روزای معمولی!
همه چیز داره خیلی معمولی سپری میشه..روزامون مثه هم...هرروز شبیه به دیروز داره میگذره و عمرمون داره میره...
دیروز تا ساعت 7 سره کار بودم و وقتی رسیدم خونه شده بود تقریبا 7:40 شب.
یعنی قیافم تو این مانتو شلوار و مقنعه دیدنی بود...وقتی رسیدم خونه دیدم دو تا طبقه بالاییا با شوهراشون تو خونن، برقاشون روشنه و بوی غذا پیچیده...تو دلم گفتم خوشبحالشون، خونه ی من سوت و کور...
هرکدومشون کنار همسراشون و بچه هاشونن.زن هاشونم که خانه دارن...چایی دم کردن ، غذاشون حاضره و مثه من اینقدر خسته و کوفته نیستن...رفتم یه دوش گرفتم و نشستم پا فیلم عشق ممنوع برا صدمین بار دارم نگاهش میکنم ، با همون دقت باره اول و همون ذوق ، تماشا میکنم...در همون حین با موهای خیس ظرفامو شستم و تو یخچال یه دونه کوکتل دیدم اونو سرخ کردم و برا خودم یه ساندویچ کوچولو حاضر کردم که دقیق دو تا لقمه بود اوردم پا تلویزیون خوردم و شده بود یک ربع به 9 که رفتم تو چرت...
کیسه زبالمو جمع کردم گره زدم واز شدت خستگی نبردم دم در ، گذاشتم پشت در واحد و صبح اوردم تو ماشین گذاشتم که ببرم تو سطل آشغال بندازم که به پستم سطل نخورد و با خودم اوردم سره کار....یعنی خودم خندم گرفته...حالا خوبه زباله ای نیست داخلش که بو بگیره ، کارتن دستمال کلینکس و تاید ایناس وگرنه ماشینمم بوی گند میگرفت...با خودم گفتم حالا خوبه یکی از همکارا بیاد داخل ماشینو تو پارکینگ نگاه کنه، با خودش میگه چقدر این دختره شلخست که آشغال حمل میکنه...ولی خب دیشب نتونستم ببرم سره کوچه.
و عصر باید باز با خودم جابجاشون کنم....
چقدر همه چی خسته کننده و مسخرست.یا فقط من اینجوریم؟
دیشب تو خواب مریض شدم و فقط دلم یکیو میخاست که نازمو بکشه و برام یه دمنوش گرم درست کنه برام بیاره تو تخت و مواظبم باشه، بهم مهربونی کنه و... تو حسرت چه چیزاییم من...دیگه صبح اومدم سره کار و برا خودم یه چایی زنجبیل درست کردم و خوردم...
چقدر تنهایی مزخرفه.
بازم خوبه تا دیروقت اکثرآ سره کارم وگرنه خیلی حوصلم سر میرفت...
روزا عزا میگیرم که شب تنهام و چیکار کنم...خدا این گوشی و اینستا رو از ما نگیره وگرنه من دق میکردم از تنهایی.