؛

گذشته و آینده!

اعتقاد به خدا

یه مورد که فکرمو خیلی درگیر کرده اینه که نباید هیچموقع اجازه میدادم خانوادم تو زندگیم دخالت میکردن و نظر اشتباه میدادن...خانواده ی من درمورد نامزد قبلیم خیلی خوش بین بودن و منو همش هل میدادن سمتش که آره خانواده ی خوبی داره و خیلی فامیل داره، قد بلند و خوشکله و ما باهاش خیلی حال میکنیم و از این حرفا و همین کارا و حرفاشون زندگی منو خراب کرد...یموقع هایی بود که تو جمع من اگه نظر مخالفی میدادم همشون هم نظر میشدن و طرف فکرمیکرد کاره پسندیده و خوبی کرده درصورتی که من هیچوقت حسم بهم دروغ نمیگه...یموقعی من سره کار بودم و نامزدم رو پشت بوم خونه ی مامانم داشت مثلا فلان کارو برا خانواده انجام میداد و یا کارهای شخصیشونو میدادن به نامزد من و خب موقعی که من رابطم بااین شخص به هم خورد باز بخاطره کار ها و حرفای نپخته و بی اساس خانوادم باز سمتش می رفتم و این رابطه رو ادامه میدادم...

گذشت تااینکه سره جریان پ بارها و بارها نامزدم اومد خاستگاری کرد و دقیقا همون موقعی بود که با خواهرم و مامان بابام خیلی خوب شده بود رابطش و انتظار داشت من مجدد جواب مثبت بدم و وقتی برا صدمین بار بهش گفتم نه ( چون چیزایی ازش دیده بودم که خانوادم ندیده بودن و براشون عادی سازی شده بود) اومد و این فاجعه رو درست کرد...

شبی که زنگ زد و برا هزارمین بار تهدید کرد که یا زن من میشی و به اون خاستگارت نه میگی یا میام در خونه و ماشینتو آتیش میزنم و خودتم میکشم...

فیلم آمریکایی زیاده دیده بود فکرکنم...

چند شب پیش بود که وقتی اومدم برم خونه مامانم ماشینشو یه جا قایم کرده بود و وقتی قشنگ پارک کردم که برم داخل خونه مامانم ، هنوز قفل در ماشین باز نشده بود که دیدم مثه جانی ها اومده داره تو شیشه ماشین لگد میزنه با کلی داد و بیداد و فحش...اومدم روشن کنم دنده عقب بگیرم رفت پشت ماشین و شروع کرد به فریاد که بیا پایین تا ببینم چرا زنه من نمیشی و کلی حرفای رکیک و وحشتناک و از این حرفای ناسزا و زشت و ناموسی که مغزم قفل کرد و فقط تونستم به کلانتری زنگ بزنم چون از قبل شماره مستقیم کلانتری رو گرفته بودم...تو این حین پ داشته رد میشده که دیده این اومده داره مشت و لگد تو ماشین میزنه بنده خدا همونجوری ماشینشو پارک وسط خیابون گذاشت و اومد جلو...صحنه ی بدی بود که میدیدم تا مامور میخاد بیاد اینهمه آبروزی شد صرفا برا یه جواب رد دادن که اون هم یکبار اونجوری روز تولدم همه چیو تموم کرده بود و رفته بود و حالا که دیگه بود خاستگار من جدیه و داره به عقد میکشه باز اومده که تو برا چی منو دوباره قبول نکردی...حس میکنم کلا مشکل روحی روانی داره که کار ها و رفتار های خودشو نمیبینه و به زور و اجبار میخاد که یه دختر باهاش زندگی کنه...آخه کجای دنیا خاستگار با فحش و کتک و تهدید جواب بله گرفته...بعد از نردیک نیم ساعت گشت اومد و فرار کرد.عین خوده بچه ها فرار کرد و مامورا صورتجلسه کردن با شهادت کلی از همسایه ها که اقرار کردن که این آقا داد میزد تو باید زن من بشی و ماشین این خانمو داغون کرد و یه آقای دیگه رو هم به باد کتک گرفته...از اون روز چند روزی میگذره و حدود 4 تا ابلاغیه شکایت براش رفته...راستش همون شب ساعت 12 بود و بااینکه دیروقت بود برا خودم وکیل گرفتم چون وکیل آشنا سراغ داشتیم و رییس کلانتری هم بدون سامانه قضایی مستقیم نامه پزشکی قانونی رو برا قاضی زده بود که پ رو بفرسته برا پزشکی قانونی ؛و بقیه کارهاشو صبح انجام دادیم و سپردیم به وکیل...

الان این چند روز مثه میش مظلوم شده و داره همه رو روی کار میکنه که بیان رضایت منو جلب کنن و به ظاهر بگن اشتباه کرده درصورتی که اگه باز رضایت بدم طبق صحبت خودش با اسید یا هر نوع ضربه ای که هست بهم میزنه صرفا چون زنش نمیشم...روزی صد تا زنگ به وکیل میزنه و پیام میده و میره دفترش که بگه من شیرین خوردم و ببخشید و تکرار نمیشه...درصورتی که مثه مار زخمیه که چرا براش 4 تا شکایت کردیم...فکرمیکرد اینقدرا مملکت بی قانونه که بری در خونه یه دختر و فحاشی و کتک کاری کنی و هیچکس هیچی نگه...

در این بین با خانواده پ بیشتر آشنا شدم و دعوتم کردن و از همه لحاظ اوکی هستن و از انتخابم راضی هستم و قراره کم کم کارهای ازدواج رو کنیم...خاستگاری رسمی و بله برون رو یکی کنیم و یه جشن کوچیک بگیریم...

خیلی خوبه که آدم با هزاران نفر گشته باشه و همه مدل تیپ شخصیتی رو دیده باشه و حالا بعد از اینهمه وقت ببینه که میتونه ساعت ها درکنار یک نفر زیر یه سقف بمونه و تااخر عمر خسته نشه از اون شخص...من همیشه معتقد بودم که هیچوقت نمیتونم حتی بیشتر از یک ساعت یه پسر رو تحمل کنم یا تو خونم براهمیشه باهام زندگی کنه ف ولی الان فهمیدم اگه آدم خوبش پیدا بشه چرا که نه ، چرا تنها بمونم ...و پ همون آدمیه که میتونم روزها ماهها و سالها کنارش باشم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ 15:32
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛