؛

گذشته و آینده!

فکر دوباره ی خودکشی!

از 30 دی تاامروز عجیب به خودکشی فکرمیکنم...اینقدر فکرم خرابه که هیچجوره خوب نمیشه...صد قلم آرایش میکنم و لباس خوب میپوشم ولی باز هم حال دلم بده...ادای خوب بودن در میارم.یه روکشم فقط.

شبا میرم گوشه یه خیابون ساکت تو ماشین میشینم و آهنگ گوش میدم و بعدش ساعت 9 به بعد میرم مزار...

شبا وقتی میری مزار چون خیلی از خاکها تازست و هنوز سنگ قبر نشده قشنگ یه هاله ای از بوی تعفن و رنگ حس میکنی... یه چیز عجیبی که باگفتنش درک نمیشه و باید باشی تا ببینی...شاید یه کم حال بهم زن باشه ولی بیشتر وحشتناکه تا...یکی دوبار پیاده میشدم و همونجوری که زجه میزدم بالا سر قبر بابام التماسش میکردم که از خدا برام بخاد درست بشه...ولی بعدش دیگه هرچی رفتم مزار دور تر پارک کردم و شیشه رو پایین دادم.کلا من آدم نترسیم و از قبرستون و مرده نمیترسم چون درنهایت جای خودمم یه روزی همونجاست و بافکر به این موضوع، برام راحتتر هضم میشه که مرده و مزار و روح ،جن اینا هیچکدوم ترس نداره. ولی وقتی شیشه رو هم پایین میدم قشنگ اون بو رو حس میکنم و دنیای قبرستون واقعا دردناک میشه...حتی حس میکنم اون بوی قبرستون روی لباسم میشینه...نمیدونم چجوری توضیح بدم.بیخیال

آرزوی مردن دارم، خیلی هم با ماشینم بی کله و تند میرم و دیگه مهم نیست چه اتفاقی برام میوفته اصلا به نیت مردن و کشته شدن اینجوری میکنم...باید از این درد خلاص شم.

درد تنهایی و اینهمه مشکل.

هیچکسم ندارم حرفمو بهش بزنم.بگم حالم خوب نیست...فقط تو ماشین داد میزنم که خداااا حالم خوب نیست.

شدم عین روانیا.ساعتها دور ناخنمو میتراشم و عج عجی میکنم و الکی بهش ور میرم تا لرزش دستم کمتر بشه...

دیشب اومدم فکرمو مثبت کنم و بعد از خوب نقشه کشیدن برا خودکشی گفتم نه مهتا این راهش نیست حالا مثلا مردی چی میشه ، ضعیف نباش و دوباره پاشو ادامه بده وحتی به ناچار باید بااین روزگار بسازی خودت حال خودتو خوب کن.زنگ زدم به مامانم که برم دنبالش ببرمش شام بیرون .وقتی سوار ماشینم شده همون آهنگی ریمیکس غمی که داشتم گوش میدادم پلی بوده که دیده من چقدر گریه کردم و حالم خوب نیست برگشته میگه این چه آهنگیه شبه شهادت!بهش میگم اینکه آهنگ شاد نیست متنشو گوش کن همش ناله و غمه بعد برگشته میگه با تو نمیشه بیرون اومد منو به زور کشوندی تو خیابون دلم نمیخاست باهات بیرون بیام!!!

باز تو خودم ریختم که چیزیش نگم و رفتم غذا سفارش دادم،پیاده نشده ،گرفتم ویه لقمشو خودم تو ماشین خوردم و از شدت ناراحتی انگار زهر میخوردم اوردیم خونه...بعدم خودش خورده نخورده گذاشته یخچال.

کلا مامان من اون بچه هاشو که شهرهای دیگن و ازش دورن رو بیشتر میخاد.روحیه و حالات همه ی بچه هاش براش مهمه جز من.

اینو همه میدونن و دیدن.و من چون راه به جایی ندارم ناچارم پیشش بمونم...و مثل همیشه دلسوزیشو کنم هرچی بشه بگم گناه داره اشکالی نداره هیچکسو نداره تازه عزیز از دست دادم.ولی انگار خودم آدم نیستم.خودم عزیز از دست ندادم خودم شوهرمو از دست ندادم خودم صابخونه جوابم نکرده خودم خیلی پر کسم.و محل کارم گل و بلبله دورمم پراز دوست و رفیقه و تو تنهایی مطلق به سر نمیبرم!

واقعا این دنیا چیه که خدا مارو فرستاد توش که رنج ببریم...

خدایا اگه درست نمیشه حداقل لطفی کن و جونمونو بگیر که نخایم خودکشی کنیم و بازم بگی اینارو آدم حساب نمیکنم...تمومش کن.پیمونه منو اگه قراره چند ساله دیگه پرکنی الان پربشه.همین الان همین امروز،بازیمون نده خدایا ما اصلا صبور نیستیم و نمیخایم صبور باشیم

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ 12:51
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛