بی اهمیتی!
متاسفانه چندروزیه فشاری شدم از تشنجایی که تو محیط کار بهم وارد میشه و درنهایت خودمو مریض کردم و تو بیمارستان بستری شدم.
دوروزی بود که از صبح که میومدم سره کار سرگیجه ی بدی داشتم و سرم مال خودم نبود...با قرص خوب نمیشدم و فشار بزرگم رو 8 یا 6 بود.آخرش بعد از کلی درد کشیدن خودم پشت ماشین نشستمو خودمو رسوندم بیمارستان و یک شب بستری بودم...باخودم فکرمیکردم که حالا که احساس میکنم جونم داره میره آیا ارزش داشت من اینهمه حرص کارو بخورم؟حرص برا یک مشت آدم بی ارزش بخورم و 5تا آمپول که دوتاش دگزا و کترولاک همزمان تزریق توی سرمم بود رو بخورم که چه خبره دارم میرم تو یه محیط مسموم سره کار؟خلاصه از پریشب تاالان تصمیم گرفتم هیچ حرکت یا حرفی برام مهم نباشه توی محیط کاریم و کلاً همه رو دایورت کنم که خودم آروم باشم...چرا اینقدر سخت میگیرم به خودم نمیدونم...ولی هوشیار تر شدم.فهمیدم هیچ چیز باارزش تر از سلامتی نیست و این شعار نیست.امروز از صبح که اومدم شرکت حالم بهتره و احساس سبکی میکنم...
فردا هم مرخصی میگیرم و نمیام.