خوبیه اینجا (وبلاگ) اینه که میتونی خوده واقعیتو نشون بدی و نگرانه قضاوت ها نباشی.چون آدمایی که قضاوتت میکنن از اول عمرت باهات نبودن و سختی هایی که کشیدیو ندیدن.پس آزادن هرجور خاستن قضاوت کنن و تو ناراحت نشی.
خب، من یه مثلاً پدر مسن دارم که سنش خیلی زیاده.میگم مثلاً پدر چون میخام راجعبش حرف بزنم که هیچ پدری در حقم نکرده تازه ظلم هم به اندازه موهای سرم بهم کرده.اسمشو اصلاً نمیشه گذاشت بابا.
میگن آدما که پیر میشن (ببخشید) یا سگ میشن یا خر میشن.متاسفانه بابای من هر دوشو داره.و جالبه که از اول عمرش که با مامان من ازدواج کرده همینجوری نفهم بوده تا الآن که خیییلی بدتر شده.
من از 11-12 سالگی بااینکه دختر بودم تابستونا میرفتم سره کار.میرفتم تو بوتیک،کفش فروشی،مانتوفروشی و...کار میکردم 3 ماه تابستونو.اونموقع ها سرم نمیشد،ذوق داشتم.بخاطره دستمزدی که بهم میدادن و میتونستم جامدادی که دوست دارمو بخرم با پول خودم.
کم کم بزرگ شدم و این روحیات مستقل بودن و مرد بودن تو وجودم شکل گرفته بود...اونم ناخاسته.
بابام از بچگیم با مامانم فحش و فحشکاری و دعوا و بزن بزن داشت تا من بزرگ شدم و کم کم سرم شد و خاستم از خونشون برم...من بچه آخر بودم و سالیان سال شاهد فحشکاری اونا بودم.بابام از زمان بچگیم همیشه تو خانواده قهر میکرد حتی جلو مهمون نمیومد سره سفره.همیشه خوردمون میکرد.تحقیرمون میکرد و هزار تا چیز دیگه.مامانمم ناخداگاه یا هرچی شبیه بابام شده بود.انگار خدا این دو نفرو برا هم ساخته بود.یادمه هیچوقت بهم پول نمیداد و اگه یکی دو بار داد با نفرین بهم میداد که بگیر الهی نون بدو آب بدوعه تو دنبالش بدویی،بگیر ولی الهی خیر نبینی.الهی زیر کامیون بری ووو ؛چون فکرمیکرد وظیفه ای در مقابلم نداره...با چشم گریون ازش میگرفتم ناچاراً ولی راضی نبود که بده.
تو زندگیم همه نوع کاری کردم.سره همه شغلی رفتم.با مدرک لیسانس میرفتم تو شیرینی فروشی بهم یک تی میدادن که راه پله ها و سرویس بهداشتی رو بشورم،با سن 24-25 سال.هیچموقع یادم نمیره.وقتی اینکارارو میکردم به غرور خودم شک میکردم چون من فوق العاده مغرورم ولی برا امرار معاش زندگیم ناچار بودم...با خودم میگفتم مهتا بیرون از این شیرینی فروشی که کسی نمیبینه ،حقوقتو بگیر و بااین جملات دل خودمو خوش میکردم.
یا یه زمانهایی یه پراید داشتم مدل 83 کاربرات که حتی پول بنزینشو نداشتم نمیتونستم باهاش جایی برم.شاید یکی دو هفته سره کوچه بود و مجبور بودم تو خونه بمونم.اون زمان بنزین ارزونتر بود ولی من حتی همون 5 هزار تومن هم از بابام نمیگرفتم چون بهم نمیداد و با ناله نفرین میخاست بده.منتظر میموندم که یارانه 45 تومن رو برام بزنن بتونم خرجمو بدم...اون زمان با 20 تومن میشد کلی خرید از فروشگاه کرد.من هنوز هم لیست خریدامو تو سررسید سال 95 دارم.
یه روزی بود تو سن 21 سالگی جلو مردم کلی به من فحش و کتک زد که چرا 5 دقیقه دیر بردمش پول بده به عروس و پسرش.اون زمان 6 میلیون و نیم بهش میخاست بده قسط بده.پول یه پراید بود سال 90.بهم زنگ زد بیا منو ببر پول بدم به ....وقتی 5دقیقه دیرتر اومدم لباس بپوشم و حاضر بشم زنگ زد به پسرش و باهمدیگه اومدم شیشه های ماشین منو شکستن...این کوچکترین ظلمی بوده که درحقم کردن...خیلی کوچیک...همیشه باخودم فکرمیکنم که هرکی دیگه جا من بود الآن یا فاحشه میشد یا تو جوبا قاطی لات و الواتا و دزدا باید پیداش میکردن.ولی من بازم تحمل کردم و خودم خودمونجات دادم.این چیزایی که دارم میگم تو هیچ کدوم از محیط های کاری که کار کردم کسی خبردار نیست و همه از بیرون کلی تحسینم میکنند و فکرمیکنن یه خانواده ی خیلی با فرهنگ و باشعور داشتم...همیشه جوری رفتار کردم وزندگی کردم که عمق زندگیم معلوم نباشه چیا کشیدم و الان جایگاهم چیه و به کجا رسیدم...تو 30 سال عمرم هیییییچچچچ محبتی از سمت خانوادم ندیدم،فقط بدی و ظلم دیدم و تو خودم ریختم...الان قدم هایی که برمیدارم اونقدر محکم و قوی هست که کسی نفهمه من از دل چه خانواده ای بیرون اومدم....هیچ وقت منو برحسب اسم بابام نشناختن یعنی باعث افتخارم نبود که جایی اسمشو بیارم.نمیخاستم بفهمن و باعث سرکوفتم بشه...
آدمایی که زندگیمو میبینن،همه میگن خوشبحالت،چقدر خوشبختی،چقدر همه چی داری.دیگه مهتا چی میخای...ولی خبر ندارن که من بزرگترین نعمت رو نداشتم و به چشم ندیدم:خانواده و محبت خانواده...
من هیچ محبتی از بچگیم از پدر مادرم ندیدم...فقط منو به دنیا اوردن و رهام کردن.
با دختر و پسرای هم سن خودم همیشه خودمو مقایسه میکنم و میگم کاش هیچی نداشتم ولی یه آغوش گرم از مامانم یا بابام داشتم...منو حتی یک بار تو عمرشون بغل نکردن،حتی عید نوروز که همه همدیگه رو میبوسن و بغل میکنن...همیشه حسرت دختراییو خوردم که دست تو دست باباهاشون هستن و باباشون اینقدر هواشونو داره.از مدرسه بگیر تا دانشگاه و ازدواج کردنشون و جهاز خریدن و بقیه چیزها.
خانوادم هیچوقت هیچکدوم از موفقیت هامو ندیدن و انگار بیشتر حسودم بودن تااینکه بخان تبریک بگن یا افتخار کنن...
یه ماشین عوض کردم وقتی اوردمش خونه مامانم ،مامانم به بابام گفت برو ماشین مهتارو ببین نو خریده اورده اولش که هی خودشو به کری زد بعدش برگشت گفت به درک که خریده.به منچه که خریده...اون لحظه اگه من میمردم بهتر از دیدنه اینهمه پست بودن اینا بود.
میدونم خدا عقلش و شعورشو با 90 سال سن ازش گرفته فقط دیگه نمیتونم دیگه از اینجا به بعدشو تحمل کنم...خدا کاری باهاش کرده که همه بدشون بیاد ازش.هم خر شده هم سگ.
پریروز خودمو سبک کردم رفتم ازش پارچه بخرم(پارچه فروشه بابام) رفتم ازش پارچه یونی فرم اداره بخرم بدم خیاط بدوزه که ارزون تر برام در بیاد تا اینکه بخام حداقل 1.5-2 میلیون بدم فرم بخرم،وقتی رفتم مغازش با یه ذوقی رفتم و داشتم حساب کتاب پول خیاطیشو میکردم تو دلم که یهو برگشت گفت ندارم!بهش گفتم من دارم میبینم 12 تا طاقه کرپ داری ،گفت نه اینا نیست من تموم کردم.که بهم نده.سرمو پایین انداختم و اومدم بیرون و حس میکردم مغزم داغ شده از شدت ناراحتی ،چرا من رفتم بهش رو زدم.یا اگه یه زمانی ازش پارچه بگیریم باید پولشو بهش بدیم.مثلا اگه 840 تومن میشد میگفت تو 800 بده 40 تومنشو نده...خدا تو سرش زده کلاً.یه موقع هایی دلم براش میسوزه و یه وقتایی میخام فقط بمیره.
ضرب المثلی هست که میگن گندم ز گندم روید و جو ز جو.ولی من اصلا به اینا نرفتم.هرچی فکرمیکنم ذاتم ، خلق و خوم، اخلاقم ،هیچیم به اینا نرفته.من حتی دلم نمیاد با حیوون اینجوری رفتار کنم چه برسه انسان.
دلم خیلی پره.خیلی حرفابهم زدن به ناحق که تو گوشم هست و از تمام آدما متنفرم کرده...همش بخاطره آسیب هایی که تا همین دیروز به روانم وارد کردن...خدا از سر تقصیراتشون نگذره.و نمیگذره من به کارما و چوب خدا خیلی اعتقاد دارم...خدایی هست و از صمیم قلب بهش ایمان دارم،روزی رو خواهم دید که توی بستر میوفتن و سگ تر از این میشن و کسی نیست یک لیوان آب دستشون بده.قطعا تقاص کارشونو هم تو این دنیا پس میدن هم تو اون دنیا...
مهتا
دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲
9:56