؛

گذشته و آینده!

بچه افغانی!

دیروز بعد از محل کارم رفتم به بابام سر بزنم و همون حرفای تکراریو بهش بزنم که تو مسیر برگشت از دور دیدم یه دختر بچه ی خیلی کوچیک با چند تا پلاستیک بزرگ و سنگین داره میکشونه و میبره از کنار خیابون...

اینقدر وسایلش بزرگتر از خودش بود که به زور میکشید بیچاره...حالا منم قیافم اینجوری بود که از بس گریه کرده بودم همه ی ریملم ریخته بود و اصلا یه جوری بودم همینجوری که نگاش میکردم زدم رو ترمزو ازش پرسیدم کجا میخای بری خانم کوچولو، گفت میخام برم فروشگاه کوروش گفتم بیا سوار شو میرسونمت گفت آخه من افغانیم...وقتی اینو گفت بغض کردم که یه بچه 6-7 ساله رو اینقدر موقع سوار کردن یا کلا تو اجتماع طردش کردن و سوارش نکردن که الانم ترس اینو داشت که اگه سوار بشه و بین راه بگه افغانیم من پیادش کنم یا یه برخورد دیگه داشته باشم...گفتم اشکالی نداره عزیزم .خلاصه سوار شد و خیلی معذب کلی اثاث و پاکت رو پاش گذاشته بود که بهش گفتم خاله راحت تکیه بده وسایلتم بذار پایین یا رو صندلی عقب...اینقدر کوچولو و بامزه بود بهش گفتم کوروش میری چیکار گفت میرم وسایلمو تا اخر شب بفروشم و بعدم پیاده برگردم خونه من هرروز ساعت 4 میرم این مسیرو...نگاش کردم دیدم آرایش هم کرده بودسایه چشم صورتی جیغ زده بود...عزیزم...موقع پیاده کردنش دلم میخاست بچه ی خودم بود و منم یه بچه این سنی داشتم که الان باهام میومد بیرون بهش گفتم میخای بریم بگردیم و چیزی برات بخرم فکرکنم ترسید بدزدمش گفت نه من پیاده میشم و وقتی خاستم بهش پول کمک کنم وقتی پولو بهش دادم یه جوراب دخترونه بهم داد...چقدر مهربون ،چه دنیای عجیبیه...آخه بچه به این سن بخاد اینهمه راه بره و بیاد و دست فروشی کنه...و و و....

و تا خونه به این فکرمیکردم که کاش این بچه پدر و مادری نداشت و میشد بچه ی من .یعنی من به بچه ی افغانی هم راضیم.کلا به اینکه یکیو کنار خودم داشته باشم...مشکل روانی ندارم ولی هرموقع رفتم سراغ پرورشگاه که بچه بیارم یه مانعی یا سنگی جلوی پام بوده یا انداختن...یا اینکه اصلا چرا من نباید یه ازدواج موفق میداشتم که الان بچه ی خودمو بزرگ میکردم حتی به افغانیا که بچه دارن حسودیم نشه...و تو دلم بگم خوشبحال مامانت که دختر داره...اصلا نمیفهمم چرا نسبت به بچه داشتن اینقدر احساساتی برخورد میکنم و دلم بچه میخاد. و بعد از دیروز تاحالا دلم گرفته...منکه همینجوریشم حالم خوب نبود وسط این مشکلاتم و افکار ناامید و خطرناکم یهو حسرت بچه نداشتنم به دغدغه های فکریم اضافه شد...اصلا چرا خدا برا ما نخاست...این خواسته ها خواسته های خیلی طبیعی و پیش پا افتادست، آرزوی یه زندگی استاندارد، یه شوهر خوب، بچه، همه و همه به دلمون موند...خدایا کفر نمیگم ولی نارسیستی چیزی هستی که همش با ما بازی روانی راه میندازی؟ یا عزیزی رو ازمون میگیری یا هزارارن بار تو ....فرومون میکنی در میاری و تو تک تک آیاتت گفتی ای بنده ی من هرموقع کم اوردی منو صدا بزن.والا ما از بس صدا زدیم خجالت کشیدیم...خدایا یه زندگی استاندارد و آروم طلب ما.

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ 12:26
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛