من آدم ازدواج نبودم!
چندروزیه تنهام و بااینکه کسل کنندست ولی حس میکنم بهتر از حضور یکی در کنارمه...
تو سرم کلی فکر و ناراحتی هست و شب نمیذاره بخوابم
مودم معلوم نیست
تنهاییو دوس دارم یا بودن در کناره یه آدم امن رو؟نمیدونم...تنهایی رو دوس ندارم ولی در کنار پیمان موندن رو هم دوس ندارم.
دلم میخاد زمان بره فقط...
حضور پیمان برام مثه یه خواب شیرین بود که اونجوری که تظاهر میکرد یا خودم میخاستم میدیدمش و الان هر چی هرجای خونه رو نگاه میکنم انگار یادم نمیاد که همین چندروز پیش هم باهاش زندگی میکردم...
آدم فراموش کاری نیستم؛ انگار حافظمو از دست دادم...
دلم رفتن و گم شدن میخاد...هرجا برم مهم نیست ، مهم اینه که اینجا نباشم ، تو این محیط کار ، تو این شهر، تو این خونه..باید برم...اما کجا...
پیمان پیمان پیمان این چه اسمی بود آخه، چه بختی بود ...من یه زمانی جونم برااین شخص میرفت و حالا انگار خنثی شدم، یا هنوزم برام مهمه ؟فکرنکنم...بیشتر به زندگیم که نابود کرد فکرمیکنم...هرگز نمیخاستم ادامه بدم و ازش بچه دار بشم...از ژنش متنفرم...
کاش این روزام بگذره.بقول یه نفر انگار خودمو یادم نمیاد خودمو فراموش کردم...
اینهمه صبر کردم ازدواج کنم، این شد...تو چه دامی افتادم و سالیان سال باید تقاصشو بدم...
این آدم قطعا به این راحتیا نمیره و بااینکه مهریمو توافق کردم که ببخشم و طلاهاشو پس دادم باز هم حس میکنم بهم ضربه میزنه...شایدم اینا افکار ذهن منه...