؛

گذشته و آینده!

آخرین دیدار با خانواده (16 شهریور 1402)

اینو اینجا مینویسم که هرموقع اومدم وبلاگم یادم بمونه باهام چیکار کردن.

30 سال تحمل کردم همه مدل عذاب و اذیتی رو...ولی دیگه حماقت نمیکنم .

نمیخام تا قیامت ببینمشون.اونم روز قیامت می بینمشون و جلوشونو میگیرم.

کاش خون توی رگ هامو میکشیدن و خون جدید و ژن جدید میذاشتن جاش.

تنها چیزی که هویت آدما رو تعیین میکنه ،نسب و سمت و مدرک و مال نیست ، فقط ذاته...چیزی که پدر مادر من ندارن...هیچوقت نداشتن...هیچکس بهشون سر نمیزنه؛ نه پسراشون نه عروساشون نه دامادشون، خواهرمم از روی ناچاریه که میاد خونشون و روز دوم خستش میکنن...فقط من بودم که چون بچه آخری بودم کم و بیش باهاشون زندگی میکردم و بیشتر از بقیه درواقع کنارشون بودم، اونم نذاشتن و نخاستن...باید تو تنهایی بمیرن...

اینقدر بی ذاتن که تمام این 30 سال نه ،24 سالی که عقلم رسیده چیزی جز ناراحتی و عذاب ازشون بهم نرسید...

دوروز یعنی دیروز و امروزی که من تعطیل بودم و خونشون بودم کاریم کردن که همش سره کار باشم،ناراحت بودن که چرا من توی خونم...عادت کردن که بچشون ساعت 6 صبح بره سگ دو بزنه تا شب....

16 شهریور 1402 رو هرگز فراموش نخواهم کرد...

روزی که از شدت تشنج و بی کسی میخاستم به امداد زنگ بزنم و اینقدر عاجز شدم که نمیتونستم بیام سره کار و ساعت 9:30 رسیدم شرکت.چون حتی چشمم جاده رو نمیدید...

روزی که تمااام وسایلمو جمع کردم و بردم خونه خودم که دیگه پامو نذارم خونشون...و من چقدر نفهمم که زودتر از اینا اینکارو نکردم و بازم میرفتم بهشون سر میزدم و میموندم خونشون.خونه ی خودم دنجه و آرامش داره ولی خونه ی مامانمو قطعاً به یه چشم دیگه میدیدم و دلم میخاست بیشتربمونم.

برا 10 دقیقه عشق و حال دو تا آدم نفهم باید یک بچه به دنیا بیاد و تاوان پس بده...خدا لعنتشون کنه...2 تا آدم بیسواده بی درک...که نسبت به هم سن و سالای خودشون اینقدر نفهمن و خدا آخر عمری هم سگشون کرده هم خر.

حیف اسم پدر و مادر و مخصوصا اسم مادر ، که رو امثال مادر من بذارن...صد مرتبه حیف...

شمر ، جود ، غریبه ها ، هیچکس و هیچ ژنی اینمدلی نبود و نیست ....فقط اینا اینجورین.

خدا هرچی مادر بی عاطفه هست رو از روی زمین برداره...از خدا میخام هیچوقت یادم نیاد که پدر و مادری داشتم...

امروز با حسین تموم کردم براهمیشه...روز اول یادمه گفت رفتار طرفم برام مهمه که با خانوادش چجوریه ، باید میومد میدید و میخوند سرگذشت زندگی 30 سالمو تا ببینه بازم چقدر خوب دارم باخانوادم تا میکنم.امروز تموم کردم چون اگه بیشتر میموندم میفهمید چه خانواده پوکیده ای دارم.و چقدر نفهم و بی ذاتن.برا همین خودم زودتر جدا شدم که حقارتمو نبینه و نفهمه...من تاوان خانواده ی بدمو دارم پس میدم.هرکس دیگه ای هم بیاد باز میبینه و میفهمه چقدر اینا نفهمن.براهمین یا نباید ازدواج کنم یا از همون اول بگم من پدر و مادری ندارم فقط اسمشون تو شناسناممه،که بازم آبروم میره و این مدل رابطه ، رابطه اینجوری به درد نمیخوره ...وقتی از همون اول پسره ببینه طرف خانواده نداره ، من هرچقدر هم خونه و ماشین و شغل و قیافه داشته باشم بازم اولین چیزی که میره سراغش خانوادمه...که باعث خجالتمه.وقتی ببینه چجوری باهام رفتار میکنن.پس باید بشینم سره جام و تنها به این زندگی لعنتی ادامه بدم و خودم و هرروز بیشتر سرگرم کار و درس کنم ...

حس بی کسی بدترین حس تو دنیاس ، که هیچکسو نداشته باشی ، نه فامیلی نه دوستی نه خانواده ای...تو طول روز یکبار هم گوشیت زنگ نخوره...بیخیال من که عادت کردم دیگه گفتنش چه سودی داره...

برچسب‌ها: تنهایی، مثلا مامانم
مهتا شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ 8:5
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛