حالم به شدت بده!
امروز حالم به شدت بده و از شانس من از صبح که اومدم بیام سره کار یه آشغال تو جاده شروع کرد به راه ندادن و بازی کردن و یکی از نیروهای کارخونه بود و تا دم در کارخونه هزار جور ....در اورد تا رفتم تو انتظامات و چنان داد زدم که فامیلی این آقا چیه که سریع انگشت زد و فرار کرد که برگشتن گفتن شیرین عقله و از این حرفا.درصورتی که کسی که دیوونه باشه سرش نمیشه راه نده و از راست بیام برم جلوم بپیچه و از چپ بیام برم باز راه نده وبااینکه کل مسیر 10دقیقه رو دستم رو بوق بود صدبار آشغال بازی در اورد و اینور اونور داد تا 11 دقیقه دیر کردم بجا 7:20 دقیقه ک ساعت بزنم 7:31 دقیقه ساعت زدم....
الانم صدام تو اداری بلند بود که هرجا تو اداری ، یا تو محیط کارخونه ببینمش جلو همه کارگرا یکی تو گوشش میزنم و واقعا هم میزنم چون بشدت اون چند دقیقه مسیر کارخونه رو بازی کرد با یه هاچ بک درب داغون مدل 75 که دیگه آخریا میخاستم قید ماشین خودمم بزنم یه کاری دستش بدم مردک عوضی رو.
از دیروز عصر ساعت 5 که رفتم خونه بابام و بابام بهم یه راهنمایی کرد و دیدم صحت داره تا الان که پشت میز نشستم بشدت حالم بده و چندین ساعت گریه کردم....دیشب یکساعت و صبح چند دقیقه ای یخ رو چشمام گذاشتم و باز هم هیچ فرقی نکرد ،بااینکه اینهمه کرم گریم و ریمل زدم که پف پلکامو بپوشونه...باز هم قیافم گویای همه چیز هست.
ورق زندگیم برگشت...
و باز یادآوریم شد که آدما میتونن خیلی خطرناک باشن....خیلی بیش از چیزی که ما بهش فکرکنیم...پ از هر نظری که فکرشو میکردم خوب بود، خیلییی خوبی های زیادی داشت که تو هیچ آدمی نبود...یادمه همش به خدا میگفتم خدایا نکنه خوابم ، آخه مگه آدم با این حجم خوبی هم پیدا میشه که تک تک چیز های خوب افراد مختلف رو یک جا به شکل یه پکیج کامل داشته باشه و هربار از خدا میخاستم خدایا خواب نباشم و همش واقعی باشه، هنوزم رو حرفم هستم و میدونم پ خوبی خیلی زیاد دارم مثلا 30 تا خوبی یک انسان واقعی رو داره ولی...ولی یه بدی داشت که پا زد رو تماااام اون خوبیا و هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست...فردا مثلا مراسمم بود و من تو فکر لباس بودم و امروز که اینجاهستم دارم به خودم فکرمیکنم که چی باعث میشه تا پله آخر رو برم ، تا یک روز به رسمی شدنم پیش برم و نشه ، بارها این اتفاق برام افتاده بود....اما میگفتم پ فرق داره پ هیچ بدی نداره که نشه چشم پوشی کرد.بداخلاق میشه ، عصبانی میشه ، یه موقع هایی بچه بازی میکرد ، همه ی اینا رو حتی توی مامان باباهامونم میبینیم و طبیعیه...اما یه بدی داشت که باعث شد من برا باره هزارم با مخ بخورم زمین و الان بلاک بشه و انگشتر و تمام چیزایی که برا خریده رو پس بدم...این بدی چیزی نبود که مهتا یا هرکس دیگه بتونه ببخشه و پا حساب اونهمه خوبی بذاره...ممکنه طرف 10 تا خوبی داشته باشه 5 تا بدی، خب این 5 تارو میذاریم در وجه اون خوبیا....ولی پ ثابت کرد هروقت یک نفر زیاااااااادی خوبه باید ازش به همون حجم از خوبیش ، دقیق به همون حجم ، ازش بترسی...من پ رو عاشقانه انتخاب نکرده بودم و دیشب تاالان هیچ احساسی بهش ندارم و راحت تموم کردم ،بااینکه خاطرات خوبی برام مثلا ساخت، همش خط خورد و پوچ شد...از چشمم اونقدر افتاد که زمان میبره باز بخام تو چشماش نگاه کنم.....قیافمم که الان عین مرده متحرکاس ، سفید گچ ، که فقط نگاه میکنم...نه میخندم نه میخام کسی تو اتاقم بیاد نه میخام کسی از انگشترم سوال بپرسه...نمیدونم زمان حل میکنه یا نه ، شاید دو ماه یا سه ماه دیگه همه چی حل بشه
تو فکراینم استعفا بدم و برم از این کارخونه و از این شهر...دیروز مهندسم قراردادمو برده بوده دفتر مرکزی که رو حقوقم بذاره و بعد امضا بزنم ، فقط یکی دو نفرو برده بود که افزایش حقوق بزنن ، من قید همینم میزنم...و اگه آدم باشم که یه قاشق داغ میکنم و رو دستم میذارم که هربار جلو چشمم باشه...آدما وقتی کپسولی از حسن و خوبی و همه چی تمومن ، مطمئنا یه چیزی دارن که غیرقابل بخششه...این هم درس 32 سالگی من.
امیدوارم تا ساعت 5 کسی نیاد و بخاد سوالی بپرسه که بدجور پاچشو میگیرم و نمیخام صرفا بخاطره حرف مردم خودمو بدبخت کنم...نهایت میگم انگشترم گم شد یا حیف بود میخاستم آب بهش نخوره چون من خیلی دستمو میشورم، یه چیزی میگم و اونا هم امیدوارم لال بشن...