مشاوره!
هیچی بدتر از این نیست که نتونی تصمیم گیری کنی...
حتی جدیداً خودم خودمو نمیشناسم و درک نمیکنم...انگار یه منه دیگه تو وجودم بود و خودم خبر نداشتم...
همزمان که اون آقارو (همکارمو) رد کردم نامزد سابقم باز سرو کلش پیدا شد که میخایم بیایم خاستگاری و با خانوادم حرف زدم...چندروزیه زنگ میزنه و ساعت ها حرف میزنه.از چیزایی که میخاستم و انتظارایی که داشتم یا چیزایی که خودش میخاد، یعنی قبلاً میخاستیم...همه رو مرور میکنه و از شرایطش میگه...که خیلیم بی راه نمیگه.
تو یه بلاتکلیفی موندم که خودشم فهمید حالا که بحث داره جدی میشه من دارم جا میزنم و انگار نظرم مثبت نیست...مهتای...چی به خودم بگم آخه...هم خدارو میخای هم خرمارو...
هم ناراحت بودم که چرا نمیاد هم الآن نمیخامش دیگه...همیشه فکرمیکردم حالم کنارش خوبه،ولی از بس اذیتم کرده دارم پسش میزنم...حالم کنارش خوب نیست و هر ثانیه ترس اینو دارم که این آرامشمو ازم بگیره،با هزار زحمت یه زندگی ایده آل برا خودم ساختم و حالا اگه خدای نکرده بیاد و پس فردا خرابش کنه برابره با مرگه من!چیزی که خودشم تو حرفاش گفت.چون چند سال از زندگی و زیر و بم همه چیم خبر داشت...خودشم میدونست خراب کردن زندگیم و خدای نکرده طلاقم منجر میشه به تیر خلاصی تو مغزم.و از پا درم میاره.من آدم این کار نیستم.
خلاصه شروع کرد بگه که از مجردی خسته شده و بغیر از من دیگه تا ابد زن نمیگیره...گفت مامانمم تایید کرد که ما هرکیو میگیم تو نمیخایش و چشمت هنوز دنبال مهتاست و بریم خاستگاریش،وقتی دید من خیلی راغب نیستم به این وصلت، گفت مگه دلت بچه نمیخاست؟گفتم نه! من میخام سگ بخرم باهاش زندگی کنم (اون لحظه یه مهتای دیگه شدم با یه چهره ی جدید...)خودشم فهمیده،میگه تو هر بار تا لب مرز ازدواج میری و در نهایت رو هرکسی یه عیبی میذاری...هم عاشق تنهایی هستی و هم ازدواج میخای تو که تا دیروز دلت بچه میخاست الآن میگی سگ بگیرم؟
چرا واقعاً؟ این چه مدلشه.من آدم ازدواج نیستم.اما یکیم میخام که دیگه افسار زندگیمو بگیره.یا نه من چون خودم مدیر بودم دیگه نمیتونم زیردست باشم و عادت کردم به مرد بودن.
باید برم مشاوره...شاید مشاوره بتونه کمکم کنه ،شاید .
مشاور هرچقدرم من از خودم و زندگیه گذشتم و بچگیم بگم بازم نمیتونه درک کنه و فقط میخاد ساعت خودش پر بشه...چرا اینجوری شدم...دیروز بعد از اینکه باهاش حرف زدم و دید دارم میگم میخام تنها باشم و من همینجوری خوبم بدون خداحافظی رفت و من موندم و تو تنهاییم کلی لعن به خودم فرستادم...که چرا اینکارا میکنم.چرا نمیدونم میخام چیکار کنم.این همه ترس واسه چیه...بقول خودش میگفت مهتا طرف 3 بار شوهر میکنه و باز به خودش فرصت میده تو چرا برا ازدواج با من اینقدر میترسی تویی که میگی اینهمه ساله تنهایی داری زندگی میکنی ،تاکی میخای وقتی مریض شدی تنها باشی،تنهایی بری مکانیکی،تنهایی خرید کنی ،کرایه خونه بدی، قسط بدی،چرا به خودت فرصت نمیدی اینهمه آدم دارن ازدواج میکنن، آخرش که چی.ولی من عادت کردم.
عقلمو از دست دادم...
حتی گفت بیشتر فکر کن یه مدت،یه چند هفته یا چند ماه فکر کن ببین میخای ازدواج کنی اصلاً،حالا با منم نه.کلاً چی میخای از زندگی.
من فکرمم نمیاد.سرم پایینه دارم زندگیمو میکنم چه فکری کنم...اما اگه پیر شدم و هیچکسو کنار خودم نداشتم چی؟اگه دیگه نتونم رانندگی کنم و خودمو به بیمارستان برسونم حتی.هزار جور فکر برا آینده میاد سراغم و هزار مدل ترس.از بس اطرافم طلاق میبینم و دلشکستگی.
خدا کمکم کنه .مشاوره رو که بهش امیدی ندارم.