؛

گذشته و آینده!

انتخاب رشته

من دیروز انتخاب رشته کردم...فکرکنم امروزم وقت داشتم ولی فکرمیکردم تا دیروز زمان دارم و با عجله رفتم برا انتخاب رشته.

وقتی رفتم کافی نت،داشتم روزانه انتخاب رشته میکردم یه دختر چادری با هفت قلم آرایش با باباش اومده بود که معلوم بود به زور چادر سرش کردن که باایناش کاری ندارم...که عجله داشتن و ازش پرسیدم شما هم برا انتخاب رشته اومدین و گفت آره ؛گفتم روزانه؟گفت نه دو تا آزاد انتخاب کردم.که خب معلوم بود اصلا روزانه قبول نشده بود.موقع حساب کردن باباش براش هزینه 190+50 دستمزد خوده کافی نتی رو داد.مشخص بود باباش همیشه براش خرجاشو میده و پشتشه.

منم مثه اوسکولا خودم پرداخت کردم و همون لحظه داشتم فکرمیکردم چراااا من باید هزینه هامو خودم بدم،چرا بابایی نداشتم که دنبالم بیاد.حتی بابام روحشم خبر نداره من ارشد دولتی قبول شدم...هیچوقت ندیده،و اصلا براش مهم نبوده من دخترشم

هیچوقت یاد ندارم بابام بخاطره موفقیتام تشویقم کرده باشه یا یک کلمه آفرین گفته باشه،تو هیچ زمینه ای...هیچموقع تو این 30 سال مزه ی پدر داشتنو نچشیدم،حالا باز بگی نگی مامانم گفته...یا بلد نبوده و جور دیگه نشون داده...

ولی بابام اصلاااا حتی یک بار...

تو همون کافی نت رفتم تو فکر و کل بچگیم تاالآنم برام مرور شد...نگاه به شغلم میکردم،به ماشینم که دم کافی نتیه پارک بود،به مدرکم،به مستقل بودنم که حتی یک کیلو میوه رو برا خونم با پول خودم میخرم چه برسه بقیه خرجام...و افسوس خوردم،چقدر دل آزردم،چقدر بدبختم

یعنی کسی اینچیزارو نمیبینه،انگار آدما نسبت به من کور شدن.

وقتی میرم خونمو تمیز میکنم و ساعتها کاره خونه میکنم،باخودم میگم الان باید یه شوهر داشتم که لذت میبرد از کارام،منو میدید،تشویقم میکرد،برا اون این کارارو میکردم...یا چه میدونم برا مهمونی های خانواده ی شوهر...برن و بیان...من تنها مثه یه مرغ کور تو خونم دارم زندگی میکنم و هرروز بااینکه موفق تر میشم یا پیشرفت میکنم ولی به حالم فایده ای نداره...من اصل زندگیو کم دارم،ندارم اصلا.

بچه خواهرم 4 سالشه و این دو روز تعطیلی اومده بودن خونمون،اینقدر دلم براش غش میره که وقتی بغلش میکنم حس میکنم بچه خودمه،پاره ی تنمه و سالهاست ندیدمش بغض میکنم و جلو خودمو میگیرم که گریه نکنم...از ته دل،از اعماق وجودم بچه میخام.کاش خدا منو میدید، راستش من نه مدرک ارشد میخام نه چیزای مادی...فقط دلم یه زندگی میخاد.دلم بچه میخاد...هیچ بویی از زندگی نبردم...هیچ پشتوانه ای نداشتم،هیچ خانواده ای،هیچ دوست و رفیقی....خودم بودم و خودم...

همش فکرمیکنم که آیا بقیه آدما هم زندگیشون همینجوریه؟یا مثلا مشکلاشون چه شکلیه؟غصه هاشون؟خوشیاشون؟چیو خوشبختی میدونن؟یا آیا واقعا خوشبختن؟

دلم رابطه میخاد،یه رابطه با عشق،نه دوستی دوروزه،نه هوا و هوس،نه حرف الکی،دلم میخاد یکی چفتم بشه،پا پیش بذاره،منو ببینه و بیاد و وقتی اومد دیگه نره...تالحظه مرگ بمونه،تو مریضیام،خوشی و ناخوشی

ولی نیست،حتی یک نفر هم منو ندید و نمیبینه....الان تو شرکت نشستم ،منتظر آمار تولیدم،نفس عمیق میکشم و فراموش میکنم...سعی میکنم حتی یک ثانیه قبلمو فراموش کنم که کاستی هام یادآوری نشه برام.

مهتا سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ 9:30
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛