دکترا!
نمیدونم بقیه هم تو این فصل اینجورین یا فقط من خیلی خستم...فصل بهار کلا از نظره من فصل استراحت و خوابه...
خبر خوب اینکه دکترا قبول شدم ولی انتخاب رشته نمیکنم....انتظار قبول شدنش رو نداشتم ولی هم رتبم به نسبت خوب بود و هم درصد ترکیبام.
ولی خستم برا ادامه دادن،برای 4 سال خوندن،نه که از کتاب و درس بدم بیاد اتفاقاً عاشق کتاب درسیم و ذوق دارم تو هر سنی ولی از اینکه 4 سال عمرم بره و کار درست درمونی برام نباشه میسوزم...
همین الانشم با ارشد مهندسی مالی اینجا نشستم و حقوقم با سوادم نمیخونه.اگه دکترا بگیرم سطح توقعم بالاتر میره و هیچچچچ کسیو یا هیچ پارتی ندارم که سره یه کار خوب بذارتم...
امروزم مثه همه ی اون روزها و سالها که میومدم سمت کارخونه فکر میکردم...
درواقع من وقتی بیدار میشم یه ده دقیقه ای میشینم تو رختخوابم به شغلم فکرمیکنم که تاکی باید برم و چرا هیچ انگیزه ای تو این کار ندارم...خانمهای دیگه ی اینجا بشدت خوشحالن از کارشون چون همه ی تایم پیش همن و به غیبت و بطالت میگذره و همش صدا خندشون میاد و کلا خوشن...
و فقط منم که منزویم و چندسالیه اینجا باهیچکدومشون صمیمی نشدم و شاید تو طول روز اصلا بیرون از اتاقم نمیرم که ببینمشون.
شاید این عیب من باشه ، گوشه گیرم و اگه سره کاره دیگه هم برم همینجوری یکنواخت بگذره ولی این کار هم دیگه به دردم نمیخوره...
متاسفانه مامانم از روزی که بابام رفته باز هم نگاه نمیکنه که یه دختر تو خونه داره و این دختر شاید نتونه بره سره کار همه چی بدتر از قبل شده که بهتر نشده، باید خودم دستم تو جیبم باشه و تاکی نمیدونم...سالهاست که هزار تومن به من ندادن و من فقط کار میکنم و کار.یک روز بیکار باشم خرج یومیه یا بنزین ماشینمو ندارم و نمیبینن که محیط کارگری اینجا چقدر مسمومه...
کارخونه ای که همه جمعیتش آقا باشه و فقط 3-4 تا خانم توش باشن به درد نمیخوره...روحیم رفته...