یموقع هایی آدمای تنی از صد تا ناتنی بدترن...دیروز بعد از کارم رفتم سر به بابام زدم و رفتم خونه دیدم مامانم داره به این ور میپره و به اون ور میپره فهمیدم پسر و عروسش میخان بیان و وقتی عزیزاش میخان بیان یه غذایی درست میکنه و این موضوع ربطی به از دست دادن بابام هم نداره و قبلش هم همین بود فقط منو آدم حساب نمیکرد...صرفا چون بچه آخر و بقول خودش ناخاسته بودم و با هیچ آمپولی سقط نشدم...وقتی میرفتم خونشون ناراحت میشد تا خوشحال.
یکی دوساعت که دراز کشیدم از گشنگی زدم از خونه بیرون طبق روال رفتم پاتوقم تو ماشین نشستم و یه کم گریه کردم دیدم نه خیلی گشنمه رفتم یه پک کنتاکی خریدم و یه تیکشو خوردم و بقیشو بردم خونه که داداشم اینا هم بخورن...
سره سفره منه احمق بااین سن برگشتم گفتم به من ته دیگ بده همونموقع هنوز حرفم تموم نشده دیدم همه ی ته دیگارو داره میریزه برا داداشم ، داداشم به شدت تیزه و فهمید مامانم از لجش اینکارو کرد سره مامانم داد زد که منکه ته دیگ نمیخاستم مهتا میخاست اون که میخاد چرا بهش نمیدی...که دیگه من بشقابمو عقب کشیدم
یعنی اینو گفت من انگار داشتم خفه میشم سره سفره راه گلوم بسته بود
اگه پامیشدم جلو زن داداشم زشت بود و هر حرکتی میزدم بچگانه بود و یه کم سالاد خوردم و دست به دست کردم بشقابمو همونجوری که بود گذاشتم...
بعدش ظرفاروشستم و به رو خودم نیوردم چون کاملا داداشم و زن داداشم خودشون به اعمال و کردار مامانم واقفن و نمیخاستم بیشتر از این خودمو کوچیک کنم یا چیزی بگم یا قهر کنم یا هرررچی.
ولی دیشب تا صبح فقط فکرمیکردم...مهتا به چه مرحله ای رسیدی.برا یه تیکه ته دیگ...یعنی تو تمام این سالها بدترین اتفاق ها و چالش هارو پشت سر گذاشتم و همه جورشو دیدم ولی الان دارم یه چیزیو لمس میکنم که از درون منو از هم میپاشه...
حالم بده و باید صبوری کنم این یکی دو ماه رو...تاعید باید هرجوری هست برم از این خونه و از این شهر...غم غربت خیلی سخته درسته، بیکاری بی پولی اینا همش بده ولی شرایط الانم هزار پله بدتره...
تهران هم نمیرم که خواهرم اینا و خاله و دایی و همه فامیل هستن.باید برم یه جایی که به ذهنشون هم خطور نکنه
نمیدونم بعدا قراره بفهمن یا نه ولی اونموقع دیگه به حال من فرقی نداره...اینکه الان مثه عوضیا رفتار میکنن وصدتا چیز دیگه که نمیخام بازگو کنم مهمه و من باید تغییر جهت بدم تو زندگیم و ازشون دور بمونم تا کار دست خودم ندادم.