؛

گذشته و آینده!

بازم صبح شد!

سلام

بازم زود صبح شد و من یه کم زودتر بیدار شدم...اینقدر مثه شیربرنج داشتم وا میرفتم به زور این کرم پودر و ریملو زدم وتو کوچه رفته بودم سوار یه ماشین دیگه بشم و از صدا ریموت فهمیدم باید برم اونوری...پاهام تلو تلو میخورد و خودمو انداختم تو ماشین و همینجوری که تو چرت بودم اومدم سمت جاده چون شرکت خارج از شهره تقریبا.توشهرک صنعتیه...

هرچی بیشتر نزدیک محل کارم میشدم بیشتر چشمام بسته میشد...انگار سالهاست نخوابیدم بااینکه شیشه ماشینو پایین میدم و ولوم ضبطو زیا میکنم که از صدا خوابم نبره ولی انگار نه انگار...پیاده شدم طبق معمول کیفو گوشیمو دست گرفتم و باز تو شن و ریگای دم کارخونه نزدیک بود بیوفتم اصلاً نمیفهمیدم کجا دارم راه میرم...

همش از خودم میپرسم این حجم از خواب آلودگی و خستگی عادیه؟

دلم میخاد حداقل 3 روز متوالی بخوابم و هیچ کار و استرسی نداشته باشم

دیروز بعد از کارم رفتم خونه و دیدم باز برگای گلم ریخته...دوباره رفتم گلخونه ومقداری سنگ بهم داد که براش جزیره درست کنم . برگشتم خونه گلدونارو جابجا کردم پشت پنجره و براش جزیره درست کردم ولی دیگه کمر برام نموندخیلی سنگین بود...بازم غر زدم که چرا یه مرد نیست که برام انجام بده یا یکی نیست که کمکم کنه...بیشتر از گلم دلم برا خودم میسوخت...

تارفتم به خودم بیام شب بودو باید میخوابیدم

شبا راس ساعت 10:15 آلارم گوشیمو کوک کردم برا خواب.اگه یه کوچولو دیر تر بخوابم بی خواب میشم...تو خواب از شدت کمر درد ناله میکردم....و انتظار داشتم بیشتر بخوابم که نشد...

الان پشت سیستمم نشستم و در اتاقمو سریع بستم که کسیو نبینم یا اون منو با این قیافه خوابالو ببینه...

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 7:24
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛