استقلال لعنتی!
در نهایت باید تو یکی از سالنهای خونه مامانم اثاثمو ببرم و میشه آینه دقم...ولی چاره ی دیگه ای نیست چون هرجای دیگه هم بخام مستاجر بشم بیشتر حقوقم میره بالا هزینه کرایه خونه و دیگه نمیخام در کنار خرج ماشینم خرج کرایه و قبض رو بدم...نهایت همینجا خونه ی مامانم قبض هارو بدم...
ولی الان بحثم قبض و کرایه نیست.این حس خفگیه که دارم و راه به هیچجا ندارم...میدونم شاید خیلی ها تو شرایط من باشن یا حتی بدتر از من ولی برا من این درد خیلی سنگینه...سالن خونه مامانم تقریبا L ماننده که من باید یه قسمت که عریض تر هست رو اثاث بذارم و هرکی میره میاد جلو چشمه و جدای از بقیه که حوصله توضیح ندارم براشون برا خودم عذاب آور میشه...
الان زنگ زدم باربری تا خبرشو بهم بدن درمورد هزینه و کارگر...ولی اینقدر حالم بده که حد نداره...صدام گرفته
چرا من عشق وسیله خونه داشتم، چرا مثه بقیه پول مسافرت و لباس مارک ندادم...همش حواسم بود کدوم وسیله خونه جدیدتره بخرم یا برای کدوم قسمت خونه ی مستاجری که قراربود بالاخره بلندشم ازش ببینم چی بخرم که قشنگرش کنه...اگه 4تا تیکه وسیله داشتم هرجایی رو حتی انباری رو میتونستم کرایه کنم و اسبابمو بریزم ولی الان که همه دسترنجمو وسیله خریدم نمیتونم ...از طرف دیگه 7 سال کرایه خونه به مردم دادم و در قبالش نصف بیشترشو عذاب و رنج کشیدم...نمیخام دیگه این حماقت رو کنم
مینویسم ولی بازم حالم خوب نمیشه تو این جریان افتادم و دارم لحظه لحظشو درد میکشم.یه موقع هایی که شبا میرم خیابون به سرم میزنه تو جاده بندازم و برم برا همیشه، دور بشم و برام مهم نباشه چه اتفاقی برا چیزای تو این شهر میوفته...
راسته که میگن بی کسی بدتر از بی پولیه.من الان اگه یکی پشتم بود حتی یه دوست ، شاید اینقدر ناراحت نبودم و با کمک اون و حتی با دل خوش این اثاثو به خونه مامانم جابجا میکردم ولی الان خودمم و خودم، و دارم تنهایی تو مشکلم دست و پا میزنم.
فقر فرهنگی خانوادم ،تروماهای بچگیم، نگرفتن محبت از همون بچگی، و بی تفاوتی های 32 ساله خانوادم از من یه آدم زودرنج افسرده ی بی کس ساخت ...با یه مشت افکار بلندپروازانه .دلم گرفته، از اون دلتنگیا که هیچجوره خوب نمیشه حتی اگه بخندم و سعی کنم فکرمو پرت کنم.