؛

گذشته و آینده!

گریه

دیشب اونقدر بی دلیل گریه کردم که آخر رو بالشت خیس خوابم برد.

من اصولا شبا ساعت نهایت 10:30 باید بخوابم که صبح بتونم بیدار بشم، نمیدونم اینجوری عادت کردم؛

ولی دشب تا سه ساعت فقط گریه میکردم و به همه چی فکرکردم...دلم برا داداشم تنگ شده بود...همون داداشم که بی خبر و ناگهانی از آسانسور 8 طبقه سقوط کرد و بدون گفتنه آبجی مواظب خودت باش و خداحافظی،رفت...

حدود 5 سالی هست که دیگه داداشم پیش ما نیست.همون آدمی که شرکت دکوراسیون داشت و برا خودش چه شخصیت مهربون و با متانتی داشت که تا سالیان دیگه مثلش تو طایفه ی ما نخواهد آمد...اینارو که دارم مینویسم میخام داد بزنم و باید برم پنجره اتاقمو باز کنم که یموقع ارباب رجوع نیاد و ببینه چه قیافه ای شدم...

دیشب از همه چی متنفر بودم،ازخدا،از بنده هاش،حس تهی بودن داشتم که چرا کسی نیست آرومم کنه...چقددددررر بی کسم

همینجوری که اشک میریختم به خدا میگفتم خدایا بغلم کن..محکم بغلم کن..حالا که نخاستی کسی تو زندگیم بیاد و کسی دوسم داشته باشه خودت بغلم کن آرومم کن ...

که با گفتن همین جملات آروم آروم اشکام بند اومد و نفهمیدم کی صبح شده نزدیک بود خوابم ببره....

دیروز عصر زنگ زدم به همون آقای شیرازی با لهجه ی شیرین.بهش داشتم درمورد چونه اینا حرف میزدم که برگشت گفت خانم شما یه شیرزنی و وقتی دیدم از سره کار اومدی و اینقدر خوش زبون و کارکنی و خودت اومدی داری ماشینو برانداز میکنی فهمیدم یه پا مردی برا خودت و ماشین برا شما و عجله نکن تا پول ماشینت جور بشه و من آگهیمو برداشتم.ته دلم قرص شد ولی کاش بقول اون آقا شیر نبودم..یه موشی بودم که کارامو شوهرم انجام میداد و من اصلا به این مسائل فکرنمیکردم...فقط کاره خونه و بغل دست شوهرم مینشستم و منو اینور اونور میبرد و خبر از نداری و دارایی و هیچی نداشتم...

برچسب‌ها: شب
مهتا چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:18
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛