؛

گذشته و آینده!

فندق!

روز شنبه شب 1403/06/03 رفته بودم جایی کار داشتم که پ زنگ زد بیا دم خونه یه چیزی بهت بدم و برم.

وقتی رفتم برام یه عروس هلندی خریده بود با قفس و متعلقاتش ، خیییلی خوشحال شدم...

جالبه خودش برگشته میگه این پرنده بیشتر از صد تا مرد به دردت میخوره و وفا داره...همیشه هست و مراقبته...

اسمشو گذاشتم فندق و نزدیک یک ماهشه و فوق العاده باهوشه ...هم باهوشه هم مظلوم...

من قبلا چون سگ داشتم فکرمیکردم هیچ حیوونی مثه سگ نمیشه و دوباره توفکر خریدش بودم ولی باز گفتم بخاطره بحث صابخونه به مشکل میخورم ولی هیچوقت فکرنمیکردم یه پرنده به این ریزی اینقدر با شعور باشه.

دیروز بردمش حمام و تخم مرغ آب پز رنده شده بهش دادم و غذاهاشو تو نت خوندم که به چیا علاقه داره...جالبه که خیلی زود هم چیز یاد میگیره در عرض یک روز یادش دادم رو شونه بشینه ( عاشق بازی با موهامه ) و همیطور بوس کنه...فسقلیه باهوش . الان که اومدم سره کار تو فکرشم که 8-9 ساعت چیکار میکنه تنها.درسته آب و دون داره ولی خیلی بده که تو قفسه.دلم براش میسوزه که باید تو قفس نگهش دارم که البته اینجوری برا خودش خوبه...

کلا اگه پ هرچیزی برام میخرید اندازه فندق ذوق نمیکردم ...حداقل عصرا که میرم خونه تنها نیستم و تا آخر شب سرگرمش میشم....حس خوبیه که آدم یه موجود زنده ی دیگه رو تو خونه داشته باشه.اگه بچه داشتم بهتر بود قطعا ولی الان که نه شوهر دارم نه بچه بودنه همین پرنده هم برام لذتبخشه و حال دلم خوبه

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ 8:56
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛