؛

گذشته و آینده!

چیدمان خدا!

هیچوقت به اندازه این چندروز اخیر به چیدمان خدا اعتقاد نداشتم که الان اعتقاد پیدا کردم...

وقتی یه کاری نمیشه یعنی واقعا یه خیریتی توش بوده و ماها چقدر این جمله رو شنیدیم و از صمیم قلب بهش اعتقاد نداشتیم حتی اگه خودمون به زبون اوردیمش، حالا اگه از زبون کس دیگه ای هم شنیده باشیم که دیگه به کل خندیدیم و سرسری رد شدیم و تو دلمونم گفتیم آخه چه قسمتی چه حکمتی یا چه خیری،این کار بااااید میشد.

از روزی که تصمیم گرفتم همه چیمو بدم و کلی هم زیر قرض برم تا به هدفم برسم بارها یا مرخصی گرفتم یا بعد از کارم دربه در دنبال کارم بودم تاهمین دیشب!

بارها سند ماشینمو برداشتم و رفتم دنبال آرزوهام بدون اینکه ناراحت از دست دادن چیزی باشم...

راستش میخاستم برم یه شهر دیگه.و این خیلی سخت بود که هرروز این مسیرو میکوبیدم میرفتم و برمیگشتم...

2 بار تا پا امضای قولنامه پیش رفتم،

یعنی قولنامه نوشته شد و تمام مشخصات و چونه ها ساعتها زده شد بارها بازدید شد کارشناس رفت و اومد ولی موقع امضای من نشد.

سیستم ماشینم ،روکش و بقیه چیزاشو با گریه باز کردم، تو کارواش آخر که بردمش فقط گریه میکردم که بعدش میخاستم ببرم نمایشگاه و درکل شبای بدی رو گذروندم و دیشب در کمال خوشحالی، نشد!!!!!

این اولین اتفاقی بود که بابت نشدنش اینهمه خوشحال شدم و بنگاهی و بقیه رو به صرف قهوه دعوت کردم و تا خوده خونه قهقهه میزدم و سرخوش بودم...بی نهایت خوشحال بودم.

خوشحال نبودم که ماشینمو نمیفروشم و میتونم داشته باشمش ، نمیدونم یه حسی بود که انگار میگفت مهتا بهتر که نشد،بهتر که خونه دار نشدی شاید قراربود بعدش اتفاق بدتری بیوفته ، هرچی که بود خدا خوشحالی زیادی بهم داد دیشب که خندم از ته دل بود...برا خودمم عجیب بود که من آدمی نیستم که حالا که اینهمه چند کیلومتر هرروز رفتم و اومدم و اینهمه اذیت مالی و جسمی(باوجود دیسک کمر) شدم چرا الان که دقیقه نود نشده اینقدر خوشحالم...ولی ته قلبم ایمان شدیدی به خدا و حکمتش دارم...این اولین باری بود که یه نشدنی تو کار من اومد و منه سرتقه بچه پررو بابتش ناراحت نشدم و به خدا گله نکردم.

تو این مدت نزدیک 20-30 تا خونه دیدم و هرکدوم یه حسن و یه ایراد داشت و درنهایت اینو پسندیدم و حتی دیروز قبل از قولنامه مجدد که رفتیم بازدید ، چون بیعانه داده بودم برا قولنامه قطعیش که خیالش راحت باشه رفته بود طرف نصاب برده بود داشتن کابینتهاشو عوض میکردن،کمپلت ریخته بودن از اول داشت گازور و هود و دکوراسیون میکرد....

ولی وقتی خدا نخاد بشه یعنی نمیشه....

و من کلا از فکر خونه اومدم بیرون.

و با ماشین بعبارتی لخت انداختم تو جاده و برگشتم خونه...

از 30 به بعد کلی اتفاقای عجیب جلوی راه آدم قرار میگیره و کلی حسای جدید،کلی دست انداز، کلی سیلی از طرف خدا و باید بابت تک تکش خدارو شکر کنیم، درسته که یه موقع هایی منم دلم میگیره و کفر گفتم ولی بخای عمیق نگاه کنی خدا صبرش زیاده ،بعد از همون کفر خدا با یه اتفاق بدتر یا بهتر بهت میفهمونه هنوزم این منم که برات تصمیم میگیرم پس بگیر بشین سره جات و فقط شاکرم باش بجای اینکه هرچی تو مخلیه ذهنته و از نظره خودت درسته به زبون بیاری...

خدایا شکر بابت نشدن ها، نخاستن هات و ندادن هات...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ 9:34
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛