؛

گذشته و آینده!

بذارید کنار!

از بس دلتنگم اومدم بنویسم تا شاید حالم بهتر بشه...

کلاً نوشتنو دوس دارم حالا درمورد هر چیزی.حتی اگه ذهنیتم بد باشه وقتی مینویسم و خودم میخونمش حس میکنم تخلیه شدم...نوشتن حالمو بهتر میکنه.

دلتنگ خودمم،یا دلتنگ آدمی که قبلاً بودم،نمیدونم.یه زمانی چقدر ذوق رسیدن داشتم.یه زمانی بود کلی رویا پردازی میکردم.الآن یه مهتای کاملاً متفاوت شدم.به هیچ عشق و دوست داشتنی اهمیت نمیدم.

همش دلم میخاست زودتر با (نامزد سابقم) ازدواج کنم.کلی فکر تو سرم بود که به کجا میرسیم و چه کارایی میکنیم بااینکه میدونستم خانوادش بدجوری مخالفن...یعنی مامانش حاضر بود بره هرکسیو بگیره برا پسرش جز منو.

همیشه نگرانش بودم،مراقبش بودم،عاشقش بودم وحس میکردم تیکه ای از منه.اون خوده منه.

اما الان هیچ حس و علاقه ای بهش ندارم.الان هیچ کسو هیچ چیزی رو دوست ندارم...

دیشب برقارو که خاموش کردم بخوابم یه احساس عجیبی اومد سراغم.رفتم رو مبل نشستم پامو رو هم انداختم تو تاریکی و یه جوری مجلسی نشستم و نگاه میکردم به همه چی،احساس کردم اومدم تو خونه ی یه آدم غریبه.تنهایی سراسر وجودمو گرفته بود،انگار با خودمم غریبه بودم...یا از یه جای دیگه اومدم تو این خونه و منتظرم اهالی خونه بیان پیشم بشینن...پاک دیوونه شدم.دنبال یه آدم میگشتم...یکی که کنارم باشه.صدای همسایه ها که داشتن تو حیاط باهم حرف میزدن رو میشنیدم و به این فکرمیکردم که فقط منم که با کسی معاشرت ندارم...صبحا میام سره کار و عصرا مستقیم خونه و باز صبحش سره کار...خونه ای که هیچ موجود زنده ای توش پیدا نمیشه جز دوتا گلدون.که موقع آب دادن بهشون قربون صدقشون میرم.

هیچ ذوقی ندارم برا زندگی.نمیخام اصلا کسیو دوست داشته باشم...از اون آدم متنفرم که باعث چنین احساسی تو وجودم شد...من از صمیم قلب نبوسیده گذاشتمش کنار.اما دلم برا کی تنگ شده که خودم نمیتونم بفهممش...دلتنگم...خیلی دلتنگم...به همون اندازه که دلتنگم به همون اندازم نمیخام آدمی بیاد تو زندگیم.حوصله ی حرف زدن،پیام و زنگ کسیو ندارم.

صبحا که بیدار میشم بیام سره کار همزمان با دو تا مردای طبقه بالاییا میام از خونه بیرون،خانمشون تو خونه خوابن.خوش بحالشون.مرداشون براشون نون آورن.هیچ ذوقی برا سره کار رفتن ندارم،عصرا هم که میخام برم خونه باز هیچ ذوقی ندارم چون کسی تو خونه منتظرم نیست.میرم نهایت پا تی وی چند تا فیلم ببینم ونهایت برم یه دوری بزنم که اونم خیلی وقتا از سر ناچاری میرم...

شوهرخواهرم دیشب زنگ زد بیا تهران، بریم شمال.من پریروز که حقوقمو دادن همونموقع قسط و کرایه اینامو دادم و هیچی پول برام نموند.از طرفی چون اونا زن و شوهرن نمیخام باهاشون برم...قبلا 5-6 سال پیش میرفتم باهاشون همه جا.شمال مشهد کیش همه جا میرفتم اما الان دیگه نمیخام جایی برم باهاشون.جدای از بحث پول داشتن یا نداشتن.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ 11:13

آدم بی فکر به اسم پدر!

خوبیه اینجا (وبلاگ) اینه که میتونی خوده واقعیتو نشون بدی و نگرانه قضاوت ها نباشی.چون آدمایی که قضاوتت میکنن از اول عمرت باهات نبودن و سختی هایی که کشیدیو ندیدن.پس آزادن هرجور خاستن قضاوت کنن و تو ناراحت نشی.

خب، من یه مثلاً پدر مسن دارم که سنش خیلی زیاده.میگم مثلاً پدر چون میخام راجعبش حرف بزنم که هیچ پدری در حقم نکرده تازه ظلم هم به اندازه موهای سرم بهم کرده.اسمشو اصلاً نمیشه گذاشت بابا.

میگن آدما که پیر میشن (ببخشید) یا سگ میشن یا خر میشن.متاسفانه بابای من هر دوشو داره.و جالبه که از اول عمرش که با مامان من ازدواج کرده همینجوری نفهم بوده تا الآن که خیییلی بدتر شده.

من از 11-12 سالگی بااینکه دختر بودم تابستونا میرفتم سره کار.میرفتم تو بوتیک،کفش فروشی،مانتوفروشی و...کار میکردم 3 ماه تابستونو.اونموقع ها سرم نمیشد،ذوق داشتم.بخاطره دستمزدی که بهم میدادن و میتونستم جامدادی که دوست دارمو بخرم با پول خودم.

کم کم بزرگ شدم و این روحیات مستقل بودن و مرد بودن تو وجودم شکل گرفته بود...اونم ناخاسته.

بابام از بچگیم با مامانم فحش و فحشکاری و دعوا و بزن بزن داشت تا من بزرگ شدم و کم کم سرم شد و خاستم از خونشون برم...من بچه آخر بودم و سالیان سال شاهد فحشکاری اونا بودم.بابام از زمان بچگیم همیشه تو خانواده قهر میکرد حتی جلو مهمون نمیومد سره سفره.همیشه خوردمون میکرد.تحقیرمون میکرد و هزار تا چیز دیگه.مامانمم ناخداگاه یا هرچی شبیه بابام شده بود.انگار خدا این دو نفرو برا هم ساخته بود.یادمه هیچوقت بهم پول نمیداد و اگه یکی دو بار داد با نفرین بهم میداد که بگیر الهی نون بدو آب بدوعه تو دنبالش بدویی،بگیر ولی الهی خیر نبینی.الهی زیر کامیون بری ووو ؛چون فکرمیکرد وظیفه ای در مقابلم نداره...با چشم گریون ازش میگرفتم ناچاراً ولی راضی نبود که بده.

تو زندگیم همه نوع کاری کردم.سره همه شغلی رفتم.با مدرک لیسانس میرفتم تو شیرینی فروشی بهم یک تی میدادن که راه پله ها و سرویس بهداشتی رو بشورم،با سن 24-25 سال.هیچموقع یادم نمیره.وقتی اینکارارو میکردم به غرور خودم شک میکردم چون من فوق العاده مغرورم ولی برا امرار معاش زندگیم ناچار بودم...با خودم میگفتم مهتا بیرون از این شیرینی فروشی که کسی نمیبینه ،حقوقتو بگیر و بااین جملات دل خودمو خوش میکردم.

یا یه زمانهایی یه پراید داشتم مدل 83 کاربرات که حتی پول بنزینشو نداشتم نمیتونستم باهاش جایی برم.شاید یکی دو هفته سره کوچه بود و مجبور بودم تو خونه بمونم.اون زمان بنزین ارزونتر بود ولی من حتی همون 5 هزار تومن هم از بابام نمیگرفتم چون بهم نمیداد و با ناله نفرین میخاست بده.منتظر میموندم که یارانه 45 تومن رو برام بزنن بتونم خرجمو بدم...اون زمان با 20 تومن میشد کلی خرید از فروشگاه کرد.من هنوز هم لیست خریدامو تو سررسید سال 95 دارم.

یه روزی بود تو سن 21 سالگی جلو مردم کلی به من فحش و کتک زد که چرا 5 دقیقه دیر بردمش پول بده به عروس و پسرش.اون زمان 6 میلیون و نیم بهش میخاست بده قسط بده.پول یه پراید بود سال 90.بهم زنگ زد بیا منو ببر پول بدم به ....وقتی 5دقیقه دیرتر اومدم لباس بپوشم و حاضر بشم زنگ زد به پسرش و باهمدیگه اومدم شیشه های ماشین منو شکستن...این کوچکترین ظلمی بوده که درحقم کردن...خیلی کوچیک...همیشه باخودم فکرمیکنم که هرکی دیگه جا من بود الآن یا فاحشه میشد یا تو جوبا قاطی لات و الواتا و دزدا باید پیداش میکردن.ولی من بازم تحمل کردم و خودم خودمونجات دادم.این چیزایی که دارم میگم تو هیچ کدوم از محیط های کاری که کار کردم کسی خبردار نیست و همه از بیرون کلی تحسینم میکنند و فکرمیکنن یه خانواده ی خیلی با فرهنگ و باشعور داشتم...همیشه جوری رفتار کردم وزندگی کردم که عمق زندگیم معلوم نباشه چیا کشیدم و الان جایگاهم چیه و به کجا رسیدم...تو 30 سال عمرم هیییییچچچچ محبتی از سمت خانوادم ندیدم،فقط بدی و ظلم دیدم و تو خودم ریختم...الان قدم هایی که برمیدارم اونقدر محکم و قوی هست که کسی نفهمه من از دل چه خانواده ای بیرون اومدم....هیچ وقت منو برحسب اسم بابام نشناختن یعنی باعث افتخارم نبود که جایی اسمشو بیارم.نمیخاستم بفهمن و باعث سرکوفتم بشه...

آدمایی که زندگیمو میبینن،همه میگن خوشبحالت،چقدر خوشبختی،چقدر همه چی داری.دیگه مهتا چی میخای...ولی خبر ندارن که من بزرگترین نعمت رو نداشتم و به چشم ندیدم:خانواده و محبت خانواده...

من هیچ محبتی از بچگیم از پدر مادرم ندیدم...فقط منو به دنیا اوردن و رهام کردن.

با دختر و پسرای هم سن خودم همیشه خودمو مقایسه میکنم و میگم کاش هیچی نداشتم ولی یه آغوش گرم از مامانم یا بابام داشتم...منو حتی یک بار تو عمرشون بغل نکردن،حتی عید نوروز که همه همدیگه رو میبوسن و بغل میکنن...همیشه حسرت دختراییو خوردم که دست تو دست باباهاشون هستن و باباشون اینقدر هواشونو داره.از مدرسه بگیر تا دانشگاه و ازدواج کردنشون و جهاز خریدن و بقیه چیزها.

خانوادم هیچوقت هیچکدوم از موفقیت هامو ندیدن و انگار بیشتر حسودم بودن تااینکه بخان تبریک بگن یا افتخار کنن...

یه ماشین عوض کردم وقتی اوردمش خونه مامانم ،مامانم به بابام گفت برو ماشین مهتارو ببین نو خریده اورده اولش که هی خودشو به کری زد بعدش برگشت گفت به درک که خریده.به منچه که خریده...اون لحظه اگه من میمردم بهتر از دیدنه اینهمه پست بودن اینا بود.

میدونم خدا عقلش و شعورشو با 90 سال سن ازش گرفته فقط دیگه نمیتونم دیگه از اینجا به بعدشو تحمل کنم...خدا کاری باهاش کرده که همه بدشون بیاد ازش.هم خر شده هم سگ.

پریروز خودمو سبک کردم رفتم ازش پارچه بخرم(پارچه فروشه بابام) رفتم ازش پارچه یونی فرم اداره بخرم بدم خیاط بدوزه که ارزون تر برام در بیاد تا اینکه بخام حداقل 1.5-2 میلیون بدم فرم بخرم،وقتی رفتم مغازش با یه ذوقی رفتم و داشتم حساب کتاب پول خیاطیشو میکردم تو دلم که یهو برگشت گفت ندارم!بهش گفتم من دارم میبینم 12 تا طاقه کرپ داری ،گفت نه اینا نیست من تموم کردم.که بهم نده.سرمو پایین انداختم و اومدم بیرون و حس میکردم مغزم داغ شده از شدت ناراحتی ،چرا من رفتم بهش رو زدم.یا اگه یه زمانی ازش پارچه بگیریم باید پولشو بهش بدیم.مثلا اگه 840 تومن میشد میگفت تو 800 بده 40 تومنشو نده...خدا تو سرش زده کلاً.یه موقع هایی دلم براش میسوزه و یه وقتایی میخام فقط بمیره.

ضرب المثلی هست که میگن گندم ز گندم روید و جو ز جو.ولی من اصلا به اینا نرفتم.هرچی فکرمیکنم ذاتم ، خلق و خوم، اخلاقم ،هیچیم به اینا نرفته.من حتی دلم نمیاد با حیوون اینجوری رفتار کنم چه برسه انسان.

دلم خیلی پره.خیلی حرفابهم زدن به ناحق که تو گوشم هست و از تمام آدما متنفرم کرده...همش بخاطره آسیب هایی که تا همین دیروز به روانم وارد کردن...خدا از سر تقصیراتشون نگذره.و نمیگذره من به کارما و چوب خدا خیلی اعتقاد دارم...خدایی هست و از صمیم قلب بهش ایمان دارم،روزی رو خواهم دید که توی بستر میوفتن و سگ تر از این میشن و کسی نیست یک لیوان آب دستشون بده.قطعا تقاص کارشونو هم تو این دنیا پس میدن هم تو اون دنیا...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ 9:56

فکر مسافرت!

داشتم تو اکسپلور اینستا میگشتم و اکثراً کلیپ آدمایی رو میدیدم که رفته بودن کشورهای خارجی.

چقدر خوبه

خوشبحالشون

منم همیشه پول و موقعیتشو داشتم ولی بجاش کارای دیگه کردم.

اون پولو جای دیگه خرج کردم؛ که مدت طولانی تری لذتشو ببرم،مثلا یه وسیله ای برا زیره پام یا خونم خریدم و تنها جای دوری که رفتم کیش بوده.میدونم اشتباه بوده و خاطره ی سفر رفتن همیشه تو ذهنت میمونه و اون لحظه حالتو خیلی خوب میکنه...ولی من نکردم و نرفتم.فکر جمع کردن و تبدیل بودم.

همیشه دلم میخاست برم ترکیه ،برم استانبولو از نزدیک ببینم و کنار ساحلش قدم بزنم که متاسفانه آدم پایه خوب پیدا نکردم،از اون زمانی که تورش 2 میلیون بود تا الان که حدوداً 30 میلیونه.من همچنان بهش فکرمیکنم و نتونستم برم.

یه اخلاقیم که دارم اینه که همیشه چه مسافرت داخلی چه خارجی که درموردش فکرمیکردم که برم ( و قسمتم هم نشد) این بود که هتلش خوب باشه و هرجای کثیف و سختی رو بعنوانه اینکه صرفا مسافرت رفته باشم انتخاب نکنم...براهمین نرفتم،کلاً نرفتم و بیخیالش شدم تا اینکه فلانجا برم اما با کمترین امکانات!(اینم یکی دیگه از اخلاقای بدمه)

خیلی هارو میشنوم میگن ما هرماه مثلاً میریم فلان شهر و پلاژ میگیریم یا سوئیت میگیرم (چادرکه دیگه هیچی)و حاضرن با سخت ترین شرایط صرفاً بگن ما مسافرت رفتیم هر ماه!درکشون نمیکنم.درسته مسافرت احتیاجه ،ما اکثراً قشری هستیم که روزها ، ماهها یا سالها کار میکنیم که یک بارشو مسافرت بریم،خب همون یک بارو خوب برو.

خلاصه بادیدنه این کلیپا و پستا تو اینستا تصمیم گرفتم هرماه برم یکی از شهر های ایرانو ببینیم...من خودم شهرهایی مثه کرج،گرگان،کاشان،اصفهان زندگی کردم.اکثر شهرهای شمالی و جنوبی و کویری رو هم رفتم ولی هنوزم خیلی از جاهای کشورم مونده که باید برم.شایدم الان وقتشه...و دیدنه این عکسا تو اینستا یک تلنگری بود که منم دیگه عمرمو به بطالت نگذرونم ،از زندگی یکنواخت و روتین خسته شدم همش کار کارکار...عمرم داره به زحمت کشی میره.اونروز شوهر خواهرم گفت بجا پول ماشین بیا با ما یکماه بریم تایلندمرداد ماه،خودشون یکماهه میرن همش ،بهم گفت یک هفته بمون اگه خوشت اومد یک ماه کامل بمون همراه ما.یعنی من ماشینمو عوض نکنم و بجاش برم یه سفر خارجی اونم تایلند که اینقدر کشور فقیر و کثیفیه و همش غذاهای خیابونیه.درسته فروشکاهای برندم داره و میتونستم کلی لباس ست و کیف و کفش مارک بخرم ولی بعدش باید میومدم با همون 206 دور میرفتم و حسرت ماشینه خوب به دلم میموند.خلاصه اینکارو نکردم و الان که یه کم سرم خلوت تر شده میتونم برم شهر های کشور خودمو ببینم حداقل.ماهی 2روزو و نصفی مرخصی با دو تا پنجشنبه آف دارم تو ماه ،میتونم جمع کنم و ماهیانه روزی 4-5 روزشو برم دنبال دیدن از شهرهایی که تابستونای خنکی داره...حداقل کشوری که توش بدنیا اومدمو رفته باشم ...محیط کارخونه فولاد روحمو خراشیده...روحیم مثه شمشایی که داره تولید میشه زمخت و فولادین شده...مرد شدم...اینو کاملاً حسش میکنم ؛ ظاهر و لباسام زنونست ولی فکرام و کارام و زندگیم مردونه...تو تمام شغلایی که رفتم با مرد جماعت سرو کار داشتم و باید خیلی سفت میبودم که بینشون دووم بیارم...الان وقتشه روحیمو باز بدست بیارم و حالمو خوب کنم...

برچسب‌ها: مسافرت
مهتا شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ 9:43

جواب نه!

اول یه سلام و صبح بخیر به همگی بگم و بعد برم سواغ اصل موضوع....صبح همگی با شادی و لبخند و همراه پول آغاز بشه...الهی آمین(البته سلامتی مهمتر از پوله،همینکه صبحا بیدار میشیم ، تنمون سالمه و میتونیم صبحو ببینیم باید شکرگذار باشیم)

دیروز اون همکارم ازم به طور مستقیم خاستگاری کرد،اینجوری که گفت خانمه.... اول منو کامل بشناس،بعد تصمیم بگیر و جواب بده و خواهش میکنم ناراحت نشید و نگید خاسته ام نابجاست یا پامو از گلیمم درازتر کردم،اول اجازه بدین منو بشناسید بعد جواب بدین من بهتون وقت میدم و از اینجور حرفا که یهو برگشتم گفتم: من جوابم منفی هست.خیلی سریع و بدون مقدمه.

قبل از جوابم میگفت تو گوشم نزنید یموقع و فحش ندین فقط خوب فکراتونو کنین.تاکید داشت فکرکنم که از قضاء بدون فکر جوابشو دادم...گفتم نه،و من و شما دو دنیای متفاوت داریم و من از صمیم قلب از خدا میخام یه کیس موردعلاقه دیگه جلوراهتون بذاره و خوشبخت شید...که کپ کرد از این قاطعیت و حداقل شاید انتظار داشت یه کم ناز و عشوه بیام یا یکی دوروز دیگه با یک عالمه جمله کلیشه ای جوابشو نه یا آره بدم یا شروع کنم باهاش وقت بگذرونم و بیرون و تو برم که بشناسمش و اینا؛ که هیچکدومشو ندید و فقط یک جمله ازم شنید!نع! دلیلمم این بود که احساس کردم نمیخامش.یعنی فقط نتونستم دوسش داشته باشم و به همین راحتی گفتم نه.

حسی بهش نداشتم ،از همه نظر اوکی بود ولی به درد من نمیخورد...یکی از مهمترین و مسخره ترین معیارهای من برا ازدواج که قبلاً هم گفتم بچه دار شدن هست.اینه که اگه بچه دار بشم بچم ترکیبی از من یا همسرم میشه و خب رخ برام مهمه.خودم خیکی و به خود نرس نیستم،استایلو قیافمم همه چیش استاندارد و رو اصلوبه.سفید پوستم و موهای لخت دارم (که متنفرم)چشم و ابروم مشکیه،ابروهام تاتو نیست بینیم کوچیک و عروسکی لبامم قلوه ای و خوش حالته کلا شاید عکسمو گذاشتم اینجا.ولی داشتم تصور میکردم من بچه دار بشم و اصلا به من نره!!!! و به باباش بره،خیلی بد میشه...منی که بچه دوس دارم.اگه قراره یه نفر از خودم تو این دنیا به جا بذارم و بچه دار بشم که قطعا میشم چون بچه خیلی دوس دارم،اونوقت ممکنه به من شبیه نشه و به باباش بره.خب باید یه کم خصلتای باباش خوب باشه...دلیلم خیییلی خیلیییییی مسخرست میدونم،یجور خریت یا حماقته. ولی ترجیه میدم تنها باشم و ازدواج نکنم تااینکه صرفا بخاطره اینکه همه به دید بد بهم نگاه میکنن وهزار جور حرف پشتم هست بخام تن به ازدواج با هرآدمی بدم...تازه میگفت شما نباید ازدواج با عشق کنید باید ازدواج سنتی داشته باشید.هرگز چنین اشتباهیو نمیکنم.چون میدونم که اگه به کسی حس نداشته باشی نمیتونی کنارش بخوابی یا سالها هم بگذره باز بهش حس پیدا نمیکنی...این حرفا چرته که میگن ازدواج کن کم کم عاشقش میشی.اصلا چنین چیزی اتفاق نمیوفته هیچ،تازه هرروزی هم که کناره اون آدمی (که دوسش نداری) باشی انگار وجودت تحلیل میره و خودخوری میاد سراغت...باید یکیو که میبینی اول به دلت بشینه بتونی باهاش ارتباط بگیری،دوستش داشته باشی بعد آیندشو ببینی و بری سراغ بقیه موضوع ها....

اول چیزای دیگشو بررسی نکنید بعد بگید عشق هم بوجود میاد و مهم پولشه یا مهم خانوادشه...تو مسئله ی ازدواج باید یک پکیج از معیارهاتونو توی طرف بررسی کنید،درست؛اما باید اول ببینین میتونین این خانم یا آقا رو دوست داشته باشین؟میتونین عاشقش بشین؟یا فقط برحسب فلان چیز میخاین زنش یا شوهرش بشید....

خلاصه که سرتونو درد اوردم من با قطع یقین به این آقا جواب رد دادم و ناراحتم نیستم.خیلی کاره درستی کردم.

باز میشینم به تنهاییام فکرمیکنم...ولی بازم تنها بودن بهتر از با هرکی بودنه

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ 8:7

خیانت

اگه از شما بپرسن بدترین حسی که تو یه رابطه بهتون منتقل شده چی میگین؟دروغ؟دخالت خانواده؟فحاشی؟بی پولی طرف؟تمیز نبودن؟اعتیاد؟دست بزن؟چی؟

من میگم خیانت

خیانت بدترین چیزیه که میتونی تجربه کنی،الآن خیلیا اعتقاد دارن که لایک و چت و فالو داشتن و اینا که خیانت نیست.چند دقیقه حرف زدن که خیانت نیست و هزار جور توجیه!

اتفاقا همین چیزای به ظاهر ساده خیانت محسوب میشه.وقتی تو رابطه ای ولی توی فکرت یکی دیگه رو دوس داری یا میخای باهاش باشی،به هرطریق و دلیل به یه نفر دیگه فکرکنی،نگاه زیر چشمی به بقیه داری،فالو کردن،چت کردن،خنده های با منظور و از ته دل...تمام اینا خیانته و ربطی به مدرنتیه بودن ذهنای الآن یا آپدیت بودن و نبودن نداره...خیلیا میان میگن کنارش که نخوابیدیم،سکس که نداشتیم ،چت که نکردیم،اوکی پس اینی که چشم انتظاره استوری و پست طرفی و با تمرکز میشینی عکساشو زیر و رو میکنی چیه؟اینکه صدتا پیج یه نفرو فالو میکنی و پیگیرشی چیه.آره کنارش نخوابیدی چون بهت این شانسو نداده!ولی داری یه جور خیانت میکنی.

خیلی نمیخام شعار بدم یا برم رو منبر.فقط خاستم بگم به شدت از این دست افراد دوری کنید.ربطی هم به حساس بودن ما نداره،اون خائنه! اگر احساس کردید پارتنرتون(رل ،نامزد،شوهر،رفیق ،هرچی) داره فکرش یا رفتارش سمت خیانت میره ترکش کنید.چون بارها وبار ها تکرار خواهد کرد.چون نشون میده عاشق شما نیست.عشق چیزی نیست که بره دنبال بهتر از شما بگرده یا بهتر از شما به چشمش بیاد...به شدت توصیه میکنم از این افراد فاصله بگیرید اگه وجود و روح و روان خودتون براتون اهمیت داره...فرصت دادن به اون شخص صرفاً از روی عشقی که بهش دارید یعنی یه چاقو بهش دادین که بتونه یه ضربه دیگه تو قلبتون بزنه....معتاد ترک داده میشه،دست بزن دار روان درمانی میشه،هرچیزی قابل حله جز خیانت یه آدم.

لطفاً اگه نظر دیگه ای دارید برام بنویسید.

مهتا سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ 13:47

اعتقاد بر عشق!

من معتقدم آدم تو هر سنی میتونه عاشق بشه.

چرا آدمارو به خاطره عاشق شدن مواخذه میکنید؟

یکی ممکنه تو سن نوجوونی عاشق بشه و یه نفر تو جوونی یا حتی سن میانسالی...!

من با اینکه قلبم از سنگ شده و نمیخام دیگه برام یادآوری بشه که چقدر درد کشیدم تو اون مدت ولی بازم آدمای عاشق برام قابل احترامن.قضاوتشون نمیکنم.

اما بعضاً آدماییو میبینم که تا میبینن یکی داره عاشقی میکنه و بقیه دیدگاهها براش مهم نیست شروع میکنن به زخم زبون یا حرف زدن بهش!خب چرا؟

اون آدم حق داره عاشقی کنه بدون توجه به جامعه.مهم دل خودشه مگه چند بار زندس؟مگه اومده تو این دنیا که چیکار کنه؟درسته هر انسانی به دنیا میاد که یه اثری از خودش بذاره و اگه آدم پوچ ، بدون گذاشتن نامی از خودش از دنیا بره جای تامل داره ولی تو طول اون مسیری که دست کسیو میگیره یا هنری بجای میذاره یا هدفی داره،میتونه عاشقی کنه...چرا یک سری از ماها بااین موضوع مشکل داریم؟میگیم مثلا توکه یه تجربه داشتی دیدی چقدر اذیت شدی تو عشق قبلیت، پس چرا باز عاشق شدی؟خب بشه چه ایرادی داره.

من کاملا مخالف اینم که میگن فرد تنها یک بار عاشق میشه.بنظرم درسته اون مورد قبلی یا بعدی عشق واقعی نیست ولی تو اون لحظه فرد از همه چیز خودش گذشته و احساس کرده عاشق شده، حالا به هر دلیل به آخر نرسیده یا نشده، باز میتونه عاشق بشه...اگر خودش بخاد...درسته زخم خورده،ضربه خورده..ولی این انتخاب خودشه که باز عاشق بشه.

لطفاً آدما رو بخاطره این قضیه قضاوت نکنید...اکثر ماها یک یا دو بار عاشق شدیم..هیچ اشکالی نداره.

آدمای زمختی نباشیم.ما هرچقدر عقلانی پیش رفتیم به هیچ جا نرسیدیم...اگه بعد از عشق قبلیتون احساس کردین باز عاشق یه نفر شدین،عاشقی کنید...

مهتا دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ 8:57

کار مهمتره یا آرامش؟

نشستم اینجا مثه بچه دارم زار زار گریه میکنم گریمم بند نمیاد...چشمام قرمز شده و نمیتونم جلو خودمو بگیرم...از محیط مسموم اینجا خسته شدم...خییلییییی.راه به جایی ندارم.تمام پس اندازامو تبدیل کردم به ماشین و اگه از این کار بیام بیرون تا بیام کار پیدا کنم نمیدونم چجورری هزینه هامو بدم...هیچی هیچی خرج کرایه خونه و ماشینم نشه ماهی 5 تومن میشه .خرج خورد و خوراکم و خودم به کنار...کاش خدا یه شغل دیگه سره راهم میذاشت...روح و روانمو تو این کار از بین بردم...شخصیتمو زیر پا گذاشتم.عزت نفسمو از دست دادم از بس به این آشغالا چشم چشم گفتم و هرکسی یه نوکی تو سرم زد هیچیش نگفتم و گذشتم...جدیدا با لگد میان تو اتاقم.حتی رییس عوضی.مرتیکه اصفهانی آشغال.یه حیوونم بخاد تو یه اتاق بره و بیاد باملایمت میره نه با لگد و مثه وحشیا.چیا میخان نشون بدن که ریییس کارخونن؟یا گندن؟چرا اینجا موندم؟از صبح دارم گریه میکنم و سردردی شدم...خدایا بهم یه استقامتی بده که بمونم و تحمل کنم چون الآن وقتش نیست اول باید یه کار دیگه زیر سر بذارم و مطمئن بشم بعد از این شغل بی خبر بیام بیرون...یه حراستی اینجا داره که مرد خوبیه.اونو هم میخان بیرون کنن چون پته هاشونو رو کرده...منم بخاطره اینکه باهیچکدومشون رفیق نشدم تو این یکسال و دیگی ازم گرم نشد دشمنم شدن و مثه حیوون رفتار میکنن.دو سه تای دیگه خانم اینجا هستن که همش با مردا لاس میزنن و یه خنده رو هشت تا تیکه میکنن، بااونا مشکلی ندارن چون براشون میصرفه. من براشون نمیصرفم و مغرورم اینارو عددی حساب نمیکنم چه برسه بخام باهاشون بگم بخندم.براهمین با من فقط بد هستن و اهرم فشار میذارن که خودم با پای خودم برم و یکی دیگه رو بیارن که هزار جور ازش استفاده کنن...تمامشون زن دارن و بازم چشمشون سمت زن و دخترای مردمه که خودشونو به هر طریقی ارضاء کنن.خاک رو اونجاشون بره که اینقدر بی ناموس و بی شخصیتن بخاطره زیرشون هم این دنیا به آدما بد میکنن هم اون دنیارو ندارن...زورشون به من رسید چون فایده ای براشون نداشتم...اگه دو تا عشوه باهاشون میومدم و تو اتاقاشون میرفتم میلاسیدم خوب بودم.ولی الان مثه وحشیا برخورد میکنن.

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ 10:22

بازم همکار

نمیدونم آدما دروغگوان یا واقعا یه نفر اینقدر رویاپرداز میشه که بخاطره یه دختر یا پسر تا صبح بیدار بمونه!؟

امروز رفتم تو اتاق همون همکارم که ببینم برنامه واریزیم چی میشه...یهو برگشته میگه منو ببخشید و من معذرت میخام ،فکرکردم کاری کرده ،میگم چرا؟میگه آخه من دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم از فکر شما و صبح ساعت 5 اومدم سره کار! خب مگه عقل نداری الکی بخاطره یه آدم بیدار بمونی؟یا اصلا مگه آدمها ارزش دارن کسی بخاطرشون بیدار بمونه؟چون من از اینکارا نکردم...اونقدر عاشق کسی نشدم که بخام بخاطرش بیدار بمونم،چرا پیش اومده که از فکر و غصه ی خودم خوابم نبره ،یا بخاطره حماقتایی که کردم یا بدی هایی که بخاطره یه نفر دیگه به خودم روا دونستم ولی نه اینکه بخاطره صرفا فکرکردن به یه شخص خاصی بیدار بمونم...حالا از طرفی بهش نمیاد دروغگو باشه،یه مرد تقریبا میانسال پخست...بهرجهت بچه جوون 20 و چند ساله نیست.اگه زن گرفته بود الان بچش باید حداقل 4-5 ساله بود یا حتی بیشتر....تازه معذرت خواهی هم میکرد انگار از من چیزی کم یا اضاف شده خیلی گناه داره بیچاره.

نمیخام مسخرش کنم ولی بنده خدا انگار زیادی ساده لوح و ساده زیسته...حوصله این بچه بازیارو ندارم کسی بخاد بهم دروغ بگه یا رویایی باشه،که هنوز نشناخته بیاد بگه من از فکر شما خوابم نمیبره...شایدم خودش فهمیده جوابم نه هست و بهم نمیخوریم...براهمین میشینه فکر میکنه...باهمه این تفاسیر حتی یک درصد هم نمیخام دیگه درمورد ازدواج و این چیزا باهام حرف بزنه.میخاد خوابش ببره میخاد نبره.من تنهایی زندگی کنم انگار گوشم راحتتره...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ 12:42

همکار!

من موندم چه کنم...الآن واقعاً از زندگی چی میخام...

داستان اینجوریه که یکی از همکارای آقام که متولد 64 هست ازم خاستگاری کرد.غیر مستقیم؛ گفت من از روز اول زیر نظرتون داشتم و کاری به حرف و حدیثای پشت سرتون ندارم(همون مسئله نامزدیم) برام محترمید و از خانواده و خودش گفت و خلاصه گفت من اینجا از روزی که شما اومدین تبدیل به بهشت شده برامو ....!خلاصه از این حرفای باور نکردنی ،ک من با شنیدنش شوکه شدم...آخه یهویی؟؟؟؟اونم آدمی که من به ذهنم خطور نمیکرد!!!...عجیبه...تازه آقا رو من غیرتم داشته گویا،میگفت وقتی میدیدم کسی میاد تو اتاقت یا معاشرت کاری داشتی اذیت میشدم...نمیدونم بخاطره اینه که انتظارشو نداشتم یا چی که اصلا حس خوبی ندارم این چند روز

...بیشتر متعجبم...از حال و روزم ،انگار حوصله آشنایی با کسیو ندارم...تازه بخام از اول بهش بگم من کیم و چیم؟و بخام شروع کنم بهش حس داشته باشم،سختمه.پس چجوری مردم خیلی راحت نامزدیاشونو بهم میزنن و به خودشون فرصت دوباره و دوباره میدن؟من بااینکه میدونم اون پسر(نامزد قبلیم،دوست قبلیم،هر اسمی حالا) به دردم نمیخوره و نمیاد خاستگاریم ،بازم نمیخام تو رابطه دیگه ای برم.این چه مریضیه من دارم...اون پسر اصلا نه خودش نه خانوادش برای من پا پیش نمیذارن و تو این وادیا نیستن،سرگرم زندگی خودشونن...ولی من همچنان خوشبینم،یا نفهمم،یا...چرا به خودم فرصت نمیدم ،این همکارم که میگم پسره خوبیه،افتادست،آدم بی خود و بیشعوری نیست،مدرک و تحصیلاتش،درآمدش و همه چیش خوبه ،حالا شناخت ابتدایی این 1 سال که میشناسمش خوبه از نظرم،تا بقیه تحقیقات،کاری ندارم...نمیدونم چرا خودم نمیتونم.فکرکن من بخام با یه آدم جدید برم رستوران،و خرید،برم زیر یه سقف...وای خیلی سخته... مثلا باید چجوری نگاهش کنم؟چجوری بهش حس پیدا کنم؟الانم که یه کیس خوب پیدا شد خودم دارم خودمو کنار میکشم بجای اینکه فرصت بدم و بیشتر بشناسمش.خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده.پسر عمم همیشه بهم میگه مهتا چشمتو باز کن اطرافتو نگاه کن.میدونم منظورشو،ولی نمیخام ببینم.مریضم مریض.هم میخام تنها باشم هم شوهره خوب میخام هم اون پسره رو میخام هم نمیخام...بمیرم راحت شم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ 12:24

انتخاب رشته

من دیروز انتخاب رشته کردم...فکرکنم امروزم وقت داشتم ولی فکرمیکردم تا دیروز زمان دارم و با عجله رفتم برا انتخاب رشته.

وقتی رفتم کافی نت،داشتم روزانه انتخاب رشته میکردم یه دختر چادری با هفت قلم آرایش با باباش اومده بود که معلوم بود به زور چادر سرش کردن که باایناش کاری ندارم...که عجله داشتن و ازش پرسیدم شما هم برا انتخاب رشته اومدین و گفت آره ؛گفتم روزانه؟گفت نه دو تا آزاد انتخاب کردم.که خب معلوم بود اصلا روزانه قبول نشده بود.موقع حساب کردن باباش براش هزینه 190+50 دستمزد خوده کافی نتی رو داد.مشخص بود باباش همیشه براش خرجاشو میده و پشتشه.

منم مثه اوسکولا خودم پرداخت کردم و همون لحظه داشتم فکرمیکردم چراااا من باید هزینه هامو خودم بدم،چرا بابایی نداشتم که دنبالم بیاد.حتی بابام روحشم خبر نداره من ارشد دولتی قبول شدم...هیچوقت ندیده،و اصلا براش مهم نبوده من دخترشم

هیچوقت یاد ندارم بابام بخاطره موفقیتام تشویقم کرده باشه یا یک کلمه آفرین گفته باشه،تو هیچ زمینه ای...هیچموقع تو این 30 سال مزه ی پدر داشتنو نچشیدم،حالا باز بگی نگی مامانم گفته...یا بلد نبوده و جور دیگه نشون داده...

ولی بابام اصلاااا حتی یک بار...

تو همون کافی نت رفتم تو فکر و کل بچگیم تاالآنم برام مرور شد...نگاه به شغلم میکردم،به ماشینم که دم کافی نتیه پارک بود،به مدرکم،به مستقل بودنم که حتی یک کیلو میوه رو برا خونم با پول خودم میخرم چه برسه بقیه خرجام...و افسوس خوردم،چقدر دل آزردم،چقدر بدبختم

یعنی کسی اینچیزارو نمیبینه،انگار آدما نسبت به من کور شدن.

وقتی میرم خونمو تمیز میکنم و ساعتها کاره خونه میکنم،باخودم میگم الان باید یه شوهر داشتم که لذت میبرد از کارام،منو میدید،تشویقم میکرد،برا اون این کارارو میکردم...یا چه میدونم برا مهمونی های خانواده ی شوهر...برن و بیان...من تنها مثه یه مرغ کور تو خونم دارم زندگی میکنم و هرروز بااینکه موفق تر میشم یا پیشرفت میکنم ولی به حالم فایده ای نداره...من اصل زندگیو کم دارم،ندارم اصلا.

بچه خواهرم 4 سالشه و این دو روز تعطیلی اومده بودن خونمون،اینقدر دلم براش غش میره که وقتی بغلش میکنم حس میکنم بچه خودمه،پاره ی تنمه و سالهاست ندیدمش بغض میکنم و جلو خودمو میگیرم که گریه نکنم...از ته دل،از اعماق وجودم بچه میخام.کاش خدا منو میدید، راستش من نه مدرک ارشد میخام نه چیزای مادی...فقط دلم یه زندگی میخاد.دلم بچه میخاد...هیچ بویی از زندگی نبردم...هیچ پشتوانه ای نداشتم،هیچ خانواده ای،هیچ دوست و رفیقی....خودم بودم و خودم...

همش فکرمیکنم که آیا بقیه آدما هم زندگیشون همینجوریه؟یا مثلا مشکلاشون چه شکلیه؟غصه هاشون؟خوشیاشون؟چیو خوشبختی میدونن؟یا آیا واقعا خوشبختن؟

دلم رابطه میخاد،یه رابطه با عشق،نه دوستی دوروزه،نه هوا و هوس،نه حرف الکی،دلم میخاد یکی چفتم بشه،پا پیش بذاره،منو ببینه و بیاد و وقتی اومد دیگه نره...تالحظه مرگ بمونه،تو مریضیام،خوشی و ناخوشی

ولی نیست،حتی یک نفر هم منو ندید و نمیبینه....الان تو شرکت نشستم ،منتظر آمار تولیدم،نفس عمیق میکشم و فراموش میکنم...سعی میکنم حتی یک ثانیه قبلمو فراموش کنم که کاستی هام یادآوری نشه برام.

مهتا سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ 9:30

به هرکسی رو نزنید!

من اینو تازه فهمیدم چون اولین بار و آخرین بارمه که به کسی رو میزنم!

به هرکسی رو نزنید!

به هرکسی مشکلاتتونو نگین...کاری که من امروز کردم و از صبح دارم خودخوری میکنم که مهتا کاش لال میشدی و به این عوضیا رو نمیفروختی...سبکم کردند.

بهههله درخواست مساعده چندرغاز دادم به کارخونه تیلیاردی و رومو نگرفتن که فقط تخریب شخصیتی کنن...و مثه سگ پشیمونم حالم از خودم بهم میخوره که مهتا از قدیم (بقول مامانمم که همیشه میگه) ببخشید بی ادبیه ولی اگه میخای گوهم بخوری از کون یه آدم بااصالت بخور...دیگه ضرب المثل بهتر پیدا نکردم.بی تربیتم نیستمولی من به یه مدیرمالی مزخرف گشنه رو زدم...کسی که همه زندگیشو نخورده که پس نده....کسی که ادعا خیلی داره ولی تبل تو خالیه...هیچی نیست و من چشم چشم بهش میگم و مهندس مهندس میکنم باورش شده.درصورتی که هیچیش بالاتر از من نیست...

چرااااا من رفتم درخواست مساعده نوشتم.چرا اصلا بهشون گفتم من به مشکل مالی برخوردم..دقیق از همین 2-3 روز مودشون عوض شده باهام...درس عبرت شد برام که بشینم خودم مشکلاتمو حل کنم یا نذارم حتی کارم به محیط کار بکشه ولی چرا از اول این فکرو نکردم...(شاید چون وام 14 میلیونی وجود نداشت).کارخونه ای که روزانه میلیاردی سودخالصشه...برا 14 تومن مساعده گفت نه و رد کرد...درصورتی که دستور روش خورده بود ماهیانه از حقوق کم بشه...بازم رد شد...یعنی روی معاونت فنی اجرایی هم نگرفتن!وای که چقدر من نپختگی کردم درخواست نوشتم....کاش رو نمیزدم.

بنظرم کمتر انسانی پیدا میشه این دوره زمونه.هیچکس انسان نیست انگار.هرکسی یه قدرتی داشته باشه ازش استفاده میکنه. و کسی که بخاد یکیو بی دلیل کوچیک کنه بنظرم خودش از همه حقیر تره.مشکل مالی ممکنه برا هرکسی حتی همون مدیر مالی تو هر زمانی از زندگیش رخ داده باشه.و اینکه کسی بتونه کمکی کنه و نکنه فقط نشون میده که دیگه انسانیت نیست...قبل از تعویض ماشین میدونستم ممکنه تا 2-3 ماه به پیسی بخورمو کم بیارم ولی بازم کاری که میخاستمو کردم ؛ مساعده گرفتن عیب نیست..ولی نباید به این شرکت درخواست مساعده میدادم شاید اگه جای دیگه کار میکردم آدمای مهربون تری توش کار میکردن بادرخواستم موافقت میکردند....گدازاده رو جون تو جونش کنی گدازادست و ادعا داره...تمام آدمای پولدار اروپا،میبخشند،کمک میکنند،مهربونن...فقط بعضی از این ایرانی ها هستن که اگه قدرت دستشون بیاد دیگه کسیو نمیشناسن و نیروهای زیردستو تحقیر میکنند...

درکل مشکل مالی داشتن عیب نیست.حماقت برا رو زدن به آدمای دوزاری عیبه!عیب بزرگی هم هست.نفهمی از کی قرض میخای.این فقط خودتو کوچیک میکنه...اتفاقی که امروز برا من افتاد.از شغلم زده شدم برم تو خونه بشینم حاضر نیستم دیگه تو این محیط بمونم...انگار زده شدم باهمین یک رفتار امروز.(باز فردا یادم میره)

برام یه شرکت دیگه کار پیدا شده حسابداری...تهش دیدم اینا زیادی فکرکردن خبریه بدون اینکه خبر بهشون بدم، نمیام...و میرم برا تسویه...(شایدم بمونم همینجا، بخاطره سمت و اتاقی که بهم دادن، خب بهتر از بقیه پرسنله،خودم چند تا نیرو دارم،حرفم برا نیروهای خودم برش داره، ولی دیگه هرررگز نمیذارم از نداری هام بفهمن).

برچسب‌ها: شرکت سمی
مهتا پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ 15:16

انتخاب

سلام به همگی

من میخام انتخاب رشته ارشد کنم و موندم چه کنم.

نمیدونم شاید چون از کارشناسیم خیلی میگذره یا چی که الآن برا 5 تا انتخاب رشته موندم.

نمیخام آزاد بزنم.یعنی اولویت های اولمو باید روزانه یا شبانه بزنم که خب تو مدرکم دولتی بخوره و برا شغل آیندم خیلی بهتره...مدرک دانشگاه دولتی کجا و آزاد کجا.

دانشگاه اصفهان ظرفیت امسالش 3-4 نفره نمیدونم شانسی دارم یانه...

بنظرم انتخاب رشته از خوده کنکورم سخت تره...هرچند مدیریت مالی ارشد دولتی قبول شدن هم کاره هرکسی نیسترشته قدریه! حتی رییسای شرکت هم دولتی مدیریت مالی قبول نشدن همشون مدرکشون از علمی کاربردی یا آزاد هست اونم رشته تحقیق در عملیات!

یادمه وقتایی که کتاب دست میگرفتم میومدم سره کار و میخوندم یواشکی، خیلیا زیرابمو زدن و خیلیا تیکه پرونی میکردن...همش میگفتن قبول نمیشی نخون!یا درس چیه!یا مهندس میدونه تو داری کتاب میخونی!دو سه تا خانمای اینجا که همش دوره هم جمع میشدن و نیششونو باز میکردن و من همونموقع تست میزدم و به خودم قول داده بودم که فقط دولتی مجاز بشم و همونم شد.

اما الان برا انتخاب رشته موندم.لطفاً اگه کسی اطلاعاتی داره بهم بگه که ازش استفاده کنم...حیفه خراب کنم...

(زنگ زدم تحصیلات تکمیلی دانشکده علوم اداری و اقتصاد دانشگاه اصفهان گفتن نمیدونیم با رتبت بیاری یا نه آخه ظرفیت فقط 3-4 نفره!!!بدونیمم نمیتونیم بگیم!)

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲ 12:14

جواب کنکور!

امروز قراره هرچی اتفاق خوبه برام بیوفته....همین الآن جواب کنکور ارشد اومد و قبول شده بودم و مجاز به روزانه...وای خدایا شکرت! سره کار از خوشحالی جیغ زدم و تو پوست خودم نمیگنجم....انگار قراره خرداد ماه، اتفاقای خوبی به سمتم سرازیر بشه....وای باورم نمیشه...پرم از حس ذوق و خوشحالیرشتمو مدیریت مالی انتخاب میکنم به امید یک حسابرس موفق که یه روزی به همین شرکتی که هستم سر بزنم...خدا برا همه از این موفقیتا بخاد...

قسمت بدش اینه که بچه های شرکت دو تا شیرینی ازم میخان

مهتا سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲ 10:23

رویای ماشین!

سلامه من از تریبون خوش شانسی و خوش بختی!

من دیشب بعد از مدتها (چندماه) بالآخره ماشین مورد علاقمو خریدم...وای که چه استرسی داشتم وقتی رفتم از یه شهر دیگه بیارمش...دو دستی به فرمون چسبیده بودم بااینکه ماشین قبلیم 206 بود و هیدرولیک و نرم بود به نسبت...ولی اینو با 90 تا باهاش اومدم با هزار تا صلوات

خب ترس نو بودنشو داشتم...اینقدر از دیشب حس و حال خوبی دارم که حد نداره...حدود ساعت 11 شب رسیدم خوشحال و قبراق!

بعد از چندباری که ماشین هی پایین و بالا رفت و گرون و ارزون شد من اونی که میخاستمو خریدم...همون موقع خداروشکر کردم و فهمیدم نه!خدایی هست که حواسش بهمه...من قلبم مهربونه و جواب مهربونیمو داد.ازایناییم که بااینکه هزار دفعه دعوام کردن که کسیو تو جاده بین راه سوار نکن،سوارش کردم و کلی دعام کرده...البته از چهرشون میشه فهمید دزد و راهزن نیستن...ولی خب بازم حماقته و من برا محض رضای خدا همیشه آدمارو که دست تکون دادن سوار کردم...بحث سوار کردن آدما هم که نباشه ،آدم ظالمی نیستم...یه دختر خاله دارم 4 سال از خودم بزرگتره بنظرم جنایتکاره از بس ظلم به مردم کرده و حق الناس خورده...یه موجود عجیبیه که خب تو اطرافم زیاد میبینم...که معنی و مفهوم ظلم رو نمیفهمن...

این وسط بماند که یک کلمه مبارک باشه خشک و خالی هم مامان بابام نگفتن بهم!!! بااینکه با ذوق براشون تعریف کردم از خریدم...قلبم ترک خورده ولی سراپام.خوشحالم.میخندم و به لیاقت آدما فکر میکنم...من معتقدم خدا به آدمای خوش ذات و خوش قلب خییییلی میبخشه...(درسته این وسط آدمای پولدار زیادی هستن که ذات ندارن و بدجنسن و خدا بیشتر بهشون میده که من تو حکمتش موندم و حرفی در این مورد نمیزنم) ولی منکر این نمیشم که خدا نگاه به قلب آدما میکنه...به اینکه تو چقدر زحمت میکشی،چقدر ازش میخای، با چه دلی ازش میخای،همون اندازه بهت میده...

خلاصه که ماآدمای عجیبی هستیم،خوده من تا دیروز مینالیدم و غصه میخوردم؛ امروز خوشحالم ،تا دوباره ببینم به چیه زندگیم میتونم گیر بدم و برا خودم غصش کنم...خدا برا همه خوب بخاد و قشنگترینو رقم بزنه.آمین

برچسب‌ها: حال خوب
مهتا سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲ 7:56

دلم بچه میخاد!

من دلم عجیب بچه میخاددددد....

و خیلی بخاطر این موضوع ناراحتم،با خانوادم که اصلا نمیخام در موردش حرف بزنم ولی هرازگاهی به آبجیم گفتم...

یادمه ایام عید که رفته بودم مسافرت تو رستوران که داشتیم شام میخوردیم،سره میز شامی که دورمون پر از آدم بود با دیدنه بچه ای که تو کالسکه میز بغلی بود بغضم ترکید و شروع کردم به زار زدن،حسودیم میشه به تمام زنایی که بچه دارن...و وقتی گریه میکنم هرکی ندونه فکر میکنه من 20 ساله بچه دار نمیشدم...خب منی که اصلا درحال حاضر شوهرشو ندارم چه برسه بچه...

همش تصور میکنم یه بچه ی ناز و سفید وبامزه میتونستم داشته باشم با چشمای رنگی،یا حتی اگه چشماش رنگی نباشه و زشت ترین بچه هم باشه من خیلی دوسش دارم و براش جونمو میدم چون از جنس و وجود خودمه...واااای چقدر قشنگه حس مادرانه...تصور اینکه بغلش کنم و هرجا میرم با خودم ببرمش...هرچیزی که خاست براش بخرم حتی فراتر...من از ایناییم که برا خودم خرج میکنم و هرچیزی دوس دارم باید بخرم حالا اگه بچه داشته باشم چقدر چیز براش میخرم و دوسش خواهم داشت...

همیشه اینجور مواقع فکر خودمو پرت میکنم و باز میرسم سره همین نقطه...کاش بچه داشتم بدون اینکه شوهر کنم...2 سال پیش سگ پودل خریده بودم(که بخاطره صابخونه و شغلم واگذارش کردم بردنش ارومیه) که عین بچم دوسش داشتم...شاید از نظر آدمایی که تاحالا سگ نداشتن چندش بنظر برسه که صورت و دست و پای سگو بوس کنی...خب اون سگ آپارتمانی بود اینقدر ناز و کوچولو و تمیز بود....که بدم نمیومد بااینکه خودم آدم تقریبا وسواسی یا بهتره بگم مرتبی هستم و همیشه باید خونه و ماشین و لباسام مرتب باشه بدون چروک و کثیفی و بو و کلاً همه جا باید تمیز باشه حتی اگه استفاده نمیشه...نظرم اینه که سرامیکای خونه کلاً همه جاش باید برق بزنه که اگه سرزده کسی اومد فکرکنه آدم داره تو این خونه زندگی میکنه درصورتی که ممکنه چند هفته به اون خونه نرفته باشم...

خدا کاش به دهنم نگاه کنه و بهم یه بچه بده..آبان میرم تو 31 سال و از ته دل آرزو میکنم یه بچه ی سالم و صالح خدا بهم بده دیگه هیچی ازش نمیخام...

راستی چجوری میشه عکس آپلود کرد.؟؟سوادم صفره اینجا

مهتا دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ 12:14

انرژی منفی!

خیلی ساله که انرژی بد و منفی و کلا حس دپرس بودن از خانوادم میگیرم مخصوصاً مامانم...ولی این دو سه سال خیلی شدیدتر شده...جوری که نمیشه هیچ جوره تحمل کرد...و هیچ دلیل منطقی پشتش نیست...خودش شادی رو دوست نداره و نباید ماهم شاد باشیم و همیشه باید ناراحتی مارو ببینه تا آروم باشه...همیشه ترجیه میده ما غصه دار باشیم نمیدونم چرا...

مامانم طبق گفته ی خودش مارو با سختی بزرگ کرده.حالا به چه صورت؟اینجوری که بابام میلیاردر بوده اون زمان چندتا حجره و خونه تو بهترین جای اصفهان و زمین و ماشین و باغ و خلاصه همه نوع ملکی داشته (طبق گفته ی خودشون و این اواخر که دو تا خونشونو فروختن از کم عقلی که به زمان من رسید)...ولی مامانم از نفهمیاش بلد نبوده شوهرشو چجوری مدیریت کنه و پول برا خودش و آیندش پس انداز کنه و اینجوری شده که مثلا چون بلد نبوده لباس و امکانات برا بچه هاش(بااون وضع خوبشون) فراهم کنه الان میگه من بچه هامو با سختی بزرگ کردم درصورتی که از قدیم ما وضع مالیمون از کل فامیل بهتر بوده...بماند که الآنم بابام فقط پولو تو بانک نگه میداره و مامانم همیشه پشتش در میاد که آره ما نداریم و ما بدبخت بیچاره ایم،انگار من میخام ازشون بگیرم!

الان تمام اون کم و کاستیاشو که خودش نخورده،نپوشیده،نخریده رو داره سره ما خالی میکنه که ما هم نباید بخوریم،بگردیم،بپوشیم و خب منی که بچه آخرم اصلا بهش توجه نمیکنم(تا جایی که بشه برا خودم خرج کردم و خوردم و تفریحمو کردم و...)

چندو روزیه اومدم دارم باهاشون زندگی میکنم ولی اینقدر جو خونه رو مسموم میکنه که حد نداره...مثل دیشب اگه من بخام یه چیزی بخرم با من حرف نمیزنه و حس پدرکشتگی داره .یه جوری باد و بق میکنه انگار منو تو کلانتری گرفتن و حالا آبروش رفته...سره یه وسیله خریدنه ساده ی دیشب...حالا بقیه چیزا مثه استایل امروزی ،مو،و چیزای دیگه به کنار...کلاً همیشه جوری رفتار میکنه انگار من یه غریبه و بچه خونه ی دیگم و قهره.انگار هیچ احساسی به من نداره

صبح اومدم بیام سره کار و طبق عادت هرروز که میره بیمارستان برا برق پاهاش،بهش گفتم حاضر شو ببرمت که باز جواب نداد و به جای دیگه نگاه کرد یعنی حرف منو نمیشنوه...

دیشب بی مقدمه رفتم براش یه عطر خوشبو خریدم و میگم اینم مثه بقیه عطر و ادکلنا نرو قایم کن بذار تو کیفت و استفادش کن...و دقیقاً چند ساعت بعدش بااون رفتارش مواجه شدم...

هوووف

اعصابم زده تو فکم...از دیشب فک و صورتم درد میکنه....

بابامم دقیقا به همین صورته که تماااااام مال و منالشو میده به عروسای سیکلی بی خاصیتش که هیچ هنر و شعور و تحصیلاتی ندارن جز اینکه به مامان بابام فحش بدن و برن دره مغازه بابام آبروریزی کنن که چرا کم دادی و اگه دادی وظیفت بوده بعد از 20 سال زندگی!(لطف زیاد سوء تفاهم ایجاد میکنه).

آخرین بار یادمه من میخاستم ماشینمو بفروشم و همین چندتا خورده انگشترمو که با حقوق و زحمت کشی خودم خریدمو بفروشم و یه خونه نقلی بخرم ولی بابام بهم کمک نکرد و همون هفته 100 ملیون به عروسش داد که خونشو بزرگ تر کنه که الآن اون خونه چند میلیارد شده و من همچنان مستاجرم....بعدش فرداش بابام رفته بود گوشیشو برده بود که بهش بگه پیامک قبض اومده رو گوشیم بخون برام برگشته گفته چشمت کور بشه برو به زنت بده بخونه!یعنی وقتی شنیدم بخاطره نفهمی بابام ،حال اومدم ،حقش بوده کمم بهش گفته...خودش خودشو بی احترام کرده جلو عروساش!حقشه!

هیچ بویی از محبت و عاطفه نبردن این پدر و مادر من....موندم بیشتر از این که پاگیر و خونه نشین شدن قراره چه بر سرشون بیاد و به چه روزی بیوفتن....شاید من الان با چشم اشکی و بغض بیام سره کار ولی مطمئنم خدا یه روزی جواب تک تک، کم لطفی ها و ناحقی هایی که کردنو ازشون پس میگیره...اینهمه بی تفاوت بودن و آزار روحی که به من دادنو پس میدن.

از هرکی میپرسم میگن مهتا خیلی انرژی منفی و حال بدی داری...نمیدونن تو چه محیطی بزرگ شدم...الانم که خیلی ساله خودم دارم کار میکنم و اموراتمو میگذرونم...یا بهم میگن بی تفاوت باش،مگه میشه؟ آدم یکی دوبار بیخیال حرکات و رفتار و اخلاقشون میشه؛ یه جا میبره بالاخره...دلم میخاد خودمو خفه کنم که چرا شرایطم اینه و باید مجرد بمونم....چرا خونه خودم تنهایی میکشم یه جوره و میام خونه مامانم یه جور دیگه...دیشب تو خواب بیدار شدم و از خدا خاستم حالا دیگه منو از این شرایط نجات بده

مهتا یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ 8:8

باز صبر کن!



دیروز بعد از کار بهم زنگ زد،که بازم بهم فرصت بده، بعد از اینهمه سال بازم فرصت!!!...عید فطر میام ،بعد از عید میام ،قبل از عید،بعد از آموزشی سربازی،بعد از کارت پایان خدمت میام!!!!!هرروز یه تاریخ تعیین میکرد که میام !!!

و نیومد!!!...و 4-5 تا عیدنوروز و عید فطر گذشت و این آقا نشسته بود به ریش من میخندید...خیلی جالبه تمام آدمایی که من یا خودش مسخرشون میکردیم رفتن دنبال دلشون و با طرفشون ازدواج کردن، مثه مرد رفتن جلو و پا پیش گذاشتن...

خوب یا بد دارن زندگی میکنن،و اینستا و زندگیشونو پر کردن از نمایش(چه واهی چه واقعی)، و من همچنان نشستم با خودم کلنجار میرم که مهتا تا کی میتونی به آدما حس پیدا نکنی و تنهاییو انتخاب کنی...تاکی چشمت و ته دلت دنبال این آدمه...انگار جای زخمش خوب نمیشه وگرنه حس الآنم دیگه عشق نیست ،تنفره!

بعد از اینکه بهش خندیدم (خنده ی تلخی که پشتش درد بود) گفتم نع .من نه فرصت میدم نه میخام تو کاری کنی.برو دنبال خاله بازیات با دخترای دهه 80 ای که دوره هم جمع شید مافیا بازی کنید...و خوش بگذرونین...وبعد بلاکش کردم...

منم سرمو پایین میندازم مثه تراکتور میرم کار میکنم و برمیگردم تو خونم تو اینستا میچرخم...تا شب بشه...هرروز کارم همینه؛حتی این چند روزه حوصله نداشتم برم خیابون بچرخم...

اکثراً تنهایی میرفتم یه آبمیوه ای بستنی چیزی میخوردم و میتابیدم تو خیابون..الآن حال همون کارم ندارم ...سردم،نه تنها قلبم سرد شده انگار تو دستامم جونی نیست...اگه حتی همین اتاق شرکتو بهم بگن چند روز قرار نیست کسی داخلش بره و بیاد،اولین کاری که میکنم اینه که درو قفل میکنم و میشینم ساعتها و روزها گریه میکنم...

گریه ،تنها کاریه که بهش عادت کردم و حالمو خوبم نمیکنهههه...همش میگم مهتا خوب شو...خب الان که دیگه گریه کردی خوب شو باده خودمو میزنم،میرم پشت پنجره ی اتاقم که رو به بیابون و پارکینگ ماشیناست و هیچ منظره ی زیبایی نداره و به یه نقطه خیره میشم و باد میخورم...انگار دختری که پشت این پنجرست 50 یا 60 سالشههه اینقدر قیافم درمونده میشه و غرق فکرمیشم که اگه کسی بیاد متوجه نمیشم...چقدر پیر شدم...

مهتا چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ 8:13

نمیخام زنده بمونم!

نشستم دارم زار میزنم به حال و روزم..

همین الان حقوق ریختن بالاخره بعد از 2 ماه تقریباً که هی این هفته اون هفته کردن.

و طبق صحبتشون رو حقوقم گذاشته بودن و خوب بود خداروشکر(دلم نمیخاست خداروشکرو بنویسم و به زبون بیارم حتی).

ولی همین الان کرایه خونمو زدمو چاله چوله هام باید پر کنم و حساب کتاب کنم.یعنی به نیم ساعت موجودیم تموم میشه...چیزیش برام نموند...نشستم دارم به حال و روز خودم گریه میکنم...فقط منم که شرایط زندگیم اینجوریه و چند تا خانم دیگه که اینجا کار میکنن صدای خندشون و خوشحالیشون داره شنیده، پولاشون پس انداز یا خرج خریدای خودشون میشه ؛نه خرج کل زندگی!کرایه خونه،قبض،خوردنی و کل خریدای خونه،پوشاک،بهداشتی مریضی،ماشین،کوفت ،زهرمار ...چرا اینقدر من بدبختم آخه....دلم میخاد بمیرم...دیگه نمیخام زنده بمونم...خستم کرده این زندگی...هرچی میدوعم بیشتر کم میارم...خستم از حال و روزم...چرا باید اینجوری باشه آخه...چرا همه ی مردا میرن سره کار و جون میکنن برا زناشون؟یا پدرا برا بچه هاشون؟چرا من باید اینقدر خسته بشم تو این دنیا...فقط خودم باشم و خودم..بینیم سرخ شده و صدام گرفته...راستش من از خدا شاکیم...چه عدالتی تو دنیا برقرار کرده که من نمیفهممش...نمیخام اسم خدارو بیارم دیگه براهمین بابت افزایش حقوقمم نمیگم خداروشکر.چه شکری آخه؟

لعنت به این سبک زندگی کردن...کجای دنیا طرف با پیامک واریز حقوقش نشسته گریه کرده؟چرا آخه من باید خرج زندگیو بدم،اونم زندگی که مثه بته خودرو دارم فقط سر میکنم نه کسی بهم محبتی میکنه نه حواسش بهمه نه دوسم داره نه واسش مهمه...به سرم زده خودکشی کنم...با وجود وابستگی هایی که دارم دلم میخاد بمیرم و دیگه نباشم تو این دنیا...هرچی بیشتر مینویسم بیشتر اشک میریزم...تنها کسی که دلش برام میسوزه خودمم و خودممم....مهتای عزیزم...دلم میخاد خودمو محکم بغل کنم...

مهتا سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲ 12:57

نامزد سابق!

سلام

دو ، سه روز یه حس متفاوت دارم....یه حسی که نمیدونم چیه؛ اصلا خوبه یا بد!

اون پسری که 3-4 سال باهاش بودم اومده تو کارخونه ی ما سره کار.امروز روز اوله کاریشه و خب از دو سه روز پیش میرفت و میومد تقریباً برا کارای استخدامش.

راجعبش اگه شروع کنم حرف بزنم بیشتر حس ناراحتی و غصه میاد سراغم...چون یادم نمیره که چند سال من عاشقش بودم یا اون عاشقم بود(نمیدونم،عاشقم نبود اصلا هیچ حسی نبود وگرنه یه حرکتی میزد برا بهم رسیدنمون) که درنهایت سره بحث مهریه پاشو پس کشید و نیومد اصلاً.من اون آقارو فرستادم سربازی، هرروز روزشماری کردم و استوری گذاشتم جلو همه،مواظبش بودم ووو...رفت خدمت و برگشت،تو تک تک روزای خوب و بد همدیگه بودیم.بارها باهمدیگه گریه کردیم سختی کشیدیم همش درست...ولی حتی یک بار هم پا پیش نذاشت و همش حرف بود.فقط با حرف منو نگه داشت و منم چشمام کور شده بود نمیخاستم بفهمم منو نمیخاد .فقط یکبار بعد از 4 سال مامانش زنگ زد که فلان روز میخایم بیایم خاستگاری

و وقتی من و خودش دوتایی سره مهریه (که البته نباید بحث میکردیم بحث کردیم )رفت به خانوادش گفت نریم خاستگاری و به همین راحتی تموم کرد...یادمه تا قبلش میگفت پول حلقه ندارم و اون زمان یه حلقه تک نگین ساده شیک 1 الی 2 تومن بود.منم رفتم خودم خریدم وبهش گفتم پیش هیچ احدی نگیم من خریدم بگو خودم برا مهتا خریدم و بیار برام دستم کن!(جقدر خریت،چقدر احمقم من)

این دو سه روز یه حس تنفر از خودم و اون اومده سراغم..تقریبا اکثر ادمای شرکت میدونن که ما نامزد هم بودیم قبلاً چون خانواده ها کامل در جریان بودن و خب حدودا با خواهر ایناش میرفتم میومدم...علنی شده بود که ما باهمیم به نیت ازدواج...و الان دره گوش حرف زدنه بعضیا اینجا شروع شده...دروغ چرا، قد بلند و باکلاسه،قیافشم قشنگه از این چشم و ابرو مشکی های کشیدست که هرکی ببینتش میگه خوشکله ؛همین چیزاش منو خر کرد اونروزا.

واسم مهم نیست چیا میگن،بیشتر برا خودم مهمه که نمیخام دیگه ببینمش هرچند رفته تو قسمت انبار.که من باید آمارو ازشون بگیرم و روزانه باهاشون در ارتباط باشم، رسیدارو میبرن میارن و ....باید فکرکنم نیست،نمیبینمش، یه غریبست،نمیشناسمش(هرچند اینا در حد حرف برام راحته،و خودمو میخام گول بزنم)...

میدونم حالاکه شغل داره براش زن میگیرن،میدونم ما به هم هیچ جوره نمیخوریم...همه اینارو میدونم و بازم غم تو چشمامه...بغض میکنم و عجیب حالم بده...میخام از عالم غیب یکی بیاد خاستگاریم و برم.ولی وقتی نمیتونم به کسی حس داشته باشم سختش میکنه و ترجیح میدم همین روال تنهاییو سپری کنم...

مهتا سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲ 10:57

حرف نگفته!

میدونم شماهم مثل منین!آدم کلی حرف داره و تا میاد بنویسه یا پشیمون میشه یا هی مینویسه و پاک میکنه...

تمام آدم انگاری اینقدر فکرشون پخش و پلاس یا حرف دارن که ترجیه میدن سکوت کنن..و خب این خیلی بده.

کاش اونایی که مثه الآنه من مشکل دارن،مشکلشون حل بشه...اینکه میگن به فردای خودت امیدوار نباش دقیق منظور همینه:

که شب باخودت هزار جور برنامه و نقشه میکشی برای فردای خودت، و صبح بیدار میشی میبینی از آسمون داره برات بی خود و بی جهت میباره،تمومی هم نداره...مشکل رو مشکل

دیشب یه نفر آینه ماشینمو زد و برااولین بار اینقدر عصبانی شدم که از هرجا مشکل داشتم سره اون خالی کردم...انگار منتظره چنین چیزی بودم.خودم بعدش مونده بودم تو کاره چیپ خودم!آخرم هزینش افتاد رو دوش خودم چون حوصله نداشتم مامور بیاد و تازه اول ماجرا بشه...

از این تصادف جزئی که بگذریم.یه سوال ذهنمو مشغول کرده، اینکه چرا خدا همه مصیبتارو باهم بوجود میاره؟چرا آدمای بندالو از رو زمین برنمیداره؟کره زمین احتیاج به پاکسازی داره که آدمایی که انگل جامعن از بین برن نه اینکه ظلمشون بیشتر و بیشتر بشه...

انگاری یه سریا رو صرفاً برا ظلم آفریده...

مهتا دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ 8:43
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛