این مدت کارهای یهویی زیاد میکنم...
یکی از کارهایی که مجدد کردم این بود که دوباره زدم به دل جاده
اینبار رفتم شمال دوروزه
هزینه پایان نامم رو دوشمه ،دوبرج کرایه خونم عقبه و بدترش اینکه باید به فکر جابجایی خونه باشم ولی واقعا نیاز داشتم که یه کار یهویی انجام بدم و هیچی واسم مهم نباشه...
مهم نباشه کجا باید چه پولی بدم...
من همه عمرم درگیر مادیات بودم که کجا جمع کنم و کدوم چاهو بکنم و کدومو پر کنم یا کجا پس انداز کنم ...
یموقع نیازه آدم بیخیال همه چی بشه و استانداردهارو رعایت نکنه...
وحتی برا چند ساعت یا چندروز هم که شده حالش خوب باشه...
درسته امروز باز اومدم سره کار و یاد مشکلاتم افتادم و باید یه فکری براش کنم ولی تا دیروز که جمعه بود حالم کم و بیش خوب بود و بیخیال همه چی بودم...خسته ی راه و رانندگیش شدم ولی می ارزید...
الان باید فکرمو جمع و جور کنم و از این ماشین دل بکنم و بفروشمش...ماشینم مثه قلبم میمونه.زحمت کشیدم و تو گرونی خریدم،وقتی بهش فکرمیکنم که باید بفروشمش میخام گریه کنم ولی من جا نمیزنم...
نمیخام به خودم انرژی منفی بدم که نمیتونم دیگه بخرمش، بلعکس میخام بگم من بااااید یکی دیگشو بخرم و حتی بالاترشو.
پنجشنبه کنکور دکترا دارم و اونقدری نخوندم که رتبه دولتی بیارم ولی نمیدونم چرا بازم کم نمیارم و به خودم امید دارم...انرژی مثبت برا خودم میفرستم و میدونم تو این مرحله هم موفق میشم.انشاا...