید

بهم زندگی میداد

اصلا امروز بغض داره خفم میکنه...دلم میخاد خودمو محکم بغل کنم...خستم از زندگی..از آدماش...از تنهایی بیش از حد خودم...

کاش تو سن 30 سالگی بمیرم

کاش خیلی زود تموم بشه و تو یه اتفاق تصادف وقتی که هیچکس فکرشم نمیکنه بمیرم...و براهمیشه راحت شم...کاش تو آبان ماه بمیرم و برابر بشه با روز تولدم...

برچسب‌ها: مرگ
مهتا پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ 11:18

قبض آب!

افسردگی بدی گرفتم از دست آدما...از دست ظلم آدما...اینقدر اطرافم آدمای بدجنس و بی ذات زیادن که نمیتونم تنهایی از پس این حجم از مشکل بربیام.

پریشب صابخونه زنگ زد که قبض آب اومده 850 تومن.گفتم اشتباهی شده گفت خب برو شماره کنتورو بخون و زنگم بزن.گفتم برق که صد تا هالوژن روشنه چند اومده گفت 20 تومن گفتم گاز چقدر اومده گفت اونم چیزی نیومده خودم پرداخت کردم از کرایت.فقط آب برا یه خانواده چند نفری هم نهایت 50 تومن 100 تومن بیاد.

ما سه طبقه ایم و من طبقه پایینم که کنتورم با حیاط مشترکه و هرچی آبریزی بشه رو قبض من میاد منم که کلاً سره کارم جز شبا که میرم خونم برا خواب.نهایت یه لیوان و بشقاب بشورم چون نهارم تو کارخونست و شام حاضری میخورم، ماشین لباسشویی و ظرفشویی هم دکوری گذاشتم و تو برق نزدم.در کل مصرف آب آنچنان ندارم.

خلاصه رفتم عکس کنتورو گرفتم و صابخونه اومد خونم.دید کنتور من داره میچرخه درصورتی که من خودم تو حیاط پیشش وایساده بودم .دید باز کنتور از چیزی که 5 تیر قبض اومده خییییلی بیشتر شده و همچنان داره کنتور میندازه.

یهو طبقه دو اومد بیرون و جلو صابخونه میگه خانم... دیدی با پشت بوم چیکار کردی 50 روزه داره از کولرت آب میره.بهش گفتم خوده صابخونه برام کولرمو درست کرد و اینکه الآن دارید میگید؟منکه طبقه زیرم و یه دخترم مسلمه نمیام برم رو پشت بوم طبقه 3 رو نگاه کنم که چخبره ، صابخونم رفت دید رو پشت بوم خونه یکسال ساختش دریایی از آب جمع شده و ایزوگامش نرم و زنگ زده حتی . و سه تا کولر بوده یکیش شناورش قفل کرده و طبقه دو رفته دیده که داره آب میره و بازم شیرشو نبسته!!!!!!حتی نگفته به من!!!!نزدیک 2 مااااااه آب میرفته!صابخونم سریع رفت شناور خرید و اومد درست کرد و زنگ زد اداره آب کنتور فعلی رو که خوند گفت 1/900 قبض آب اومده براش! نزدیک بود سکته کنم.صابخونم باز رفته پیش طبقه دو و سه و میگه بغیر از شناور که این خانم مقصر نبوده و شما دو تا نره خر رفتین دیدین و بهش نگفتین،یه آبی هم از صبح تا عصر که این خانم نیست تو حیاط ریخته شده وگرنه یک ملیون و نهصد نباید پول آب براش بیاد صرفاً برا یه شناور! که تازه شروع کردن به من فحش بدن پیش صابخونه که خاک بر سرش که پشت بوم شمارو پوسوند!!و من طبقه پایین تو خونم هیچی نگفتم و نرفتم جلو.چون اگه میرفتم دعوای بدی میشد و میخاستم تو این خونه باهاشون زندگی کنم.فعلا وقتش نبود و خودمو به کری زدم که صابخونه جوابشونو بده!

بعد از کلی بحث که صابخونه باهاشون کرده که سقف خونه ی منو بخاطره اینکه اطلاع ندادین نه به این خانم نه به منی که صابخونه بودم نزدیک 40-50 ملیون خسارت زدین. اومده پایین بهم میگه چقددددددررررر اینا بی خیر و پستن.نه دره خونه تورو 2 ماه زدن که بهت بگن کولرت خرابه نه دستشونو حرکت دادن که شیر آب کولرو ببندن.

با همه ی بدیش که من میگفتم (البته بخاطره لوس بازیاش و اینکه احساس خودمونی میخاست باهام کنه) شروع کرد به دلداری دادنه من و تایید میکرد که چقدر اینا حرومزادن و انتظار دارن توعه دختر هرروز میرفتی رو پشت بوم اونا چک میکردی خب معلومه خبر نداشتیو نمیری.اونایی که دیدن چرا نگفتن.

درنهایت گفت یه 900 تومنشو از کرایه خونت کم میکنم که کمتر بدی و یه 900 رو توی 3 تاقسط بده وگرنه آبو قطع میکنن.

خودش داشت از حرفا و عوضی بودن این دو تا خانواده سرش سوت میکشید.چقدرررر آدما میتونن بی ذات باشن.

خلاصه تموم شد و گفت بیا منو برسون مغازم.رفت عقب نشست که حرف و حدیث درست نشه.یهو توی راه میگه خانم....یه چیزی میگم نرو دعوا راه بنداز ،اینا بی نهایت حسود توعن و تو مثه خار توی چشماشونی ،میگم چرا.میگه روزی که ماشینو عوض کردی اینا بدو بدو اومدن دره مغازه ی من اینهمه راه که این مستاجرت خیلی وضعش خوبه 3ماهه اومده اینجا 2 تا ماشین عوض کرده و کرایه خونشو بیشتر کن.این دکتری چیزیه که اینقدر همه چی داره.و درنهایت گفت بهش گفتم من شغلشو نمیدونم(درصورتی که میدونه و نمیخاسته بگه این کارمند معمولی تو کارخونست و الآن قسط و بدهی رو ماشینش داره).میگفت یعنی اینقدر اینا پیگیره توعن که یک کاره پاشدن اومدن مغازه ی من که زیراب تورو بزنن و من کرایه خونتو زیاد کنم یا بگم پاشو از اینجا.برا همین وقتی دیدن کنتور داره برات میندازه هیچی نیومدن بهت گن.که ضرر بهت بزنن. و زدن .همون 900 تومن پول یکسال قبض آب بود که برا من میومد.

هوووف هرچی برا من میخان خدا برا خودشون بخاد.اگه خیر میخان خیر ببینین و اگه ظلم میکنن صد برابرش تو زندگیشون برگرده.

خلاصه که 90 درصد آدما خیلی بد شدن، بی رحم شدن، بی وجود شدن.به هر طریقی بتونن بهت ضربه میزنن.

چرا باید اینقدر آدما ظالم باشن؟مادی، حیثیتی،آبرویی،جانی ووو همه مدل ظلم میکنن.ولی خدا میبینه....درسته من تنهام و مردی نداشتم که وقتی با وقاحت فحش میدن فکشونو بیاره پایین.یا خودش بره رو پشت بومو چک کنه،یا هوامو داشته باشه و بالاسرم باشه ، ولی بجاش خدایی دارم که مواظبمه....اینم از همسایه ی بد.بی خیر.و پست.

برچسب‌ها: همسایه
مهتا چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲ 8:19

ماشین بد قدم!

نمیخام تلقین کنم و انرژی منفی بدم که همونم اتفاق بیوفته ولی واقعا ماشینی که خریدم از روزی که خریدم فقط داره برام خرج میتراشه و انگار نحصه!

دیروز خیر سرم مرخصی گرفتم که یه ساعت ماشینو ببرم ایران خودرو ببینن علت چراغ چک روشنش چیه، ایران خودرو که چه عرض کنم بیمارستان بود.

یه دریا از انواع ماشینا توش بود که گم میکردی کجا به کجاست.و کلی باید منتظر میموندی برای پذیرش.عین بیمارستان پذیرش و صندوق و انتظار و ترخیض و هزار تا دردسر....یعنی خودم که میرم بیمارستان راحتتر برام تشکیل پرونده میشه تا اینکه ماشینو بردم...

ایناش به کنار،همش از همه ی مکانیکا میپرسیدم چرا باید ماشین صفر اینجوری بشه.چرا من اون ماشینم یه آخ نمیگفت و خیر سرم خاستم مدل بالاتر بخرم که اینقدر به درد نخور از آب در اومد و همشون تایید کردن که هرچی ماشن صفر تر و جدید تر باشه بی کیفیت تر تولید شده...یه لنت 1/350 تومن.لامصبا چه خبره.یه تسمه دینام با اجرت 550، روغن و فیلتر هوا نزدیک 950 بدون اجرت....نزدیک بود گریه کنم...کوئلشم رایگان عوض کرد وگرنه 2/500 کم کم هزینش بود مارک بیخودش ؛ اینقدر حالم بد بود و بهم ریخته بودم که نمیتونستم تو پله های اداریش برم و بیام...تلو تلو میخوردم ،صدبار رفتم و اومدم ، میخاستم بالاسره ماشینم باشم ببینم چیکارش میکنن.

چون یک بار دیگم گذاشتم ایران خودرو و وقتی رفتم تحویل گرفتم دراشو زیر گلگیرو مالیده بودن و من تازه بردمش نقاشی ماشین و لیسه کشی و پالیش با دستگاه که بازم کلی برام آب خورد.خدا لعنتشون کنه دلشون که نمیسوزه و گردن هم نمیگیرن میگن از عمد نبوده .ماشین قشنگمو اونسری سالم تحویل دادم و درب داغون پسم دادن.از بس ماشین تو هم گوری شده اونجا! براهمین دیروز از ساعت 7 تا 2 بعدازظهر بالاسرش بودم تو هر قسمتی میرفت منم دنبالش میرفتم که ببینم به جایی نمالن و الکی اجرت تو فاکتورم نزنن،چقدر گرما خوردم.خلاصه یه دیروز به اندازه یک سال عمرم حرص خوردم.تازه پول کم اوردم (یعنی اصلا فکرنمیکردم اینقدر بشه) و ناچار شدم از مامان و آبجیم قرض بگیرم...بازم مامانم باهام اومده بود و کلی دعاش کردم تو دلم،همش دلداریم میداد که ببین چقددددرررر ماشین تصادفی اوردن و میلیون ها خرجشونه و تازه ممکنه جونشونم رفته باشه.تو هم نگران نباش بدهیتو پس میدی و ماشین خرج داره و
(بهت گفتیم نرو ماشین نو بخر گوش ندادی!!!) گوش ندادم چون میخاستم از نظر خودم کاره درست کنم نمیدونستم 207 رو اینقدر آشغال تولید میکنن.فکرمیکردم هرچی ماشین مدل بالاتر باشه سالم تره چون کار نکرده.ولی جنسایی که بکاربردن فوق العاده مزخرف و پلاستیکیه.

اینم از مرخصی رفتنه من.و تجربه ی ماشین صفر خریدن.یه پراید کاربرات مدل 83 داشتم 10 سال زیر پام بود.که همه مسخرم میکردن.بازم سگش شرف داشت به ماشینای حالایی.فقط رخ داره و یه لگد بزنی به سپر عقبش خاک میشه میریزه...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ 8:11

بی اهمیتی!

متاسفانه چندروزیه فشاری شدم از تشنجایی که تو محیط کار بهم وارد میشه و درنهایت خودمو مریض کردم و تو بیمارستان بستری شدم.

دوروزی بود که از صبح که میومدم سره کار سرگیجه ی بدی داشتم و سرم مال خودم نبود...با قرص خوب نمیشدم و فشار بزرگم رو 8 یا 6 بود.آخرش بعد از کلی درد کشیدن خودم پشت ماشین نشستمو خودمو رسوندم بیمارستان و یک شب بستری بودم...باخودم فکرمیکردم که حالا که احساس میکنم جونم داره میره آیا ارزش داشت من اینهمه حرص کارو بخورم؟حرص برا یک مشت آدم بی ارزش بخورم و 5تا آمپول که دوتاش دگزا و کترولاک همزمان تزریق توی سرمم بود رو بخورم که چه خبره دارم میرم تو یه محیط مسموم سره کار؟خلاصه از پریشب تاالان تصمیم گرفتم هیچ حرکت یا حرفی برام مهم نباشه توی محیط کاریم و کلاً همه رو دایورت کنم که خودم آروم باشم...چرا اینقدر سخت میگیرم به خودم نمیدونم...ولی هوشیار تر شدم.فهمیدم هیچ چیز باارزش تر از سلامتی نیست و این شعار نیست.امروز از صبح که اومدم شرکت حالم بهتره و احساس سبکی میکنم...

فردا هم مرخصی میگیرم و نمیام.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ 13:10

شنبه ی مزخرف!

از الآن ناراحتم که شنبه میخاد از راه برسه و اون رئیسه ... ماهم میاد از خارج.قیافشو که میبینم ناخداگاه انرژی منفی بهم منتقل میشه،حالا درکنارش رفتارای زنندشم هست.

چن روز پیش تو حرفاش گفت تا شهریور ماه بیشتر نیست تو این کارخونه و میخاد بره براهمیشه.خداکنه.میدونم که هرکی بره یکی بدتر جاش میاد ولی بازم آرزو میکنم بره از این اتاق که قیافشو نبینم.(واسمم مهم نیست اونم همین احساسو بهم داشته باشه) که قطعاً از روزی که به پیشنهادهای غیر مستقیمش جواب رد دادم بهم حس بد داره.

فردا و پس فردا رو آفم و هیچ کاره خاصی برا انجام دادن ندارم.نهایت برم بیرون و تو خونه آشپزی کنم،چند مدل غذا تو اینستا دیدم برم درست کنم ببینم خوب میشه یا نه.چون ذاتاً من عاشق آشپزی و ظرف شستنم...

الآن وسط نوشتنم دوستم زنگ زد که شب بساط قلیون و شام برداریم بریم پارک.اولش پیشنهاد سینما داد که خب من سره کارم و نمیرسیم بریم،بعد پیشنهاد استخر و در نهایت تبدیل شد به قلیون!

امیدوارم شب که میرم پارک کسی از همکارام نباشه و منو قلیون به دست ببینه که وجهه کاریم کلاً زیر سوال میره.از بس فوضولن.خب بیرون از اینجا مسلمه که من زندگی شخصی خودمو دارم.اصلا چرا دارم حرصشو میخورم نمیدونم،منکه میرم آخرش دیگه چرا ناراحتم کسی ببینه.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 13:16

بی خیالی!

چند روزیه میخام بیام بنویسم ولی تو یک بیخیالی مطلق دارم سر میکنم که حتی بیخیال همین نوشتن شدم.امروز گفتم بیام یه سر اینجا بزنم...

چند روزیه هیچی برام مهم نیست.هیچ فکری تو سرم ندارم.انگار بیخیال همه چی شدم...البته ناگفته نماند که شاید بخاطره اینه که رئیس مزخرفمون رفته آلمان و من یک هفته قراره ریختشو و حرکتاشو که رو سوختنش بود نبینم از اینکه محلش نمیدادم ...دلیلی نداره چون تو اتاقش کار میکنم باهاش بگم بخندم.مرتیکه هوس باز.

خلاصه که تاحدودی آرامش دارم.مخصوصاً از وقتی دیگه به ازدواج فکر نمیکنم.

منتظر شهریورم که جواب کنکورم بیاد.اونم حداقل دو روز تو هفته رو کلاس داره و یه جورایی دلخوشیمه که ارشدمو بگیرم.

تابستونو تصمیم گرفتم برم گیتارمو حرفه ای یاد بگیرم.آخرین کلاسم و نت نویسیم برا سال 96 بود که من سخت تمیرین میکردم و کلاس گیتارم تموم شده بود و آهنگارو خودم نتشو مینوشتم.الان بعد از گذشت تقریباً 5-6 سال که گیتارم خاک میخورد میخام باز دست بگیرم و تاحدودی یادم رفته تغییر آکورداشو.میخام سرگرم بشم.از فکر سالن و مژه کاری هم اومدم بیرون، چون دیسک کمرم شدید شده و دیسک گردن هم داشت بهش اضافه میشد.4 -5 ساعت رو سر مشتری بودم برا چندرغاز؛فعلاً با همین حقوق کارمندی میسازم تا بعدش ببینم چی میشه.

کاش بعد از صد باری که کلاس زبان رفتم و ول کردم،یکبار عزممو جزم میکردم و میرفتم زبانمو خوب میکردم که جزء واجباته.ولی فعلاً نه همتشو دارم نه پولشو.همون گیتارو برم تا بعدش ببینم چی میشه.در کل زبان واجب تر از گیتار بود.آخه من هرروز تا 5-6 تو این شرکت خراب شدم نمیرسم شبا کلاس زبان برم...(دارم خودمو قانع میکنم).

الآنم بیکار نشستم هی آهنگ دانلود میکنم و درد کمرم طاقتمو تاب کرده.من تو سن 27 سالگی دیسک کمر گرفتم باینکه اصلا مشخص نیست.اوضاع 3 تا از دیسکام خیلی وخیمه و چندین بار ام آر آی دادم و بهتر که نشده هیچ نخاعمو بیشتر درگیر کرده ، بقول یارو که میگفت خودم به 20 ساله ها شبیهم ،زانوم 50 سالشه و کمرم به 60 ساله ها میخوره.برا من صدق میکنه.جدیداً فقط اعصاب و روانمه که در آرامش به سر میبره.

خب همین دیگه.مواظب سلامتیتون باشید.حال دلتون خوش.

برچسب‌ها: روزمرگی هام، آرامش
مهتا یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ 12:20

مشاوره!

هیچی بدتر از این نیست که نتونی تصمیم گیری کنی...

حتی جدیداً خودم خودمو نمیشناسم و درک نمیکنم...انگار یه منه دیگه تو وجودم بود و خودم خبر نداشتم...

همزمان که اون آقارو (همکارمو) رد کردم نامزد سابقم باز سرو کلش پیدا شد که میخایم بیایم خاستگاری و با خانوادم حرف زدم...چندروزیه زنگ میزنه و ساعت ها حرف میزنه.از چیزایی که میخاستم و انتظارایی که داشتم یا چیزایی که خودش میخاد، یعنی قبلاً میخاستیم...همه رو مرور میکنه و از شرایطش میگه...که خیلیم بی راه نمیگه.

تو یه بلاتکلیفی موندم که خودشم فهمید حالا که بحث داره جدی میشه من دارم جا میزنم و انگار نظرم مثبت نیست...مهتای...چی به خودم بگم آخه...هم خدارو میخای هم خرمارو...

هم ناراحت بودم که چرا نمیاد هم الآن نمیخامش دیگه...همیشه فکرمیکردم حالم کنارش خوبه،ولی از بس اذیتم کرده دارم پسش میزنم...حالم کنارش خوب نیست و هر ثانیه ترس اینو دارم که این آرامشمو ازم بگیره،با هزار زحمت یه زندگی ایده آل برا خودم ساختم و حالا اگه خدای نکرده بیاد و پس فردا خرابش کنه برابره با مرگه من!چیزی که خودشم تو حرفاش گفت.چون چند سال از زندگی و زیر و بم همه چیم خبر داشت...خودشم میدونست خراب کردن زندگیم و خدای نکرده طلاقم منجر میشه به تیر خلاصی تو مغزم.و از پا درم میاره.من آدم این کار نیستم.

خلاصه شروع کرد بگه که از مجردی خسته شده و بغیر از من دیگه تا ابد زن نمیگیره...گفت مامانمم تایید کرد که ما هرکیو میگیم تو نمیخایش و چشمت هنوز دنبال مهتاست و بریم خاستگاریش،وقتی دید من خیلی راغب نیستم به این وصلت، گفت مگه دلت بچه نمیخاست؟گفتم نه! من میخام سگ بخرم باهاش زندگی کنم (اون لحظه یه مهتای دیگه شدم با یه چهره ی جدید...)خودشم فهمیده،میگه تو هر بار تا لب مرز ازدواج میری و در نهایت رو هرکسی یه عیبی میذاری...هم عاشق تنهایی هستی و هم ازدواج میخای تو که تا دیروز دلت بچه میخاست الآن میگی سگ بگیرم؟

چرا واقعاً؟ این چه مدلشه.من آدم ازدواج نیستم.اما یکیم میخام که دیگه افسار زندگیمو بگیره.یا نه من چون خودم مدیر بودم دیگه نمیتونم زیردست باشم و عادت کردم به مرد بودن.

باید برم مشاوره...شاید مشاوره بتونه کمکم کنه ،شاید .

مشاور هرچقدرم من از خودم و زندگیه گذشتم و بچگیم بگم بازم نمیتونه درک کنه و فقط میخاد ساعت خودش پر بشه...چرا اینجوری شدم...دیروز بعد از اینکه باهاش حرف زدم و دید دارم میگم میخام تنها باشم و من همینجوری خوبم بدون خداحافظی رفت و من موندم و تو تنهاییم کلی لعن به خودم فرستادم...که چرا اینکارا میکنم.چرا نمیدونم میخام چیکار کنم.این همه ترس واسه چیه...بقول خودش میگفت مهتا طرف 3 بار شوهر میکنه و باز به خودش فرصت میده تو چرا برا ازدواج با من اینقدر میترسی تویی که میگی اینهمه ساله تنهایی داری زندگی میکنی ،تاکی میخای وقتی مریض شدی تنها باشی،تنهایی بری مکانیکی،تنهایی خرید کنی ،کرایه خونه بدی، قسط بدی،چرا به خودت فرصت نمیدی اینهمه آدم دارن ازدواج میکنن، آخرش که چی.ولی من عادت کردم.

عقلمو از دست دادم...

حتی گفت بیشتر فکر کن یه مدت،یه چند هفته یا چند ماه فکر کن ببین میخای ازدواج کنی اصلاً،حالا با منم نه.کلاً چی میخای از زندگی.

من فکرمم نمیاد.سرم پایینه دارم زندگیمو میکنم چه فکری کنم...اما اگه پیر شدم و هیچکسو کنار خودم نداشتم چی؟اگه دیگه نتونم رانندگی کنم و خودمو به بیمارستان برسونم حتی.هزار جور فکر برا آینده میاد سراغم و هزار مدل ترس.از بس اطرافم طلاق میبینم و دلشکستگی.

خدا کمکم کنه .مشاوره رو که بهش امیدی ندارم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲ 9:56
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛