فندق!
فندقم برا همیشه از پیشم رفت...
من نه همسر خوبیم نه مادر خوبی.
یه بچه رو نتونستم ازش مراقبت کنم و عفونت روده گرفت و با سهل انگاری من مرد...
از دیروز صبح که دیدم فندق مرده تاالان دیگه اون آدم سابق نیستم و نمیخام هیچکسو ببینم...مثه مرده متحرک اومدم سره کار و هرآن ممکنه پرم یکیو بگیره.درست مثه دیشب که تو خیابون یه هاچ بک داشت خودنمایی جلوم میکرد و گورشو گم نمیکرد بره.
بچم چند روزی تو لک خودش بود و منه نفهم از رو بی تجربگی نمیدونستم مریضه و بردمش حمام...سشوارش کردم و تو آفتاب قفسشو گذاشتم و شبش حالش خوب بود و صبح فرداش وقتی بیدار شدم بچمو از دست دادم...پ وقتی فهمید رفت سریع یکی دیگه خرید اورد ولی دیگه نمیخاستمش پس برد.مثه فندق خودم نبود.واقعا حیوون خونگی که میمیره باهاش قلب آدمم میمیره...الانم اومدم تا سیستمو روشن کردم عکس فندقم بک گروندشه دلم میخاد جیغ بزنم...حال روحیم اصلا خوب نیست.پ میگفت اینقدر بلند گریه میکنی صدات تا سره کوچه میاد نکن زشته.دیشب حدودای ساعت 3 قلبم به شدت میسوخت که از خواب بیدار شدم و به پ پیام دادم بیداری و جوابی نگرفتم خواب بود...یه مدت عجیب همش قلب درد بدی میشم تو خواب و دیشب بخاطره تشنج و ناراحتیای روزش بدتر شده بودم و وقتی تنهاهم باشی حتی اگه از قلب درد بیدار بشی وقتی میبینی تنهایی و اطرافت کسی نیست حتی بهت آب بده بیشتر میشکنی...عملا دیشب از فکر و درد وغصه نخوابیدم ...دلم برا فندقم تنگ شده یه دیروز تاحالا نیست انگار زندگیمو از دست دادم دردش اینقدر سنگینه....
کاش آدما حیوون خونگی نیارن که بعدش بخوان اینقدر وابسته بشن که اگه خدای نکرده مثه فندقم اتفاقی براشون افتاد اینقدر درد نکشن....طبق عادت دبشب بهش شب بخیر گفتم و صبح جای خالیشو دیدم...فندق مامان، دخترم، من مامان خوبی برات نبودم امیدوارم منو ببخشی....