؛

گذشته و آینده!

همکار!

من موندم چه کنم...الآن واقعاً از زندگی چی میخام...

داستان اینجوریه که یکی از همکارای آقام که متولد 64 هست ازم خاستگاری کرد.غیر مستقیم؛ گفت من از روز اول زیر نظرتون داشتم و کاری به حرف و حدیثای پشت سرتون ندارم(همون مسئله نامزدیم) برام محترمید و از خانواده و خودش گفت و خلاصه گفت من اینجا از روزی که شما اومدین تبدیل به بهشت شده برامو ....!خلاصه از این حرفای باور نکردنی ،ک من با شنیدنش شوکه شدم...آخه یهویی؟؟؟؟اونم آدمی که من به ذهنم خطور نمیکرد!!!...عجیبه...تازه آقا رو من غیرتم داشته گویا،میگفت وقتی میدیدم کسی میاد تو اتاقت یا معاشرت کاری داشتی اذیت میشدم...نمیدونم بخاطره اینه که انتظارشو نداشتم یا چی که اصلا حس خوبی ندارم این چند روز

...بیشتر متعجبم...از حال و روزم ،انگار حوصله آشنایی با کسیو ندارم...تازه بخام از اول بهش بگم من کیم و چیم؟و بخام شروع کنم بهش حس داشته باشم،سختمه.پس چجوری مردم خیلی راحت نامزدیاشونو بهم میزنن و به خودشون فرصت دوباره و دوباره میدن؟من بااینکه میدونم اون پسر(نامزد قبلیم،دوست قبلیم،هر اسمی حالا) به دردم نمیخوره و نمیاد خاستگاریم ،بازم نمیخام تو رابطه دیگه ای برم.این چه مریضیه من دارم...اون پسر اصلا نه خودش نه خانوادش برای من پا پیش نمیذارن و تو این وادیا نیستن،سرگرم زندگی خودشونن...ولی من همچنان خوشبینم،یا نفهمم،یا...چرا به خودم فرصت نمیدم ،این همکارم که میگم پسره خوبیه،افتادست،آدم بی خود و بیشعوری نیست،مدرک و تحصیلاتش،درآمدش و همه چیش خوبه ،حالا شناخت ابتدایی این 1 سال که میشناسمش خوبه از نظرم،تا بقیه تحقیقات،کاری ندارم...نمیدونم چرا خودم نمیتونم.فکرکن من بخام با یه آدم جدید برم رستوران،و خرید،برم زیر یه سقف...وای خیلی سخته... مثلا باید چجوری نگاهش کنم؟چجوری بهش حس پیدا کنم؟الانم که یه کیس خوب پیدا شد خودم دارم خودمو کنار میکشم بجای اینکه فرصت بدم و بیشتر بشناسمش.خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده.پسر عمم همیشه بهم میگه مهتا چشمتو باز کن اطرافتو نگاه کن.میدونم منظورشو،ولی نمیخام ببینم.مریضم مریض.هم میخام تنها باشم هم شوهره خوب میخام هم اون پسره رو میخام هم نمیخام...بمیرم راحت شم.

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ 12:24
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛