؛

گذشته و آینده!

خسته از کار

الان بعد از کلی استرس و خستگی نشستم...از محیط کارم خسته شدم واقعا، همه چی از بیرونش قشنگه.امروز قراره برا شرکت مهمون بیاد.بماند باز همین الان برا صدمین بار از جام پاشدم و هی کار بهم گفتن...واقعا افسردگی گرفتم از جو مسموم اینجا...به اسم روابط عمومی تو اتاق رئیس کار میکنم ولی هرکسی به خودش اجازه میده هرجور خاست رفتار کنه.اشتباه نشه خودم از همون اول اینجوری برخورد کردم و رفته رفته سرخورده شدم از کاراشون.مثلا به من میکن تو چایی ببر و پذیرایی کن.درصورتی که اینجا آبدارچی خانم داره و وظیفه اونه

ولی من چون انجام دادم الان وظیفم شده...واقعا دیگه دوست ندارم کار کنم کاش ازدواج میکردم و استراحت میکردم مثه زنا مردم

هم کار کنم هم کرایه خونه بدم هم خرج خودمو ماشینمو بدم...بریدم...البته عصرا اکستنشن مژه و ابرو هم انجام میدم.حداقل تو همون یه شغل پیشرفت کنم. اینجوری موندم انگار خیلی بار مسئولیت رو دوشمه

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:5
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛