؛

گذشته و آینده!

دلم برا پ تنگ شده.

امروز صبح که داشتم میومدم سره کار پیمان رو تو جاده دیدم .نمیدونم داشت کجا میرفت ، من دور برگردون رو دور میزدم که بپیچم تو جاده کارخونه و اون تو اون باند داشت میرفت و منو دید برام چراغ زد و من جوری رفتار کردم که انگار ندیدمش...چقدر دلم براش تنگ شده...انگار هزار ساله ندیدمش...

نشسته بودم داشتم کارامو انجام میدادم که یکی از بچه های نت اومد یه بسته رو میز گذاشت گفت همسرتون داده که بدید به خانمم.

تعجب کردم بازش کردم برام انرژی جا و کاپوچینو و اینجور تنقلات ها رو گرفته بود ...

من بدون مهریه ازش جدا شدم و وسایلشو بهش دادم.

حتی طلاهاشم پسش دادم...

دارم هرروز کم کم عکساشو چه تکی چه دونفرمونو پاک میکنم ، نمیتونم یهویی پاک کنم ...

موقع پاک کردن حس خفگی بهم دست میده، خب طبیعیه ولی من اذیت میشم

تایمی که سره کارم هرازگاهی میرم تو دیلیتیا و باز عکساشو میبینم (حتی دلم نیومد از دیلیت شده هامم پاک کنم که راهی باشه ببینمش)...عجیب میخامش ولی عقل حکم میکنه همینجا تموم بشه

هرروزی که بیشتر میگذشت از این قضیه جدا شدنمون سخت تر میشد...

نمیخام وارد جزییات بشم ولی من از تمام حقم گذشتم...

الانم باز کسی نمیدونه ما داریم جدا میشیم...

این وسط من جسم و روحم زخمی شد، پیمان با خوبی هاش بهم آسیب زد و کاش میتونستم بااین مشکلش کنار بیام و بذارم پا حساب خوبیاش...ولی نمیشه.

برچسب‌ها: روزمرگی هام، پ
مهتا سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 10:18
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛